تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان توسکا 8


از نگاه آرشاویر وقتی داشت می خوند حس کردم که اونم الان دوست داره پیش من باشه ... هیچ جدایی نباشه ... با هم باشیم ... در اصل با هم خوش باشیم ... دیگه به عشقش ایمان داشتم ... عشق آرشاویر یه عشق واقعی بود ... به دور از هر هوس یا حس بدی ... آرشاویر تنها کسی بود که با همه وجودم دوست داشتم بغلش کنم ... حسش کنم ... ببوسمش ... تا قبل از اون نسبت به هیچ بنی بشری چنین حسی نداشتم ... رسیدم به چشمه .... وسط جنگل بودم ولی نمی دونم چرا نمی ترسیدم ... انگار اینجا امنیت داشتم ... دور تا دور چشمه چمن های خودرو روییده بود ... رفتم جلو ... آب داشت بهم چشمک می زد ... دیوونه وار هوس شنا زده بود به سرم ... هم وقت داشتم ... هم حوصله ... هم نیاز ... پس لباسامو در اوردم ... دونه به دونه و همه رو ریختم روی هم یه گوشه ... با لباس زیر رفتم نزدیک ... مثل همیشه قبل از شیرجه بسم الله گفتم و پریدم ... آب دورمو گرفت ... چون هوا گرم بود خنکی آب روحمو نوازش می کرد ... از اینور می رفتم اونور و برعکس بر می گشتم ... بی اراده خنده ام گرفته بود ... می خندیدم ... شیطنت می کردم آب رو مشت می کردم می ریختم روی سرم خودم ...می رفتم زیر آب و می یومدم بالا ... دیوونه شده بودم و داشتم دیوونگی می کردم ... بعد از نیم ساعت شنای بی وقفه خسته شدم و اومدم بالا ... همونجا کنار چشمه روی چمنا دراز کشیدم ... نور مهتاب افتاده بود روی بدن خیس و براقم ... چشمامو بستم ... باید یه کم خشک می شدم تا بتونم بلند شم لباس بپوشم و برگردم ... بزم بچه ها اینقدر گرم بود که فکر نکنم هیچ کس حتی آرشاویر هم متوجه غیبت من شده باشه ... نسیم خنکی که می یومد بدنمو مور مور می کرد ... بعد از یه ربع از جا بلند شدم تا لباسامو بپوشم ... صدای خش خشی از پشت سرم بلند شد ... سریع چرخیدم تا ببینم چیه که توی آغوش کسی فرو رفتم ... قلبم از کار ایستاد و اومدم با همه وجودم جیغ بکشم که صدای آرشاویر زمزمه وار کنار گوشم بلند شد: - منم عشقم ... آرشاویر ... جیغ نزن خانومم ... حالا حالا نمی خوام کسی مزاحممون بشه ... هیچی نگو .... بدن خیسم توی بغل آرشاویر می لرزید ... اونم دست کمی از من نداشت ... هر دو داشتیم می لرزیدیم ولی نه از سرما .... از هیجان ... لاله گوشمو با لباش حس کرد و گفت: - گل ناز من ... این وقت شب ... وسط جنگل ... نمی گی بلایی سرت می یاد؟ الان وقت استقبال من بود: - تا وقتی بادیگاردی مث تو داشته باشم مگه می شه بلایی سرم بیاد آرشاویرم ... فشار دستاش چند برابر شد ... انگار می خواست منو توی خودش حل کنه ... بازوهاش دور بدن برهنه ام منو از خود بیخود کرده بود ... دوست داشتم ببوسمش .... خودمو بالا کشیدم و با همه عشقم گونه اشو بوسیدم ... یه دفعه دستاشو کشید عقب ... و گذاشت اینطرف اونطرف صورتم ... زل زدیم توی چشمای هم ... چشمای اون سرخ سرخ بود ... آب دهنمو قورت دادم ... خواستم کمی ناز کنم براش ... - بریم آرشاویر ... بچه ها نگران می شن ... سرشو یه کم آورد پایین ... لباشو دوبار نرم چسبوند روی پیشونیم و گفت: - گور بابای بچه ها ... یه ساعته اینجا داری دیوونه ام می کنی دختر ... حالا بذارم بری؟ خندیدم و گفتم: - تو از اول اینجا بودی؟ - اوهوم ... و خدا می دونه با چه زوری جلوی خودمو گرفتم که نیام تو آب یه لقمه چپت کنم ... دوباره خندیدم ... فاصله صورت آرشاویر هر لحظه داشت کمتر می شد ... من می خندیدم ولی اون لبخندم نمی زد ... زمزمه کرد: - می دونی دیوونه اتم؟ - نه ... - می دونی عاشقتم؟ روانیتم؟ - نه ... - خیلی دوستت دارم عزیز دلم ... عزیز دل آرشاویر ... روح زندگی آرشاویر ... دنیای آرشاویر .. حالا من بودم که داشتم بهش نزدیک می شدم ... فاصله تموم شد ... لبام چسبید روی لبای داغش ... آرشاویر نفس عمیقی کشید ... انگار به آرامش رسیده بود ... دستامو پیچیدم دور کمرش ... آروم همو می بوسیدیم ... زمان متوقف شده بود ... صدا از هیچی در نمی یومد ... حتی جیرجیرکی که داشت جیر جیر می کرد لال شده بود انگار ... با دستش آروم روی بازوم خط می کشید ... هی از هم جدا می شدیم ... چند صدم ثانیه تو چشمای پرعطش هم خیره می شدیم و دوباره از اول ... وسط بوسه ها هر از گاهی سرشو فرو می کرد بین موهای خیسم و همینطور که نفسای عمیق می کشید می گفت: - مگه می ذارم مال کس دیگه ای بشی؟ تو نفس منی ... نفسم به نفس تو بسته است ... وباز من بودم و طعم شیرین لبای آرشاویر ... نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای پارس سگی از دور دست شنیده شد ... ولی من ترسیدم و سریع خودمو کنار کشیدم ... آرشاویر خنده اش گرفت منو کشید تو بغلش ... با لبخند انگشت کشید روی لبم و گفت: - تا وقتی آرشاویر پیش مرگته ... از هیچی نترس خانومم ... از هیچی .... بازوهای محکمش رو چنگ زدم و گفتم: - آرشاویر ... دیگه چیزی رو ازم پنهان نکن ... باشه؟ سرش رو جلو آورد و در حالی که گردنم رو بو می کشید گفت: - عزیز دلم ... هیچ وقت دوست ندارم چیزی رو ازت مخفی کنم ... مگه اینکه حس کنم اون چیز اونقدر قدرت داره که تو رو از من بگیره ... - شاید با نگفتنش زودتر منو از دست بدی ... انگشت اشاره اشو گذاشت روی لبم و گفت: - هیسسسس ... از جدایی حرف نزن ... دلم می ترکه ... این مدتم خل نشدم خیلیه ... از حرفش همه وجودم پر از عشق شد و با علاقه نوک انگشتشو بوسیدم ... بازوهامو محکم بوسید ... زل زد توی چشمام و گفت: - با اینکارات دیوونه ترم نکن که یه کاری دست خودم و تو بدم خانوم کوچولو ... با دستپاچگی خودم رو کنار کشیدم و گفتم: - لباسام کو؟ غش غش خندید ... رفت کنار و لباسامو برداشت آورد داد دستم .... گرفتم و تند تند مشغول پوشیدنش شدم ... شاید برام مهم نبود با آرشاویر رابطه ای هم داشته باشم ... ولی اینجا جاش نبود! وسط جنگل! لباسامو که پوشیدم برگشتم به طرفش ... دست به سینه ایستاده بود و با علاقه نگام می کرد ... سرمو کج کردم و گفتم: - پوشیدم دیگه ... خب بریم ... یه قدم اومد سمتم ... دستشو دراز کرد و در حالی که منو می کشید توی بغلش گفت: - خب حالا که محفوظ شدی بیا بغلم ببینم ... همین که دستمو کشید سمت خودش تعادلمو از دست دادم و نزدیک بود بیفتم که میون زمین و هوا منو گرفت در آغوش او حس خوبی داشتم ... بی اراده خندیدم ... من از پشت خم شده بودم و آرشاویر هم خم شده بود روی من ... دستش زیر کمرمو محکم گرفته بود که نیفتم ... تا دید می خندم چشمک زد که دلم براش ضعف رفت و دوباره سرشو آورد پایین ... از تصور لمس دوباره لباش دلم ضعف رفت ... نمی دونم چقدر گذشته بود ... هر دو در اوج لذت بودیم که صدای نفس های بیقرار آرشاویر بلند شد ... فهمیدم بدجور تحریک شده و اوضاع خطرناکه ... به آرامی خودم رو کنار کشیدم و گفتم: - بسه دیگه آرشاویر ... باید برگردیم ... دیر شده ممکنه بیان دنبالمون ... همینطور که با چشمای خمار شده و پر از نیاز به لبهام خیره شده بود گفت: - فقط یه کوچولو دیگه ... دوباره جلوش کم آوردم و تسلیم شدم ... بعد از حدود یک دقیقه ... از من فاصله گرفت و در حالی که دستش رو دور شونه ام حلقه می کرد گفت: - بریم عزیز دلم ... چه راحت خودشو کنترل کرد! کشته مرده اش شدم با اینکارش! پیداست بی جنبه نیست! _______________________دستمو محکم گرفته بود توی دستش و آروم آروم قدم بر می داشتیم ... زمزمه وار گفت: - قدم زدن با تو هم عالمی داره ... آدم حس می کنه روی ابراست ... دستامونو عین بچه ها تاب دادم به جلو عقب و گفتم: - آرشاویر ... اینقدر خوب نباش ... من بد وابسته می شما ... دستمو آورد جلوی دهنش ... آروم بوسید و گفت: - عشق من ... به شوهرت وابسته نشی به کی بشی؟! لبخندی زدم و از ته دلم گفتم: - دوستت دارم ... سر جاش ایستاد ... آروم گفت: - چی گفتی؟! خندیدم و سرمو تکون دادم ... دوباره گفت: - بگو .... توسکا مرگ آرشاویر بگو! با اخم گفتم: - این چه حرفیه؟ - بگو ... بگو ... - بابا دوست دارم ... دوستت دارمممممممم .... یهو سرشو گرفت رو به آسمون ... داد کشید: - خدااااااااا ... بالاخره گفت ... بالاخره گفت دوستم دارهههههه ... خدایا نوکرتم ... دیگه ازت هیچی نمی خوام ... همن الان می تونی جون منو بگیری ... جون منو بگیر بده به توسکای من ... خدا جووووون گفت دوستم داره ... توسکا من حقیرو دوست داره! داشت گریه ام می گرفت ... نا خودآگاه رفتم طرفش و بغلش کردم ... به خدا قسم که داشت توی بغلم می لرزید ... سر و صورتمو هزار بار بوسید ... یه دفعه با یه حرکت منو کشید توی بغلش و شروع کرد به چرخیدن ... دو تایی قهقهه می زدیم ... از ته دل می خندیدیم و از عشق هم سرمست بودیم ... یه کم که دیوونگی کردیم آرشاویر منو گذاشت زمین و گفت: - بریم خانومم ... الان سرت خیسه ... سرما می خوری ... بریم موهاتو خشک کنم ... با ترس گفتم: - جلو همه می خوای موهامو خشک کنی؟ خونسردانه گفت: - آره ... مگه چیه؟! - خب اینجوری که همه می فهمن! تازه شش ماهه مامانت رفته ها ... یک سال و نیم دیگه از نامزدی پنهان ما مونده ... لبخند زد و گفت: - منم می خوام همه بفهمن ... همین امشب به همه می گم تو قراره خانوم خونه من بشی ... می خوام بببنم دیگه کی جرئت داره به خانوم من نگاه چپ بکنه ... با پوزخند گفتم: - بیچاره شهریار ... اونم خندید و گفت: - آره ... واقعا هم بیچاره شهریار ... من