تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان جدید


تو رو خدا .... آرشاویر ... ولی انگار نمی شنید ... یقه پسره رو گرفته بود چسبونده بودش به ماشین و با دندون قروچه داشت تهدیدش می کرد ... بیچاره اومد فقط ساعتو از من بپرسه ... بعد فهمید من کیم وایساد به حرف زدن ... منم هول داشتم ... آرشاویر قرار بود بیاد دنبالم ... نمی خواستم منو با پسره ببینه ... حوصله دردسرش رو نداشتم ... پسره انگار فهمید ... دستشو گرفت طرفم که باهام دست بده و بره ولی همین که دستم رفت طرفش آرشاویر رسید و قیامت شد ... اصلا نذاشت من حرف بزنم ... دیگه طاقت نداشتم نشستم روی جدول ها و اشک صورتمو خیس کرد ... سرمو گرفتم رو به آسمون ... - خدایا ... دیگه خسته شدم ... اون هفته جلوی سام سکه یه پولم کرد ... سام اومد ازم یه سی دی بگیره آرشاویر هم خونه مون بود همچین به سام توپید که بیچاره دمشو گذاشت روی کولش و رفت ... بابا هم به رفتاراش شک کرده بود ولی به روی خودش نمی آورد ... خیلی دلم گرفته بود ... بلند شدم رفتم کنار خیابون ... یه تاکسی داشت رد می شد ... دستمو آوردم بالا ... آرشاویر حواسش به من نبود ... منم نگاش نکردم ... سوار شدم و آدرس خونه رو دادم ... با کلید درو باز کردم و رفتم تو ... سی مهر بود ... امشب تولد آرشاویر بود ... قرار بود با هم باشیم ... ولی زهرمارم شد ... قدم که به حیاط گذاشتم فهمیدم مهمون داریم ... شش هفت تا از شاگردای بابا بودن ... همین که منو دیدن همه شون صاف نشستن و مبهوت موندن ... ناراحتی هام از یادم رفت و غش غش خندیدم ... بابا هم خندید و گفت: - چیه؟ چتون شد؟ مونده بودن چی بگن ... با تک تکشون دست دادم تا از بهت خارج شدن ... خیلی وقت بود نیومده بودن خونه مون ... همه شون رو می شناختم ... پسرای خوب و خیلی شیطون و باحالی بودن ... بابا تعریفشون رو زیاد می کرد ولی اونا تا حالا منو ندیده بودن ... هر وقت می یومدن من خودمو توی اتاقم حبس می کردم که راحت باشن ... اینبار نشستم کنارشون و گفتم: - چطورین؟ شروع کردن به داد و فریاد و هیجانشون رو یه جوری تخلیه کردن ... بودن در جمعشون شادم می کرد ... واقعا نیاز داشتم کنارشون باشم ... شاید یک ساعتی گذشت تا بالاخره دل کندن و بلند شدن که برن ... بابا تلفنش زنگ زد و رو به من گفت: - دخترم بچه ها رو تا دم در بدرقه کن ... برای بابا سری تکون دادم و همراه پسرها رفتم دم در ... هنوز هم داشتن سوال می پرسیدن و آتیش می سوزندن ... ازشون خواهش کردم به کسی در موردم چیزی نگن ... دوست نداشتم از فردا یه مدرسه آدم جلوی در بایسته ... بچه ها یکی یکی رفتن از در بیرون و هر از گاهی بر می گشتن یه تیکه می انداختن و منو می خندوندن ... داشتم غش غش می خندیدم که متوجه ماشین آرشاویر شدم ... از درون ترسیدم ولی سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم ... از ماشین اومد پایین ... نگاهش گنگ بود ... با تعجب یه نگاه به من کرد یه نگاه به پسرا ... پسرا دیگه دور شده بودن و آرشاویر رو ندیدن ... اما مطمئنم آرشاویر دیده که اونا از خونه ما اومدن بیرون ... اخمی کردم بهش و خواستم برم تو ... هنوز باهاش قهر بودم ... همه برنامه مون رو به هم ریخته بود ... از پشت دستمو کشید ... با خشم برگشتم و گفتم: - چته؟ دستمو ول کن ... با خشمی که هنوز فوران نکرده بود ولی آماده ترکیدن بود گفت: - اینا کی بودن؟ - به تو مربوط نی... دستمو به شدت فشار داد و گفت: - بهت می گم اینا کی بودن؟ یه گله پسر تو خونه شما چه غلطی می کردن؟ اشک تو چشمام جمع شد اما نذاشتم از چشمام بزنن بیرون ... غرورم باید حفظ می شد ... با خشم نگاش کردم و گفتم: - فکر کردی داد بزنی من می ترسم؟ - نیازی ندارم بترسی ... می خوام جوابمو بدونم ... با بغض گفتم: - تو به من اعتماد داری یا نه؟ خسته ام کردی آرشاویر .... پوزخندی زد و گفت: - اعتماد؟! خسته؟ جالبه ... پس داری خسته می شی ... می دونستم ... می دونستم ... - بحثو نپیچون ... گفتم به من اعتماد داری یا نه؟ دستمو ول کرد و موهاشو محکم کشید عقب ... نفسشو با صدا داد بیرون و فریاد کشید: - به چی اعتماد کنم لعنتی؟ خودم با چشم خودم دارم می بینم ... باید توضیح می دادم ... ولی آخه تا کی باید کوچک ترین رفتارم رو هم براش توضیح بدم؟ ای خدا تا کی؟ صدای دادش منو پروند بالا: - چرا جواب نمی دی؟ می گم کی بودن اونا ... حرف می زنی یا به حرفت بیارم ... چونه ام تو دستش داشت له می شد ... اصلا نفهمیدم کی چونه امو گرفته توی مشتش ... چونه ام لرزید ... و اشک توی چشمم حلقه زد ... چونه امو محکم تر فشار داد و گفت: - یه قطره اشک ریختی نریختیا ... فقط حرف بزن ... حرف بزن تا سرمو توی دیوار خورد نکردم ... می دونستم که اینکارو می کنه ... با بغض گفتم: - شاگردای بابام بودن ... اومد حرفی بزنه که صدای بابام از پشت سر بلند شد ... - آرشاویر پسرم ... آرشاویر سریع چونه امو رها کرد و آهی کشید و گفت: - سلام باباجون ... - سلام به روی ماهت پسرم ... چرا اینجا وایسادی؟ بیاین تو ... اومدم ببینم توسکا چرا دیر کرده ... - توسکا برای چی اومده بود جلوی در بابا؟ لعنتی! هنوزم شک داشت ... بابا لبخندی زد و گفت: - چند از تا از بچه های مدرسه اومده بودن دیدن من ... به توسکا گفتم بدرقه شون کنه ... صدای نفس عمیق آرشاویر رو شنیدم و با غیض نگاش کردم ... ولی منتظر نشدم چیزی بگه و سریع رفتم داخل خونه ... می دونستم خودش هم عذاب می کشه ولی عذاب من از اون هم سخت تر بود ... ___________________خواستم برم توی اتاق که مامان گفت: - توسکا مامان ... آرشاویر اومده؟ - بله ... داره می یاد تو ... مامان پرید تو اتاقش لباس عوض کنه منم راه افتادم سمت اتاقم که بابا صدام کرد ... اه حالا اگه گذاشتن من مث آدم قهرمو بکنم! چرخیدم و گفتم: - جانم بابا؟ - کجا می ری بابا؟ بیا بشین کنار ما ... رو حرف بابا نمی شد حرف بزنم ... به ناچار نشستم کنارشون ... بابا با لبخند به آرشاویر گفت: - اولا که تولدت مبارک پسرم ... آرشاویر با تعجب لبخند زد و گفت: - ممنون ... شمام می دونستین بابا؟ - معلومه که می دونستم ... این دختر یه هفته اس خواب و خوراک نداره ... آرشاویر با قدردانی نگام کرد و من با غیض رومو برگردوندم ... بابا متوجه شد ولی به روی خودش نیاورد و گفت: - توسکا که گفت قراره شامو با هم باشین! پس چرا برگشتین خونه؟ اون موقع هم بچه ها اینجا بودن نشد از توسکا بپرسم چرا اینقدر زود برگشتین ... من به آرشاویر نگاه کردم و اون به من ... مونده بودیم چی بگیم که مامان با ظرفی پر از میوه وارد سالن شد و راحتمون کرد ... بعد از سلام و احوالپرسی کمی دور هم نشستیم و سپس آرشاویر دیگه طاقت نیاورد ... اومد نشست کنارم و گفت: - پاشو حاضر شو بریم بیرون ... با اخم نگاش کردم و گفتم: - نمی یام ... آروم گفت: - خانومممم ... مامان و بابا خودشونو سرگردم حرف زدن کرده بودن که ما مثلا راحت باشیم ... با غیض گفتم: - بیام که چی بشه؟ نمی یام .... دوباره می خوای یقه مردومو بچسبی ... - در اون مورد حرف نزن که دوباره دیوونه ام می کنی ... تو می خواستی با اون یارو دست بدی؟ صد بار باید بهت بگم نمی خوام دست کسی بهت بخوره ... - بس کن آرشاویر ... اگه خشکه مذهب بودی دلم نمی سوخت ... ولی تو یعنی امروزی هستی ... این حرفا چیه می زنی آخه؟ - ببین توسکا ... - نخیر تو ببین ... تو همه اش داری شخصیت منو زیر سوال می بری ... کاری نکن که ترکت کنم ... این حرف نا خواسته از دهنم در اومد ولی آرشاویرو داغون کرد ... نگاش یه جوری شد که نمی تونم توصیفش کنم ... پشیمون شدم از حرفم ... حرفای آرتان پیچید تو سرم ... چرا اینجوری کردم؟ مونده بودم چه خاکی تو سرم کنم که دستمو گرفت و گفت: - توسکا ... من ... من سعی می کنم اخلاقمو درست کنم ... نرنج از من ... باور کن دست خودم نیست ... من خودمم اذیت می شم ... برای جبران حرفم لبخندی زدم و گفتم: - بریم رستوران خودت ... با خوشحالی گفت: - می یای؟ - ده دقیقه وقت بده آماده بشم ... سریع رفتم توی اتاق تا آماده بشم ... ذهنم خیلی مشغول شده بود ... چرا اون حرفو بهش زدم؟ من که همچین قصدی نداشتم ... چی توی نا خودآگاهم می گذشت که باعث شد همچین حرفی بزنم؟ آهی کشیدم و گفتم: - خدایا یا آرشاویرو خوب کن یا صبر منو زیاد ... اون شب هم با تلاش زیاد آرشاویر حسابی خوش گذشت ... به خصوص که دو تایی با هم نشستیم یه دل سیر قلیون کشیدیم ... از این شیطنتای دو تایی دوست داشتم ... تازه کلی هم از سر و کولش بالا رفتم تا اجازه داد یه نخ سیگارم بکشم ... با این قضیه مشکلی نداشت فقط می گفت نمی خوام دندونات و پوستت خراب بشه ... منم قول دادم دیگه نکشم ... فقط با خودش ... هدیه ای که براش خریده بودم یه پیپ دست ساز بود که روی دسته اش با طلا کار شده بود و حسابی خوشگل بود ... ازش حسابی خوشش اومد و یه بوس طولانی ازم گرفت ... نمی دونم چرا با بوسه هاش اینقدر حس خوبی بهم دست می داد ... انگار کل آرامش دنیا به دلم سرازیر می شد ... وقتی داشتیم بر می گشتیم خونه توی ماشین دستمو گرفت و گفت: - توسکا جان ... - جانم ... - شاید بهتره یه چیزایی رو بدونی ... با ترس گفتم: - چی؟ لبخندی زد و گفت: - نترس خانومم ... من که هیولا نیستم ... فقط نگاش کردم ... آهی کشید و گفت: - توسکا ... وقتی عصبی می شم ... یا به یه چیزی گیر می دم ... اون لحظه منطق ندارم .... هیچی نمی فهمم ... باهام مدارا کن ... من خودمم دوست ندارم اینجوری بشم ... ولی دست خودم نیست ... وقتی این مدلی شدم سعی کن قانعم کنی که اشتباه می کنم اگه هیچی نگی یا از کارت دفاع کنی بهت شک می کنم ... نمی دونم چطور می تونم به تو شک کنم ... الان که دارم باهات حرف می زنم خوبم هیچ شکی هم نیست ... ولی اون لحظه ... تو رو خدا توسکا ... نذار با شک های بی جام اذیتت کنم ... اولین باری بود که خودش به بیماریش اشاره می کرد ... خودش هم می دونست که رفتاراش طبیعی نیست .. دستشو فشار دادم و گفتم: - عزیزم من همه سعیم رو می کنم ... ولی بعضی وقتا واقعا همه چیز جلوی چشمم تار می شه ... با این حال سعی می کنم نذارم از این خراب تر بشه ... دستمو نرم بوسید و گفت: - ممنون ... جبران می کنم ... مطمئن باش که جبران می کنم خانومیتو ... فقط بهش لبخند زدم ... جز خدا نمی تونستم از کسی کمک بخوام ... فقط خدا بود که می تونست دوام رابطه مو حفظ کنه ... امیدوارم بودم دیگه هیچ اتفاقی نیفته که آرشاویر به سرش بزنه ... چون تجربه ثابت کرده بود هر بار که اتفاقی می افته آرشاویر از بار قبلش بدتر می شه ... نفس عمیقی کشیدم و توی دلم گفتم: - خدا دفعه بعدی رو به خیر بگذرونه ...
 

هوا خیلی خیلی سرد شده بود ... سنگ می ترکید ... از سر صحنه فیلمبرداری می خواستم بر گردم خونه ... ساعت شش بود و هوا تاریک شده بود ... منتظر آرشاویر وایسادم کنار خیابون ... هوای آذرماه عجیب سرد شده بود ... خودم ماشین نیاورده بودم و ناچار بودم منتظر آرشاویر بمونم ... سابقه نداشت دیر کنه ولی هیچ خبری ازش نبود ... قرار بود ساعت پنج و نیم بیاد ... الان ساعت شش بود و هنوز نیومده بود ... وایسادم کنار خیابون ... شالمو کشیدم جلوتر و یه دستمال هم گرفتم جلوی دماغم ... ساعت شش و ربع شد ولی بازم خبری ازش نبود برای بار بیستم شماره شو گرفتم ولی گوشیش خاموش بود ... داشتم از نگرانی و سرما می مردم ... بی ام و شهریار جلوی پام زد روی ترمز و شیشو کشید پایین ... همینو کم داشتم این وسط ... - بیا بالا توسکا ... می رسونمت ... - نه مرسی آرشاویر می یاد ... - بیا الان یخ می زنی ... هنوز که نیومده ... یه زنگش بزن بگو که با من می ری ... خدایا من الان به این چی می گفتم؟ به ته خیابون نگاه کردم هیچ خبری نبود ... دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید ... ناچارا سوار شدم باید زودتر خودمو می رسوندم خونه تا یه خاکی تو سرم کنم ... شهریار هم پاشو روی گاز فشار داد ... سریع گوشیمو از داخل کیفم در آوردم و شماره پدرجون رو گرفتم ... بعد از چند بوق جواب داد: - سلام به دختر گلم ... - سلام پدر جون ... خوبین؟ - ممنون عزیز دلم ... تو خوبی؟ خسته نباشی ... - مرسی پدر جون ... راستش زنگ زدم ببینم شما از آرشاویر خبر ندارین؟ - نه ... مگه قرار نبود بیاد دنبال تو؟ - چرا ... ولی چهل و پنج دقیقه اینجا منو نگه داشت هیچ خبری هم ازش نشد ... گوشیشم خاموشه ... پدرجون نفس عمیقی کشید و گفت: - نگران نباش ... - چطور نگران نباشم پدر جون؟ قلبم تو دهنمه ... - تا همین بیست دقیقه پیش تو کارخونه بود ... یکی از دستگاه ها خراب شده بود وایساده بود بالا سر مهندس ناظر ... شارژ گوشیشم تموم شد اعصابش حسابی داغون بود کارش که تموم شد با سرعت اومد پیش تو ... - ای بابا! خوب زودتر بگین پدر جون ... داشتم سکته می کردم ... حالا من که دارم با یکی از بچه ها می رم هوا خیلی سرد بود نتونستم بیشتر از این منتظر بمونم ... چه جوری خبرش کنم؟ - خودش می یاد می بینه نیستی میاد خونه تون ... تو نگران پسر سیریش من نباش ... خنده ام گرفت و با خنده خداحافظی کردم ... شهریار که منتظر بود من تلفنم تموم بشه سریع گفت: - آرشاویر گم شده ... - مگه بچه اس که گم بشه؟ - آخه دیدم سراغشو از باباش می گیری ... - نگرانش شده بودم ... گوشیش خاموش بود ... من واسه چی داشتم به این توضیح می دادم؟ پسره پرو ... نذاشت به افکارم ادامه بدم و گفت: - دوسش داری توسکا ... دیگه داشت زیادی پرو می شدا ... گفتم: - می شه یه کم تند بری شهریار ؟ آخه زیادی داشت آروم می رفت ... دنده رو عوض کرد و گفت: - نمی خوای جواب بدی؟ - دلیلی نمی بینم در مورد مسائل خصوصیم حرفی بزنم ... - مسائل خصوصی؟ من فقط پرسیدم دوسش داری یا نه ... برای اینکه از سر خودم بازش کنم گفتم: - آره خیلی زیاد ... اگه دوسش نداشتم باهاش نامزد نمی کردم ... آهی کشید که ناراحتم کرد ... وارد کوچه مون شد و گفت: - از امروز به بعد به عنوان داداش روم حساب کن ... هر مشکلی برات پیش اومد من هستم ... صداقت گفتارش بدجور به دلم نشست ... ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم: - یادم می مونه ... ازش تسکر کردم و از ماشین پیاده شدم ... شهریار بوقی زد و دنده عقب گرفت از کوچه خارج شد ... رفتم سمت در ... داشتم زیر لب خدا رو شکر می کردم که آرشاویر منو با شهریار ندیده ... کلیدو از توی کیفم در آوردم و کردم توی در ... هنوز نچرخونده بودمش که صدای ماشین از پشت سرم اومد ... چرخیدم ... آرشاویر بود ... یه لحظه ترسیدم ... خدایا نکنه شهریارو دیده باشه ... همچین ترمز کرد که صدای کشیده شدن لاستیکش و بوی لنتاش بلند شد ... آب دهنمو قورت دادم و با لبخند رفتم طرف ماشینش ... پیاده شد و درو محکم کوبید به هم ... از چشماش خون می بارید ... صدامو گم کردم ... حتی یادم رفت سلام کنم ... اومد جلوم ایستاد و با خشم گفت: - خوش گذشت ؟ یه جورایی از ترس اشهدمو خوندم قیافه اش از خشم کبود شده بود ... یه قدم رفتم عقب ... مچ دستمو کشید و تقریبا شوتم کرد داخل ماشینش ... صاف روی صندلی نشستم و هیچی نگفتم ... آرشاویر هم بدون حرف سوار شد و راه افتاد ... دوباره صدای جیغ لاستیکا بلند شد ... کم کم داشت گریه ام می گرفت ... شده بود آش نخورده و دهن سوخته ... با سرعت هر چه تمام تر رفت به سمت خونه شون ... حتی جرئت نداشتم دهن باز کنم و از خودم دفاع کنم ... ترجیح دادم سکوت کنم تا آروم بشه بعدا من حرف بزنم ... ماشین رو جلوی در خونه ناشیانه پارک کرد و دوباره به سمت من اومد ... دستم رو گرفت و در حالی که با سرعت می رفت داخل خونه منو هم کشان کشان با خودش کشید ... وارد پذیرایی که شدیم منو انداخت روی کاناپه و خودش با فاصله از من روی یه مبل یه نفره نشست و پاکت سیگارش رو از جیبش در آورد ... دستاش می لرزیدن بد جور ... درست مثل دل من ... چقدر دلم می خواست حرفی بزنم تا آتیش درونشو خاموش کنم ولی می دونستم هر چی هم بگم اون بدتر می شه ... پس ساکت موندم تا ببینم چی پیش می یاد ... هی داشتم توی دلم دعا می خوندم ... - خدایا خودمو به خودت می سپارم نزنه منو بکشه ... خدایا تو شاهدی که من بی گناهم ... وای خدا عجب غلطی کردم ... کاش سوار ماشین اون شهریار نفهم نشده بودم ... اینقدر استرس داشتم که عرق سرد نشسته بود روی تنم ... واقعا نمی دونستم چی در انتظارمه ... وقتی پی در پی چهارتا سیگار کشید جعبه خالی سیگار رو پرت کرد به طرفی و ناله کنان گفت: - چطور باور کنم ؟
به خودم جرئتی دادم و با صدای آهسته گفتم: - اتفاقی نیفتاده که تو بخوای باورش ... پرید وسط حرفم و با فریاد گفت: - حرف نزن تا دندوناتو تو دهنت خورد نکردم ... لعنتی! با چشم خودم دیدم ... تموم طول راه پشت سرتون بودم ... می دیدم چطور آروم می ره تا بتونه بیشتر باهات بزنه ... تو که میخواستی با اون باشی دیگه چرا منو بازیچه کردی؟ هااااااااااان؟!!!! بغض کردم ... می دونستم قراره توبیخ بشم ... ولی فکر نمی کردم دادگاه آرشاویر اینقدر ناعادلانه قضاوت کنه ... همونطور با بغض گفتم: - اشتباه می کنی ... با حرص مشتش رو روی میز کوبید و گفت: - دارم بهت می گم خودم دیدم ... اینبار طاقت نیاوردم ... منم فریاد کشیدم: - تو فقط پوسته قضیه رو دیدی ... تو چه می دونی واقعا چه اتفاقی افتاده؟ می دونی چند بار بهت زنگ زدم ولی خاموش بودی؟ پوزخندی زد و گفت: - آهان اینم شد دلیل جنابعالی ... یعنی اگه من جوابتو ندم می ری با یه نفر دیگه ... بغضم ترکید و گفتم: - آرشاویر بس کن ... هوا خیلی سرد بود ... تو نبودی ... تاکسی هم نبود ... شهریار لطف کرد منو رسوند ... اینبار به جای فریاد نعره کشید: - می خوام صد سال سیاه لطف نکنه ... بار آخرت باشه جلوی من اسم اون عوضی رو می یاری ... اینقدر حرص می خورد که ترسیدم سکته کنه ... به خصوص که رنگش عجیب غریب سرخ شده بود ... از جا برخاستم و سریع براش لیوانی آب آوردم ... لیوانو که گرفتم جلوش دوباره زد به سرش ... محکم زد زیر دستم ... لیوان پرت شد یه گوشه و با صدای بدی هزار تیکه شد ... درست مثل قلب من ... اشک صورتمو شست ... خیلی ترسیده بودم ... چرا آرشاویر آروم نمی شد ... چرا مثل همیشه زود از سر خطام نمی گذشت ... به خدا من خطایی نکرده بودم ... دستمو گذاشم روی قلبم و کنار دیوار چمباتمه زدم ... همه بدنم می لرزید ... سرمو گذاشتم روی زانوم و از ته دل زار زدم ... خدایا این چه عذابی بود؟ چرا منو گرفتار این عذاب کردی؟ من آدم نیستم؟ من حق ندارم مثل آدم زندگی کنم؟ تا کی باید از شوهرم بترسم؟ داشتم مظلومانه هق هق می کردم که حس کردم نشست کنارم ... با ترس خودمو کشیدم کنار و دستمو حایل صورتم کردم ... اینقدر روانی شده بود که می ترسیدم بلایی سرم بیاره ... با دیدن حالت من لبشو گزید و با بغض سرمو کشید توی بغلش ... انگار آروم شده بود ... به این آرامش نیاز داشتم ... خودمو انداختم توی بغلش و با صدای بلند گریه کردم ... در گوشم شروع کرد به حرف زدن: - عزیزم ... عزیز دلم ... توسکای من ... تو رو خدا بگو ... بگو که فقط منو دوست داری ... توسکا من می ترسم ... می ترسم از دستت بدم ... همینجور که هق هق می کردم گفتم: - به خدا آرشاویر من فقط تو رو دوست دارم ... آخه چرا اینجوری می کنی؟ با این افکار هم خودتو آزار می دی هم منو ... چرا نمی تونی قبول کنی که شهریار فقط یه همکاره واسه من ... آرشاویر منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت: - نمی دونم توسکا ... نمی دونم چرا اینجوری می شم ... دست خودم نیست ... ولی اینو می دونم که تو رو فقط واسه خودم می خوام ... دلم نمی خواد با هیچ کس به خصوص شهریار گرم بگیری ... آه کشیدم ... فشار زیادی روی من بود ... ناچارا گفتم: - باشه عزیزم تو آروم باش من با هیچ کس حرف می زنم ... - قول می دی؟ دوباره عین بچه ها شده بود ... - آره عزیزم قول می دم .... آرشاویر با سرخوشی لبخند زد و با مهر پیشونیمو بوسید ... حس می کردم سردمه ... می دونستم به خاطر استرس های زیادیه که بهم وارد شده ... ترس و استرس با هم منو تحلیل برده بودن ... آرشاویر که دید دارم می لرزم ... بغض کرد و گفت: - لعنت به من ... دارم با تو چی کار می کنم توسکا ... - مهم نیست ... مهم نیست عزیزم ... خوب می شم ... دندونام داشت می خورد به هم ... آرشاویر سریع از جا بلند شد ... رفت توی اتاقش و با یه پتو برگشت ... پتو رو دور تا دور من پیچید ... سر و صورت منو غرق بوسه کرد و هزار بار عذر خواهی کرد ... در جوابش فقط می تونستم لبخند بزنم ... رفت گیتارش رو آورد و با بغضی که تو گلوش بود شروع کرد به زدن و خوندن ... صداش می لرزید ولی هنوزم جذابیت داشت ... انگار با شعری که می خوند می خواست از عذابش کم کنه ... خودش هم می فهمید من دارم زجر می کشم ... زجر من و زجر خودش باهم داشت داغونش می کرد ... - قصه ی این عشقی که میگم / عشقه لیلای مجنونه با یه روایته دیگه / لیلی جای مجنونه! مجنون سره عقل اومده/ شده آقای این خونه تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه! اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره با یه اخمه کوچیکه اون ، دلش ماتم میگیره میگه باید بسازم، این مثله یک دستوره! همین یه راه مونده واسش! ، چون عاشقه مجبوره زوره ، عشقه تو زوره / احساس ، همیشه کوره هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره عاقبته لیلیه ما / مثله گلهای گلخونه تو قابه سرده شیشه ای / پژمرده و دل خونه حکایت عشقه اونا / مثله برفه زمستونه اومدنش خیلی قشنگ / آب کردنش آسونه! اخمه تو خالی از عشقو / بی نوره سوتو کوره! عاشق کشی مرامته / نگات سرده و مغروره عشق اومده توی نگاش / از کینه ی تو دوره! یه کاری کن تو هم براش/کمه عاشقیتم زوره! زوره ، عشقه تو زوره / احساس ، همیشه کوره هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره (آهنگ اسیری از شهرام شکوهی) اون می خوند و اشک قطره قطره از چشمای من می ریخت ... هر دو داشتیم عذاب می کشیدیم و من نمی دونستم این عذاب تا کی ادامه پیدا می کنه ... آیا سزای عاشقی زجر کشیدنه؟!!!جیغم بلند شد: - دروغ می گی فریبا ... - دروغم کجاست؟ به خدا الان مجله اش جلوی منه ... برو باهاش حرف بزن ... با بغض گفتم: - چی بهش بگم آبرو واسه من نمونده دیگه ... - حالا غصه نخور طوری نیست که ... از این شایعات برای همه هست ... - شایعات یه بار دو بار ... توی همه مجله ها شدم سوژه ... توسکا مشرقی ... ستاره سینمای ایران ... در درگیری خیابانی همراه با نامزد خوش آوازه خود آرشاویر پارسیان ... خدا وکیلی تو بگو دیگه برام آبرو مونده؟ - می خوای چی کار کنی؟ اصلا چی شد که دعوا شد؟ - نمی دونم ... پسره اومد بیاد طرف من آرشاویر گفت کم محلی کن بره ... من نتونستم بهش لبخند زدم ... به خدا فقط لبخند زدم پسره هم جواب لبخند منو داد یهو مشت آرشاویر رفت توی صورتش ... دوست داشتم زمین دهن باز کنه منو ببلعه ... همه با موبایلاشون فیلم می گرفتن ... من باید بازیگری رو ببوسم بذارم کنار .. با این وضعیت دیگه خجالت می کشم سرمو بگیرم بالا ... - آخه این چه وضعشه؟ یعنی حرف حساب حالیش نمی شه؟ غیرت هم یه اندازه ای داره ... بغضم ترکید و گفتم: - چه خاکی تو سرم کنم؟ فریبا از بیماری آرشاویر چیزی نمی دونست و من نمی تونستم حرفی باهاش بزنم ... - من به مازیار می گم باهاش حرف بزنه ... - مازیار هم باهاش حرف بزنه ... گیرم درست هم بشه .. آبروی ریخته من درست می شه؟!!! - مردم زود از یادشون می ره ... مهم اینه که دیگه تکرار نشه ... - نمی دونم چی بگم ... - نکنه می خوای جدا بشی؟ اگه قبلا این سوال رو می پرسید سریع می گفتم : - نه عمراً ... ولی اون لحظه با تردید سکوت کردم ... نمی دونستم باید چی بگم ... دو دلی داشت منو می کشت ... با اون وضعیت دیگه نمی تونستم با آرشاویر سر کنم ... ولی طاقت دوریشو هم نداشتم ... وقتی سکوتمو دید گفت: - اصلا همه این حرفا رو ول کن ... آخر این هفته تولدمه ... باید بیای ... لبخند نشست روی لبم و گفت: - ا مبارک باشه! نمی دونستم دی ماهی هستی ... خندید و گفت: - خرافاتیه بدبخت! - گمشو! - در هر صورت گفته باشما ... باید بیای ... آهی کشیدم و گفتم: - می دونی که خیلی دوست دارم ... ولی آرشاویر پنج شنبه جمعه رو می ره شهرستان ... پرید وسط حرفم و گفت: - خب اون می ره ... تو که هستی ... بچه هم نیستی ... بیا ... خودمم بدم نمی یومد برم ... گفتم: - باشه بذار ببینم چی می شه ... یه کم دیگه حرف زدیم و قطع کردیم ... می دونستم حرف زدن با آرشاویر بی
برچسب ها: رمان ایرانی و عاشقانه توسکا | هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان های جالب و زیبا و خواندنی - رمان توسکا , 29-رمان توسکا - رمان ...... رمان ...... رمان , رمان خانه , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان طلایه , رمان روزهای بارونی , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان , تک رمان |رمان عشقی , رمان ایرانی , رمان جدید ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
کد :72445

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک