رمان عاشقانه| رمان ایرانی| دانلود رمان
تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


1. بسیار آسان و همه گیر(بیکار - خانم - آقا - دانشجو -کارمند و هر شغلی که باشد)
2. کار در منزل ( نه به مکان نیاز هست و نه به وسیله خاص .. )
3. بدون نیاز سرمایه ( حتی 1 ریال و مثل مدیریت یک وبلاگ ساده )
4. دارای پشتیبانی همیشگی در پنل شرکت (سوال ارسال کن چند دقیقه بعد پشتیبانان پاسخ بدن)

5. واریز درآمد ( حتی 5 هزار تومان هم شد سریع درخواست بدید )

درآمد

در آمد ها تخمین زده شده و چیزی حدودی هست و ممکنه مقداری بیشتر و یا کمتر باشد

مثلا

سرعت ارسال فایل به صورت متوسط روزی 50 الی 100 تا می تواند باشد

روش ارسال تکراری هست و فقط 1 بار که یاد گرفتید همیشه به حالت تقریبا تکراری انجام میدهید و سرعت کارتان رفته رفته بالا میره 

اگر 170 فایل ارسال کرده باشید ( مثلا طی یک هفته ) روزی 1 الی 2 فایل می فروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 3500تومان  و درآمد ماهانه ی شما 105.000 تومان خواهد بود

اگر 10575 فایل ارسال کرده باشید روزی 20 الی 25 فایل میفروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 80.000 تومان  و درآمد ماهانه ی شما 2.400.000 تومان خواهد بود

آموزش کسب درآمد

http://parspa.com/pic/icon32/parspa%20(2).png

:: دارای نماد اعتماد الکترونیک 1 ستاره ی دائم به شماره ی سند 50185
:: ثبت شده در سازمان ثبت شرکت ها
:: دارای پروانه کسب به شماره ی مسلسل 1689/16 2128
:: ثبت شده در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
:: بیش از 3000 واریز وجه به حساب فعالان در سایت

جهت دانلود به سایت www.Ebays.ir مراجعه کنید

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان توسکا 3


بپا غرق نشی حالا ... شهریار دستی سر شونه ام زد و گفت: - مواظب باش سرما نخوری خانومی ... خانومی؟!!! ای بابا! این یه چیزیش بودااااا ... جلوی همه ... نگاه فریبا و شوهرش و احسان یه جور خاصی شده بود و داشتن نگام می کردن ... شهریار هم که انگار نه انگار ول کرد رفت ... سریع گفتم: - اینم یه چیزیش می شه ها ... صدای موسیقی منو از اون حال و هوا کشید بیرون ... ارکستر بالاخره شروع کردن ... احسان سریع از جا پرید و دست منو کشید و گفت: - یالا ببینم ... یه بار سلاخیم کردی الان وقتشه که جبران کنی ... با خنده دنبالش رفتم و شروع کردیم به رقصیدن ... شاید اولین زوجی که رفتن وسط ما دو تا بودیم ... همه شروع کردن به دست زدن ... دو تا نقش اصلی فیلم حالا داشتن با هم می رقصیدن ... خوبه بلد بودم برقصم وگرنه آبرو برام نمی موند جلوی احسان! بی اراده با چشمام دنبال شهریار گشتم ... زود پیداش کردم ... وا! این چرا میون زمین و هوا خشک شده بود ؟ یه تنگ بلوری با یه لیوان دستش بود ... یه کم هم خم بود روی یکی از میز ها مشخص بود داشته برای شخصی که پشت میزه از داخل تنگ نوشیدنی می ریخته ... ولی حالا چشم تو چشم من به همون حالت خشک شده بود ... لیوان دستش سر ریز شد و شخص پشت میز بهش اخطار داد ... سریع صاف شد ... نگاه از من گرفت و لیوان رو داد به اون مرده و راهشو کشید با سرعت رفت ... چنان با خشم پاهاشو روی زمین می کوبید که من جای اون پا درد گرفتم ... سعی کردم فراموشش کنم ... رو به احسان گفتم: - تنها اومدی؟! - پس باید با کی می یومدم؟ - همه با خونواده اومدن ... - توام تنها اومدی ... راست می گفت ... ولی من خونواده ام نخواستن که باهام بیان وگرنه من دعوتشون کردم ... سری تکون دادم و گفتم: -

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/11 تاریخ
رمان توسکا 2


فیلمنامه راجع به دختری بود که اول فیلم پدرش فوت می شه ... و اون که جز پدرش کسیو نداشته تصمیم می گیره خودش گلیم خودشو از آب بکشه بیرون ... و تو این راه اتفاقای زیادی براش می افته ... تازه فهمیدم تستی که دادم مربوط به قسمت اول فیلم بوده ... توی اون دو هفته خونه ما تبدیل شده بود به خونه ارواح ... نه بابا حرفی می زد ... نه مامان ... نه من .... من که همه اش فیلمنامه دستم بود و می خوندم ... اونا هم تو حال خودشون بودن .... یه شب که دور هم روی تخت نشسته بودیم و منم داشتم فیلمنامه رو می خوندم مامان استکانی چایی ازقوری توی سینی برای بابا ریخت و گفت: - جهانگیر ... به نظرت به فامیل بگیم؟ بابا آهی کشید و گفت: - نه فعلا دست نگه دار ... بذار ببینیم چی می شه! یعنی بابا هنوزم امیدوارم بود که من بیخیال این کار بشم؟ ولی ما قرارداد بستیم ... چی می تونستم بگم؟ هیچی نگفتم و سرمو انداختم زیر ... بابا گفت: - توسکا ... سریع نگاش کردم و گفتم: - جانم؟ - یه سری چیزا هست که می خوام بهت بگم ... - بفرمایید بابا ... - تو دیگه این کارو قبول کردی ... قرارداد بستی ... فقط نگاش کردم ... ادامه داد: - شاید از شش ماه دیگه اسمت و عکست بره سر در سینماها و بیلبوردهای توی خیابون ... - خب ... - معروف می شی ... حالا مشهور یا محبوبش مشخص نیست ... ولی معروف می شی ... سرمو تکون دادم ... بابا ادامه داد: - دیگه مثل الان نمی تونی راحت بری توی خیابون ... رستوران ... گشت و گذار ... زندگی عادیت مختل می شه .... - درسته بابا ...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/11 تاریخ
رمان توسکا 1


به ساعتم نگاه کردم و غر زدم ... - اه ... چهار ساعته اینجا علاف شدیم ... طناز ... خاک بر سرت اینا همه اش کلاهبرداریه بیا بریم یه کوفتی بکنیم تو این شیکمامون ... مردم از گشنگی ... از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم ... طناز نگاهی به صف انداخت و در حالی که با نیازمندیها خودشو باد می زد گفت: - ده نفر بیشتر جلومون نیستن خره ... یه ذره دیگه دندون سر کبدت بذار رفتیم تو ... نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهش کردم ... موهای حنایی رنگ داشت با چشمای قهوه ای روشن ... خوشگل بود و تو دل برو ... با هم دوست بودیم ولی نه خیلی صمیمی ... یه وقتایی که کارمون به هم گره می خورد یاد هم می افتادیم ... یعنی آخر دوستی بودیما!!! ولی حقیقت این بود که من به خاطر صمیمت زیادم با بابام زیاد علاقه ای به دوست شدن با کسی نداشتم ... بابام دنیام بود ... مامانمو هم خیلی دوست داشتم ولی بابا یه چیز دیگه بود ... طناز توی یکی از روزنامه ها یه خبری خونده بود و از دیروز منو دیوونه کرده بود ... یکی از کارگردانای بزرگ برای یکی از کاراش نیاز به یه چهره داره ... چهره ای که شناخته شده نباشه ... و آدرس اینجا رو داده بودن برای تست ... اگه توی تست قبول می شدی تازه می رفتی کلاس بازیگری ... هیچ وقت به بازیگر شدن فکر نکرده بودم ... بابا این جور کارارو دوست نداشت ... همیشه بهم می گفت: - دخترم قانع باش و به زندگی عادیت رضایت بده ... اون بالا بالاها هیچ خبری نیست ... اگه یه آب باریکه رو بگیری و بری هیچ وقت ضربه نمی خوری ... ولی شهرت و ثروت و مقام ممکنه به زمین بزندت و اونوقت روحت داغون می شه ... اخلاقش این بود ... اهل ریسک کردن نبود ... منم به خودش رفته بودم برای همینم فقط دنبال طناز راه افتاده بودم تا اون تستشو بده و

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/11 تاریخ
رمان قرار نبود قسمت اخر


تنها چیزی که می خواستم از خونه ارتان ببرم یکی از قاب عکسای کوچیکش بود ... دیگه به بقیه چیزا نیازی نداشتم ... باید با همه خداحافظی می کردم ولی حتی توان این کارو هم نداشتم ... آرتان گفته بود که خودش به همه می گه ... نمی دونم چرا می خواست اینکارو برای من انجام بده ولی در هر صورت مدیونش می شدم ... رفته بودم حمام ... می خواستم دوش بگیرم ... این چند وقته حوصله حمام رفتن هم نداشتم ... اومدم بیرون ... یه بویی می یومد ... خدای من! بوی سیگار بود ... پریدم توی پذیرایی ... چی می دیدم؟!!!! آرتان نشسته بود روی مبل و یه زیر سیگاری جلوش بود ... پر از ته سیگار ... لای انگشتای دستش هم یه نخ سیگار نصفه قرار داشت که ازش دود بلند می شد ... یه دفعه دیوونه شدم ... زد به سرم ... این همون آرتانی بود که از سیگار متنفر بود؟ همونی بود که من به خاطرش کشیدن سیگارو با تموم لذتی که برام داشت ترک کردم؟!!!! رفتم جلو ... آرتان بهم خیره شده بود ... شاید می دونست برای چی دارم با غیض بهش نزدیک می شم ... ولی هیچی نمی گفت ... مثل مرده متحرک به من خیره شده بود .... سیگارو از دستش کشیدم بیرون و انداختم توی جاسیگاری ... دستمو بردم بالا و با تموم توان خوابوندم توی صورتش .... دست خودم بیشتر درد گرفت ... دو زانو نشستم رو زمین و به هق هق افتادم ... از ته دل زار می زدم ... من آرتانو به این روز انداخته بودم؟!!! آرتان دستشو از روی صورتش برداشت ... زانو زد کنارم و منو کشید توی بغلش ... خواستم خودمو بکشم کنار که دستمو محکم گرفت ... در گوشم زمزمه کرد:- آدم وقتی یه نفرو می زنه که بعدش خودش نباید دلش به حالش بسوزه ...- دیدووونهههههه ...- مرسی ... دیگه چی؟-

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/11 تاریخ
رمان قرار نبود 14


از اتاق رفتم بیرون ... میخواستم برم یه لیوان شیر بخورم ... یه دست لباس پاره پوره و گشاد تنم کرده بودم ... دیگه حوصله نداشتم حتی به خودم برسم ... یه جورایی هم می ترسیدم ... نمی خواستم آرتان با دیدنم تحریک بشه ... ترجیح می دادم ژولیده باشم ... از اتاق آرتان صدا شنیدم ... داشت با یکی حرف می زد ... کنجکاو شدم ... رفتم دم در اتاقش و گوش وایسادم:
- ببین شهاب ... من دیگه عقلم به جایی نمی رسه ... حتی به استاد هاشمی هم زنگ زدم ... می گه حتما باید تحت راونکاوی قرار بگیره ...
- نه گفتم که بهت ... افسردگی بعد از اولین نزدیکیه ... طبیعی هست ولی اگه جلوشو نگیریم وخیم می شه ...
- ای بابا! می گی چی کار کنم ... اینقدر نگو تو که خودت اینکاره ای! پدرم در اومده ... زیر بار نمی ره شهاب!
- من نمی دونم مشکل چی بوده ...
- با دارو می تونم جلوی روند بیماری رو بگیرم ولی نمی خوام بهش دارو بدم ... وقتی با مشاوره می دونم خوب می شه دوست ندارم این داروهایی که هر کدوم هزار تا عوارض دارن رو بکنم توی بدنش ...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/11 تاریخ
معرفی سایت کسب درآمد آنلاین و اینترنتی


معرفی سایت کسب درآمد آنلاین و اینترنتی

درآمد

سلام به هم اهالی انیترنت و دوست داران کسب و کار اینترنتی و آنلاین ، قصد دارم امروز سایتی رو معرفی کنم که بتازگی شروع به فعالیت کرده و بازدید آنچنانی نداره اما مطالب مفید و تازه ای در مورد کسب درآمد و آموزشهای مرتبط با کسب درآمد منتشر می کند . اصولا کسب درآمد از اینترنت نیازمند یکسری اطلاعات پایه ای هم هست و مثل آزمون زبان انگلیسی که ابتدا لول بندی میشوید و بعد کلاسهای آموزشی شروع میشود و در این باره شما اگر نیازمند راهنمایی باشید سایت کسب درآمد make-money-online.ir بخوبی شما را راهنمایی خواهد کرد تا از ترفند های کسب در آمد اینترنتی و همچنین روشهای جدید کسب درآمد نظیر درآمد از بیت کوین یا درآمد از فیس بوک و یا تویتر و یا درآمد داشتن از فروش فایل یا کسب درآمد از ایده پردازی یکی از آنها می باشد . 

سایت کسب درآمد میک مانی آنلاین در موضوعات معرفی سایتها هم فعالیت میکند و ..

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/10 تاریخ
دانش نامه گردشگری شهری ایران


معرفی وب سایت

دانش نامه شهری ایران

سایت گردشگری

سایت گردشگری ایران در حقیقت به معرفی ایران و شهرهای دیدنی ایران می پردازد و دررابطه با سوغات و صنایع دستی شهرها سخن میگوید و از طرفی به معرفی طبیعت و موقعیت های دیدنی نقاط مختلف کشور عزیزمان ایران می پردازد . پیشینه تاریخ هر کشور نشان از فرهنگ و تمدن آن کشور می باشد و اقوام و زبان و گویش هر منطقه نیز نشان از اصالت و رسالت آن قوم یا زبان و گویش می باشد ، سایت گردشگری به آدرس citypedia.ir در حقیقت در گستره ی این موضوعات فعالیت دارد و حتما علاقمندان به آداب و رسوم روستاها و شهرها دنبال مطالب مفیدی در رابطه با گردشگری و مسافرت و دیدن مکان های دیدنی هستند ..

 

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/07 تاریخ
رمان قرار نبود 13


آتوسا سقلمه ای زد توی پهلوم و گفت:
- چه عاشق!!
لبخند تلخی تحویل آتوسا دادم و دوباره چشمامو بستم ... نمی خواستم دردمو از توی چشمام بخونه ... صدای پسرها که همه رو سر سفره دعوت می کردن باعث شد چشمامو باز کنم و همراه آتوسا بریم سر سفره ... آرتان اومد کنارم نشست و مشغول خوردن شدیم ... زیاد اشتها نداشتم ولی آرتان مدام ازم پذیرایی می کرد و هر چی هم اعتراض می کردم به گوشش فرو نمی رفت ... وادارم کرد دو تا سیخ جوجه رو کامل بخورم ... داشتم می ترکیدم ... ولی غذا خوردن آرتان اشتهامو باز می کرد ... با لذت پنج تا سیخ جوجه رو خورد ... اون هیکل باید هم یه جوری پر می شد ... بعد از ناهار و جمع شدن سفره همه دوباره مشغول خنده و بزن و بکوب شدن ... نیما به یکی از دوستاش گفت:
- شروین ... بدو ...
شروین با حالت خنده داری بلند شد و دوید. همه دخترا و پسرا زدن زیر خنده. نیما رفت دنبالش زد پس گردنش و گفت:

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/05 تاریخ
رمان قرار نبود 12


تنگ ماهی رو برداشتم ... اول ضربه ای به ماهی توی تنگ زدم تا بالا و پایین بپره و بعد گذاشتمش سر سفره ... با اینکه وقتی برای اینکارا نداشتم ولی نمی تونستم از سفره هفت سین بگذرم ... حس می کردم اولین و آخرین سالیه که کنار آرتان هستم پس دوست داشتم گل بکارم ...سفره ام یه ساتن قهوه ای بود که روش یه تور نارنجی انداخته بودم و ظرفای سفالی که با سلیقه قهوه ای و نارنجی کرده بودمشون و شش تا سین رو ریخته بودم توشون گذاشته بودم روش ... سبزه امو هم عزیز با سلیقه سبز کرده بود و به سفره ام رنگ و شادابی داده بود ... خودم یه تونیک نصفه آستین نارنجی پوشیده بودم با یه شلوار برمودای لوله تفنگی قهوه ای ... موهامو هم دم اسبی محکم بالای سرم بسته بودم ... آرتان همه اش غر می زد برو سر درست ... واسه این کارا همیشه وقت داری ولی من گوش نکردم. برای اولین بار هم به خودم اجازه دادم و رفتم توی اتاقش ... از داخل کمدش یه پیرهن اسپرت نارنجی کشیدم بیرون یه ژیله قهوه ای هم گذاشتم کنارش با شلوار مخمل کبریتی قهوه ای ... آرتان حموم بود ... یک ساعت دیگه سال تحویل می شد. رفتم دم در حموم و صداش کردم:
- آرتان ...
شیر آب بسته شد و سریع گفت:
- بله ...
- نمی یای بیرون؟ الان سال تحویل می شه ها ...
- چرا ... چرا الان می یام ...
- زود باش ...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/05 تاریخ
رمان قرار نبود 11


اینو از حرف یکی از دوستاش فهمیدم که گفت:
- آرتان امشبم نوش بی نوش؟!
آرتان اخمی کرد و گفت:
- شاهین ... تو که می دونی ...
- ای بابا گفتم شاید حالا که مزدوج شدی عقیده ات عوض شده باشه ...
بعد نگاهی به من کرد و گفت:
- خانوم شما یه کم نصیحتش کنین ... من نمی دونم چرا اینقدر با آب شنگولی بده ...
لبخندی زدم و گفتم:
- والا هر کاری می کنم که به حرفم گوش نمی ده ... فکر کنم آخرم باید ترکش کنم تا از غم فراغم هم بخوره هم بکشه

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/05 تاریخ
 بعدی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 قبلی

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

گرافیک قالب توسط : تم دیزاین
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

شامپو ضد شپش عکس بازیگر و بیوگرافی پرشین ای دانلود کلیپ و فیلم پرشین ای لیپوماتیک دانلود قالب وبلاگ خانه شریفی ها دانلود مقاله و تحقیق همکاری در فروش فایل کسب درآمد آموزش بازاریابی و فروش آموزش درآمد اینترنتی مترجم سخنگوی همراه اسکریپت درگاه پرداخت بانک ملت آموزش برنامه نویسی اندروید کد قالب وبلاگ کد قالب وبلاگ بهترین سیستم وبلاگدهی کسب درآمد از وبلاگ نویسی آموزش طراحی سایت وردپرس کد قالب وبلاگ قیمت بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران بلیط چارتری مشهد خرید تردمیل دانلود مقاله دانلود رایگان مقاله ============= سرویس خواب سامانه پیام کوتاه تبلیغات کلیکی گوگل اس ام اس رایگان نمونه سوال ریاضی سیستم کسب درآمد بدون سرمایه و صد در صد تضمینی خرید اینترنتی مانتو سنتی اندازه گیری قندخون دانلود انیمیشن رایگان بازی pes 2017 دانلود فيلم با لينك مستقيم فروشگاه فایل و قالب سایت داستانهای مذهبی امیر دل عکسهای جدید خبری سئو سایت شیرینی چرم وب نگین | سامانه بهینه سازی محتوا فروشگاه ساعت سیسمونی نوزاد خرید دستبند چرم دانلود فایل فروشگاه ساز فروشگاه ساز رایگان و همکاری در فروش لینک فروش گوشی طرح اصلی دانلود پروژه و پايان نامه خرید اینترنتی کسب درآمد آنلاین اخبار ، تکنولوژی ، جهان طراحی سایت مانیتورینگ هایپ ( HYIP ) دانلود پروژه و مقاله فروش فایل پایه ششم ابتدایی دانلود نمونه سوال نهم ابتدایی عکس جدید بازیگران شرکت برنامه نویسی و طراحی اپلیکیشن اندروید کتاب دفینه یابی سرگرمی و جوک پرشین ای تخم نطفه دار طوطی خرید تخم نطفه دار تعبیر خواب کانال تلگرام