یک درصد هم اگه به جاش بودم صدبار می مردم ... - خدا نکنه عزیزم ... دوباره از حرف زدن من غش و ضعف کرد ... منو محکم کشید تو بغلش و در گوشم گفت: - خدا بکنه! خدا انشالله اگه خواست تو رو از من بگیره منو تبدیل به گوسفند کنه که زیر پات قربونیم کنن ... از تصور گوسفند بودن آرشاویر خنده ام گرفت و گفتم: - نه ... موی فر بهت نمی یاد ... دستی به موهای من کشید و گفت: - ولی به تو دیوانه وار می یاد! سرمو چسبوندم سر شونه اش ... اونم دستشو حلقه کرد دور شونه من و دوتایی راه افتادیم سمت بچه ها که دیگه فاصله زیادی هم باهاشون نداشتیم ... تا رسیدیم بهشون یکی یکی متوجه ما شدن و نگاهاشون متعجب شد ... نمی دونم چرا داشتم خجالت می کشیدم ... خواستم خودمو بکشم کنار که اجازه نداد و منو محکم تر چسبوند به خودش ... شهریار از جا بلند شد و با غیض جمع رو ترک کرد ... آرشاویر به صورتم لبخندی زد و دوباره برگشت سمت جمع و گفت: - اینطوری نگاه نکنین خوب! خانومم خجالت کشید ... صدای مازیار اولین صدایی بود که شنیده شد ... - آرشاویر! آرشاویر با خنده گفت: - خانم ها آقایون ... قابل توجه همتون ... نامزدی خودم رو با توسکای عزیزم همین جا رسما اعلام می کنم ... اصلا دلیل اومدن من توی این اکیپ حضور توسکا بود ... ببخشید که خیلی بی خبر شد انشالله در اولین فرصت از خجالت همه تون در می یایم ... چند لحظه جمعیت در بهت و ناباوری و سکوت غرق شد و سپس صدای دست و سوت و هل هله به شکل کر کننده بلند شد ... فقط یه سری از دخترا با غیض و غضب جمع رو مثل شهریار ترک کردن ... ولی بقیه از سر و کولمون بالا می رفتن ... آخر هم آرشاویر رو مجبور کردن تا همه رو ببره شهر و رستوران شام بده ... آرشاویر هم که حسابی خوشحال بود قبول کرد و همه رفتن داخل تا حاضر بشن ... آرشاویر منو برد توی اتاق گریم مثل یه دختر کوچولو نشوند روی صندلی و با صبر و حوصله مشغول سشوار کشیدن موهام شد ... ولی همه حواسش رو جمع می کرد که مبادا یکی از فرهای موهام باز بشه ... از حرکاتش خنده ام گرفت و گفتم: - لوسم نکن آرشاویر ... با جدیت گفت: - هیسسسس حرفی نباشه ... این دختر عمر منه هر کاری دوست داشته باشم باهاش می کنم ... خندیدمو گفتم: - برای چی به همه گفتی؟ - برا اینکه خانومم فکر نکنه من می ترسم ... من جز از خدا و جدایی از تو از هیچی نمی ترسم ... - آرشاویر ... - جون دلم؟ - مامانت ناراحت نشن یه موقع؟ - نه گلم ... ما که مراسم نگرفتم ... وقتی برگشت چنان عروسی برات می گیرم که همه انگشت به دهن بمونن ... - مرسی آرشاویر ... سشوارو خاموش کرد ... جوی پام زانو زد و در حالی که توی عمق چشمام خیره شده بود گفت: - عزیز دلم ... هییچ وقت لازم نیست از من تشکر کنی ... باورکن خوشحالی تو به اندازه دنیا منو شاد می کنه ... همین که لبخند بزنی برام از هزار بار تشکر بهتره ... پس هیچ وقت ازم تشکر نکن ... چون هر کاری که می کنم وظیفمه ... به دنبال این حرف سرشو گذاشت رو پام ... به نرم مشغول نوازش موهای نرمش شدم ... چقدر این پسرو دوست داشتم؟! فقط خدا می دونست ... ______________- نیست ... انگار آب شده رفته توی زمین ... دیگه طاقت نیاوردم ... نشستم روی زمین و اشکم سرازیر شد ... آرشاویر بدون توجه به دیگرون منو از روی زمین بلند کرد کشید توی بغلش و گفت: - آروم باش ... هیشششش ... پیدا می شه ... زیر سنگم رفته باشه پیداش می کنیم ... - جوا... ب ... ما .. ما ... نشو ...چی ... بدم؟ - توسکا ... عزیزم ... با گریه تو طناز پیدا نمی شه ... خواهش می کنم خودتو کنترل کن ... می زنم این ویلا رو روی سر همه مون خراب می کنما ... نریز این اشکا رو ... دست و پای منو نلرزون ... - یعنی کجا رفته آرشاویر؟ - چه می دونم! دختره بی فکر ... برگرده به وقتش من می دونم و اون ... احسان کتشو از روی دسته مبل برداشت تنش کرد و گفت: - اینجوری که نمی شه هی بشینیم کاسه چه کنم چه کنم دست بگیریم ... من می رم دنبالش ... به دنبال این حرف بقیه هم بلند شدن که برن ... مازیار ... شهریار ... آقای شهسواری ... بچه های تدارکات ... و یه سری دیگه ... همه گروه گروه شدن و راه افتادن توی جنگل ... امروز روزی بود که می خواستیم برگردیم اما یه دفعه طناز غیبش زد ... هر جا رو دنبالش گشتیم پیداش نکردیم ... گوشیشو هم تو ویلا جا گذاشته بود ... هر چند که می برد دنبالش هم فایده ای نداشت چون آنتن نمی داد ... آرشاویر منو نشوند روی صندلی و رو به فریبا گفت: - بی زحمت یه لیوان آب قند واسه توسکا درست کن فریبا جان... فریبا سریع رفت دنبال آب قند ... آرشاویر مشغول بازی با موهام شد و گفت: - عزیزم منم می خوام برم دنبال طناز ... اما با این وضع تو ... سریع مچ دستشو گرفتم و گفتم: - من خوبم ... برو ... یه نفر بیشتر هم یه نفره .... برو من فریبا پیشمه ... دستمو با اون دستش گرفت و با نگرانی نگاهم کرد ... اومدم پلک بزنم که یعنی مطمئنش کنم ولی دو قطره اشک از لای پلکم افتاد بیرون ... یه دفعه زد به سرش ... خم شد روی صورتم و دیوونه وار شروع به بوسیدن چشمام کرد ... گریه و غم و طناز و همه چی از یادم رفت ... سعی کردم از خودم دورش کنم ... می ترسیدم یه نفر ببینه ... اما آرشاویر دیوونه شده بود ... محکم بغلم کرد و در گوشم گفت: - نکن ... گریه نکنن ... چند بار بگم این اشکارو جلوی من نریز ... - آرشاویر ... - جانم جانم ... پیدا می شه ... به خدا پیدا می شه ... - برو ... برو دنبالش بگرد ... - من تو رو تنها نمی ذارم ... - قول می دم که گریه نکنم ... صدای فریبا در حالی که قند ها رو هم می زد تا حل بشه از پشت سرمون بلند شد ... - من پیششم آرشاویر ... نگران نباش تو برو ... سریع از تو بغل آرشاویر اومدم بیرون و رنگم سرخ شد ... خیلی خجالت کشیدم ... اما فریبا خیلی معمولی بود ... انگار نه انگار ... آرشاویر هم خونسرد بود ... لیوان آب قند رو گرفت و در حالی که می گرفت سمت دهن من گفت: - خیالم راحت باشه فریبا؟ - آره بابا ... خودم شش چشمی مواظبشم ... آرشاویر آروم آروم آب قندها رو ریخت توی دهنم ... و منم به ناچار همه شو خوردم تا زودتر بره ... تموم که شد لیوانو داد دست فریبا آروم پیشونیمو بوسید و گفت: - مواظب خودت باش ... پیداش می کنیم ... - توام مواظب خودت باش .... خم شد در گوشم گفت: - خیلی دوستت دارم ... - منم همینطور ... لبخندی مهربون به صورتم زد ... نگاهی عاجزانه به فریبا کرد و به سرعت از خونه زد بیرون ... فریبا با غرغر گفت: - همه اش تقصیر این ترساست ... با بغض گفتم: - به اون چه؟ - از پریروز که اون رفت ... این طنازم هی ول می کنه می ره توی جنگل ... تا قبلش سرش با آترین گرم بود تو ویلا بند می شد ... ولی بعدش دیگه نه ... - خدا به خیر بگذرونه ... فریبا هم آهی کشید و نشست کنار من ... ساعت دوزاده شب بود ... همه مردا اکثرا برگشته بودن ولی خبری از احسان و طناز نبود ... طناز کم بود! احسان هم گم شده بود ... دیگه همه چیز به هم ریخته بود حسابی ... باورن شدیدی هم می بارید همین باعث شده بود بچه ها دیگه نتونن بگردن ... به جنگل بانی هم خبر داده بودن و چند تا گروه دیگه هم مشغول گشتن بودن ... اما هنوز خبری نشده بود ... من که تو بغل آشاویر بدون خجالت از جمع داشتم می لرزیدم ... آرشاویر داشت به آقای شهسواری می گفت ما بر می گردیم ولی من با ناله می گفتم تا طناز برنگشته جایی نمی یام ... با این حال می دونستم اگه کاری بخواد بکنه می کنه ... آقای شهسواری هم وقتی حال منو دید خودش اصرار کرد که حتما برگردیم ... آرشاویر وسط گریه های من داشت وسایلمون رو جمع می کرد که در ویلا باز شد و احسان و طناز اومدن تو ... همه مون بی حرف بهشون خیره شده بودیم ... کاپشن احسان تن طناز بود و رنگ هر دو سفید رنگ گچ بود ... یکی از پسرا دوید طرف احسان که تلو می خورد ... زیر بازوشو گرفت و نشوندش روی مبل ... منم دویدم طرف طناز ... انگار پاهام جون گرفته بودن ... طنازو کشیدم توی بغلم و با هق هق گریه گفتم: - کجا بودی؟ کجا ول کردی رفتی؟ دختره بی فکر ... طناز هیچی نمی گفت ... اما خیره شده بود به احسان ... نگاهش پر از نگرانی بود یه جورایی ... دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم: - طناز ... حالت خوبه؟ می خوای بریم دکتر؟ می گم کجا بودی؟ ولی حقیقتا حال هیچ کدومشون خوب نبود ... به هم پنهانی نگاه می کردن اما مستقیم نه ... اون شب مجبور شدیم هر دوشون رو ببریم درمونگاه و هردو هم رفتن زیر سرم ... طناز وقتی کمی بهتر شد برام تعریف کرد رفته قدم بزنه که راهو گم می کنه و از هر طرف که می ره به ویلا نمی رسه ... تا اینکه احسان می رسه بهش ولی همین که می خوان برگردن بارون می گیره ... می رن توی یه غار پناه می گیرن تا بارون بند بیاد ... سعی می کنن اتیش درست کنن ولی موفق نمی شن و هوا هم هی سرد و سردتر می شه ... فقط تا همین جا بهم گفت و بعدش نگاشو ازم دزدید ... منم ترجیح دادم فعلا چیزی ازش نپرسم ... همین که سالم کنارم بود خودش به دنیایی می ارزید ... اما طبیعی نبودن اونا رو حتی آرشاویر هم احساس کرده بود ... _______________داشتیم از درمانگاه بر می گشتیم ... من و آرشاویر با هم بودیم ... احسان و طناز تو ماشین شهریار بودن ... آرشاویر دستمو گرفت و گفت: - خوبی عشق من؟ - آره بهترم ... - دیگه نبینم گریه کنیا ... من بعدا حساب این دو تا رو هم می رسم ... بهش نگاه کردم و به هم لبخند زدیم ... دستمو فشار داد و گفت: - گلم ... می یای یه کم دیوونگی کنیم؟ با تعجب گفتم: - چه دیوونگی؟ - فقط بگو پایه هستی یا نه؟ با اطمینان گفتم: - با تو پایه همه چیزی هستم ... لبخند صورتشو باز کرد . پاشو روی پدال گاز فشرد ... گفتم: - نمی خوای بگی چی کار می خوایم بکنیم؟ - می خوام واست یه شب فوق العاده بسازم ... یه شب عالی خاطره آخرین شبمون توی رامسر ... با اعتماد بهش گفتم: - پس پیش به سوی یه شب رویایی ... اول از همه جلوی یه مغازه میوه فروشی ایستاد و چند تا صندوق خالی با یه پلاستیک سیب زمینی خرید بعد هم سوار شد و راه افتاد به سمت جایی که نمی دونستم کجاست ... ترجیح دادم سکوت کنم تا ببینم قصدش چیه ... مسیر در سکوت سپری شد تا رسیدیم کنار ساحل ... خدای من! دریا ... دو ماه بود شمال بودیم ولی رنگ دریا رو هم ندیده بودم ... آرشاویر با نگاهی به چشمان مشتاق من ماشینو روی شن ها پارک کرد ... کمربندشو باز کرد ... خم شد سمتم و قبل از اینکه بتونم خودمو بکشم کنار بازوهامو گرفت توی دستش و چشمامو دوبار بوسید ... با شرم گفتم: - ا آرشاویر ... تو همون حالت که کامل خم شده بود روی من زل زد توی چشمام و گفت: - جان آرشاویر ... - خجالت می کشم با اینکارای تو ... در گوشم گفت: - از شوهت هیچ وقت خجالت نکش ... سپس لبخندی زد ... دستمو ول کرد و پیاده شد ... منم سریع پریدم پایین ... صندوق میوه ها رو چید روی هم با پاش خوردشون کرد و بعدم با یه ذره بنزین روشنش کرد .... سیب زمینی ها رو هم ریخت وسطش ... دو تا تیکه چوب بزرگ هم آورد گذاشت کنار هم و دستاشو رو به من از هم باز کرد ... رفتم سمتش و خواستم بشینم که منو کشید تو بغلش ... با خنده گفتم: - نکن بچه ... بذار کنار این آتیش یه ذره صفا کنیم ... گونه امو بوسید و گفت: - بشین خانومم تا من برم بساط مطربی رو هم بیارم ... غش غش خندیدم و آرشاویر رفت که گیتارشو بیاره ... نشستم روی تکه چوب و خیره شدم به آتیش ... خیلی زود با گیتارش برگشت و نشست کنارم ... با عشق دستمو گذاشتم زیر چونه مو زل زدم بهش ... اونم خیره شد بهم و گفت: - اگه بخوای از اول تا آخر اینجوری زل بزنی بهم که من همه چی یادم می ره ... با خنده رومو برگردوندم سمت دریا ... در حالی که حس می کردم اینقدر دوسش دارم که دوست داشتم برم بشینم توی بغلش ... آرشاویر شروع کرد به زدن ... یه آهنگ عاشقونه می زد و من حسابی رفته بودم تو حس ... صدای دریا و صدای آرشاویر در کنار هم غوغا می کرد! - چه خوبه عاشقی اما فقط با تو ... می بینم هر شب رویای چشماتو چه احساس قشنگی من به تو دارم چقدر خوبه که می دونی دوستت دارم ... یه کم از آهنگ که گذشت هر دو خیره شده بودیم به هم ... آسمون رعد و برقی زد و دوباره نم نم شروع به باریدن کرد ... هوا داشت سرد می شد ولی ما هر دو داغ بودیم ... داغ از عشق هم ... خیره شده بودیم توی چشمای هم و آرشاویر با صدای قشنگش داشت می خوند ... دیگه طاقت نیاوردم پاشدم رفتم نشستم روی پاش ... دستشو جابه جا کرد که من جام بشه ... هنوز داشت می خوند ... بارون می ریخت روی صورتم ... دستمو آوردم بالا و نرم کشیدم روی صورتش ... دست از خوندن برداشت و زل زد توی چشمام ... آسمون غرشی کرد ... سرمو بردم جلو ... چشمامو بستم ... دستای آرشاویر حلقه شد دور کمرم ... منو کشید تو بغلش و چسبوند به خودش ... لبام داغ شد ... بارون تند شد ... رگبار روی سرمون می بارید ولی ما سفت به هم چسبیده بودیم ... نفسای هر دومون تند شده بود ... یه دست آرشاویر روی پام بود و محکم داشت پامو فشار می داد ... هوس کردم سر به سرش بذارم ... همونجوری از جام بلند شدم آرشاویر هم همراهم کشیده شد ... قدم قدم عقب می رفتم ولی آرشاویر دل از بوسیدنم نمی کند و همراهم میومد ... از پشت پام به یه تیکه سنگ گیر کرد و افتادم توی آب ... شالم افتاد روی شونه ام ... شالمو کشید پرت کرد اونطرف ... نشست کنارم . و باز هم به کارمون ادامه دادیم ... هر از گاهی از هم جدا می شدیم چند لحظه به هم نگاه می کردیم من خنده ام می گرفت می خندیدم و آرشاویر مشتاق تر از قبل جلو می یومد ... بالاخره هر دو خسته شدیم ... سرمو گرفت توی بغلش و گفت: - کی منو سیراب می کنی دختر؟ تشنه تم ... تشنه ... - یه تشنه خیلی هم زود سیراب می شه ... - نه تو گلوله نمکی ... من بیشتر تشنه می شم ... هر دو خندیدیم ... دستمو آوردم بالا ... حلقه ام توی دستم برق می زد ... گفتم: - این چی می گه؟ سرشو فرو کرد بین موهام و گفت: - می گه تو همه زندگی منی ... گونه اشو محکم بوسیدم ... بهترین جوابو بهم داد ... اینبار نوبت اون بود دستشو گرفت جلوی صورتم ... به حلقه اش اشاره کرد و گفت: - این چی می گه؟ کمی فکر کردم و گفتم: - می گه تو تا ابد در قلبتو روی هیچ کس جز من باز نمی کنی ... جوابم در عین خودخواهی بود ولی آرشاویر با مهربونی منو بغل کرد و در گوشم گفت: - شک نکن گلم ... شک نکن! این قلب تا ابد مال توئه مگه اینکه دیگه نتپه ... تا نزدیک صبح اونجا نشستیم و با هم حرف زدیم و سیب زمینی خوردیم ... وقتی خمیازه هامون شروع شد بلند شدیم گیتار آرشاویرو برداشتیم و رفتیم سمت ویلا ... صبح باید راه می افتادیم و چیزی وقت برای خوابیدن نداشتیم ...چهار پنج ساعت که وقت داشتیم رو حسابی خوابیدیم که سرحال بشیم ... حدودای ظهر بود که بالاخره برگشتیم سمت تهران ... دلم برای مامان بابام یه ذره شده بود ... توی این مدت تقریبا هر شب باهاشون حرف زده بودم اما بازم هیچی مثل دیدنشون نمی شد ... اینبار با عشق سوار ماشین آرشاویر شدم و نشستم کنار دستش ... اونم با مهر دستمو گرفت توی دستش اول بوسید و بعد گذاشت روی دنده ... همه با لبخند نگامون می کردن ...
برچسب ها: رمان توسکا - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , شهر رمان | SHAHR ROMAN - رمان توسکا , . - 25 - رمان توسکا , رمان ایرانی و عاشقانه توسکا | هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا ... , دنیای رمان - رمان توسکا homa poor esfehani , رمان های جالب و زیبا و خواندنی - رمان توسکا , دوسـ ـتـداران رمـان , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
کد :71764

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک