تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان توسکا (قسمت اخر)


از فریادهاش مو به تنم راست شد ... اشکم داشت در می اومد ... این دختر از عذاب وجدان داشت می مرد ... همه اش فکر می کرد زندگی آرشاویر به خاطر اون خراب شده ... یه بار به خاطر آشنایی با گراتزیا و بار دیگه به خاطر نبودنش که باعث شد ما عقدمون رو دائمی نکنیم ... بعضی وقتا به این فکر می کردم که شاید اگه من و آرشاویر با هم رابطه ای چیزی داشتیم نمی تونستیم به این راحتی ها از هم جدا بشیم ... شاید ... متوجه آرشاویر شدم که داره می دوه سمتون ... لابد فکر کرده بود آرشین طوریش شده ... چرخیدم سمت آرشین ... دستاشو باز کرده بود و هنوز داشت داد می زد ... خواستم صداش بزنم که یهو تعادلشو از دست داد ... صدای چیغ من با چلپ افتادنش توی آب همزمان شد ... نفهمیدم چطور شالمو شوت کردم اونطرف و همینطور که داد می زدم: - یا امام زمون ... پریدم توی آب ... آبش از قطعه های یخ یخ تر بود ... یه لحظه حس کردم همه عضله هام گرفته ... داشت گریه ام می گرفت با زور خودمو کشیدم اون سمتی که آرشین افتاد ... داشتم صدای داد و بیداد بچه ها رو هم می شنیدم ... اما فقط تو این فکر بودم که آرشین رو پیدا کنم ... صاف افتاده بود تو قسمت عمیق ... سردی آب اشکمو در آورده بود ... مرگو داشتم به چشم می دیدم و عضله هام مدام شل و سفت می شدن ... نفس گرفتم و رفتم زیر آب ... دیدمش ... دستمو دراز کردم و لباسشو چنگ زدم ... کشیدمش بالا ... هیچ وقت فکر نمی کردم روزی مجبور بشم با این سختی شنا کنم ... حسابی ترسیده بود و همینطور که گریه می کرد هی زیر آب فرو می رفت و من با ته مانده انرژیم می کشیدمش بیرون ... آب هایی که خورده بود رو تف می کرد بیرون و مامانشو صدا می زد ... داشتم از حال می رفتم ... آرشاویر رو دیدم ... اونم توی آب بود ... نزدیک من ... دستاشو دراز کرد ... آرشین رو انداختم توی بغلش ... بقیه توانم هم از بین رفت و چشمام بسته شد ... جریان آب منو می برد ... نمی دونم به چه سمتی اما هیچ قدرتی نداشتم که خودم رو بکشم کنار و از رودخونه بیام بیرون ... داشتم از حال می رفتم که کسی کمرمو چنگ زد ... داشتم یخ می زدم ... چرا قلبم از کار نمی ایستاد؟ کاش بدنم داغ بود که ایست قلبی می کردم و از این زندگی کوفتی راحت می شدم ... به شدت به سمتی کشیده شدم ... حس کردم دیگه آب دور و برم نیست و روی یه جای سفت هستم ... نمی تونستم چشمامو باز کنم ... صدای نفس نفس یه نفر می اومد ... صدای شهریار رو شنیدم: - خدایا ... خدایا ... چرا چشماشو باز نمی کنه؟!!!! صدای یه نفر دیگه بلند شد ... یکی بهش تنفس مصنوعی بده ... یه فشاری به قفسه سینه اش بیارین ... بابا آب رفته تو ریه اش ... وایسادین به هم نگاه می کنین؟ - آرشاویر هم کنارش از حال رفته ... ببریمشون بیمارستان ... آخه اینجوری که نمی شه ... پاشین یه خاکی تو سرمون بریزیم ... حس کردم از روی زمین کنده شدم ... یکی گفت: - شهریار ببرش توی ماشین آرشاویر ... خواهرش هم همونجاست ... شهریار با صدای لرزان گفت: - آرشاویرم بیارین ... باید ببریمشون درمونگاه ... کاش می تونستم سرفه کنم ... انگار یه چیزی بیخ گلومو گرفته بود و نمی ذاشت نفس بکشم ... نا خودآگاه لباس شهریار رو چنگ زدم ... شهریار سر جاش متوقف شد و با ترس گفتم: - چیه؟ چیه عشق من ... چته؟ به خس خس افتاده بودم ... از زور کمی اکسیژن داشتم دست و پا می زدم ... منو گذاشت روی زمین ... یه صدایی اومد: - آرشاویر بذار ببریمت درمونگاه ... اینجوری که نمی شه .... صدای داد شهریار بلند شد: - کسی کمک های اولیه بلد نیست؟ توسکا داره جون می ده ... تو رو قران یکی کمک کنه ... دستی منو کشید بالا و ضربه محکمی کوبیده شد بین دو تا کتفم ... اینقدر محکم که یه لحظه حس کردم مردم و همون یه ذره نفسم هم بند اومد. اما بلافاصله به سرفه افتادم ... چند سرفه محکم و بالاخره تونستم نفس بکشم ... کسی گفت: - داره نفس می کشه ... و ناگهان توی آغوش کسی فرو رفتم ... چشمامو باز کردم ... شهریار منو بغل کرده بود و داشت گریه می کرد ... چشم چرخوندم ... آرشاویر درست کنارمون نشسته بود روی زمین و رنگش حسابی پریده بود ... از جا بلند شد ... با چنان غمی به ما خیره شده بود که فکر کردم مردم و الان غصه دار مرگ منه ... یکی از پسرا زیر بازوشو گرفت و گفت: - کجا؟ سرفه ای کرد و با صدای گرفته گفت: - می رم پیش آرشین ... با شونه هایی افتاده ازمون دور شد ... یکی از پسرا رو به شهریار گفت: - دمش گرم ... چه پسر باحالیه! جون توسکا رو نجات داد ... خودش حالش بد بودا ... اما همین که دید توسکا داره تو بغل تو دست و پا می زنه انگار جون گرفت و بیخیال حال خودش اومد به داد اون رسید ... حالا پاشو خدا رو شکر که به خیر گذشت ... پاشو بریم درمونگاهی چیزی ... - نه کاوه ما که نمی تونیم بریم ... از ده فرسخی همه مون بوی مشروب می دیم ... بهتره خود شهریار بره و یکی دو نفر که نخوردن ... - آره درسته ... شهریار زل زد توی چشمام و با چشمای غرق اشکش گفت: - خوبی عزیزم؟! سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و به زور گفتم: - آرشین ... - اون خوبه ... خوبه عشق من ... مهم تویی ... از جا بلند شد منو کشید تو بغلش و برد سمت ماشین آرشاویر و گفت: - آرشاویر ماشینتو می دی قرض؟ می خوام توسکا رو ببرم درمونگاه فکر کنم آرشین خانوم هم به دکتر نیاز دارن ... خود توام همینطور ... سوئیچ ماشینو گرفت سمت شهریار و گفت: - لطف کن آرشینو هم ببر ... عقب ماشینه ... من خوبم نیازی ندارم می خوام برم ویلا ... - مطمئنی؟ - آره ... فقط هوای خواهرمو داشته باش ... شهریار بدون حرف سوئیچو گرفت و منو گذاشت توی ماشین ... آرشین عقب ماشین خوابیده بود ... شهریار نشست پشت فرمون ... زمزمه کردم: - نیازی نیست شهریار من خوبم ... - دکتر باید ببینتت عزیزم ... اینجوری خیالم راحت نیست ... از موهاش داشت آب می چکید ... گفتم: - ازت ممنونم که نجاتم دادی .... خودت هم خیسی ... سرما می خوری ... پوزخندی زد و چیزی نگفت ...دکتر بعد از معاینه سلامتی هر دو نفرمون رو تایید کرد و ما برگشتیم ... آرشین ساکت بود ... هیچی نمی گفت ... از عمد رفتم عقب نشستم کنارش دستشو گرفتم توی دستام و گفتم: - خوبی گلم؟ با بغض نگام کرد و سرشو تکون داد ... گفتم: - پس چته؟ چرا پکری انگار؟ - توسکا ... تو ... به خاطر من ... - بس کن آرشین ... نمی شه که تو هی به خاطر هر چیزی بخوای خودخوری کنی خانوم گل ... من خوبم ... خدا رو شکر که تو طوریت نشد ... - مگه آرشاویر می ذاشت بلایی سرت بیاد؟! با تعجب گفتم: - آرشاویر؟! مشغول بازی با انگشتاش شد و گفت: - شهریار و آرشاویر هم پریده بودن توی رودخونه که من خر رو نجات بدن ... تو که منو دادی دست آرشاویر آب تو رو برد و من با ترس نگات کردم ... آرشاویر منو شوت کرد تو بغل شهریار و شیرجه زد سمت تو ... خیلی زود هم گرفتت ... ولی سردی آب واقعا رمق آدم رو می گرفت ... تو رو که کشید بیرون هر دوتون از حال رفتین و بچه ها هم منو بردن سمت ماشین آرشاویر ... دیگه نفهمیدم چی شد ولی خیالم راحت شد که آوردتت بیرون ... هیچی نگفتم ... پس آرشاویر نجاتم داده بود ... شهریار از توی آینه با نگرانی نگاهم کرد و من سریع برای اینکه راحتش کنم گفتم: - عزیزم ببخش ... شبت خراب شد .... - تو خوب باش ... شب من بهترین شب می شه ... - ازت ممنونم ... با لبخند تلخی گفت: - باید از آرشاویر تشکر کنی ... دستمو گذاشتم سر شونه اش و گفتم: - تشکر از اون به عهده تو باشه عزیزم ... من فقط از نامزد خودم تشکر می کنم ... از توی آینه نگام کرد ... توی چشماش ستاره روشن کرده بودن انگار ... مثل بچه ها بود ... قشنگ ترین لبخندمو بهش تقدیم کردم ... باید روی خودم کار می کردم ... باید! مسافرتمون بالاخره تموم شد ... با یه عالمه خاطره بد ... همه مون فقط انگار بیشتر خسته شده بودیم ... از پروژه فیلمبرداریمون دو هفته بیشتر نمونده بود ... من و آرشاویر عین دو تا همکار داشتیم با هم کار می کردیم و من تمام تلاشم این بود که برخورد زیادی باهاش نداشته باشم ... آخرای کار بودیم که کارتای عروسیمون چاپ شد ... به درخواست خودم یه مراسم خیلی جزئی توی باغ شهریار قرار بود برگزار بشه و مهمونامون هم دوستای خیلی صمیمیمون و فامیل درجه یک و دو بودن ... شهریار با همه حرفای من موافق بود ... اما وقتی ازش خواستم لباس عروس نپوشم به شدت مخالفت کرد و خودش بهترین لباس رو برام سفارش داد ... ناچار بودم قبول کنم ... کارتا رو با پیک فرستادیم واسه آشناها ... باورم نمی شد که تا سه روز دیگه عروس می شم ... با شهریار داشتیم از باغ بازدید می کردیم ... سفره عقدمون به درخواست من انتهای جاده جلوی در پهن شد ... یه سفره بزرگ و تمام آینه ... نمی دونم چرا خوشحال نبودم و بازم نمی دونم چرا شهریار هم حال خوبی نداشت ... از یه آرایشگاه خوب هم نوبت گرفتیم و رفتیم سمت خونه مون جلوی در وقتی خواستم پیاده بشم دستمو گرفت و گفت: - توسکا ... - جانم؟ - من ... من دارم می رم ... با تعجب گفتم: - کجا؟! - می رم یه مسارفت دو روزه ... صبح روز عقد اینجام ... خودم می برمت آرایشگاه ... - شهریار ... انگشتشو گذاشت روی لبم و گفت: - هیسسسسس هیچی نگو ... باید برم ... توسکا درکم کن خانومم ... آهی کشیدم و گفتم: - باشه ... برو ... صبح پنج شنبه منتظرتم ... - باشه عزیزم ... بیصبرانه منتظر پنج شنبه ام ... تو مال من بشی و من دیگه خیالم راحت بشه ... لبخند زدم و گفتم: - مواظب خودت باش ... چشماشو یه بار باز و بسته کرد و من پیاده شدم ... همین که رفتم داخل خونه با موج سرما روبرو شدم ... مامان اینا رفته بودن برای خرید جهاز ... چند وقت بود که همه اش گیر خرید جهاز بودن ... دلم برای روزای گذشته تنگ شده بود ... روزایی که همیشه با آغوش باز مامان و لبخند بابا مواجه می شدم ... روزایی که برای ازدواجم شاد بودن ... اما حالا ... دیشب تا نزدیک صبح بابا منو توی بغلش گرفته بود و خوابش نمی برد ... غم چشماش غم ازدواج من نبود ... یه چیز دیگه بود که حسش می کردم ولی نمی خواستم باورش کنم ... داشتم لباسامو عوض می کردم که گوشیم زنگ خورد ... همینطور که دکمه های مانتومو باز می کردم جواب دادم ... شماره آرشین بود ... - جانم ... صدای گریه آلود و پر از بغضش بلند شد: - توسکاااااا با ترس نشستم لب تخت و گفتم: - چی شده؟ ... چته آرشین؟ - آرشاویر .... توسکا بیاااااا - چی شده آرشین ... د حرف بزن دختر ... - گوش کن ... فقط گوش کن ... یه دفعه صدای داد آرشاویر اومد: - نهههههههه .... امکان ندارهههههه ... ای خدا بسمههههه دیگه بسمهههههه تا کی؟!!!!!! داری هر شب جون کندن منو تا صبح می بینیییی پس کو لطف و مرحمتتت؟ خدا خسته شدمممممممم .... بیا جون منو بگیر هم منو راحت کن هم خودتووووووو .... یا تو بکش یا بذار خودم خودمو راحت کنم .... همراه صدای فریادهاش صدای شسکتن وسیله ها هم می یومد ... داشتم سکته می کردم ... داد کشیدم: - آرشین .... با گریه گفت: - هان؟ چیه؟ - چی شده؟ چی شده آرشین این چرا داره اینجوری می کنه؟ - پیک کارت عروسیتو داد دستش ... یهو اینجوری شد ... اشک ریخت روی صورتم ... کاش می شد برم اونجا ... کاش می شد آرومش کنم .... ولی پس شهریار چی؟ نه ... من به شهریار قول دادم ... من برای شهریار می مونم ... باید بمونم ... ولی پس آرشاویر چی؟ این انصاف نبود که همینجوری ولش کنم ... فکری توی ذهنم جرقه زد ... آره این بهترین راه بود ... _____________گفتم: - مامان بابات کجان آرشین؟ - رفتن مهمونی خونه یکی از دوستاشون ... من دارم از ترس سکته می کنم ... می ترسم بلایی سرش بیاد ... - آرشین خوب به من گوش کن ... - نمی تونم .... پاشو بیاااااااااا یه ذره انصاف داشته باش آخه ... - گوش کن می گم ... - چیه؟ - این شماره که می گم رو یادداشت کن ... - چیه؟ داد کشیدم: - یادداشت کن تا بلایی سرش نیومده ... - بگو ... بگو ... تند تند شماره آرتان رو براش تکرار کردم و گفتم: - ببین این شماره پزشکشه ... الان فقط اون می تونه آرومش کنه ... زنگ بزن خودتو معرفی کن آدرسو بده تا بیاد خونه تون ... زود باش دختر ... - خودت بیا ... فقط تو می تونی آرومش کنی ... با بغض و گریه گفتم: - نمی تونم ... نمی تونم ... زنگ بزن آرشین ... زود باش دختر ... گوشیو قطع کردم ... سرمو توی بالشم فرو بردم و از ته دل زار زدم ... ** داشتم تند تند خودمو باد می زدم ... کارم تموم شده بود ... مامان هم عین یه عروسک نشسته بود کنارم ... با خنده گفتم: - مامانی خیلی خوشگل شدیا ... بیچاره بابا ! مامان لبخند تلخی زد و گفت: - فدای تو بشم عروسکم ... تا تو هستی که ما پیر و پاتال ها به چشم نمی یایم ... خواستم اعتراض کنم که آرایشگر اعلام کرد داماد اومده ... بی اراده آه کشیدم ... دیگه همه چیز داشت تموم می شد ... من داشتم به سوی سرنوشت جدیدم پیش می رفتم ... با مامان بلند شدیم و بعد از تشکر از آرایشگر از آرایشگاه خارج شدیم ... فیلمبردار داشت فیلم می گرفت و هی دستور می داد چی کار کنم ... سعی می کردم به حرفش گوش بدم که فیلمم خراب نشه ... شهریار با لبخند بهم نزدیک شد ... دسته گل سرخ رنگ رو گذاشت توی دستم و گفت: - فرشته من ... چقدر خوشگل شدی! پشت چشمی نازک کردم و گفتم: - بودم ... - خوشگل تر شدی ... - مرسی عزیزم ... توام خیلی آقا شدی ... - این اقا دربست نوکرته ... در ماشین رو برام باز کرد و من سوار شدم ... مامان قرار بود با ماشین فیلمبردار بیاد بابای بیچاره هم درگیر کارای دیگه بود ... شهریار از در خودش سوار شد و راه افتاد ... گفتم: - سفر خوش گذشت ... پوزخندی زد و چیزی نگفت ... گفتم: - چرا حس می کنم خوشحال نیستی ؟ کم کم از سرعت ماشین کم شد .... اینقدر که کناری توقف کرد ... با تعجب نگاش کردم و گفتم: - چرا ایستادی؟ برگشت به طرفم ... چشماش برق می زد ... برق اشک ... فقط نگاش کردم ... آب دهنشو همراه با بغضش قورت داد و گفت: - توسکا ... من ... من اینقدر تو رو دوست دارم که خودخواه شدم ... خودم قبول دارم شاید باید از تو می گذشتم باید خودم دوباره تو رو به آرشاویر می رسوندم چون عشقی که تو نگاهت نسبت به اون دیدم نسبت به خودم ندیدم و می دونم که هیچ وقت هم نمی بینم ... اما این کارو نکردم ... با خودخواهی تو رو برای خودم نگه داشتم و تا اینجا رسوندم کارو ... ولی ... ولی پشیمونم ... با بهت نگاش کردم و گفتم: - چی می گی؟ شهریار ... من ... من خودم تو رو انتخاب کردم ... - نه عزیزم خودت هم می دونی که دارم حقیقت رو می گم ... بذار حرفم رو بزنم ... این آخرین حرفای ما توی دوران مجردیمون راجع به این مسئله است ... سکوت کردم و اجازه دادم بقیه حرفاشو بزنه ... نمی دونستم قراره به کجا برسه ... قلبم تند تند می زد و کم کم داشتم می ترسیدم ... ادامه داد: - اون آرشاویر خیلی احمقه! خیلی زیاد .... من اگه جای اون بودم تو رو به هر قیمتی هم که شده بود از دست نمی دادم ... ولی اون ازت گذشت ... اون باید تورو از من پس می گرفت اما جز حرص خوردن و حسادت هیچ کاری نکرد ... هیچ کاری ... منم تو رو برای خودم نگه داشتم چون حس کردم اون لیاقت تو رو نداره ... اما ... وقتی توی فشم اون بلا سر تو اومد ... وقتی دیدم چه جوری از خود گذشتگی کرد ... وقتی دیدم جونتو نجات داد و خیلی راحت تو رو گذاشت توی بغل من ... دلم براش خیلی سوخت ... یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون و فهمیدم چه زجری می کشه ... از اون روز تا حالا داغونم فکر می کنم دارم ظلم می کنم ... هم در حق تو که دنیای منی ... هم در حق اون ... ولی توسکا هرگز حاضر نیستم تو رو بشکنم و برم به آرشاویر بگم بیا توسکا مال خودت ... من هرگز این کارو نمی کنم ... اما یه کاری می کنم که پیش وجدان خودم شرمنده نباشم ... این دورز توی این سفر کوفتی خیلی به این چیزا فکر کردم ... این بهترین کاریه که می تونم بکنم ... بغض گلومو فشار می داد ... این پسر چرا اینقدر خوب بود؟ فقط نگاش کردم ... دستمو گرفت توی دستش و محکم بوسید و گفت: - عزیز دلم ... من تا وقتی که خطبه خونده نشده و تو و من به هم محرم نشدیم به آرشاویر فرصت می دم بیاد و تو رو پس بگیره ... ولی ... ولی اگه نیومد ... دیگه بعد از این ... نه می خوام اثری از آرشاویر توی ذهن تو باقی بمونه و نه اجازه می دم آرشاویر حتی رنگ تو رو ببینه ... قبوله عزیزم؟ چی می تونستم بگم ... اشک چکید روی صورتم ... اشکم رو با سر انگشتش پاک کرد و گفت: - این آخرین اشکائیه که به خاطر اون می ریزی ... بعد از اینکه زن من شدی فقط باید بخندی عزیزم ... قبول؟ اینبار لبخند زدم و سرمو تکون دادم ... سرمو چسبوند روی سینه اش و زمزمه کرد: - اون احمقه و کاش احمق هم بمونه ... نمی خوام از دستت بدم ...
در باغ باز شد و ماشین شهریار آروم آروم روی سنگ فرش شروع به حرکت کرد ... ماشین فلیمبردار هم دنبالمون بود ... قلبم تند تند داشت توی سینه ام می کوبید ... حس خوبی نداشتم ... با اینکه شهریار قول داد اگه آرشاویر برگرده از من می گذره ولی من هیچ امیدی به برگشتش نداشتم ... اون موقع که می تونست برنگشت ... حالا درست روز عقد کنون من برگرده؟!!! محاله! شهریار با ماشین اینقدر پیش رفت تا رسید به سفره عقد و کنار سفره عقد پارک کرد ... سریع پیاده شد و در طرف من رو باز کرد ... همه داشتن دست می زدن و با سوت و جیغ همراهیمون می کردن ... طناز ... احسان ... فریبا ... مازیار ... خونواده شهریار .... بابای عزیزم ... مامانم ... حتی آرشین هم بود ... با دیدنش ضربان قلبم بالا رفت ... فقط آرشین و پدرجون اومده بودن ... خبری از آرشاویر و مامانش نبود ... می دونستم نمی یاد ... به کمک شهریار پیاده شدم ... دوتایی سعی می کردیم لبخند بزنیم ... رفتیم نشستیم توی جایگاهمون ... بابای شهریار اومد جلو و بعد از یه کم تعریف از هر دومون گفت:
- بابا عاقد اومده ... آماده هستین که بگم بخونه؟
شهریار نگاهی به من کرد ... پلک زدم که یعنی آماده ام ... برخلاف تصورم گفت:
- نه بابا ... اجازه بدین تا دو ساعت دیگه ... دو ساعت دیگه بخونه ...
باباش با تعجب گفت:
- برای چی؟
- کار دارم بابا ... فعلا صبر کنین ...
باباش دیگه چیزی نگفت و ازمون فاصله گرفت ... شهریار دستمو گرفت توی دستشو و به نرمی بوسید و گفت:
- اینم برای اینکه دل خانومم کامل راضی بشه ...
- لازم نیست شهریار ... باور کن من راضیم ...
- می دونم عزیز دلم ... ولی این صبر هیچ کدوممون رو نمی کشه ... اینجوری من راضی ترم ...
ناچارا سکوت کردم ... توی چهره همه داشتم دنبال یه چیزی می گشتم ... شادی ... اونم از ته دل ... ولی خبری نبود ... انگار همه ناراحت بودن ... بابا اومد طرفم و نشست کنارم .... شهریار بلند شد تا بابا راحت جا بشه ... دستشو انداخت دور شونه ام و گفت:
- توسکای بابا چطوره؟!
اشک توی چشماش حلقه زد .... سرمو چسبوندم تو سینه اش و گفتم:
- بابا ...
بابا روی موهامو بوسید و گفت:
- جان بابا ... توی این لباس سفید عین عروسکا شدی .... اما حیف ... حیف اون چیزی که می خواستم نشد ...
- چی می خواستین بابا؟
- می خواستم از ته دلت قهقهه بزنی ... می خواستم با عشق دست مرد زندگیتو فشار بدی ... می خواستم شادیتو ببینم عزیز دلم ...
- من ... من شادم بابا ...
- امیدوارم همینطور که می گی باشه بابا ... ولی الان حس بدی دارم ... کاش بهت اجازه نداده بودم ازدواج کنی ...
- چرا؟!!!
- من به تو و تصمیمت احترام گذاشتم ... اما غمی که تو چشمای توئه منو از کرده خودم پشیمون می کنه ... فقط یه چیزی رو بدون ... هر وقت حس کردی نمیخوای ... فقط کافیه بگی ... جز تو هیچی اهمیت نداره دخترم ... هیچی ...
دست چروکیده اشو بوسیدم و از ته دل گفتم:
- مرسی بابا ...
بابا از کنارم بلند شد و آرشین اومد ... باید به آرشین به چشم یه دوست نگاه می کردم... دوستی که مسبب آشناییمون فقط و فقط بازیگری من بوده باشه ... همین و بس ... آرشاویری دیگه نباید در کار باشه ... نشست کنارم و دستمو گرفت توی دستاش ... زل زد توی چشمام ... با بغض گفت:
- چه خوشگل شدی خانومی ...
- مرسی عزیزم ... توام همینطور ...
یهو منو کشید تو بغلش و گفت:
- توسکا ... دعا کن ... امشب خیلی به داداشم دعا کن ... من دعا می کنم به حق علی خوشبخت بشی ... توام به اون دعا کن تا خدا صبرش بده ... به خدا داره زیر بار این فشار له می شه ...
- آرشین دیگه گفتن این حرفا درست نیست ... من تا لحظاتی دیگه همسر مرد دیگه ای می شم و دوست ندارم حتی اسمی از داداشت جلوم برده بشه ...
- می دونم ... منم قول می دم بار آخرم باشه ... فقط می خواستم همینو بگم ... شما دو نفر شاید قسمت هم نبودین ... پس فقط دعاش کن ... همین!
یه بار آروم پلک زدم و اون سریع ازم فاصله گرفت ... می دونستم می خواد بره جایی خودشو تخلیه کنه ... تو دلم نالیدم:
- پس کی به من دعا کنه؟ کی از خدا برای من طلب صبر میکنه؟
شهریار رو دوست داشتم ... اما این دوست داشتن کجا و اون کجا ... عقربه های ساعت با هم مسابقه گذاشته بودن گویا ... خیلی زود دوساعت تموم شد ... شهریار با اخم های درهم اومد کنارم و گفت:
- فکر کنم دیگه هر چقدر هم بهش فرصت دادیم بسش باشه ... تمومش کنیم؟
زبونم نمی چرخید که بگم تمومش کنیم ... اما هیچ راه دیگه ای نبود ... حالا که تا اینجا اومده بودم باید تا تهشو می رفتم ... چشمامو بستم و سرمو به نشونه موافقت تکون دادم ... شهریار نشست کنارم ... دستمو گرفت توی دستش و به باباش اشاره کرد ... باباش سریع عاقد رو آورد و عاقد بعد از گرفتن شناسنامه ها و قید کردن مبلغ مهریه که برام اهمیتی نداشت چقدره ... شروع کرد به خوندن خطبه ... پاهام داشت می لرزید ... شهریار که لرزشو حس کرد دستمو محکم تر فشار داد ... قرآن روی پام باز بود و سعی داشتم با خوندن آیه های قرآن دلمو آروم کنم ... بار اول خونده شد ...
- عروس رفته گل بچینه ...
کی گفت؟ فکر کنم ترسا بود ... پس ترسا هم بود ... چرا صداش می لرزید؟ بار دوم خونده شد:
- عورس رفته گلاب بیاره ...
اینبار طناز بود ... چرا حس کردم دوست داره گریه کنه؟ چرا از همه جا داره غم می باره ؟ بار سوم ...
- دوشیزه مکرمه سرکار خانوم توسکا مشرقی فرزند جهانگیر مشرقی ... آیا بنده وکیلم که شما را به عقد و نکاح دائم جناب آقای شهریار نیازی ...
صداها هی داشتن گنگ می شدن ... شایدم من دوست نداشتم بشنوم ... صدای عاقد کوبیده می شد توی سرم:
- وکیلم؟!
سرمو گرفتم رو به آسمون ... این آخر خط بود ... شهریار جعبه ای به عنوان زیر لفظی گذاشت روی پام ... دستم رو گذاشتم روی جعبه سرم رو گرفتم رو به آسمون و نالیدم:
- شاید صلاحم این بوده ... ولی خوشبختم کن خدا ...
سرمو آوردم پایین و گفتم:
- با اجازه پدر و مادرم ...
هنوز جمله از توی دهنم کامل خارج نشده بود که صدای جیغ بلند شد و دنبال اون همه از دور سفره عقد دویدن این طرف و اون طرف ... با بهت به عکس العمل بقیه خیره شده بودم و بله تو دهنم ماسیده بود ... یهو چشمم افتاد به آ او دی مشکی رنگی که با سرعت داشت می یومد وسط سفره عقد .... سرجام خشک شدم ... هم من و هم شهریار ... جلوی سفره عقد چنان ترمز کرد که رد لاستیکاش مطمئنا روی سنگ ریزه ها موند ... قلبم عین قلب یه بچه گنجشک داشت توی سینه ام می کوبید ... شهریار دستمو ول کرد و بلند شد ایستاد ... ولی من قدرت ایستادن هم نداشتم ... در ماشین باز شد ... یاد اولین باری افتادم که آرشاویر رو دیدم ... دقیقا با یه همچین صحنه ای ... صدای ترمز ... بوی لنت ... ماشین سیاه ... وسط صحنه فیلمبرداری ... و مرد خوش چهره و خوش تیپی که برای اولین بار قلبمو لرزوند ... نگام افتاد به آرشاویر ... اومد پایین ... اما اون آرشاویر کجا و این کجا ... سر و وضع نا مرتب ... موهای ژولیده ... ریش بلند ... صروت کدر و گرفته ... همه سکوت کرده و گوشه ای پناه گرفته بودن ... صدا از کسی در نمی یومد ... اومد جلوی ماشینش ... تکیه داد به کاپوت .... با خونسردی عجیبی سیگاری از جیب شلوارش کشید بیرون ... روشن کرد ... زل زد توی چشمای من و مشغول دود کردن سیگارش شد ... لرزش دستشو از اینجا هم می تونستم ببینم ... دیگه طاقت نیاوردم ... جون اومد توی پاهام انگار ... از جا بلند شدم ... آروم آروم رفتم به طرفش ... پک سوم رو که به سیگار زد سیگار تا فیلتر سوخت ... انداخت روی زمین و زیر پا لهش کرد ... رسیدم جلوش ... خیره شدم توی چشمای سیاه و پر از غمش ... صدای بابام از پشت سر بلند شد ... اولین نفری بود که به خودش جرئت ابراز وجو
برچسب ها: دانلود رمان توسکا قسمت سی و چهارم(قسمت آخر) - دانلود کتاب , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان توسکا , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان روزای بارونی , رمان خانه , 29-رمان توسکا - رمان ...... رمان ...... رمان , سایر قسمت های این رمان - رمان ...... رمان ...... رمان , تک سایت دانلود | رمان عاشقانه | داستان کوتاه - رمان مخصوص موبایل , رمان روزهای بارونی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
کد :72449

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا