رمان عاشقانه| رمان ایرانی| دانلود رمان
تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


1. بسیار آسان و همه گیر(بیکار - خانم - آقا - دانشجو -کارمند و هر شغلی که باشد)
2. کار در منزل ( نه به مکان نیاز هست و نه به وسیله خاص .. )
3. بدون نیاز سرمایه ( حتی 1 ریال و مثل مدیریت یک وبلاگ ساده )
4. دارای پشتیبانی همیشگی در پنل شرکت (سوال ارسال کن چند دقیقه بعد پشتیبانان پاسخ بدن)

5. واریز درآمد ( حتی 5 هزار تومان هم شد سریع درخواست بدید )

درآمد

در آمد ها تخمین زده شده و چیزی حدودی هست و ممکنه مقداری بیشتر و یا کمتر باشد

مثلا

سرعت ارسال فایل به صورت متوسط روزی 50 الی 100 تا می تواند باشد

روش ارسال تکراری هست و فقط 1 بار که یاد گرفتید همیشه به حالت تقریبا تکراری انجام میدهید و سرعت کارتان رفته رفته بالا میره 

اگر 170 فایل ارسال کرده باشید ( مثلا طی یک هفته ) روزی 1 الی 2 فایل می فروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 3500تومان  و درآمد ماهانه ی شما 105.000 تومان خواهد بود

اگر 10575 فایل ارسال کرده باشید روزی 20 الی 25 فایل میفروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 80.000 تومان  و درآمد ماهانه ی شما 2.400.000 تومان خواهد بود

آموزش کسب درآمد

http://parspa.com/pic/icon32/parspa%20(2).png

:: دارای نماد اعتماد الکترونیک 1 ستاره ی دائم به شماره ی سند 50185
:: ثبت شده در سازمان ثبت شرکت ها
:: دارای پروانه کسب به شماره ی مسلسل 1689/16 2128
:: ثبت شده در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
:: بیش از 3000 واریز وجه به حساب فعالان در سایت

جهت دانلود به سایت www.Ebays.ir مراجعه کنید

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزای بارونی 7


خسته و کوفته با بدنی خسته کوله پشتی راه راه سفید و نارنجیشو روی شونه اش جا به جا کرد و سعی کرد به چیزای خوب فکر کنم تا کوچه لعنتی طول و درازشون زودتر تموم بشه. مسیر دانشگاه تا سر کوچه یه طرف این کوچه طویل هم یه طرف ... ته مونده های انرژیشو هم از ته وجودش می کشید بیرون و جنازه اش رو تف می کرد توی خونه. داشت به خودش غر می زد که برای چی اینقدر کیفشو سنگین می کنه که موقع برگشتن پدرش در بیاد! اونم می تونست مثل اینهمه دانشجوی راحت و ریلکس بره دانشگاه و برگرده، نه نگران جزوه نوشتن باشه و نه نگران خط کشیدن زیر نکات مهم کتاب ها ... دم امتحان همه رو یه جا از خر خونای کلاس بپرسه و خودشو راحت کنه! اما هر بار حس وسواس گونه ای بهش اجازه نمی داد کیف خالی دستش بگیره و بازم صبح به صبح کیفش رو پر از کتاب و جزوه می کرد و راهی دانشگاه می شد که از خونه شون هم خیلی فاصله داشت. توی فکرای فرسایشی خودش غرق شده بود! یعنی می خواست به چیزای خوب فکر کنه، اما مگه این فکرای جدید می ذاشت اون فکر خوبی هم داشته باشه؟!! بدبختی پشت بدبختی و این بدبختی های آخر از همه بدتر! اینقدر غرق خودش بود که متوجه نشد یه نفر سایه به سایه اش داره می یاد ... با صدای چندشناک هومن از جا پرید و بی هوا یه قدم پرید عقب و چرخید سمت هومن: - به مرجان خانوم کم پیدا!!! توی چند ثانیه خودشو جمع و جور کرد، کیفشو روی شونه اش بالا پایین کرد و در حالی که خاک های فرضی روی آستین

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
رمان روزای بارونی 6


ده دقیقه بعد چایی نبات آماده بود و نبات توش حل شده بود. وارد اتاق شد ... احسان به همون صورت دراز کشیده بود. نشست کنارش ، لیوان چایی رو روی عسلی کنار تخت گذاشت دستی به پیشونی یخ کرده احسان کشید و گفت:
- طناز نباشه که تو سرت درد بگیره ...
احسان غرید:
- خدا نکنه ...
- می خوام بکنه! تو چی کار داری؟ جون خودمه ... می خوام فدای تو بکنمش ...
احسان لبخند محوی زد و گفت:
- همه چیزت مال منه ... مال من! فهمیدی؟

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
رمان روزای بارونی 5


آرتان آهی کشید و طرف کمپوت رو با قاشقی برداشت و گفت:
- یه کم از این کمپوت بخور، واست خوبه ...
ترسا بدون اینکه برگرده گفت:
- نمی خوام ...
آرتان با یه دست چونه ترسا رو گرفت و محکم برگردوند سمت خودش، بعدم با جدیت گفت:
- نمی خوم نداریم! باید بخوری!
- به من زور نگو!
- اگه وادارم کنی زور هم می گم .. هنوز نگفتم!
- پس الان داری چی کار می کنی؟
آرتان لبخند کمرنگی زد و گفت:
- لجبازی نکن عزیزم ... بخور ...
به دنبال این حرف قاشق رو به سمت دهن ترسا برد و ترسا مجبور شد بخوره. آرتان سرشو تکون داد و گفت:

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
رمان روزاي باروني 4


دستی توی موهاش کشید و از ماشین پیاده شد. دانشگاه خیلی خسته اش می کرد، دوست داشت بره خونه استراحت کنه. اما عادتش رو هم نمی تونست ترک کنه، باید حتما، قبل از اینکه به خونه بره یه سر به مامانش می زد. دستش رو گذاشت روی زنگ و یه بار کوتاه فشار داد. خیلی زود صدای ویولت رو شنید:
- سلام عزیزم ...
آراد همراه با لبخند جوابش رو داد و در باز شد. وارد خونه که شد نگاهش به اختیار سمت ایوون کشیده شد. می دونست ویولت روی ایوون منتظرش وایمیسه ... حدسش درست بود. سرعت قدماشو بیشتر کرد. ویولت شال بنفشش رو روی سرش مرتب کرد و از پله ها پایین اومد. چون غریبه ای توی خونه نبود آزادانه خودشو تو بغل آراد انداخت. هربار که می دیدش حس می کرد براش همون شیرینی بار اول رو داره، و هر روز بیشتر از روز قبل شکرگزار خدا بود. آراد کنار گوششو بوسید و در گوشش گفت:

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
رمان روزای بارونی 3


توسکا در ماشین رو باز کرد و با دیدن دسته گل بزرگ روی صندلی هیجان زده گفت: - وای آرشاویر! چه خوشگله! مرسی ... آرشاویر سعی کرد لبخند بزنه: - قابل خانوم خوشگلمو نداره ... توسکا لبخندی زد و نشست روی صندلی. گل رو توی دستش فشرد و به فکر فرو رفت. ذهنش حسابی مشغول بود. آرشاویر گفت: - چیزی شده توسکا؟ توسکا لبخند زد و سعی کرد بحث رو بپیچونه، گفت: - نه عزیزم ، یه کم نگران جواب دکترم. آرشاویر که از موضوع ناراحتی خودش غافل شده بود با خونسردی گفت: - برای چی؟ نگرانی نداره! - آخه وقتی دکتر می گه یه آزمایش رو دوباره انجام بدین یعنی هر چی که توش دیده چیز خوبی نبوده. آرشاویر دست توسکا رو گرفت و گفت: - من که اصلا نگران نیستم! مطمئنم همه چی درست و به جاست. - آرشاویر ، من مامانم مشکل رحم داشت. شاید بیماریش ارثی باشه. آرشاویر با اخم دست توسکا رو فشار داد و گفت: - تا حالا کسی بهت گفته به هر چیزی که فکر کنی همون اتفاق برات می افته؟ عزیزم ، من و تو حالا حالاها وقت داریم. فقط یک سال و نیم از ازدواجمون می گذره. توسکا آهی کشید و چیزی نگفت. حقیقت چیز دیگه ای بود. اون لحظه بیشتر از بچه دار شدن یا نشدن، نگران آرشاویر بود. منشی بهش گفته بود که آرشاویر تا دم اتاق تمرین اومده و بعد با یه حال عیجبی اونجا رو ترک کرده. مطمئن بود گپ زدن صمیمانه اونو با پرهام دیده. از آرشاویر تا حدودی مطمئن بود. خیلی وقت بود دیگه ازش عکس العمل های هیستریک ندیده بود. آرتان هم خیالش رو راحت کرده بود.

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
رمان روزای بارونی 2


دستی روی سیم های گیتارش کشید، نت سل صداش زیر تر از حد عادی بود، مشغول کوک کردن گیتار شد، در همون حالت حواسش توی آشپزخونه هم دور می زد، توسکا تند و فرز مشغول درست کردن شام بود. عاشق روزهای جمعه بود، هم خودش خونه بود و هم توسکا ، می تونستن یه دل سیر همو ببینن. به خصوص برای اون که حس می کرد هر چی هم توسکا رو ببینه بازم کمه! صدای تق تق که بلند شد گیتار رو رها کرد و کمی گردن کشید، توسکا داشت تند و فرز روی تخته چوبی هویج ها رو قطعه قطعه می کرد. همه حواسش هم معطوف کارش بود و اصلا متوجه ارشاویر نشده بود که داره دیدش می زنه. آرشاویر لبخندی زد و دوباره نشست سر جاش، گیتار رو برداشت و انگشت شستش رو از سیم ششم تا سیم اول کشید پایین. اینبار همون صدایی که می خواست به گوشش خورد. بی توجه به کاغذهای آکورد ریخته شده دور و برش نت ها رو توی ذهنش ترسیم کرد و شروع کرد به زدن. ریتم آهنگ رفته رفته داشت تند تر می شد و عجیب بود که صدای ضربات توسکا روی هویج ها هم داشت تند تر می شد. آرشاویر خنده اش گرفت، بند گیتارش رو دور گردنش انداخت و از جا بلند شد، همینطور که می زد شروع کرد به خوندن و راه افتاد سمت آشپزخونه، توسکا اینبار داشت سرک می کشید ، با دیدن آرشاویر که با یه حرکت رفت روی صندلی های کنار اپن و پرید روی اپن خندید. آرشاویر چهار زانو نشست روی اپن و در حالی که خیره شده بود به توسکا به خوندنش ادامه داد:- Remember summer remember my love Burning for you Shining for you Remamber summer i miss you my heart thinking love you thinking love youبمون کنارم بمون...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/11 تاریخ
رمان روزای بارونی 1


صدای موسیقی رو قطع کرده بودن و فقط صدای خودشون می یومد ...
- تولد تولد تولدت مبارک ...
پسر بچه با چشمای گرد و سبز- عسلی رنگش موشکافانه به مامانش خیره شد ... مامانش خندید ... چشمکی زد و بلند گفت:
- فوت کن دیگه فدات شم!
جمعیت همه با هم خوندن:
- بیا شمعا رو فوت کن ... تا صد سال زنده باشی!
پسر اینبار به باباش خیره شد ... توش چشمای پر جذبه باباش، علاقه موج می زد ... دستاشو به هم کوبید و گفت:
- نمی خوام فوت کنم!
صدای داد از همه طرف بلند شد، عموش جلو اومد و گفت:

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/11 تاریخ
رمان توسکا 6


بابا دستشو گذاشت روی لب من و گفت : - نه دخترم ... هیچ کس به تو دروغ نگفت ... ما همه گفتیم یه چیزی هست که ما نمی تونیم بگیم ... خود آرشاویر باید یه جوری بهت می گفت ... - ولی آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ - دلیلش رو از فریبا دوستت بپرس ... با حیرت گفتم: - فریبا؟!!!! - آره ... - یعنی چی؟ به ... به فریبا چه؟ اصلا اون که خبر نداره از قضیه من و آرشاویر ... - دخترم ... شوهر فریبا یکی از آهنگسازای اصلی کارای آرشاویره ... و به همین دلیل با هم دوست صمیمی هستن ... اون شبی که آرشاویر تو رو دیده ... فهمیده که تو چیزی در مورد خواننده بودنش نمی دونی و نشناختیش ... تعجب می کنه ... اما خوشحال هم می شه ... چون نمی خواسته دختری اونو به صرف شهرتش بخواد ... اولین دلیلش که بهت نگفته این بوده ... تصمیم داشته بلافاصله بعد از اینکه جواب مثبتتو گرفت بهت بگه ... اما .... اما فریبا که از طریق مازیار قضیه رو فهمیده بوده بهش می گه نذاره تو بفهمی چون تو از خواننده ها بیزاری و شاید به خاطر همین جریان دست رد بزنی به سینه اش ... برای همین هم دیگه می ترسه و کلا حرفی نمی زنه ... سرمو گرفتم بین دستام و نالیدم: - خدایا!!!! بابا هم آهی کشید و دیگه حرفی نزد ... یه کم سکوت کردم و بعد یهو گفتم: - یعنی چی بابا؟ مگه من با خواننده ها پدر کشتگی دارم آخه؟

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/11 تاریخ
رمان توسکا 5


دستمو بردم سمت دستگیره با دست دیگه ام ضربه ای به در زدم و درو باز کردم رفتم داخل ... یه میز بزرگ آخر اتاق قرار داشت ... عین سالن انتظار یه دست مبل با رنگ روشن هم جلوش چیده شده بود ... دکتر پشت پنجره ایستاده بود و داشت مناظر بیرون رو نگاه می کرد ... طناز حق داشت اینقدر سفارش می کردا! عجب چیزی بود ... از همین پشت سر هم دلبری می کرد ... قد بلند و هیکلی ... تقریبا مثل آرشاویر ... کت شلوار مشکی تنش بود و موهاش هم قهوه ای تیره بود ... الان فقط همینو می تونستم ببینم ... فکر کنم متوجه ورود من نشده بود ... درو محکم کوبیدم به هم ... یهو چرخید به سمتم ... او مای گاد!!! بمیری طناز! نگفته بودی همچین جیگری پسر داییته! چشمای خمار عسلیش توی صورت گردش آدمو مسخ می کرد ... موهاشو هم یک طرفه ریخته بود توی صورتش ... کروات زرشکی و مشکی و پیرهن سفید و کفشای براق ورنی تیپشو درست عین یه جنتلمن واقعی کرده بود ... آب دهنمو قورت دادم ... قدمی اومد به سمتم و گفت: - سلام خانوم مشرقی عزیز ... خیلی خوش اومدین ... تازه یادم افتاد برای چی اونجا هستم ... سرفه ای کردم تا گلوم صاف بشه و گفتم: - سلام آقای دکتر ... حال شما؟ ببخشید من بد موقع مزاحم شدم ... - خواهش می کنم ... شما مراحمین .. بشینید تا بگم واسه تون قهوه بیارن ... - نه نه ممنون میل ندارم ... نمی خوام زیاد وقتتون رو بگیرم ... اینقدر که طناز گفت حتی یه لحظه اضافه بر تایمش توی مطب نمی مونه حالا انگار هول کرده بودم ... اونم متوجه شد و در حالی که روی مبل روبروم می نشست به منم اشاره کرد بشینم و گفت: - چرا اینقدر استرس دارین؟ عجله دارید؟ - نه ... اصلا ... - پس موضوع چیه؟ خواهشا راحت باشین ... نشستم ... صداش آرومم کرد

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/11 تاریخ
رمان توسکا 4


پس از چند لحظه سکوت گفت: - می خوام این دو سال مثل نامزدی پنهان باشه برای من و تو ... وقتی که مامان و آرشین اومدن رسما ازت خواستگاری می کنم ... با حیرت گفتم: - می فهمی چی می گی!؟!!! با اخم گفت: - حرف بدی زدم؟! - فهمیده بودم عجولی ... ولی نه تا این حد!!!! لبخندی زد و گفت: - نه من عجول نیستم ... وگرنه می گفتم همین فردا باید با من ازدواج کنی ... نتونستم جلوی خنده مو بگیرم ... غش غش خندیدم ... چرا این پسر اینجوری بود؟!!!چهار روزه وارد زندگی من شده شایدم کمتر ... داره ازم خواستگاری می کنه! با این صمیمیت دم از عشق می زنه ... آرشاویر مشتاقانه نگاهم می کرد ... زمزمه وار با صدای آهسته طوری که من نشنوم گفت: - قربون خنده هات برم الهی ... ولی من شنیدم و گونه هام ارغوانی شد ... آرشاویر دستم رو به نرمی به لبش نزدیک کرد که سریع دستمو عقب کشیدم و از جا بلند شدم ... اونم از جا پرید و گفت: - ببخشید ... ببخشید ... باور کن دست خودم نبود ... با خشم نگاش کردم و گفتم: - بهت خندیدم پرو نشو ... با آرامش گفت: - عذر خواهی کردم ... آرامشش به منم منتقل شد. دوباره نشستم سر جام ... اونم نشست ... به نرمی گفت: - این مهلتو به خودم و خودت بده ... همه مدل خواستگاری دیده بودم الا این مدلی ... ولی چرا ناراحت نبودم؟! چرا یکی نمی زدم زیر گوشش و برم؟ چرا دوست داشتم بشینم ... چرا چشمای این پسر دیوونه ام می کرد؟!! چرا با همه فرق داشت برام؟ زمزمه وار گفت: - عشق تو یه نگاهو قبول داری؟! قبول داشتم؟! نمی دونم! ادامه داد:

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/11 تاریخ
 بعدی 1 2 3 4 5 6 7 8 قبلی

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

گرافیک قالب توسط : تم دیزاین
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

شامپو ضد شپش لیپوماتیک دانلود قالب وبلاگ خانه شریفی ها دانلود مقاله و تحقیق همکاری در فروش فایل کسب درآمد آموزش بازاریابی و فروش آموزش درآمد اینترنتی مترجم سخنگوی همراه اسکریپت درگاه پرداخت بانک ملت آموزش برنامه نویسی اندروید کد قالب وبلاگ کد قالب وبلاگ بهترین سیستم وبلاگدهی کسب درآمد از وبلاگ نویسی آموزش طراحی سایت وردپرس کد قالب وبلاگ قیمت بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران بلیط چارتری مشهد خرید تردمیل دانلود مقاله دانلود رایگان مقاله ============= سرویس خواب سامانه پیام کوتاه تبلیغات کلیکی گوگل اس ام اس رایگان نمونه سوال ریاضی بازی ویندوزفون لیست سیسمونی کودک بدلیجات ارزان درب اتوماتیک در تبریز فروش لوله اسپیرال فروش ریتم و سمپل کرگ کسب در امد از لینک کوتاه سیستم کسب درآمد بدون سرمایه و صد در صد تضمینی خرید اینترنتی مانتو سنتی اندازه گیری قندخون دانلود انیمیشن رایگان بازی pes 2017 دانلود فيلم با لينك مستقيم فروشگاه فایل و قالب سایت داستانهای مذهبی امیر دل عکسهای جدید خبری سئو سایت شیرینی چرم وب نگین | سامانه بهینه سازی محتوا فروشگاه ساعت سیسمونی نوزاد خرید دستبند چرم دانلود فایل فروشگاه ساز فروشگاه ساز رایگان و همکاری در فروش لینک فروش گوشی طرح اصلی دانلود پروژه و پايان نامه خرید اینترنتی کسب درآمد آنلاین اخبار ، تکنولوژی ، جهان طراحی سایت مانیتورینگ هایپ ( HYIP ) دانلود پروژه و مقاله فروش فایل پایه ششم ابتدایی دانلود نمونه سوال نهم ابتدایی عکس جدید بازیگران زیرنویس فارسی کتاب دفینه یابی تخم نطفه دار طوطی خرید تخم نطفه دار تعبیر خواب کانال تلگرام