تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزای بارونی 9





- توسکا پاشو ...
توسکا زانوهاشو از توی بغلش بیرون کشید، روی تخت جا به جا شد و با بهت به مامانش خیره شد. ریحانه جلو رفت، اولین کاری که کرد پرده های اتاق رو کنار زد و گفت:
- پاشو ببینم ... سه روزه موندی تو این اتاق ! خودت که تارک دنیا شدی من و بابات باید برات دنبال راه حل باشیم ...
توسکا سرشو گرفت و نالید:
- چی می گی مامان؟
ریحانه رفت سمت چمدون توسکا که دست نخورده کنار اتاقش باقی مونده بود ... خوابوندش روی زمین زیپشو کشید و گفت:
- بلند شو ببینم ... برات از یه خانوم دکتر خوب وقت گرفتم ...
توسکا پوزخندی زد و گفت:
- که چی ؟
ریحنه مانتو شلواری بیرون کشید رفت سمت در و گفت:
- تا من اینا رو اتو می کنم اماده شو ... آدم انقدر زود نا امید نمی شه بزنه زیر همه چی ...
توسکا با بهت به مامانش خیره شد و ریحناه لباس به دست از اتاق خارج شد ... توسکا آهی کشید و همراه مامانش از اتاق رفت بیرون ... ریحانه اتو رو به برق زده بود و توی اتاق خودش روی میز اتو مشغول اتو زدن لباسای توسکا بود ... توسکا بازوشو با دست دیگه اش فشرد و گفت:
- مامان این کارا برای چیه؟ فایده ای نداره ...
ریحانه غرید ...
- بله ... تا وقتی تو بشینی دست روی دست بذاری هیچی فایده نداره ... اما چهار تا دکتر برو ... چهار تا آزمایش بده ... چند سال درمان کن خودتو اگه نشد بعد نا امید شو زندگیتو از هم بپاشون ...
توسکا پوزخند زد اینقدر نا امید بود که هیچی نمی تونست امیدوارش کنه ... اما تصمیم گرفت حداقل دل مامانش رو نشکنه ... این کار رو می تونست بکنه ... زمزمه کرد:
- بابا کجاست؟
- می یادش الان ... دفتره ...
یک سالی می شد که باباش دفتر بیمه زده بود اونم به اصرار توسکا که بیکار توی خونه نمونه ... خدا رو شکر کارش هم خوب می گذشت ... توسکا روی تخت دو نفره قدیمی بابا مامانش نشست و گفت:
- خبری از ... از آرشاویر ... نشده؟
ریحانه براق نگاش کرد و گفت:
- چه عجب یادت افتاد یه یادی هم از اون بیچاره بکنی!
توسکا سرشو زیر انداخت ... چرا مامانش نمی فهمید اون هر کاری هم که می کنه واسه خاطر خود آرشاویره ... به خاطر خوشبختیشه ... اون داشت از خودش می گذشت که آرشاویرش بتونه بچه خودشو داشته باشه ... اینقدر زیر فشار بود اما بازم محکوم می شد ... ریحانه خودش گفت:
- بابات بهش گفت نیاد فعلا اینجا ... بمیرم براش ... کم این بچه غصه داره! تو و بابات هم هی دستش به دست هم بدین بیشتر بچزونینش ... هر روز زنگ می زنه با یه حالی احوالتو می پرسه ... دلم برای اون از تو بیشتر خونه ...
توسکا تو دلش گفت:
- همیشه همینطور بوده! همیشه پسر دوست بودی و داماد رو به دخترت ترجیح دادی ...
اما به قدی مامانش رو دوست داشت که نخواست با این حرف اذیتش کنه ... اینم اخلاق مامانش بود دیگه ...حاضر بود جونش رو تو جون توسکا بکنه اما آرشاویر عزیز تر بود ... فکرش پر کشید سمت آرشاویر ... چه اشکالی داشت که مامانش آرشاویر رو بیشتر دوست داشته باشه؟ خود توسکا هم جونش در می رفت برای آرشاویر ... دلم پر می زد که بره خونه و برای آرشاویر غذا بپزه ... شب که می یاد ازش استقبال کنه و شیرجه بزنه تو بغلش ... براش بگه که بدون اون زندگی نمی کرده ... مرده گی می کرده! گله کنه از روزگار ... از غماش بگه ... از دلتنگی هاش ... اما حیف ... حیف که نمی شد! تصمیمشو گرفته بود ... می خواست آرشاویرش رو آزاد کنه و باید اونو هم قانع می کرد ... توی افکار خودش غرق بود که پدرش اومد ... طبق معمول هر روز با دست پر ... توسکا به استقابل باباش رفت و جهانگیر با دیدن توسکا هم تعجب کرد هم خوشحال شد ... سه روز بود که توسکا از اتاقش بیرون نیومده بود ... مگه برای دستشویی! ولی حالا اومده بود استقبالش ... با علاقه پاکت های خریدش رو روی زمین گذاشت و توسکا رو مثل بچگی هاش بغل کرد و بوسید ... توسکا با لحنی خسته گفت:
- خسته نباشی بابا ....
جهانگیر دستی روی سر توسکا کشید و گفت:
- درمونده نباشی بابا ...
صدای ریحانه از داخل بلند شد:
- اومدی جهان؟ لباساتو در نیار که بریم ...
همزمان با داخل شدن جهانگیر و توسکا ریحانه از اتاقشون بیرون اومدف لباسای توسکا رو به طرفش گرفت و گفت:
- بپوش ... زود باش ...
جهانگیر رو به ریحانه گفت:
- خسته نباشی خانوم ... من آماده ام ... بریم ...
توسکا لباسا رو گرفت و رفت و جهانگیر و ریحنه مشغول پچ پچ در مورد توسکا شدن ... ته دل هر دوشون روشن بودن ... از هیچ کمکی فرو گذار نمی کردن که توسکا رو برگردونن سر خونه زندگیش ... ریحنه نگرانی حرف فامیل و غصه های آرشاویر رو داشت و جهانگیر نگران توسکا بود ... خیلی خوب از عشق دخترش نسبت به آرشاویر خبر داشت می دونست توسکا بدون آرشاویر دووم نمی یاره ... پس مصر بود مشکلشون رو هر طور شده حل کنه ... دلش خوش بود به پیشرفت روز افزون علم ...
***

طناز تکونی به دست های خواب رفته اش داد و سعی کرد بشینه ... بیست و چهار ساعت بود که توی اون خراب شده اسیر بود ... سرش گیج می رفت و لباش خشک شده بود ... توی این بیست و چهار ساعت جز چند قلپ آب که مسیح به زور توی حلقش ریخته بود هیچی نخورده بود ... با صدای قدمایی که بهش نزدیک می دن وحشت زده چشمای خسته و متورمش رو باز کرد ... بازم اون سگ وحشی داشت بهش نزدیک می شد ... مظلومانه هق زد ... دیگه توان مبارزه نداشت ... دلش می خواست هر چه زودتر خودشو خلاص کنه ... اما هیچ وسیله ای هم نداشت که بتونه نفس خودشو ببره ... دستاش هم بسته بود و فعلا مجبور بود بسوزه و بسازه ... مسیح چهار زانو نشست کنارش و زل زد توی صورتش ... طناز با نفرت نگاه ازش گرفت و غرید:
- چی می خوای از جونم لعنتی؟! چرا دست از سرم بر نمی داری؟!!!
مسیح پوزخندی زد و گفت:
- می دونی چیه طناز؟!!! تعجبم از اینه که چرا بعد از این همه سال هنوز منو نشناختی؟! می دونی که خوشم نمی یاد نه بشنوم... اگه کسی بهم بگه نه از زندگی پشیمونش میکنم ... الان هم در مورد تو دقیقا همین قصدو دارم ... من دوستت داشتم ... اگه به حرفم گوش می کردی کنار من به هر چیزی که می خواستی می رسیدی ... اما اشتباه کردی خانومی ... خیلی هم اشتباه کردی ... اولا که دیگه نگران نباش بابت اینکه بخوام بهت تجاوز کنم ... چون قیافت با این هم زخم خیلی کریه شده و من هیچ حال نمی کنم باهات رابطه داشته باشم! دوما اومدم یه خبر خوب بهت بدم طناز خانوم ... همین امشب از ایران می ریم و تو بدون هیچ مراسمی می شه خانوم من! دیدی ؟ دیدی چه بد شد واست؟ به نفعت بود طلاق بگیری و با من بیای ... اما اینجوری تا آخر عمر اسم یه نفر دیگه تو شناسنامه ته و تو بغل من می خوابی ...
اینو که گفت طناز به ضجه افتاد و خود مسیح با لذت قهقهه زد ... طناز باورش نمی شد که این بشه آخر عاقبتش ... نمی تونست چنین خفتی رو تحمل کنه ... مطمئن بود اگه از ایران خارجش کنن هرطور که باشه خودشو خلاص می کنه ... بدون احسان دووم نمی آورد و علاوه بر اون نمی تونست زن احسان باشه و بذاره کس دیگه از تن و بدنش لذت ببره ... هرگز زیر بار خیانت نمی رفت حتی اگه با اجبار باشه ... اشک می ریخت و مسیح می خندید ... مطمئن شده بود که مسیح روانیه ... یه روانی زنجیری ... موهای طناز رو از بیخ گرفت و سرش رو کشید بالا ... طناز از درد چشماشو بست ... سر طناز رو گذاشت روی پاش ... با ناخن انگشت کوچیکش آروم کشید روی لبای خشک و زخم و کبود طناز و گفت:
- ببین مجبورم کردی چه به روز لباس خوشگلت بیارم! راستی خانومی نگفتی اون شب با اون عجله کجا می خواستی بری که من جلوتو گرفتم؟
طناز یاد شب فرارش افتاد .. .کاش هرگز پا از خونه بیرون نذاشته بود و اسیر دست این غول تشن نمی شد ... داشت می رفت پیش توسکا ... قلبش پر از درد بود و فقط با اون می تونست حرف بزنه ... همون موقع حس کرد یه نفر تعقیبش می کنه ... زیاد پیش می یومد به خاطر موقعیتش دنبالش بیفتن ... اول توجهی نکرد ، اما کم کم متوجه شد ماشینی که دنبالش می یاد سه سر نشین مرد داره ... اون لحظه اینقدر حالش خراب بود که یاد مسیح و تهدیدش نبود ... دلش پر بود از دست احسان و حرفی که ازش شنیده بود ... برای همینم بی توجه فقط پاشو بیشتر روی گاز فشرد ... ماشینی که در تعقیبش بود هم سرعتشو بیشتر کرد و اومد کنار طناز ... طناز سرشو چرخوند و با دیدن مسیح کنار دست راننده رنگش پرید ... مسیحش بهش می خندید ... طناز با وحشت سعی کرد تند بره و اونا رو گم کنه ... اما متوجه نبود که اینقدر مسیرش رو پیچونده که خودش گم شده و داره کم کم از شهر خارج می شه ... اگه هول نشده بود شاید موبایلش رو بر می داشت و به احسان خبر می داد .... اون لحظه فقط دلش میخواست یه نفر بهش کمک کنه! و کی بهتر از احسان؟!!! اما اینقدر هول شده بود که نمی تونست موبایلش رو از توی کیفش در بیاره ... وقتی از شهر خارج شد ماشین قبلی جسارت به خرج داد و از سمت چپ محکم به ماشینش کوبید ... جیغ کشید ... کم مونده بود تعادل ماشین از دستش در بره ... دو دستی فرمون رو محکم چسبید ... به مسیح که می خندید نگاه کرد و جیغ کشید:
- دیوونه شدی؟!!! چی از جونم می خوای؟!!!
و مسیح فقط خندید ... ضربه دوم رو که زدن به ماشینش کشیده شد سمت خاکی کنار جاده و با ضربه سوم ناچاراً ترمز کرد وگرنه ماشینش واژگون می شد ... ماشین تعقیب کننده هم همینو می خواست چون درست جلوی ماشین طناز توقف کرد ... جاده خلوت و تاریک بود ... مسیح با سرعت پیاده شد و اومد سمت طناز ... طناز از ماشین پایین پرید و خلاف جهت همینطور که جیغ می کشید شروع به دویدن کرد ... اما فیاده ای نداشت چون مسیح خیلی زود بهش رسید ... دستمال مرطوبی رو جلوی بینیش گرفت و طناز دیگه هیچی نفهمید ...
وقتی چشماشو باز کرد توان اون انبار مخروبه بود ... با دست و پای بسته ... مسیح اول قصد داشت بهش تجاوز کنه و بعد مجبورش کنه که باهاش بره ...اما وقتی دست و پا زدنای طناز رو دید نقشه اش رو عوض کرد ... می خواست طناز رو له کنه ... خیلی سال بود فراموشش کرده بود تا اینکه اوازه اش رو شنید ... یادش افتاد این دختر خوشگل و معروف یه روز مال خودش بوده ... پس تصمیم گرفت دوباره به دستش بیاره ... تصمیم گرفت داشته باشتش ... می خواست روح زیاده خواهش رو ارضا کنه ... و این وسط شوهر طناز کوچیک ترین مسئله ای بود که بتونه ذهن مسیح رو مغشوش کنه ... اون طناز رو می خواست حالا به هر قیمتی ... و داشت به دستش می اورد! براش مهم نبود طناز خود کشی کنه ... فقط می خواست توی یکی از مهمونی های اعیونیش همراه طناز قدم بزنه و به همه نشونش بده و بعدم تصاحبش کنه ... همین و بس! بعد اگه می خواست می تونست خودشو بکشه ... نقشه اش بی نقص بود ... نصف شب از مرز بازرگان وارد ترکیه می شدن و بعد از اون هم با هواپیما می بردش امریکا ... براش پاسپورت جعلی گرفته بود. به همین راحتی ... یه مدت بهش می رسید تا قیافه اش مثل روز اولش بشه ... دو سه روز باهاش پز می داد و حال می کرد و بعدم می انداختش توی سطل زباله ... ذره ای آینده و احساس طناز براش اهمیت نداشت ...

سرشو از روی زانوش برداشت، چشماش می سوخت ، اینقدر گریه کرده بود و ضجه زده بود که حس می کردم همه جا رو تار می بینه ... گوشیش کنارش روی زمین بود، دکمه شو فشار داد و ساعتشو نگاه کرد ... دل شور می زد ... قلبش توی سینه مدام بی قراری می کرد و خودشو به در و دیوار می کوبید ... دلیل حالش رو نمی فهمید! صورتش از اشک خیس بود ، دستشو روی قلبش گذاشت و گوشی رو برداشت ... می دونست که هنوز خیلی دیگه تا پایان عمل مونده، اما دلیل حال خرابشو نمی فهمید ... تند تند شماره آرسن رو گرفت تا خبری از بیمارستان داشته باشه ... بعد از شش بوق وقتی که نا امید خواست قطع کنه و شماره آراگل رو بگیره آرسن جواب داد ... بغض آلود ... ترسان ... با صدای گرفته ... صدای گریه های اونطرف خط رو به خوبی می شنید ... هیچی نتونست بگه ... دستی که روی زمین بود فرش کنارش رو مشت کرد ... صدای آرسن رو می شنید اما کم و زیاد ...
- آراد ... تو کجا رفتی؟!!! آراد بیا خاک بر سر شدیم ... آراد!!!!
دتشو از روی زمین برداشت و سینه اش چنگ زد ... نفس کم آورده بود ... نفسش بالا نمی یومد ... یغض آرسن ترکید ... یه نفر اونطرف جیغ می کشید و آراد صدای مامان ویولت رو خیلی خوب می شناخت ...
- آراد قلبش ایستاد ... آراد بیا ...
هق هق نذاشت ادامه بده و دست آراد هم نتونست گوشی رو بیشتر نگه داره ... گوشی افتاد ... چشماش خیره مونده بود به ضریح امامزاده و نور سبزی که ازش بیرون می زد ... قلبش طوری می کوبید که آراد مطمئن بود تا چند لحظه دیگه می ایسته ... دهن باز کرد ... درست مثل یه ماهی دور از آب! باز کرد ... بست ... باز کرد ... بست ... نتونست نفس بکشه ... ظربان قلبش کم و کم و کمتر شد ... چشماش بسته شد و همونطور که نشسته بود یه طرفی افتاد ... چشماش بسته شد ... دستش از چنگ زدن قلبش فارغ شد ... نفساش قطع شدن ...
***
- آقای دکتر ...
- چیه؟!!!
- تو رو خدا راست می گین؟!!
- دروغم چیه؟!! ایست قلبی داشت ... اما به وسیله شوک برش گردوندیم ... سخت بود ... اما برگشت ... نصف دیگه عمل باقی مونده ... دعا کنین دیگه مشکلی پیش نیاد ...
دست همه با هم رفت رو به آسمون و لیزا به هق هق افتاد ... الکس لیزا رو بغل کرد و در گوشش مشغول حرف زدن شد ... آرسن کنار دیوار تا شد ... آراگل اشک صورتش رو پاک کرد و دوباره کتابچه دعاشو باز کرد و تند تر مشغول خوندن دعا شد ... آرسن از پشت سرش رو به دیوار کوبید و نالید:
- خدایا بعد شیوا دیگه طاقت از دست دادن هیچ عزیزی رو ندارم ... ویولت رو به ما پس بده خدا ... یا مسیح! ویولت عزیزمون رو نگیر ... امید به زندگی ماست! آراد بی ویولت می میره ...
یه دفعه یاد آراد افتاد از جا پرید و با موبایلش سریع شماره آراد رو گرفت ... یک بوق ... دو بوق ... سه بوق ... ده بوق ... فایده نداشت جواب نمی داد ... دل آرسن به شور افتاد!!! اینقدر شوکه بود که نفهمیده بود خبر بد رو نباید به آراد اونطری بده ... دست خودش هم نبود ... همه شون پشت در اتاق در حال دعا بودن که دو تا پرستار دوان دوان از اتاق عمل بیرون پریدن ... هیچ کدوم رنگ به رو نداشتن سریع دور شدن ... همه با ترس به هم نگاه می کردن و نمی دونستن چی شده ... وقتی برگشتن آرسن سریع پرید جلوی یکیشون و با لرز پرسید:
- چی ... چی شده؟!!
پرستاره که حسابی عجله داشت بی توجه به حال همراه های بیمار گفت:
- بیمار ایست قلبی کرده ...
بعد از این حرف هم پرید توی اتاق عمل و در بسته شد ... بقیه موندن با شوکی که از حرف پرستار به وجود اومده بود ... داشتن سکته می کردن و درست همون لحظه آراد تماس گرفته بود ... آرسن که داشت از بغض می مرد نفهمید چی به آراد گفت!!! الان تازه می فهمید چه غلطی کرده ... با ترس رفت سمت آراگل ... باید می فهمید آراد کجاست! آراگل با حس کردن سایه ای بالای سرش چشم از کتاب دعا گرفت و به آرسن خیره شد ... آرسن من من کرد ...
- آراگل خانوم ...
آراگل با ترس گفت:
- چیزی شده؟!!
همزمان از جا بلند شد و به در اتاق عمل نگاه کرد ... فکر می کرد خبر تازه ای رسیده و اون نفهمیده ... آرسن با دیدن حال آراگل سریع گفت:
- نه نه ... خبر از ویولت نیست ... راستش ... فقط ... نگران آرادم ... می خوام برم پیشش .. شما آدرسشو دارین ...
آراگل باز ولو شد روی نیمکت و گفت:
- بمیرم برای داداشم ... آره می دونم کجاست ... رفته امامزاده ....
- کجا هست؟!!
آراگل آدرس رو داد و آرسن با هراس از بیمارستان خارج شد ... دوباره و چند باره شماره آراد رو گرفت ... اما فایده ای نداشت ... سوار ماشینش شد ... قلبش داشت از هیجان می ایستاد! اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟!!! ویولت می کشتش!!! اگه ویولت می موند و آراد می رفت چی؟!!! چه خاکی باید توی سرش می ریخت؟!!! توی ماشین که نشست دوباره با نا امیدی شماره رو گرفت ... بعد از چهار بوق وقتی می خواست گوشی رو قطع کنه صدای هراسونی توی گوشی پیچید که آراد نبود ...
- الو ...
آرسن با تردید گفت:
- الو آراد؟
مرد هیجان زده گفت:
- الو آقا ... شما این آقایی که تو امامزاده ... بود رو می شناسین؟
دهن آرسن از ترس خشک شد ... با زحمت آب دهنش رو قورت داد ... گلوش درد گرفته بود ... نالید:
- بله ... چی شده؟!!!
- این بنده خدا از حال رفت ... یکی اینجا نبضشو گرفت ... نمی دونم چشه! گفت حالش وخیمه ... داریم می بریمش بیمارستان ...
آرسن فقط تونست بگه:
- الان می یام ...
گوشی رو قطع کرد و با حرص مشت کوبید روی فرمون و به خودش غرید:
- لعنت به تو آرسن!!!!
گوشی رو پرت کرد روی صندلی کنار و با تموم توانش پا روی پدال گاز فشرد تا خودش رو به آراد برسونه ...

با اون سرعتی که آرسن رانندگی کرد کار خدا بود که سالم به بیمارستان رسید، اما کف پاش از بس به گاز فشار وارد کرده بود درد می کرد ... بی توجه به درد کف پاش با سرعت به سمت پذیرش رفت و سراغ بیماری با مشخصات آراد رو گرفت، پرستار با کمی پرس و جو اتاق آراد رو به آرسن گفت و باز مشغول کارای خودش شد ... آرسن با سرعت نور به سمت اتاق آراد رفت ... پشت در اتاق دو مرد ، یکی مسن دیگری، میانسال وایساده بودن ... آرسن بی توجه به اونا خواست وارد اتاق بشه که مرد میانسال گفت:
- آقا ... شما بستگان این آقا هستی؟
آرسن داخل اتاق سرک کشید، آراد روی تخت خوابیده، چشماش بسته بود و سرم بهش وصل شده بود، وقتی خیالش راحت شد که حالش خوبه نفس عمیقی کشید و خیره به چشمای مرد گفت:
- بله ...
- بنده خدا خیلی حالش خراب بود! از همون موقع که اومد تو امامزاده تو نخش بودم ... راه به حال خودش نمی برد، یا نماز می خوند، یا چسبیده بود به ضریح یا ذکر می گفت و اشک می ریخت ... دل سنگ براش کباب می شد ... نمیدونم یهو چی شد که از حال رفت!!!
اینو که گفت رفت توی اتاق، پیرمرد و آرسن هم وارد شدن، آرسن با اخم به چهره رنگ پریده آراد خیره شد و گفت:
- حالا حالش چطوره؟! دکترش نیست که در موردش باهاش حرف بزنم؟
مرد مسن سرفه ای کرد و گفت:
- الان که خوبه، دکترش گفت فشارش یه دفعه به شدت اومده پایین و اگه یه کم دیرتر می رسوندیمش خدای نکرده دور از جونش فوت می شد ... سریع بهش چند تا آمپول زدن و بعدم این سرمو ... الان بهتره ...
آرسن همراه با نفسی عمیق، صلیبی روی سینه اش کشید و گفت:
- خدا رحم کرد ...
بعد به اون دو مرد مهروبن نگاه کرد و گفت:
- واقعاً لطف کردین! اگه آراد چیزیش می شد من یه عمر عذاب وجدان می گرفتم ...
مرد میانسال گفت:
- خواهش می کنم کاری نکردیم ... فقط اگه فضولی نباشه، می تونم بدونم مشکلش چی بود؟! بنده خدا خیلی حالش خراب بود!
آرسن آهی کشید و گفت:
- دردش درد عشقه!
پیرمرد لبخندی روی لبش شکفت، نشست روی صندلی کنار تخت آراد و گفت:
- درد عشقی کشیده که مپرس زهر هجری که کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس
مرد میانسال با لبخند گفت:
- به به! سید حال و هوای جوونی کردیا ...
سید که لبخند از لبش نمی رفت گفت:
- فکر نمی کردم دیگه هیچ جوونی از عشق تب کنه! چه برسه به اینکه تا دم مرگ بره ...
هنوز حرف سید تموم نشد بود که لبای خشک آراد تکون خورد و هر سه صداشو شنیدن:
- ویو ... ویولت ...
آرسن پرید سمت آراد، دست بدون سرمش رو توی دستش گرفت و کنار گوشش گفت:
- آروم باش آراد ...
پلکای آراد لرزید و باز شد ... اولین چیزی که دید چشمای نگران آرسن بود ... صدای آرسن رو هنوزم می شنید، هر چند ضعیف اما ناقوس مرگ بود براش و از ذهنش نمی رفت ...
- آراد قلبش ایستاد ... آراد بیا ... آراد ... تو کجا رفتی؟!!! آراد بیا خاک بر سر شدیم ... آراد!!!!
قلبش ایستاد! قلبش ایستاد! قلبش یهویی تیر کشید، دستشو گذاشت روی قلبش و نالید:
- آخ ... ویولتم ...
آرسن بغض کرد و گفت:
- آراد آروم باش ... ویولت ...
آراد نذاشت حرف آرسن تموم بشه و گفت:
- پرید ... فرشته مهربونمو از دست دادم ... چرا من هنوزم زنده ام؟!!! بهش گفته بودم بدون اون نمیتونم نفس بکشم! چرا دارم نفس می کشم؟!!!! این نفس لعنتی بعد از ویولت به چه دردم می خوره آخه؟!!! قلبم داره می سوزه ... وای عشقم ... عشقم ...
اینقدر پر سوز و گدار می نالید که اشک هر سه مرد رو در آورده بود ... آرسن که دیگه طاقت ناله های آراد رو نداشت سریع گفت:
- آرا د یه دقیقه وایسا بذار منم حرف بزنم !
آراد هر دو دستش رو بالا برد و گذاشت روی صورتش ... باز نالید:
- چی می خوای بگی؟!!! برو بیرون بذار به درد خودم بمیرم ... خدا بد امتحانم کرد! بد!!!
آرسن کلافه غرید:
- اه!!! بابا ویولت برگشت ... قلبش یه لحظه از کار افتاد اما بعدش احیاش کردن ... نمی ذاری که آدم حرف بزنه که!
آراد دستاشو برداشت، با چشمای گرد شده به آرسن خیره شد و گفت:
- دروغ می گی!!! میخوای منو آروم کنی ...
آرسن خنده اش گرفت و گفت:
- پاشو ببینم مرتیکه! مگه بچه ای که گولت بزنم؟!!! پاشو سرمتم که تموم شده، بریم بیمارستان ... هنوز از اتاق عمل نیاوردنش بیرون ... اما اون لحظه به خیر گذشت ...
آراد با یه حرکت سرم رو از دستش بیرون کشید، نشست روی تخت و گفت:
- بریم ...
آرسن دستی سر شونه اش زد و گفت:
- بشین برم برگه ترخیص برات بگیرم و بیام ...
در طولی که آرسن رفت و برگشت دو مرد خواستن کمی با آراد گپ بزنن که موقعیت خراب آراد و حال پریشونش منصرفشون کرد ... آرسن که برگشت زیر بغل آراد رو گرفت، بازم از دو مرد تشکر کرد و آراد رو کشون کشون با خودش برد ...

 

نگاهی به سر در بیمارستان روانی انداخت ، احساس میکرد روان خودش هم اینجا به بازی گرفته می شه . اومدن براش سخت بود اما مگه چاره ای هم جز این داشت؟! دسته گلی که تو دستش بود رو فشار داد و با عزم راسخ رفت تو ... یه هفته ای می شد به طرلان سر نزده بود ... براش سخت بود ... اومدن به این محیط براش خیلی سخت بود ... با دیدن آدمایی که روحشون هر کدوم از یه چیز و یه جای زندگی دست از حیات طبیعی برداشته بود و به نوعی زده بودن به بیخیالی رد شد ... یکی براش دست تکون می داد ... یکی بهش می خندید ... یکی می خواست باهاش مصاحبه کنه ... یکی معتقد بود دستیار اوباماست و دیشب باهاش جلسه داشته ... یکی دیگه گریه می کرد ... یکی با درخت حرف می زد و یکی با یه موجود خیالی ... سرعت قدماشو بیشتر کرد ... اخماش حسابی در هم رفته بود ... فکرش رو هم نمی کرد یه روز برای دیدن زنش مجبور بشه پا توی همچین جاهایی بذاره ... از راهروهای پیچ در پیچ گذشت و رسید جلوی در اتاق طناز ... با خودش فکر می کرد زن اون بی آزار ترین موجود توی اون آسایشگاهه ... خواست در اتاقو باز کنه که کسی از پشت صداش کرد:
- آقای ستوده ؟
نیما سر جا چرخید و با دیدن پرستار مخصوص طرلان سلام کرد ... پرستار با خوشرویی جوابشو داد و گفت:
- طرلان توی اتاقش نیست ... از صبح حالش خوب نبود ... بردمش توی محوطه پشت آسایشگاه ... روی یه نیمکت تنها نشسته و توی حال خودشه ...
نیما سرشو تکون داد و گفت:
- پس می رم بیرون ببینمش ...
پرستار هم دنبال نیما راه افتاد و گفت:
- خواهش می کنم یه کم بیشتر بهش سر بزنین ... حتی اگه مقدوره پسرش رو بیارین ببینتش ... توی این مدت که اینجاست شما حتی از مادرش هم کمتر بهش سر زدین ... اون بنده خدا با خواهرش هر روز می یان پیشش ... اما اون نیاز به محبت شما داره .. الان حس می کنه طردش کردین ... دلتنگ پسرشه! شاید نفهمه و بروز نده اما ناخودآگاهش آزارش می ده ...
نیما با کلافگی دستی توی موهاش ک
برچسب ها: دنیای رمان - رمان روزای بارونی homa poresfahani , 95-رمان روزای بارونی - رمان ...... رمان ...... رمان , رمانکده رمان ها - 39 ـ رمان روزای بارونی , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان طلایه - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , اينجا هـــــمــــهـ چيــــز داريــــــــمـ - عكس شخصيت هاي رمان هاي منتخب هما ... , رمان...رمان...رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
کد :71761

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک