تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزای بارونی 10


بدون توجه به نیلی جون گفت:
- تو .. تو .. من تو رو دیدم ... توی مطب آرتان ...
تانیا خودش رو متعجب نشون داد و گفت:
- منو دیدی؟!!! کی ؟!!! پس چرا من تو رو ندیدم ...
نیلی جون از جا بلند شد، نم دونستم الان باید تانیا و ترسا رو تنها بذاره تا حرفاشون رو با هم بزنن ... گفت:
- من می رم یه چیزی بیارم بخوریم گلوهامون خشک شد ...
بعد هم منتظر جواب نشد و به سرعت رفت توی آشپزخونه ... ترسا رنگ پریده و بی حال گفت:
- من ... اومده بودم پیش آرتان ... از لای در اتاقش ... تو رو دیدم ... تو ... روی پای آرتان ...
یه دفعه تانیا محکم کوبید توی پیشونیش و نالید:
- خدای من!!! لعنت به من! ای لعنت به من و گندی که زدم ...
ترسا متعجب به تانیا نگاه کرد ... تانیا با شرمندگی توی چشمای ترسا خیره شد و گفت:
- ترسا جون ... می دونم با دیدن اون صحنه هزار تا فکر پیش خودت کردی که هر کس دیگه ای هم بود همین فکرا رو می کرد ... جان تانیا ... با دیدن اون صحنه رفتی تو خیابون و تصادف کردی؟!!!
ترسا بی توجه به سوال تانیا گفت:
- بگو چرا .. فقط بگو چرا ! تو که خواهرش بودی ... نکنه داری جلوی نیلی جون فیلم بازی می کنی؟ هان؟!!! نکنه اصلا ...
تانیا سریع دست ترسا رو توی دستای یخ کرده اش گرفت و گفت:
- برات توضیح می دم ... صبر کن ... صبر کن ...
بعد خم شد و از داخل کیفش یه بوردای خارجی بیرون کشید ... ترسا با دیدن عکس تانیا روی جلد متعجب بوردا رو گرفت و نگاه کرد ... تانیا گفت:
- من یه مدلم ... یه مدل پر آوازه توی ایتالیا! از هیکلم ... از چهره ام ... از پرستیژم پول در می یارم ... شغلم اینه ...
ترسا پر سوال به تانیا نگاه کرد ... خوب که چی؟!!! تانیا آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- بذار از اولش برات بگم ... می دونم که خیلی بد دچار سو تفاهم شدی و من مقصرم! بیچاره آرتان خیلی سعی کرد جلوی من و کارامو بگیره اما نتونست ... پس خوب گوش کن ... وقتی وارد مطب شدم چند تا مریض داشت ... منم نوبت گرفتم و نشستم توی نوبت ... نمی خواستم مزاحم کارش بشم ... دو نفر جلوم بودن ... دو نفر هم بعد از من اومدن ... وقتی نوبتم شد رفتم توی اتاق و درو بستم ... باور کن لحظه اول از دیدنش حسابی جا خوردم ... اون دادش لاغر و بی ریخت حالا شده بود یه مرد جا افتاده خیلی خیلی خوش هیکل بادی بیلدینگ که از دیدنش دلم ضعف رفت! بی اراده خنده م گرفت و بهش لبخند زدم ... خیلی جلوی خودم رو می گرفتم که نپرم توی بغلش ... دلیلش هم این بود که خیلی اخمو بود ... یعنی به محض اینکه لبخند منو دید خیلی جدی و پر اخم گفت:
- بفرمایید خواهش می کنم ...
فهمیدم اگه برم طرفش منو با لباس درسته قورت می ده! پس باید اصولی وارد می شدم ... نشستم و قبل از اینکه اون چیزی بگه من گفتم:
- شما ... آرتان تهرانی هستین؟
با تعجب نگام کرد و گفت:
- فکر کنم اسمم روی تابلوی کنار در مطب نصب شده باشه ...
خیلی ابهت و جذبه داشت ... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- بله می دونم ... خواستم مطمئن بشم ... شما ... اسم مامانتون نیلی خانومه؟
خودکاری که دستش بود رو انداخت روی میز و فقط با تعجب و کلی سوال بهم خیره شد. نگاش یه مدل خاصی بود که ترسیدم و تند تند گفتم:
- خوب ... راستش ... من ... من یم خواستم بگم که ... شما احتمالاً یه خواهر گم شده ندارین؟!
عجیب اینجا بود که هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد ... انگار که مطمئن بود سر کارش گذاشتم و می دونستم اگه یه کم دیگه معطل کنم شوت می کنه بیرون برای همینم بی خیال مقدمه چینی شدم و گفتم:
- اه! آرتان منم ... خواهرت ... تانیا ... همونی که یهو غیب شد ... یادت اومد؟!

یه دفعه از جاش بلند شد ... منم که کلی تحت تاثیر جذبه اش قرار گرفته بودم از جا پریدم .... اومد از پشت میزش بیرون و گفت:
- خانوم محترم! من نمی دونم این چرندیات رو کی تحویل شما داده ... خواهشاً بفرمایید بیرون و خودتون رو زرنگ فرض نکنین ...
باید یه طور دیگه باهاش برخورد می کردم پس گفتم:
- تانیا کیه؟! ادامه آرتان ... آرتان کیه؟ نیمه تانیا ... تانیا خواهر آرتان ... آرتان پشت تانیا ... نگو یادت رفته آرتان ... اینو همیشه خودت بهم می گفتی ...
بعدش سری دست کردم توی یقه ام و گردنبند بلندم رو کشیدم بیرون و گفتم:
- ببین ... اینو هم هنوز دارمش ... آرتان و تانیا! خودت برام خریدی ... روز تولدم ... اگه بخوای شناسنامه ایرانیم هم هنوز همراهمه می تونم نشونت بدم ... تانیا زمانی ... دختر پیام زمانی ...
آرتان خشک شده سر جاش ایستاده بود و زل زده بود به من ... یه قدم بهش نزدیک شدم و با بغض گفتم:
- آرتان نگو که منو یادت نمی یاد ... من فقط به خاطر تو مامان نیلی برگشتم ...
آرتان چند قدم جلو اومد ... فکر کردم میخواد منو بغل کنه! کلی خوشحال شدم اما زهی خیال باطل نشست روی کاناپه روبروی من و با سردرگمی بالاخره دهن باز کرد و گفت:
- تو ... چطور باید باور کن که خودت باشی؟!
منم نشستم روبروش و گفتم:
- چطور دیگه می تونم بهت ثابت کنم آرتان؟ می خوای بگم چیا دوست داشتم؟ می خوای بگم کدوم رستوران رو توی دربند دوست داشتم و تو همیشه باباتو وادار می کردی بریم اونجا؟! همیشه آلو جنگلی می مالیدی به دماغم و منو حرص می دادی ... حتی یادمه یه بار توی دربند با همون سن کمت با یه پسری که دو سه سال از خودمون بزرگتر بود درگیر شدی چون به من تنه زد ...
لبخند کم کم نشست کنج لبش ... نگاش عوض شد ... بالاخره با نشونه هام باور کرد که خودمم ... من تند تند داشتم براش خاطره می گفتم که دستشو بالا آورد و گفت:
- نه انگار خودتی ... خود آتیش پارت!
اینو که گفت دیگه جلوی خودم رو نگرفتم از جا بلند شدم شیرجه رفتم توی بغلش و گفتم:
- آرتان!!!!
با خنده منو گرفت توی بغلش و گفت:
- حیا کن دختر! بعد از این همه وقت منو دیدی ... این کارا چیه؟! بزرگ شدی یعنی ... ی دست هم می دادی کافیه ...
گونه شو محکم بوسیدم و گفتم:
- خفه شو که فقط می خوام حست کنم ... به اندازه یه عمر دلتنگت بودم آرتان ...
همون لحظه منشی تقه ای به در زد ... آرتان سریع از جا بلند شد و منو از خودش دور کرد و گفت:
- بیا تو ...
منشی اومد تو گفت:
- آقای دکتر وقت ایشون تموم شده ...
آرتان با لبخند گفت:
- وقت ایشون تازه شروع شده ... خواهشاً از بیمارها با رعایت ادب عذرخواهی کن و بهشون نوبت واسه یه روز دیگه بده ... بعد خودت هم می تونی بری ... امروز دیگه کسی رو نمی بینم ...
منشی بیچاره هنگ کرده بود ... اما هیچی نگفت و با تکون سر رفت از اتاق بیرون ... آرتان دوباره نشست روی کاناپه و گفت:
- بیا بشین تعریف کن ببینم!!! کجا بودی؟!!! اون چه مدل رفتنی بود و این چه مدل اومدنی! آخ یادش بخیر وقتی رفتی من و نیلی جون هر دو مریض شدیم!
با ذوق ولو شدم کنارش و گفتم:
- الهی درد و بلای جفتتون بخوره تو سر من ... مگه من مقصر بودم؟
بعدش هم همه قضایای فرار بابام رو براش تعریف کردم ... تا حرفام تموم شد از جا بلند شدم و گفتم:
- می شه مانتوم رو در بیارم؟ عادت بهش ندارم ...

آرتان با اخم گفت:
- اروپایی بی بند و بار! در بیار ... اما مواظب باش بد عادت نشی تو خیابون هم همین مدلی بخوای بری ...
- نه بابا حواسم هست ...
مانتو و شالم رو در آوردم و باز ولو شدم کنارش ... هیکلش بدجور بهم چشمک می زد ... من هنوزم نمی دونستم که آرتان متاهله ... آخه اون هنوز چیزی نگفته بود ... خواستم در مورد هیکلش نظر بدم که یهو چشمم افتاد به حلقه اش و گفتم:
- آرتان!!!!
سرشو تکون داد و گفت:
- جانم؟! چت شد؟
- ازدواج کردی؟!
نگاهمو به حلقه اش دید ... خودش هم نگاهی به حلقه انداخت و گفت:
- با اجازه ات!
دست به کمر شدم و گفتم:
- من کی اجازه دادم؟!!! تو بیجا کردی بدون حضور خواهرت زن گرفتی!!! خیلی بدی آرتان!!!
آرتان خنده اش گرفت و گفت:
- چه لوس شدی تو دختر! خوب چه می دونستم تو کجایی خواهر گمشده؟ گذشته از اون ... نمی تونستم صبر کنم! از دست می دادمش ...
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- چه عاشق!!!
خندید و چیزی نگفت ... پا روی پا انداختم و گفتم:
- بلند شو آرتان ...
با تعجب گفت:
- برای چی؟!
- بلند شو بهت می گم ..
از جا بلند شد ... با لذت به سر تاپاش خیره شدم و گفتم:
- کتتو در بیار ...
با اخم گفت:
- چته تانیا؟
مثل خودش اخم کردم و گفتم:
- رو حرف من حرف نزن! می گم کتتو در بیار ...
با سردرگمی کتشو در آورد و انداخت روی میزش ... هیکلش بیشتر خودشو نشون داد ... گفتم:
- یه چرخ بزن ...
- تانیا زده به سرت؟!
- نه ولی اگه به حرفم گوش نکنی می یام می زنم تو سرت ... می گم بچرخ ...
خنده اش گرفت و چرخید ... واقعاً که هیکلش جون می داد واسه مدلینگ شدن! می دونستم توی رم براش سر و دست می شکنن! اگه ازدواج نکرده بود ... آخ اگه ازدواج نکرده بود ... البته اینا افکار اون موقع من بود ... وقتی نگاه پر از لذتم رو دید خندید و گفت:
- هوی! مال مردم رو نخوری با اون چشات! درویش کن ...
همین که نشست پریدم نشستم روی پاش و گفتم:
- ایش! مال مردم ... برو بابا داداش خودمه ...

ابرویی بالا انادخت و گفت:
- داداش شما دیگه صاحب داره ... صاحبش هم خیلی دوستش داره ... پس حواست باشه چشم به مال اون ندوزی ... ترسای من اینجور وقتا یه ببر خشمگین می شه و به هیچ کس هم رحم نمی کنه ...
مشغول باز کردن کرواتش شدم و گفتم:
- هر کی می خواد باشه ، باشه ...
دستمو گرفت و گفت:
- با این چی کار داری دیگه؟!!
مظلوم نگاش کردم و گفتم:
- آرتان جون تانی جلومو نگیر ... بذار ببینم ...
چشماشو گرد کرد و گفت:
- چیو؟!!!
- عضله هاتو! نمی دونی توی رم چقدر واسه این عضله ها پول می دن و ارزش قائلن!
- هی خانوم شما مدلی نمیخواد با چشم مدلینگ منو انالیز کنی ها !
- آرتان ... خوب خسیس نباش دیگه ... من عاشق عضله م ... می خوام ببینم بیشتر حرص بخورم ..
با خنده دستمو ول کرد و گفت:
- حرص برای چی؟!!!
کرواتشو انداختم روی کتش ... دکمه هاشو تند تند باز کردم و گفتم:
- برای اینکه این هیکل کوفتی که ساختی نباید برای زن و زندگی حروم بشی ... باید ازش پول دربیاری ... حیفه به جون تانی!
با دیدن عضله های سینه اش عقل از سرم پرید ... ترسا باور کن من به خاطر اینکه توی رم بزرگ شدم این جور مسائل برام عادی بود ... از طرفی فکر می کردم آرتان داداشمه پس اصلا ایرادی نداره اگه لمسش کنم ... هیچ وقت فکر نمی کردم این چشمای حریص من نسبت به عضله یم تونه زندگی آرتانو ویرون کنه! دستمو گذاشته بودم روی عضله هاش و با هم حرف می زدیم ... اما به دقیقه هم نکشید که دستمو پس زد و گفت:
- تانیا دیگه داری زیاده روی می کنیا!
لب ورچیدم و گفتم:
- چیه مگه؟!
- عزیزم اینجا ایرانه! اگه یادت رفته باید یادت بیارم ... درسته که من برادر تو حساب می شم ... اما فکر نکن از اون مدل هایی هستم که باهاشون کار می کنی ... یه سری چیزا رو دوست ندارم ... مثل کاری که تو می کنی ... رابطه ما در حد معقول اوکیه ... اما بیشتر از اون آزار دهنده می شه ... من عادت ندارم ...
سعی کردم درکش کنم ... برای همینم کشیدم کنار و سعی کردم دیگه کاری بر خلاف میلش انجام ندم ... ترسا من می خواستم هر چه زودتر نیلی جون و تو رو ببینم ... می خواستم خونواده داشته باشم ... اما آرتان ازم خواست صبر کنم تا روز سالگرد ازدواجتون منو به همه نشون بده و به قول خودش سورپرایزتون کنه ... چه می دونستیم اینجوری می شه ترسا؟!!! بعد که قضیه تصادف تو پیش اومد گفت تو خیلی افسرده و پکری نیلی جون هم حساس شده و الان وقتش نیست که من شماها رو ببینم ... اما من دیگه کم آوردم و رفتم سر وقت نیلی جون... وقتی جریان شما دو تا رو شنیدم شاخ در اوردم!!! آرتان از هر ده کلمه ای که می گفت نه تاش ترسا بود!!! عشق توی نگاهش بیداد می کرد ... چطور می شه که از هم جدا بشین؟!!! خودمو نمی بخشم اگه مسببش باشم ...
ترسا که تا اون لحظه با بهت داشت به تانیا نگاه می کرد یه دفعه بغضش ترکید ... وسط گریه فقط می گفت:
- آخ آرتان ... آخ آرتان ...
به آرتانش گفته بود دوستش نداره!!! دل آرتان رو ... غرور آرتان رو شکسته بود!!! با حرف نزندنش داشت زندگیش رو دستی دستی از هم می پاشید! درخواست طلاق داده بود ... وای خدا چی کار کرده بود؟!!! باز بدنش به رعشه افتاد و تانیا با ترس بقیه آب قند رو گرفت جلوش ... به زور یه کم خورد تا حالش بهتر شد ... نیلی جون هم از آسپزخونه اومد بیرون ... نیلی جون و تانیا سعی داشتن با حرفاشون اوضاع رو بهتر کنن اما ترسا خوب یم دونست که اوضاع به این راحتی هم درست شدنی نیست ... گناهش از چشم آرتان نابخشودنی بود ... و این ترسا رو می ترسوند ... نفسش تازه داشت بالا می یومد ... تازه احساس می کرد که می تونه لبخند بزنه ... خیانتی در کار نبود ... آرتانش حتی یه ثانیه هم به خیانت فکر نکرده بود ... و این آرومش می کرد ... خیلی آرومش می کرد ... اما ... آیا می تونست این جریانات اخیر رو از دل آرتان در بیاره؟!!!

وقت رفتن نیلی جون و تانیا که رسید با بغضی که توی گلوش پنجه انداخته بود و آزارش می داد گفت:
- نیلی جون ... آرتان ... دیشب اومد خونه شما؟!
نیلی جون اخماش در هم شد و گفت:
- آره عزیزم ... اومد اونجا ...
- آترین هم ... باهاش بود؟!
- آخر شب نیما خان آوردش ...
آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- حالش ... خوب بود؟!
نیلی جون با لبخند گفت:
- آترین؟ آره بچه م ...
ترسا آهی کشید و گفت:
- نه نیلی جون ... آرتان رو می گم ...
اینبار اخمای تانیا در هم رفت و در حالی که خم شده بود تا زیپ چکمه هاشو ببنده گفت:
- اون کی اخلاق داره آخه؟
نیلی جون هم خندید و گفت:
- راست می گه تانی ... عنق از همون اول رفت توی اتاقش ... آخر شب هم که آترین رو آوردن اومد یه کم با بچه رفتن تو حیاط بازی کردن و بعد هم اومد تو و یه راست دوباره رفت توی اتاق ...
تانیا هم با هیجان گفت:
- غذا هم نخورد ...
ترسا آب دهنش رو با درد قورت داد و گفت:
- بیچاره آرتانم ...
نیلی جون دستشو گذاشت سر شونه ترسا و گفت:
- ببین دختر! خودت خوب شوهرتو می شناسی ... غده و لجباز و یه دنده! رگ خوابشو هم خودت بلدی ... نگران نباش! الان که حرف طلاق رو زدی یه ذره به غرور شاهزاده اعظم برخورده! اما تو می تونی درستش کنی ... من بهت ایمان دارم!
ترسا لبخند تلخی زد و گفت:
- ممنون نیلی جون ...
تاینا هم خم شد ترسا رو بوسید و گفت:
- پسرت خیلی شیرینه! به خاطر اونم که شده همه چی رو درست کنین ... من چهار ماه دیگه ایرانم ... امیدوارم توی همین مدت همه چیز به حالت اولش برگرده و من بتونم شما دو تا رو عاشقونه کنار هم ببینم ... وگرنه بهت گفته باشما! بر می دارم آرتان رو می برم ...
بعد زا این حرف خندید ... اما ترسا دلش لرزید ... نکنه آرتان پشت پا بزنه به همه چی؟!
نیلی جون و تانیا رفتن و ترسا موند با قلبی پر از ترس ... خیلی نتونست بابت این جریان که آرتان خیانت نکرده خوشحالی کنه ... دلش به حال خودش سوخت ... به خاطر یه حرف نزدن خودشو بیچاره کرده بود! کاش به حرفای آرتان گوش می کرد ... کاش حرف زده بود ... کاش ... آهی کشید و راه افتاد سمت اتاق ... باید یکی یکی همه پل هایی رو که خراب کرده بود بود رو ترمیم میکرد ... اولین پله تماس با شایان و انصراف دادن از بقیه روند طلاق بود ... شایان وقتی حرفای ترسا رو شنید حسابی شوکه شد! حق داد به آرتان که برای نجات زندگیش به آب و آتیش زده بود ... اما از طرفی ترسا هم حق داشت ... در هر صورت اون جریان منتفی شد ... بعد از اون افتاد به جون زندگیش ... خیلی همه جا رو خاک و کثیفی گرفته بود ... وقتی خونه رو برق انداخت رفت حمام و حسابی به خودش رسید ... بعدش هم یه پیرهن میدی طوسی و صورتی تنش کرد و مشغول آشپزی شد ... هم غذای مورد علاقه آرتان رو درست کرد و هم غذای مورد علاقه آترین رو ... فقط یه شب بود که بچه شو ندیده بود اما دلش حسابی براش تنگ شده بود ... مشغول در آوردن لازانیا از داخل فر بود که در خونه باز شد و قلب ترسا لرزید ... زود بود برای اومدن آرتان! تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد ... باید هر طور که شده بود از دلش در می آورد ... لازانیا رو با دستکش فر از داخل فر بیرون کشید و گذاشت روی گاز ... صدای قژ قژ کفش های آرتان رو روی پارکت ها شنید و سر برگردوند ... آرتان کاملاً بی توجه به ترسا راهی اتاق خوابشون شد ... ترسا جا خورد اما می دونست که مستحق این رفتاره ...

 

پس خم به ابرو نیاورد، سعی کرد لبخند بزنه دستی به لباسش کشید و دنبال آرتان وارد اتاق خواب شد ... آرتان در کمد های بالایی رو باز کرده بود و مشغول در آوردن ساک کوچیک مسافرتیش از اون بالا بود ... ترسا با بهت بهش خیره شد ... آرتان ساک رو پایین آورد و در کمد رو بست ... تازه اون لحظه بود که متوجه ترسا توی چارچوب در شد ... ساک به دست خیره به هم موندن ... هیچ کدوم حرفی نمی زد ... دست آخر ترسا کم آورد و با صدای لرزون گفت:
- سلام ...
آرتان ساک رو انداخت روی تخت ... آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- سلام ...
بعد هم باز بی توجه به ترسا رفت سمت کمد لباسش ... باز کرد و مشغول برداشتن چند دست از لباس های مورد نیازش شد ... ترسا با تعجب یه قدم جلو رفت و گفت:
- آرتان ... چی ... کار می کنی؟
آرتان بدون اینکه از انجام عملش متوقف بشه یا حتی نگاهی به ترسا بندازه گفت:
- نمی بینی؟! دارم وسایلمو جمع می کنم ...
ترسا دستاشو مشت کرده بود ... یه قدم دیگه جلو رفت ... داشت می مرد ... باید یه غلطی می کرد تا جلوی شوهرشو بگیره ... بدون اینکه به خودش اجازه فکر کردن بده دست دراز کرد و پیرهنی که دست آرتان بود رو گرفت ... نگاه آرتان بالا اومد و چشماشون توی هم قفل شد ... ترسا آب دهنش رو قورت داد و فقط تونست یه کلمه بگه:
- نرو ...
آرتان پوزخند زد و گفت:
- نرم؟!! جدی؟! چه طور می خوای کسی رو کنارت تحمل کنی که حالت ازش به هم می خوره ...
نا خوداگاه دستشو جلوی دهنش گذاشت و و نالید:
- وای نه!
آرتان خوب حالات ترسا رو دیک می کرد و می فهمید ... نگرانیشو ... سردرگمیشو ... حال خراب الانشو ... اما به روی خودش نیاورد ... لباسش رو از دست ترسا کشید بیرون و گفت:
- صداقت رو اون لحظه که این حرفو زدی تو چشمات دیدم ترسا ... اونقدر عزت نفس دارم که تو رو وادار به زندگی با خودم نکنم ... دوستم نداری ... خیلی خب! اجباری نیست ... من می رم ... آترین رو هم می برم ... روز دادگاه همو می بینیم ...
قلب ترسا لرزید ... در آن واحد دو ضربه بد به پیکرش وارد شد ... طلاق از آرتان ... دوری از آترین ... چونه اش هم نوا با قلبش لرزید و گفت:
- آرتان ... می خوام ... ی خوام باهات حرف بزنم ...
آرتان همینطور که لباس هاشو توی ساک پرت می کرد گفت:
- فکر می کنی دیگه حرفی هم مونده؟
ترسا عصبی داد کشید:
- آره مونده لعنتی ... خیلی هم مونده ... باید همه شو بشنوی ...
آرتان خودشو برای همه این لحظه ها آماده کرده بود ... پس بی حرکت نشست لب تخت و گفت:
- خیلی خب می شنوم ...
ترسا می لرزید ... اصلا فکرشو هم نمی کرد که اعتراف به اشتباهش اینقدر سخت باشه ... اما مجبور بود ... مجبور بود به خاطر عشقش ... به خاطر بچه ش ... پس اونم نشست لب تخت و گفت:
- من ... چند وقت پیش ... همون روزی که تصادف کردم ... اومدم مطبت ... اونجا ... در مطبت باز مونده بود ... اما بیمار نداشتی ... منشی هم نبود ... از لای در اتاق که نگاه کردم یه دختر رو دیدم که روی پات نشسته و توی وضعیت خیلی بدی با تو قرار داره ...
آرتان توی سکوت بدون اینکه حتی به خودش زحمت بده و خودشو متعجب نشون بده زل زده بود به چشمای بیقرار ترسا ... خودش هم حال خوبی نداشت ... معمای زندگیش حل شده بود ... اما هنوزم عصبی بود ... عصبی و آشفته ... ترسا با حالی خراب و داغون همه چیز رو تعریف کرد ... دیوونه شدن خودش ... سرعت بالاش .. تصادفش ... اینکه می خواسته گذشت کنه و بیخیال همه چی بشه اما بازم تلفن آرتان با تانیا همه چیزو خراب کرده بود ... همه چیو گفت ... اینقدر گفت تا خالی شد ... با خودش فکر می کرد الان دیگه همه چی تموم شده ... آرتان با شنیدن حقیقت اونو بخشید ... محتاج بود ... محتاج گرمی آغوش همسرش ... محتاج امنیت آغوشش ... پس محتاج تر از همیشه خودش رو جلو کشید و سرش رو گذاشت روی سینه آرتان ... آرتان ... با همه وجودش لرزید ... دستش رو که داشت می رفت بالا تا توی موهای ترساش فرو بره رو مشت کرد و با یه حرکت از جا بلند شد ... حالا نوبت نقشه آرتان بود 

ترسا گیج بهش خیره موند ... چی کار کرد؟ بلند شد؟!!! ترسا رو پس زد؟! بغلش نکرد؟! چرا؟! آخه چرا؟! آرتان کلافه پشتشو به ترسا کرد ... بعضی وقتا براش سخت بود که خیلی هم خونسرد باشه و کم می آورد ... درست مثل اون لحظه. چند نفس عمیق پی در پی کشید تا حالش طبیعی بشه و بتونه خودشو کنترل کرده بعدش چرخید سمت ترسا و گفت:
- گفتی حرفاتو؟ تموم شد آره؟!
ترسا بی حرف با چشمای متعجب هنوزم بهش خیره مونده بود ... داد آرتان بدنش رو لروزند:
- با تو بودم!
سرش بی اراده تکون خورد ... بالا پایین ... آرتان زیپ ساکش رو کشید و گفت:
- فکر نمی کنی یه کم دیر تصمیم گرفتی حرف بزنی؟!! خیلی ازت خواستم بگی چی شده! خواستم این بازی رو با زندگیمون شروع نکنی ... اما کردی! به هیچی و هیشکی جز خودت فکر نکردی ... بله تو با دیدن اون صحنه ها ذهنت منحرف شد ... اما بدکردی ترسا ... یه طرفه به قاضی رفتی ... رفتی وکیل گرفتی!!!
داد کشید:
- برای من وکیل گرفتی درخواست طلاق دادی!!! زنی که اسم طلاق رو بیاره رو باید چی کارکرد به نظرت؟!! طلاقت می دم ترسا ... باید ببینی داشتی با زندگیت چه می کردی ... باید لمسش کنی ... پشیمونی دیگه سودی نداره ... سراغ آترین هم نیا ... روز دادگاه می بینمت ...
بعد از این حرف ساکش رو برداشت ... چنان دسته ساک رو توی مشتش فشار داد که دستش تیر کشید ... پاهاش فریاد نرفتن سر داده بودن اما باید می رفتن ... با سرعت رفت سمت در ... لحظه آخر که پاشو از خونه گذاشت بیرون صدای هق هق بلند ترسا رو شنید... دستش رو دستگیره در موند ... خواست بیخیال بشه ... اما نشد ... نتونست ... غرورش له شده بود ... زندگیش به تاراج رفته بود ... باید این بازی رو ادامه می داد ... فعلا چاره ای جز این نداشت ...
***
گان رو تنش کرد ... ماسک سبز رنگ رو هم جلوی دهنش بست و با چشمای خونبار دنبال پرستار سپید پوش راه افتاد ... هم خوشحال بود هم ناراحت ... ویولتش جون سالم به در برده بود اما هنوز معلوم نبود نتیجه عمل چی شده ... دکترا می گفتن رضایت بخش ... اما این رضایت بخش یعنی چی؟!! یعنی اینکه ویولت زنده مونده و سالمه؟! یا اینکه فقط زنده مونده اما ممکنه نقص عضو شده باشه؟! سرشو محکم تکون داد ... برای مهم نبود ... مهم این بود که ویولت نفس بکشه همین و بس ... اما در هر صورت فکر کردن بهش آزارش می داد ... پرستار نزدیک تختی ایستاد و گفت:
- فقط پنج دقیقه!
آراد مبهوت به ویولت با سر باندپیچی شده زل زده بود ... نشنید پرستار چی گفت و نفهمید کی رفت ... دست لرزونش رو جلو برد و دست ویولت رو توی دستش گرفت ... گرم بود و این نشون می داد هنوز امید داره ... امید به زندگی و زنده بودن ... نفس عمیقی کشید تا بغضش رو قورت بده ... دست آزاد شرو بالا برد و ماسکش رو کنار زد .. خم شد روی صورت ویولت و با همه عشق و تمناش چشماشو بوسید ... قلبش تو سینه بی قراری می کرد ... دلش تنگ بود برای چشمای طوسی آبی همسرش دلش تنگ بود ... برای شیطنتاش ... برای بازی گوشی هاش ... اون که با یه آخ گفتن ویولت قلبش از طپش می ایستاد چطور تا اینجا و این لحظه دووم آورده بود؟! ویولتش با این وضع میون مرگ و زندگی افتاده بود روی تخت و اون لعنتی هنوز داشت نفس می کشید ؟! چقدر بی وفا بود ... یه قطره اشک از گوشه چشمش چکید ... نالید:
- خدایا ... ویولتمو پس بده ... تو رو به علی
برچسب ها: دنیای رمان - رمان روزای بارونی homa poresfahani , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان روزای بارونی - Blogfa , 95-رمان روزای بارونی - رمان ...... رمان ...... رمان , رمانکده رمان ها - 39 ـ رمان روزای بارونی , روزهای بارونی - سون اس ام اس , تک سایت دانلود | رمان عاشقانه | داستان کوتاه - رمان مخصوص موبایل , 웃유شخصیت های رمان 웃유 , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
کد :71762

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا