رمان عاشقانه| رمان ایرانی| دانلود رمان
تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


1. بسیار آسان و همه گیر(بیکار - خانم - آقا - دانشجو -کارمند و هر شغلی که باشد)
2. کار در منزل ( نه به مکان نیاز هست و نه به وسیله خاص .. )
3. بدون نیاز سرمایه ( حتی 1 ریال و مثل مدیریت یک وبلاگ ساده )
4. دارای پشتیبانی همیشگی در پنل شرکت (سوال ارسال کن چند دقیقه بعد پشتیبانان پاسخ بدن)

5. واریز درآمد ( حتی 5 هزار تومان هم شد سریع درخواست بدید )

درآمد

در آمد ها تخمین زده شده و چیزی حدودی هست و ممکنه مقداری بیشتر و یا کمتر باشد

مثلا

سرعت ارسال فایل به صورت متوسط روزی 50 الی 100 تا می تواند باشد

روش ارسال تکراری هست و فقط 1 بار که یاد گرفتید همیشه به حالت تقریبا تکراری انجام میدهید و سرعت کارتان رفته رفته بالا میره 

اگر 170 فایل ارسال کرده باشید ( مثلا طی یک هفته ) روزی 1 الی 2 فایل می فروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 3500تومان  و درآمد ماهانه ی شما 105.000 تومان خواهد بود

اگر 10575 فایل ارسال کرده باشید روزی 20 الی 25 فایل میفروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 80.000 تومان  و درآمد ماهانه ی شما 2.400.000 تومان خواهد بود

آموزش کسب درآمد

http://parspa.com/pic/icon32/parspa%20(2).png

:: دارای نماد اعتماد الکترونیک 1 ستاره ی دائم به شماره ی سند 50185
:: ثبت شده در سازمان ثبت شرکت ها
:: دارای پروانه کسب به شماره ی مسلسل 1689/16 2128
:: ثبت شده در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
:: بیش از 3000 واریز وجه به حساب فعالان در سایت

جهت دانلود به سایت www.Ebays.ir مراجعه کنید

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان توسکا 12


دکتر مشغول معاینه شد و بابا دستمو گرفت توی دستش .... چنان عشقی از چشماش بیرون می زد که قلبمو می لرزوند ... دکتر بعد از تایید سلامتیم گفت تا فردا مرخص می شم ... چون نصفه شب بود کسی نمی تونست برای ملاقاتم بیاد ... مامان هم به زور بابا رفته بود خونه ... پرستار بهم مسکن داد تا راحت بخوابم ... خوابیدم ولی ذهنم حسابی مشغول حرف پرستار بود ... نامزدم؟!!!! صبح با صدای مامان که داشت قربون صدقه ام می رفت و گریه می کرد بیدار شدم ... همین که چشمامو باز کردم سر و صورتمو غرق بوسه کرد و قربون صدقه هاش شدت بیشتری گرفت ... از محبتش اشکم در اومد ... بابا هم با لبخند نظاره گر این صحنه بود ... بعد از اینکه بالاخره مامان ازم جدا شد گفتم: - بابا چی شد که آوردینم بیمارستان؟ بابا آهی کشید و گفت: - تو گفتی می خوای تنها باشی ... ما هم هیچ کدوم نیومدیم توی اتاقت .. برای همینم تا وقت شام نفهمیدیم تو از هوش رفتی ... فشارت افتاده بود و دور از جونت تا مرگ فاصله ای نداشتی ... اینقدر حالم بد بود که نمی دونستم باید چی کار کنم ... مامانت فقط جیغ می زد و منم ذهنم قفل شده بود ... کار خدا بود که تونستم برسونمت بیمارستان ... مامان با هیجان گفت: - اگه آرشاویر نبود که تو رو از دست داده بودیم ... با تعجب و کنجکاوی به مامان نگاه کردم ...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
رمان توسکا 11


سریع گفتم: - باشه منتظرم ... گوشیو که قطع کردم رو به چشمای منتظر آرشین و آرشاویر گفتم: - شهریار داره می یاد دنبالم .. می رسه تا چند دقیقه دیگه ... بعد زل زدم توی چشمای آرشاویر و گفتم: - شما هم برو راننده بقیه شو ... از چشماش خون می بارید ... خندیدم و گفتم: - آرشین جان ... مانتو و شال منو که گرفتی کجا آویزون کردی؟ آرشین که حسابی شوکه شده بود فقط به بالا اشاره کرد ... آرشاویر با قدم های بلند ازمون فاصله گرفت و من رفتم توی دستشویی که اول یه کم بخندم و یه آب هم به صورتم بزنم ... زیر لب گفتم: - حقته! تا تو باشی نخوای لج منو در بیاری ... بچه پرو! از دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقای بالا ... اتاق آرشاویر هم بالا بود ... مونده بودم لباسم توی کدوم اتاقه که آرشاویر از اتاقش اومد بیرون و گفت: - اینجاست ... بدون اینکه تشکری بکنم یا حرفی بزنم رفتم توی اتاقش و در اتاق رو با ضرب کوبیدم به هم ... مانتو روی تختش بود ... سعی کردم به هیچی نگاه نکنم ... اما مگه می شد؟ بی اراده به دیوارای اتاق زل زدم ... هیچ عکسی از من دیگه به دیوارا نبود ... همه رو برداشته بود ... نا خودآگاه بغض گلومو گرفت ... نشستم روی تخت ... چرا ما اینجوری شده بودیم؟ چرا از هم فرار می کردیم در حالی که همه اش داشتیم می رسیدیم به هم؟ یعنی واقعا من برای آرشاویر مرده بودم؟ این رفتارا چی بود که داشتیم عین بچه ها از خودمون در می آوردیم؟ شکستن غرور هم ... اونم جلوی بقیه ... چرا؟ آخه چرا؟ بابام یه بار تو عصبانیت یه حرفی زد که

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
رمان توسکا 10


- الو سلام ... - سلام شهریار جان خوبی؟ - ممنون خانوم! شما که از بس به من زنگ می زنی من شرمنده می شم ... - اذیت نکن دیگه ... - کجایی خانوم؟ - تو خونه ... کجا باید باشم؟ کار که ندارم بیکار افتادم اینجا ... - خوب پس به موقع زنگ زدم ... - خبری شده؟ - آره یه فیلم خوب برات دارم ... البته اینبار من تهیه کننده اش نیستم ... - چه عجب! - دست شما درد نکنه ... اینقدر از من خسته شدی؟ ریز خندیدم و گفتم: - نه ... ولی دیگه داشتیم باعث شایعه سازی می شدیم ... اکثر فیلمای من تهیه کنندگیش با توئه ... - نه خانوم نگران نباش ... کسی جرئت نداره پشت سر من شایعه بسازه ... - اه اه! بابا جذبه! مردونه خندید و گفت: - شیطونی نکن شیطون خانوم! الان فیلمنامه رو برات می یارم ... بخون خبرشو بهم بده ... - باشه ... وقتی تو معرفی کنی یعنی خوبه دیگه ... چند لحظه سکوت کرد و سپس با صدای آهسته ای گفت: - مرسی ازت ... بابت اعتمادت خانوم گل ... چشمامو بستم ... حرفش هیچ لذتی بهم نبخشید ... زمزمه کردم: - کاری نداری؟ - نه مواظب خودت باش ...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
رمان توسکا 9


تو رو خدا .... آرشاویر ... ولی انگار نمی شنید ... یقه پسره رو گرفته بود چسبونده بودش به ماشین و با دندون قروچه داشت تهدیدش می کرد ... بیچاره اومد فقط ساعتو از من بپرسه ... بعد فهمید من کیم وایساد به حرف زدن ... منم هول داشتم ... آرشاویر قرار بود بیاد دنبالم ... نمی خواستم منو با پسره ببینه ... حوصله دردسرش رو نداشتم ... پسره انگار فهمید ... دستشو گرفت طرفم که باهام دست بده و بره ولی همین که دستم رفت طرفش آرشاویر رسید و قیامت شد ... اصلا نذاشت من حرف بزنم ... دیگه طاقت نداشتم نشستم روی جدول ها و اشک صورتمو خیس کرد ... سرمو گرفتم رو به آسمون ... - خدایا ... دیگه خسته شدم ... اون هفته جلوی سام سکه یه پولم کرد ... سام اومد ازم یه سی دی بگیره آرشاویر هم خونه مون بود همچین به سام توپید که بیچاره دمشو گذاشت روی کولش و رفت ... بابا هم به رفتاراش شک کرده بود ولی به روی خودش نمی آورد ... خیلی دلم گرفته بود ... بلند شدم رفتم کنار خیابون ... یه تاکسی داشت رد می شد ... دستمو آوردم بالا ... آرشاویر حواسش به من نبود ... منم نگاش نکردم ... سوار شدم و آدرس خونه رو دادم ... با کلید درو باز کردم و رفتم تو ... سی مهر بود ... امشب تولد آرشاویر بود ... قرار بود با هم باشیم ... ولی زهرمارم شد ... قدم که به حیاط گذاشتم فهمیدم مهمون داریم ... شش هفت تا از شاگردای بابا بودن ... همین که منو دیدن همه شون صاف نشستن و مبهوت موندن ... ناراحتی هام از یادم رفت و غش غش خندیدم ... بابا هم خندید و گفت: - چیه؟ چتون شد؟

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
معرفی وب سایت مذهبی بسم رب


معرفی کامل بسم رب


بسم رب یه سایت کاملا مذهبی برای انسان هایی که دل گرفته هستند ، می باشد و میشه گفت در مسیر الهیات قدم برداشته . در این سایت در رابطه با وجود والای حضرت مهدی (عج ) مطالب بسیار مفیدی منتشر شده که مطالعه ی آن و دعا برای سلامتی ایشان خالی از لطف نیست ،
وب سایت بسم رب در حال انتشار سخنرانی ها تاریخی نیز می باشد و مسائل مروبط به بهشت و جهنم را نیز بخوبی مطرح کرده و..

 

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/18 تاریخ
رمان توسکا 8


از نگاه آرشاویر وقتی داشت می خوند حس کردم که اونم الان دوست داره پیش من باشه ... هیچ جدایی نباشه ... با هم باشیم ... در اصل با هم خوش باشیم ... دیگه به عشقش ایمان داشتم ... عشق آرشاویر یه عشق واقعی بود ... به دور از هر هوس یا حس بدی ... آرشاویر تنها کسی بود که با همه وجودم دوست داشتم بغلش کنم ... حسش کنم ... ببوسمش ... تا قبل از اون نسبت به هیچ بنی بشری چنین حسی نداشتم ... رسیدم به چشمه .... وسط جنگل بودم ولی نمی دونم چرا نمی ترسیدم ... انگار اینجا امنیت داشتم ... دور تا دور چشمه چمن های خودرو روییده بود ... رفتم جلو ... آب داشت بهم چشمک می زد ... دیوونه وار هوس شنا زده بود به سرم ... هم وقت داشتم ... هم حوصله ... هم نیاز ... پس لباسامو در اوردم ... دونه به دونه و همه رو ریختم روی هم یه گوشه ... با لباس زیر رفتم نزدیک ... مثل همیشه قبل از شیرجه بسم الله گفتم و پریدم ... آب دورمو گرفت ... چون هوا گرم بود خنکی آب روحمو نوازش می کرد ... از اینور می رفتم اونور و برعکس بر می گشتم ... بی اراده خنده ام گرفته بود ... می خندیدم ... شیطنت می کردم آب رو مشت می کردم می ریختم روی سرم خودم ...می رفتم زیر آب و می یومدم بالا ... دیوونه شده بودم و داشتم دیوونگی می کردم ... بعد از نیم ساعت شنای بی وقفه خسته شدم و اومدم بالا ... همونجا کنار چشمه روی چمنا دراز کشیدم ... نور مهتاب افتاده بود روی بدن خیس و براقم ... چشمامو بستم ... باید یه کم خشک می شدم تا بتونم بلند شم لباس بپوشم و برگردم ... بزم بچه ها اینقدر گرم بود که فکر نکنم هیچ کس حتی آرشاویر هم متوجه غیبت من شده باشه ... نسیم خنکی که می یومد بدنمو مور مور می کرد ... بعد از یه ربع از جا بلند شدم تا لباسامو بپوشم ... صدای خش خشی از پشت سرم بلند شد ... سریع چرخیدم تا ببینم چیه که توی آغوش کسی فرو رفتم ... قلبم از کار ایستاد و اومدم با همه وجودم جیغ بکشم که صدای آرشاویر زمزمه وار کنار گوشم بلند شد:

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
رمان توسکا 7


رمان توسكا
صبح که بیدار شدم همه بیدار شده بودن ولی توی اتاق بودن و داشتن آماده می شدن ... فریبا با دیدن من گفت: - پاشو دیگه تنبل خان ... می خوایم بریم شهر خرید کنیم ... نشستم سر جام و گفتم: - خرید؟ چی می خوایم بخریم؟ - نمی دونم ... گفتن حاضر شین تا بریم خرید ... کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: - شماها چه سحرخیز شدین ... طناز گفت: - همچین سحرخیزم نیستیم ساعت نه و نیمه ... - من که سرم درد می کنه ولم می کردین تا عصر می خوابیدم ... دیشبم که نتونستیم بخوابیم! - راستی دیشب چه خوابی دیدی؟ الکی گفتم یادم نیست دوست نداشتم برام دست بگیرن ... من خودم از فیلمای ترسناک همیشه فراری بودم! حالا شده بودم بازیگر یه فیلم ترسناک ... خدا بخیر بگذرونه با بقیه فیلم ... بچه ها حاضر شدن و رفتن بیرون فقط فریبا موند ... گفتم: - فریبا من نمی یام ... - وااا! نمی شه باید بیای هیشکی اینجا نمی مونه ... تنها تو این ویلا سکته می کنی توام که مستعدی! خندیدم و گفتم: - گمشو ... - پاشو ... پاشو حاضرشو بچه ها دارن صبحونه رو حاضر می کنن ... به ناچار بلند شدم و رفتم جلوی آینه ... چشمام حسابی پف کرده بود ... یه مداد چشم برداشتم و کشیدم توی چشمم ... یه رژ هم مالیدم روی لبم و بعد از عوض کردن لباسم با فریبا رفتیم بیرون ... بچه ها تند تند داشتن سفره رو پهن می کردن ... همه اش می ترسیدم کسی به غیر از هم اتاقی هام و آرشاویر و مازیار هم از صدای جیغم بیدار شده باشن ... دوست نداشتم مسخره ام کنن ... ولی خدا رو شکر انگار کسی نفهمیده بود چون چیزی نگفتن ...
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
رمان روزای بارونی 10


بدون توجه به نیلی جون گفت:
- تو .. تو .. من تو رو دیدم ... توی مطب آرتان ...
تانیا خودش رو متعجب نشون داد و گفت:
- منو دیدی؟!!! کی ؟!!! پس چرا من تو رو ندیدم ...
نیلی جون از جا بلند شد، نم دونستم الان باید تانیا و ترسا رو تنها بذاره تا حرفاشون رو با هم بزنن ... گفت:
- من می رم یه چیزی بیارم بخوریم گلوهامون خشک شد ...
بعد هم منتظر جواب نشد و به سرعت رفت توی آشپزخونه ... ترسا رنگ پریده و بی حال گفت:
- من ... اومده بودم پیش آرتان ... از لای در اتاقش ... تو رو دیدم ... تو ... روی پای آرتان ...
یه دفعه تانیا محکم کوبید توی پیشونیش و نالید:

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
رمان روزای بارونی 9


- توسکا پاشو ...
توسکا زانوهاشو از توی بغلش بیرون کشید، روی تخت جا به جا شد و با بهت به مامانش خیره شد. ریحانه جلو رفت، اولین کاری که کرد پرده های اتاق رو کنار زد و گفت:
- پاشو ببینم ... سه روزه موندی تو این اتاق ! خودت که تارک دنیا شدی من و بابات باید برات دنبال راه حل باشیم ...
توسکا سرشو گرفت و نالید:
- چی می گی مامان؟
ریحانه رفت سمت چمدون توسکا که دست نخورده کنار اتاقش باقی مونده بود ... خوابوندش روی زمین زیپشو کشید و گفت:
- بلند شو ببینم ... برات از یه خانوم دکتر خوب وقت گرفتم ...
توسکا پوزخندی زد و گفت:

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
رمان روزای بارونی 8


سرش رو خم کرده بود روی برگه های جلوش و داشت مواردی که یادداشت می کرد رو یه بار دیگه توی ذهنش با بیماری که تشخیص داده بود تطبیق می داد ... تشخیصش درست بود ... باید کم کم وارد مراحل درمان می شد ... برگه ها رو دسته کرد روی هم و لای پرونده بیمارش قرار داد، از جا بلند شد تا پرونده رو روی فایلش بذاره تا بعدا منشی اونا رو بایگانی کنه که در اتا با تقه ای باز شد و منشیش وارد شد ... همونطور پرونده به دست وسط اتاق ایستاد و بهش خیره شد، دو ساعت تا پایان وقت مطبش مونده بود! پس مسلما منشی درخواستی غیر از درخواست برای مرخص شدن داشت ... منتظرش بهش نگاه کرد ... منشی دو دل وسط اتاق ایستاده بود و با ترس به آرتان خیره شده بود ... آرتان پرونده رو روی فایل گذاشت، قدمی به سمت منشی برداشت و گفت: - چیزی شده خانوم صولتی؟!! منشی ناچار قدمی جلو برداشت و پاکت سفیدی که دستش بود رو با ترس جلوی آرتان دراز کرد، آرتان با کنجکاوی پاکت رو گرفت و خواست سوال کنه اون پاکت چیه و از کجا اومده اما قبل از اون با دیدن آرم دادگستری بالای پاکت حس کرد آب یخ روی سرش ریختن. تنها کاری که تونست بکنه این بود که دستش رو بالا آورد و اشاره کرد منشی بره بیرون ... همینطور که با حال داغون و اعصاب داغون تر پاکت نامه رو باز می کرد توی دلش دعا می کرد یکی از مراجعینش از دستش شکایت کرده باشن و داخل اون پاکت چیزی که از اون وحشت داره نباشه! اما دعاش مستجاب نشد ... با دیدن احضاریه طلاق دیوونه شد! احضاریه رو بین دستاش مچاله و مشت کرد و وقتی خیالش راحت شد که از اون له تر نمی شه به سرعت به سمت کتش رفت، از روی چوب لباسی برداشت، تنش کرد و زد از اتاقش بیرون ... منشی با دیدنش از جا پرید، مراجعنیش هم همینطور ، اما بی توجه به همه زد از مطب بیرون ... خانوم طولتی اینطور مواقع خوب می دونست باید چی کار کنه و نیاز به سفارش آرتان نبود ...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
 بعدی 1 2 3 4 5 6 7 قبلی

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

گرافیک قالب توسط : تم دیزاین
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

شامپو ضد شپش لیپوماتیک دانلود قالب وبلاگ خانه شریفی ها دانلود مقاله و تحقیق همکاری در فروش فایل کسب درآمد آموزش بازاریابی و فروش آموزش درآمد اینترنتی مترجم سخنگوی همراه اسکریپت درگاه پرداخت بانک ملت آموزش برنامه نویسی اندروید کد قالب وبلاگ کد قالب وبلاگ بهترین سیستم وبلاگدهی کسب درآمد از وبلاگ نویسی آموزش طراحی سایت وردپرس کد قالب وبلاگ قیمت بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران بلیط چارتری مشهد خرید تردمیل دانلود مقاله دانلود رایگان مقاله ============= سرویس خواب سامانه پیام کوتاه تبلیغات کلیکی گوگل اس ام اس رایگان نمونه سوال ریاضی سیستم کسب درآمد بدون سرمایه و صد در صد تضمینی خرید اینترنتی مانتو سنتی اندازه گیری قندخون دانلود انیمیشن رایگان بازی pes 2017 دانلود فيلم با لينك مستقيم فروشگاه فایل و قالب سایت داستانهای مذهبی امیر دل عکسهای جدید خبری سئو سایت شیرینی چرم وب نگین | سامانه بهینه سازی محتوا فروشگاه ساعت سیسمونی نوزاد خرید دستبند چرم دانلود فایل فروشگاه ساز فروشگاه ساز رایگان و همکاری در فروش لینک فروش گوشی طرح اصلی دانلود پروژه و پايان نامه خرید اینترنتی کسب درآمد آنلاین اخبار ، تکنولوژی ، جهان طراحی سایت مانیتورینگ هایپ ( HYIP ) دانلود پروژه و مقاله فروش فایل پایه ششم ابتدایی دانلود نمونه سوال نهم ابتدایی عکس جدید بازیگران شرکت برنامه نویسی و طراحی اپلیکیشن اندروید کتاب دفینه یابی تخم نطفه دار طوطی خرید تخم نطفه دار تعبیر خواب کانال تلگرام