تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزای بارونی 7


خسته و کوفته با بدنی خسته کوله پشتی راه راه سفید و نارنجیشو روی شونه اش جا به جا کرد و سعی کرد به چیزای خوب فکر کنم تا کوچه لعنتی طول و درازشون زودتر تموم بشه. مسیر دانشگاه تا سر کوچه یه طرف این کوچه طویل هم یه طرف ... ته مونده های انرژیشو هم از ته وجودش می کشید بیرون و جنازه اش رو تف می کرد توی خونه. داشت به خودش غر می زد که برای چی اینقدر کیفشو سنگین می کنه که موقع برگشتن پدرش در بیاد! اونم می تونست مثل اینهمه دانشجوی راحت و ریلکس بره دانشگاه و برگرده، نه نگران جزوه نوشتن باشه و نه نگران خط کشیدن زیر نکات مهم کتاب ها ... دم امتحان همه رو یه جا از خر خونای کلاس بپرسه و خودشو راحت کنه! اما هر بار حس وسواس گونه ای بهش اجازه نمی داد کیف خالی دستش بگیره و بازم صبح به صبح کیفش رو پر از کتاب و جزوه می کرد و راهی دانشگاه می شد که از خونه شون هم خیلی فاصله داشت. توی فکرای فرسایشی خودش غرق شده بود! یعنی می خواست به چیزای خوب فکر کنه، اما مگه این فکرای جدید می ذاشت اون فکر خوبی هم داشته باشه؟!! بدبختی پشت بدبختی و این بدبختی های آخر از همه بدتر! اینقدر غرق خودش بود که متوجه نشد یه نفر سایه به سایه اش داره می یاد ... با صدای چندشناک هومن از جا پرید و بی هوا یه قدم پرید عقب و چرخید سمت هومن: - به مرجان خانوم کم پیدا!!! توی چند ثانیه خودشو جمع و جور کرد، کیفشو روی شونه اش بالا پایین کرد و در حالی که خاک های فرضی روی آستین مانتوش رو می تکوند گفت: - برو رد کارت هومن! میثم ببینتت خونت پای خودته! هومن یه قدم جلو اومد و با خنده گفت: - جدی؟!! میثم؟!! منو می کشه؟!! هه! ساده ای خانوم ... ساده! آق داداشت مریدم شده خفن ناک! مرجان خوب از سوابق درخشان هومن خبر داشت. ساقی محله بود و نفرین یه عالم مادر داغدیده و مادرایی که بچه معتادشون افتاده بود گوشه خونه پشت سرش ... از شانس خرکی مرجان خاطرخواه اون شده بود و هر جور که مرجان باهاش برخورد می کرد اون بازم از رو نمیرفت و اتفاقا برعکس! روز به روز به روی مبارکش هم اضافه می شد و سمج تر می افتاد دنبال مرجان ... همین جمله ای که گفت شاخکای مرجان رو تکون داد، قدمی جلو رفت و رخ به رخ هومن گفت: - چی؟!! چه گهی خوردی؟!! میثم؟ مرید توی خرچسونه؟ هومن ابرویی بالا انداخت، زنجیر نقره ای رنگی رو که به شلوار جین گل و گشادش آویزون کرده بود با یه حرکت جدا کرد، شروع کرد به چرخوندن زنجیرش و گفت: - هی هی خانوم خانوما غلاف کن! وقتی چیزی نمی دونی نطق بیجا ممنوع! بله مرید من شده! مشتری های بدبخت من شدن مشتری های پر و پا قرص آق داداشت ... رگ میزنه براشون ... هوا موا خالی می کنه تو رگشون ... دیگه بستگی به طرف داره! خودش مرگشو انتخاب می کنه و آق داداشت اجرا می کنه! خیلی راحت، یارو میخواد بره اون دنیا! چی بهتر از این که ... کیف مرجان که توی تخته سینه اش فرو اومد داد کشید: - هوی چته رم کردی؟!!! - حرف دهنتو بجو بعد نشخوار کن بعد اگه دیدی قد و اندازه تو تف کن بیرون نفهم عوضی! راجع به میثم یه بار دیگه ... اینبار نوبت هومن بود که بپر هوس حرف مرجان: - شاهدش همین الان هی و حاضر موجوده! برو توی ساختمون خرابه ... طبقه دویوم! همون گوش موشه ها می بینی آق داداشتو که داره می بره رگ زندگی کاظم ننه پری رو ... برو با چشم ببین ... مرجان دیگه چیزی نشنید، کوله اش حالا براش حکم پر کاه رو داشت، فقط می خواست هر چه سریع تر خودشو برسونه به ساختمون خرابه ای که آخر کوچه بود و شده بود مکان برای ساقی ها و معتادا و دائم الخمرها! بعضی وقتام کثافت کاری دختر و پسرایی که مکان نداشتن ... هر چی بیشتر می دوید انگار مسیر کش می یومد ... میثم رو می دید ... با یه تیغ ... میثم رو می دید با یه سرنگ ... میثم رو می دید ... وای نه! میثم نه! نمی ذاشت داداشش به کثافت کاری کشیده بشه .. داداشش قاتل نبود ... داداشش اگه جون کسی رو می گرفت خودش زودتر بی جون می شد ... میثمش پاک بود و با احساس ... بی پولی چه کرده بود با داداشش؟ بالاخره رسید، جلوی ساختمون خرابه که رسید یه راست دوید سمت پله هایی که پله نبودن ... یه سطح شیب دار بود با چند تا پاره آجر وسطاش ... کفشای اسپرتش کمکش کردن که بدو بدو از روی اجرها بپر بپر بره تا طبقه دوم ... طبقه ای که میثمش توش نبود ... امیدوار بود که نباشه ... حتی امیدوار بود هومن عوضی دروغ گفته باشه تا خودش رو برسونه بهش و یه خاکی تو سرش کنه ولی میثم اینجا نباشه ... از پس خودش بر می یومد ... هومن پخی نبود! رسید طبقه دوم ... نور کمی اونجا بود و چشماش درست نمی دید ... دیوارهای نیمه ساز جلوی نور خورشید رو گرفته بودن ... صدایی به گوشش خورد. چشماشو محکم روی هم فشار داد ... تو دلش غرید: - ببینین ... بینین الان وقت کوری نیست!!! بعد از سی ثانیه بالاخره چشمش به نور کم عادت کرد و دید ... دید ولی کاش کور مونده بود و نمی دید ... میثم رو دید که سرنگ رو دستش گرفته، میثم رو دید که توی یه دستش سیگاره و توی اون دستش سرنگش پر از هوا ... هوا که به همه جون می ده اما رفتنش توی بدن اون کاظم بدبخت ننه پری جونشو می گیره ... کیفش از روی شونه اش سر خورد ... صدایی که از حنجره اش زد بیرون برای خودش هم نا آشنا بود چه برسه به میثم و کاظم ننه پری بدبخت ... - میثم !!! سرنگ از دست میثم افتاد و از جا پرید ... توی اون تاریکی ... همون جایی که نوری نبود ... همون جا که دیوارای نیمه ساز جلوی نور رو گرفته بودن مرجان دید ... رنگ پریده میثم رو دید و دستای لرزونش رو ... دید که با هیجان و نفس نفس زنون گفت: - مرجان! مرجان رفت به طرفش پاهاش سنگین شده بودن ... دنبال خودش می کشیدشون روی زمین ... پس هومن ساقی معتاد عوضیآشغال راست می گفت!!! هومن راست می گفت و داداش میثمش می خواست قاتلباشه حتی شده به شیوه اوتانازی ... فقط اون دکتر نبود ... کاظم پلکاش نیمه بسته بود ... خودش داشت جون می کند پس دیگه این قر و فرا چی بود که به خودش می ذاشت؟ با داد میثم از جا پرید و نگاه از کاظم ننه پری بدبخت گرفت: - تو اینجا چه گهی می خوری؟!!! گمشو برو خونه ... راتو بکش برو تا خلاصت نکردم. رفت جلو ...باید میثم رو نجات می داد ... نمی ذاشت داداشش نابود بشه تو این لجنزاری که با دست خودش درست کرده بود ... جلوش ایستاد و دستای لرزونش رو برد بالا ... بزرگتر بود ازش ... حق داشت ... پس درنگ نکرد ... دست رو برد بالا و با تموم قدرت فرود آورد رویگونه سمت چپ میثم ... پوستش سفید بود ... رد انگشتاش رنگ انداخت رو سفیدی پوستش ... دستشو گذاشت روی صورتش ... قبل از اینکه بفهمه چی شده و بخواد خروس لاری بشه و بپرسه به مرجان و چنگولاشوبه رخ بکشه مرجان شونه هاشو گرفت و هولش داد توی دیوار روبرویی ... لاغر بود ...محکم خورد توی دیوار ...چونه مرجان می لرزید ... امانمی تونست باعث این بشه که داد نزنه ...پس زد ... داد زد...با همه وجود... با سلول به سلول بدنش... با همه نفرتش ...با همه عشقش... - چه غلطی میخوای بکنی؟!!! هـــــــــــآن؟ فقط قاتل نبودیم ...اونم به یمن برکت وجودتو قراره به خونواده مون اضافه بشه ... داد میثم بلند شد: -خفه شو! خفه شو وقتی هیچی نمی دونیگه الکی نخور... دهنتو وا نکن ... آخه نکبت نفهم! تو چه می فهمی چه پولی تو این کاره!! - پول؟!!! تف به اون پول! این کاظم اگه پول داشت که خرج موادش میکرد ...چرا هوس خودکشی به سرش زده؟!! - هه! فکرکردی اگه پول نداشت زیر بار میرفتم؟!! مواد دیگه بهش حال نمی ده ... بچلونیش از همه بدنش شیره می زنه بیرون ... مصرفش بالا رفته و نئشگیش کوتاه ... میخواد بمیره ... منو سننه؟ تو رو سننه؟ خودش جرئت نداره من کمکش می کنه ... اون شوت می شه اون دنیا و من می شم صاحب هر چی پول داره! مرجان داشت روانی می شد. دستش رفت بالا ... ولی اینبار نه برای زدن میثم ... برای شرحه شرحه کردن خودش ... کوبید توی صورتش و جیغ زد: - نمی خوام ... می خوام از گشنگش بمیریم ... می خوام آواره خیابونا بشیم .. کارتون خواب بشیم ... ولی نمی خوام تو آدم بکشی ... نمی خوام از این پولا بیاری تو خونه مون ... می خواد بمیره خودش خودشو بکشه ... نمی خوام.... می کوبید توی صورتش و جیغ می زد ... خون از دماغش زد بیرون ...محکم تر کوبید ... خون شدت گرفت ... گونه هاش می سوخت ... با ناخن خش انداخت صورتشو ... میثم با دیدن وضعیت مرجان پرید جلو ... سعی کرد دستاشو بگیره ... گریه اش گرفته بود ... قلب پاره پاره اش ذره ذره از چشماش می زد بیرون ... - باشه مرجان ... باشه ... غلط کردم ... من گه خوردم ... باشه نمی کنم ... نمی کنم مرجان نزن ... نزن تو رو به علی نزن! قول می دم ... هر چی تو بگی ... مرجان ... مرجان هق هق کنون افتاد توی بغل میثم و دستای میثم دورکمرش حلقه شد ... هر دو زار می زدن ... زار می زدن و خبر نداشتن از کاظم ننه پری بدبخت که بدون استفاده از هوای مرگ جون داده ... جون داده و دیگه لازم نیست برای ذره ای لذت بیشتر خودشو توی موارد غرق کنه ... رفت و ننه پری رو عزادار کرد ... میثم خم شد کیف مرجان رو برداشت ... مرجان هنوز توی بغلش می لرزید ... با یه دست مرجان رو گرفت و کشیدش سمت پله های شیب دار آجری ... در همون حالت گفت: - بیکاری دیوونه م کرد آجی ... دیگه نمی کنم کار خلاف ... قسم میخورم ... می گردم ... بازم دنبال کار می گردم ... بازم دنبال نون حلال می دوم ... بالاخره گیر می یارم ... می رم شیشه ماشینا رو پاک می کنم ... می رم سنگ خلا می شورم ... می رم سوفور می شم ... اما دیگه از این کارا نمی کنم ... فقط تو آروم باش ... آروم باش ... مرجان کم کم داشت آروم می شد ... کم کم داشت به آرامش دلخواهش می رسید ... داداش کوچیکش هنوز پاک بود ... هنوز احساس داشت ... قاتل نشده بود .. با گرفتن جون بقیه جون احساسشو نگرفته بود ... ذره ای آدمیت تو وجودش بود ... همین براش بس بود ... وجدانش پوزخند زد: - آدمیت! به ندای وجدان گوش نکرد ... خودش مهم نبود ... مهم داداشش بود ... نباید اجازه می داد ذره ای از خط راست منحرف بشه ... باید میثمش رو نجات می داد ... هر طور که شده بود ...


ویولت در حالی که دفتر دستک هاشو زیر بغلش جا می داد کلید رو از توی کیفش در آورد و توی قفل در انداخت، صدایی سر جا متوقفش کرد:
- استاد ... عذر می خوام ...
بیخیال کلید و قفل سر جا کمی چرخید و اشکان رو پشت سرش دید، لبخند محوی زد و گفت:
- بفرمایید آقای خسروی؟!
اسکان سرشو زیر انداخت، کمی این پا اون پا کرد و گفت:
- یه کم خصوصیه استاد، اگه می شه داخل اتاقتون در موردش صحبت کنیم.
ویولت بدون حرف در اتاق رو باز کرد و وارد شد، صحبت کرد اساتید با دانشجوهاشون داخل اتاقشون طبیعی بود. پس مشکلی نبود که با اشکان داخل اتاق صحبت کنه. همین که پا به اتاق گذاشت کلید برق رو فشار داد و با دلتنگی به سمت میز آراد نگاه کرد. هنوز کلاش تموم نشده بود، اما به زودی سر و کله اونم پیدا می شد. همه اش دو ساعت بود که ندیده بودش اما بازم با دیدن میز خالیش دلش گرفت، کیفش رو روی میز گذاشت، روی صندلی گردان مخصوصش نشست و به اشکان که دنبالش اومده بود تو و الان وسط اتاق ایستاده بود خیره شد ... نگاه ویولت گویای سوالش بود ... یعنی حرف بزن! می شنوم ... اشکان کیف بند دار چرمی قهوه ای رنگش رو روی شونه جا به جا کرد و درشو یه بار باز و بسته کرد ... ویولت عاشق تق صدا کردن بسته شدن در کیفای این مدلی بود ... دوباره باز و بسته کرد ... تق ... من من کرد:
- راستش استاد ... می خواستم یه چیزی رو بهتون بگم .. اول خواستم با استاد کیاراد صحبت کنم، اما خوب نشد. یعنی روم نشد، با شما راحت ترم ... البته ...
تق ...
- شما هم جذبه تون ماشالله بزنم به تخته خیلی بالاست ... اما اینم چیزی نیست که بشه ازش گذشت ...
تق ...
- راستش ...
ویولت داشت کلافه می شد، برای همینم پرید وسط حرفش و گفت:
- اصل مطلب رو بگین آقای خسروی ...
تق ... آهی کشید و گفت:
- راستش یه شایعاتی دارن در مورد شما و آقای کیاراد در می یارن ... که ... که ...
تق ....
- که خب ... با هم می رین ... با هم می یان ... می گن آقای کیاراد متاهله ... شما هم فکر کنم باشین ...
تق ...
- چون خوب حلقه دستتونه ...
تق ...
- خوب درستش نیست این حرفا پشت سر شما و ایشون باشه ... ممکنه براتون دردسر بشه ...
به اینجا که رسید یه قدم به میز ویولت نزدیک شد، حرف زدن براش راحت تر شده بود چون اصل قضیه رو گفته بود ... بیخیال کیفش شد و دستشو به بند کیفش آویزون کرد اون یکی دستشو هم لب میز ویولت گذاشت و گفت:
- استاد ... بهتره یه جوری جلوی این شایعه ها رو بگیرین ... واسه خودتون عرض می کنم ...
ویولت نفسشو فوت کرد، منتظر بود اشکان دست از این مسلسل وار حرف زدنش برداره تا بتونه حرف بزنه اما اشکان تند تند داشت حرف می زد ... آخر هم ویولت خسته شد و گفت:
- آقای خسروی ...
اشکان در جا ساکت شد، دستشو توی موهای مشکی پر پشتش فرو کرد و گفت:
- جانم استاد ...
جانم شنیدن از زبون کسی جز آراد رو دوست نداشت ... نا خودآگاه اخماش در هم شد و گفت:
- شایعه ای در کار نیست ... آقای کیاراد همسر من هستن!
اشکان لال شد! دهنش نیمه باز موند و با چشمای گرد شده زل زد توی چشمای گربه ای ویولت ... تو عقلش هم نمی گنجید که چنین چیزی بشنوه! استاد آوانسیان و استاد کیاراد؟ یه مسیحی و یه مسلمون دو آتیشه که از مثال هایی که می زد ایمان قویش چکه می کرد و همه می دونستن چقدر با خداست؟ تناقضی که تو ازدواجشون وجود داشت اشکان رو مبهوت سر جا خشک کرده بود ... دستی که توی موهاش بود رو هم گذاشت لب میز و تقریبا روی میز خم شد، سرش پایین بود ... ویولت داشت تجزیه و تحلیل می کرد ... نزدیکیشون به هم زیاد شده بود ... این طرز برای صحبت کردن یه استاد خانوم جوون با یه دانشجوی پسر جوون دیگه مناسب نبود ... بیش از اندازه صمیمی شده بود ... می خواست تذکر بده که اشکان خودشو جمع و جور کنه اما حال و روز اشکان براش عجیب بود ... چرا اینقدر جا خورده بود؟!!!
***
سامسونت قهوه ایشو برداشت و گفت:
- خسته نباشین بچه ها ...
صدای همهمه بلند شد ... همه هجوم بردن سمت در ... داشت توی دلش دعا می کرد کسی جلو نیاد و نخواد سوالی بپرسه ... خسته بود ... خیلی خسته! نصف روز گالری بود و نصف روز دانشگاه ... تموم وقتش توی خونه هم مجبور بود مطالعه کنه که بتونه جواب گوی دانشجوهای زیاده خواه باشه ... دیشب تا صبح داشت روی یه مقاله کار می کرد که ترجمه اش کنه و به کتابخونه اهدا کنه ... برای همین خسته بود و می خواست زودتر بره ویولت رو برداره ببره خونه و بخوابه ... هوس کرده بود تو بغل زنش بخوابه ... سرشو توی موهای بلوطیش فرو کنه و اینقدر نفسس عمیق بکشه تا بیهوش بشه ... آرامشی که آغوش ویولت براش دات رو هیچ کجای دیگه روی این کره خاکی نداشت ... با صدایی مجبور شد پوف بکشه و بایسته :
- ببخشید استاد ...
برگشت ... دختری کنار راهرو منتظرش ایستاده بود ... دختره رو خوب می شناخت دانشجوش بود ... ترم اولی ... دانشجوی ویولت هم بود ... مشکل مالی داشت ... خواست نگاهشو از دختره بگیره و بگه بفرمایید که نگاش رو صورتش میخکوب شد ... جای ناخن ها ... خراشیدگی پوست صورت و کبودی ها ... یاد ویولتش افتاد ... همون روزی که بعد از یه مدت غیبت برگشت دانشگاه ... همون روزی که رامین کثافت می خواست بهش تجاوز کنه ... باز دستاش مشت شد ... باز یادش افتاد ... این تنهای خاطره ای بود که هر بار با یاداوریش هوس می کرد یکی دو تا هوار بکشه ... حالا این دختر با قیافه ای که تقریباً شبیه ویولتش بود درست با همون زخما روبروش بود ... مرجان با دیدن نگاه خیره آراد شرمگین سرشو انداخت پایین ... آراد به خودش اومد ... گلوشو با سرفه ای صاف کرد، راه افتاد و در همون حین گفت:
- بفرمایید تو راه صحبت می کنیم ...
مرجان تند تند کتابی که دستش بود رو ورق زد و گفت:
- استاد ... راستش این مبحثی که جله قبل گفتین یه کم برام صقیل بود ... می خواستم بیام اتاقتون اگه می شه یه بار دیگه برام توضیحش بدین ... البته اگه ممکنه ... آخه الان ساعت رفع اشکاله ...
اوه یادش نبود! تو برنامه اش دو ساعت برنامه رفع اشکال داشت و باید توی دفترش می موند! بدبختی از این بیشتر ... کیفش رو این دست اون دست کرد ... کاش می شد دختره رو بپیچونه ... از گوشه چشم نگاش کرد ... یعنی چه بلایی سرش اومده بود؟ نکنه بازم یه رامین دیگه ؟ یه ویولت دیگه؟!! دختر ساده ای بود ... یه مانتوی ساده مشکی تنش بود و یه شلوار کتون مشکی و یه جفت کفش اسپرت نارنجی و یه کوله راه راه سفید نارنجی ... چشماش عجیب شبیه چشمای ویولتش بود ... فقط پوستش سفید بود ... نگاشو دزدید .. چه مرگش شده بود؟!! هیچ زنی توی قشنگی به پای ویولتش نمی رسید ... هیچ وقت ... هرگز ... اما دلش برای دختر بیچاره سوخت ... به دفترش اشاره کرد و گفت:
- خیلی خب بفرمایید براتون توضیح می دم ...
گل از گل مرجان شکفت ... بی اراده دستش رفت به سمت مقنعه اش و کشیدش جلوتر ... چند تار موی سیاهش زده بود از زیر مقنعه بیرون که با دست فرستادشون تو ... آراد با دیدن شیشه بالای در اتاق و دیدن چراغ روشن وسط اتاق فهمید ویولت زودتر اومده از کلاس بیرون ... لبخند نشست کنج لبش ... دیدن ویولت می تونستی ه کم از خستگیشو در کنه ... علاوه بر اون دوست نداشت با دختر نامحرمی توی اتاق تنها بمونه ... مجبور بود در رو باز بذاره ... اونم ممکن بود به تیریج قبای دانشجوی ترم اولیش بر بخوره ... در هر صورت اینا مهم نبود ... مهم این بود که ویولتش توی اتاق بود ... بی صبرانه در اتاق رو باز کرد ... اما با دیدن منظره روبروش پا سست کرد ... خسروی توی اتاقش بود ... یکی از ساعی ترین دانشجوهاش ... جفت دستاش روی میز ویولت بود و خم شده بود روی میز ... نه زیاد ... انگار داشته می افتاده و به میز چنگ زده بود ... صورتشو نمی دید اما ویولت رو می دید که چطور به اون پسر خیره شده ... در که باز شد نگاه ویولت و خسروی چرخید سمت آراد و مرجان که پشت سرش ایستاده بود ... نگاه مرجان و اشکان تو هم گره خورد ... اشکان سیخ ایستاد ... چند لحظه بینشون سکوت بود تا اینکه اشکان سریع گفت:
- سلام استاد ...
چرخید سمت ویولت و گفت:
- ببخشید استاد، وقتتون رو گرفتم ...
بعد هم با سرعت از اتاق بیرون زد ... نزدیک مرجان که رسید چند لحظه پا سست کرد ... خواست سلام کنه ... اما دلیلی نداشت ... تازه با هم کلاس داشتن ... پس به قدماش سرعت بخشید و به سرعت دور شد ...

آراد رفت تو و رو به ویولت گفت: - سلام خانوم آوانسیان ... خسته نباشین ... ویولت لبخندی به روش پاشید و سعی کرد جدی برخورد کنه: - سلام آقای کیاراد ... شما هم خسته نباشین ... در جواب سلام مرجان هم سری خم کرد. آراد پشت میزش نشست و رو به مرجان گفت: - خوب خانوم ... مرجان سریع گفت: - سبحانی هستم استاد ... مرجان سبحانی ... خسته بود و کلافه ، اما نباید اینو تو برخوردش به مرجان نشون می داد... پس گفت: - بله خانم سبحانی ... مشکلتون چی بود؟ مرجان کتابش رو باز کرد، یه کم خم شد روی میز آراد و با انگشتای کشیده اش صفحه مورد نظر رو نشون داد ... آراد تند تند مشغول توضیح شد و ویولت میخ صورت مرجان شد ... جای زخم های ... کبودی ها ... یعنی چه بلایی سر این دختر اومده بود؟ دلش کباب شد براش ... از وضعیت بد اقتصادیش تا حدودی خبر داشت .. با خودش فکر کرد نکنه شوهر داره و شوهرش زدتش؟ شایدم نه ... حلقه دستش نیست ... خوب شاید باباش کتکش زده ... داشت می مرد بفهمه چه مشکلی واسه مرجان پیش اومده ... دوست داشت کمکش کنه ... عاشق این بود که وقتی می تونی به کسی کمک کنه دستشو بگیره ... اینقدر به مرجان نگاه کرد که مرجان معذب شد ... دیگه متوجه حرفای آراد نبود ... به حالتی وسواس گونه به مقنعه اش ور می رفت ... آراد متوجه شد و نگاهی به ویولت انداخت که محو مرجان شده بود ... خنده اش گرفت ... ویولت فضولش رو خوب می شناخت ... اما جلوی خنده اش رو گرفت و رو به مرجان گفت: - خانوم سبحانی ... مثل اینکه حواستون به من نیست ... مرجان حرکت دستش رو روی مقنعه اش تند تر کرد و گفت: - نه ... نه استاد حواسم هست ... ببخشید ... آراد پوفی کرد و دوباره مشغول توضیح دادن شد ... ویولت که فهمید نگاه خیره اش دختر جوون رو هول و مضطرب کرده چشم ازش گرفت و مشغول گشت و گذار توی سایت دانشگاشون توی هالیفاکس شد ... هنوزم از اونجا می تونست به روز ترین مقاله ها رو پیدا کنه ... با صدای آراد که از مرجان پرسید: - دیگه مشکلی نیست؟ به خودش اومد ... مرجان کتابش رو بست .. صاف ایستاد و گفت: - نه استاد ... ممنون ... همون موقع خودکار مرجان از دستش افتاد روی زمین ... همزمان با آراد خم شدن که خودکار رو بردارن ... آراد وقتی دید مرجان زودتر دستش رو برده سمت خودکار از بیم اینکه دستش باهاش تماسی پیدا کنه سیرع عقب کشید ... همون لحظه در اتاق باز شد و یکی دیگه از دانشجوهای دختر اومد تو ... چادر سرش بود ... حجاب سفت و سختش ویولت رو وادار به لبخند زدن کرد ... یادش اومد به حساسیت های خودش روی دخترای چادری ... دختره یه قدم اومد توی اتاق و رو به آراد گفت: - ببخشید استاد ... یه سوالی داشتم ... آراد داشت می مرد که هم مرجان و اون دختر رو با هم از اتاق بیرون بندازه، دست ویولتش رو بگیره و ببرتش خونه ... دوتایی یه دل سیر بخوابن ... اما فعلا چاره ای نداشت جز اینکه جواب دانشجوها رو بده ... با اخمای درهمش به صندلی کنارش اشاره کرد و گفت: - بفرمایید خواهش می کنم ... مرجان نگاهی به صندلی کنار آراد کرد و نگاهی به خودش ... ایستاده بود ... خودشو کشید کنار و زیر لبی گفت: - ممنون استاد ... خواست بره به سمت در که ویولت صداش کرد: - خانوم سبحانی ... چرخید سمت ویولت ... آراد هم زیر چشمی مراقبشون بود ... ویولت به صندلی کنارش اشاره کرد و گفت: - بیا یه لحظه اینجا ... مرجان ناچاراً برگشت ... نشست روی صندلی و گفت: - جانم استاد ... با من امری داشتین؟! ویولت زیر چشمی نگاهی به آراد کرد، حواسش پرت سوال دختر چادریه شده بود ... سرشو به مرجان نزدیک کرد و با اشاره به زخمای صورتش خیلی آروم پرسید: - مشکلی پیش اومده خانوم سبحانی ... مرجان سریع دست کشید روی صورتش ... خجالت می کشید از اینکه کسی بفهمه خودزنی کرده ... خجالت می کشید که آبروش توی دانشگاه بره ... پس من من کرد: - نه ... خوب راستش ... چیزی نیست ... ویولت با همدلی دست مرجان رو گرفت توی دستش و گفت: - عزیزم ... به من اعتماد کن ... من دوست دارم قبل از اینکه استاد شماها باشم، دوستتون باشم ... اگه کمکی از دست من بر می یاد بگو ... کمک از دست ویولت بر می یومد ... مرجان اینو خوب می دونست ... چند وقت پیش شنیده بود که ویولت به آراد گفته بود هنوز کسی رو برای گالری پیدا نکردی و آراد گفته بود نه ... الان اگه از ویولت درخواست می کرد اون کار رو به برادرش بدن مطمئنا ویولت نه نمی گفت و چی از این بهتر برای داداشش؟! اما چطور می گفت؟!!! ویولت که سکوتشو دید فهمید با خودش درگیره ... آهی کشید و گفت: - مرجان ... خیالت راحت باشه ... تو هر چی به من بگی توی همین اتاق چال می شه ... من فقط می خوام کمکت کنم ... نفسش رو فوت کرد ... باید حرف می زد ... به خاطر میثم ... حالا لازم نبود حتما دلیل زخمای روی صورتش رو به ویولت بگه! چه دلیلی داشت ویولت بدونه اون با چه وضعی داداشش رو پیدا کرده؟!! چه دلیل داشت ویولت بفهمه میثم از زور بی پولی خواسته آدم بکشه؟!!! فقط کافی بود مشکل رو بگه ... لبش رو با زبون تر کرد ... خشک شده بود و ترک خورده بود ... فشار دست ویولت رو که روی دستش حس کرد گفت: - راستش استاد ... مشکل برادرمه؟!!! ذهن ویولت به بدترین چیزا کشیده شد! خدای من! برادرش کتکش می زنه! چه بی رحم! یعنی برای چی کتکش زده؟ مرجان کار خلافی کرده؟!!!


مرجان باز به حرف اومد و گفت:
- استاد ... برادرم ... خیلی وقته که دنبال کار میگرده ... اما کاری پیدا نمی کنه ... راستش ... خوب وضعیت ما رو تقریباً می د
برچسب ها: دنیای رمان - رمان روزای بارونی homa poresfahani , رمانکده رمان ها - 39 ـ رمان روزای بارونی , رمانکده رمان ها - رمان روزای بارونی , رمان ...... رمان ...... رمان - 95-رمان روزای بارونی , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان , تک سایت دانلود | رمان عاشقانه | داستان کوتاه - رمان مخصوص موبایل , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان طلایه - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
کد :71758

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک