تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان روزای بارونی 5


آرتان آهی کشید و طرف کمپوت رو با قاشقی برداشت و گفت:
- یه کم از این کمپوت بخور، واست خوبه ...
ترسا بدون اینکه برگرده گفت:
- نمی خوام ...
آرتان با یه دست چونه ترسا رو گرفت و محکم برگردوند سمت خودش، بعدم با جدیت گفت:
- نمی خوم نداریم! باید بخوری!
- به من زور نگو!
- اگه وادارم کنی زور هم می گم .. هنوز نگفتم!
- پس الان داری چی کار می کنی؟
آرتان لبخند کمرنگی زد و گفت:
- لجبازی نکن عزیزم ... بخور ...
به دنبال این حرف قاشق رو به سمت دهن ترسا برد و ترسا مجبور شد بخوره. آرتان سرشو تکون داد و گفت:
- آفرین، بخور ...
ترسا به ناچار چند قاشقی خورد و گفت:
- آرتان ...
آرتان ظرف رو کناری گذاشت، با دستمالی دور دهن ترسا رو پاک کرد و گفت:
- جانم؟
- می شه بری مطمئن بشی که من امشب مرخص می شم؟
- نیازی نیست بپرسم، صبح با پزشکت تلفنی حرف زدم. گفت مرخصی اما به شرطی که پرستار واست استخدام کنیم ...
- کردی؟
- امشب قراره یه نفر رو بهم معرفی کنن ... مشکلی نیست تا فردا حل می شه ...
- پس مرخص می شم!
- بله، و دوباره همه مون توی خونه کنار هم جمع می شیم ... خیلی زود هم حالت خوب می شه ...
ترسا پوزخندی زد و گفت:
- اتفاقاً همینو می خواستم بهت بگم! من بر نمی گردم خونه، می خوام برم خونه بابام، من و آترین با هم می ریم اونجا ...
آرتان چند لحظه به گوشاش شک کرد. با تعجب به ترسا خیره شد و گفت:
- چی گفتی؟
- همین که شنیدی ... من نمی یام خونه ... می خوام برم خونه بابام ...
- یعنی ... یعنی چی؟ این مسخره بازی ها چیه؟
- مسخره بازی؟!! نه عزیزم ، مسخره بازی نیست ... فعلاً نیاز به استراحت دارم ... خونه بابام راحت ترم. شاید برای همیشه بخوام اونجا بمونم ....
آرتان چشماشو گرد کرد. دیگه تحمل اون رفتار ترسا رو نداشت. خم شد روش دستاشو طرفین سرش قرار داد و با خشم گفت:
- فقط یه بار دیگه ... یه بار دیگه این حرف رو بزن اونوقت اون روی منو که خیلی وقته ندیدی می بینی ...
ترسا با ترس خیره شده بود توی چشمای دریده آرتان ... چقدر دوست داشت زبون باز کنه بگه اون دختره کی بود آرتان؟ کی بود که نشونده بودیش روی پات؟ که می ذاشتی نوازشت کنه؟ که می بوسیدیش؟ اما فقط لباشو گاز گرفت و گفت:
- نمیخوام بیام ... مگه زوره؟
آرتان بی طاقت داد کشید:
- آره زوره ... زوره! اگه می خوای ناز کنی باید یه راه دیگه انتخاب کنی. می دونی که این حرف شوخیش هم قشنگ نیست ...
ترسا صورتشو برگردوند. نمی تونست به خودش دروغ بگه. هنوزم آرتان رو می پرستید. هنوزم از تحکمش دلش می لرزید. ولی با لجبازی گفت:
- شوخی نکردم، توام با زورگویی به هیچ جا نمی رسی.
باز دوباره پنجه قوی آرتان چونه اش رو اسیر کرد، صورتش رو چرخوند و گفت:
- ترسا ... برای ... بار ... آخر ... بهت ... می گم! تمومش کن! لعنتی تمومش کن! تمومش کن!
به دنبال این حرف مشتش رو کنار سر ترسا روی بالش کوبید. ترسا لال شد! تصمیم گرفت فعلاً دیگه در این مورد حرف نزنه. از خداش بود آرتان نذاره بره خونه باباش ، درسته که دلخور بود، دلش شکسته بود، غم داشت، اما بازم نمی تونست خیانت آرتان رو باور کنه. آدم عاشق فقط می تونه به خودش دروغ بگه و برای عشقش شواهد و مدارک مثبت جمع کنه. همین ... آدم عاشق دروغ گوی خوبیه ، خیلی خوب میتونه خودشو گول بزنه. ترسا هم عاشق بود ... خیلی عاشق. عقلش می گفت راهشون به آخر رسیده، اما دلش می گفت بازم صبر کنه. داشت با خودش فکر می کرد اگه آرتان دوسش نداره پس برای چی اینقدر به در و دیوار می کوبه؟ چرا توی این دو هفته هر بار که بی محلی ترسا رو دیده بود حرص خودش رو توی خودش ریخته بود و فقط دلخور نگاش کرده بود؟ چقدر تحمل کرده بود! ترسا تصمیمش رو گرفت می خواست تا وقتی آرتان خوبه بمونه و صبر کنه تا زمان همه چیز رو بهش ثابت کنه. اگه آرتان سرد شده بود، اگه سردی ترسا براش مهم نبود، اون موقع مطمئن می شد دیگه توی قلب آرتان جایی نداره، اما حالا خوب می دونست که آرتان هنوز هم دوسش داره ... می خواست بره و صبر کنه تا وقتی که کامل از خیانت آرتان مطمئن بشه. اون موقع زمان رفتنش می رسید. آره ... درستش همین بود ... آرتان با دلخوری از اتاق خارج شده و به خونه رفته بود ... دیگه طاقتش سر اومده بود ...
با صدای تقه ای که به شیشه خورد از جا پرید ... سرایدار به شیشه می زد. شیشه رو پایین کشید و سرایدار گفت:
- آقای دکتر نمی رین؟ می خوام در پارکینگ رو ببندم ...
آرتان فقط سری تکون داد و راه افتاد. مثل مورچه رانندگی می کرد، با سرعت باید کجا می رفت؟ به شوق کی می رفت؟ صدای موبایلش دوباره بلند شد، دستشو دراز کرد و گوشی رو برداشت، هندزفیری توی گوشش نذاشته بود، با دیدن عکس تانیا روی گوشی عصبی از حواس پرتی خودش مشتی روی فرمون کوبید و جواب داد:
- جانم تانی ...
- آرتان! پس تو کجایی؟
- شرمنده تانی، یه کم کارام طول کشید، الان می یام ...
- نیم ساعته من توی لابی هتل منتظرتم ...
- خیلی خب دختر خوب، غر نزن اومدم ...
- بدو ... بای ...
گوشی رو قطع کرد انداخت روی صندلی و مسیر رفته رو دور زد.

به کل یادش رفته بود که با تانیا قرار داره. چقدر حواس پرت شده بود، ترسا و رفتارای اخیرش اینقدر ذهنش رو درگیر کرده بود که کم کم خودش رو هم داشت فراموش می کرد. ماشین رو جلوی در هتل پارک کرد و پیاده شد. حتی یادش رفته بود به عادت همیشگی شاخه ای گل برای تانیا بخره ... اما بیخیال شد و راه افتاد سمت لابی ... تانیا روی صندلی های راحتی لم داده بود، پاهای بلند و خوش تراشش رو روی هم انداخته بود. سرش رو کمی بالا نگه داشته و مشغول مطالعه روزنامه به زبون انگلیسی بود. روزنامه توی دست چپش بود و یه فنجون قهوه هم توی دست راستش ... یه زیر سیگاری روی میز گرد جلوی پاش بود و توش چند تا ته سیگار به چشم می خورد. رژ لب قرمزش توی صورت برنزه اش حسابی خودنمایی می کرد ... موهای بلوندش رو از اطراف شال نسکافه ای همرنگ شلوارش، ریخته بود بیرون. آرتان کتش رو روی دستش انداخت و توی دلش غر زد:
- کاش انداخته بودمش تو ماشین ...
تانیا یه لحظه که با چشمای خمار قهوه ای رنگش خواست اطراف رو دید بزنه متوجه آرتان شد، با پرستیژ خاص خودش روزنامه و فنجون قهوه رو روی میز گذاشت و از جا بلند شد. آرتان رفت طرفش و گفت:
- سلام عزیزم ...
تانیا دستشو به سمتش دراز کرد و گفت:
- سلام ... خسته نباشی آقای بد قول ...
- شرمنده ... می دونی که ذهنم خیلی درگیره !
- اوه آره ... ساری! من درک می کنم ... بیخیال ... بشین ...
آرتان نشست روی صندلی کنار تانیا و گفت:
- تو باز سیگار کشیدی؟ چند بار باید بهت بگم خوشم نمی یاد سیگار بکشی؟!
- اوه آرتان ... اینقدر گیر نده ... عزیزم اونور این چیزا عادیه!
- بله ! حداقل وقتی با منی رعایت کن ...
دستشو زیر چونه آرتان گذاشت و صورتشو برگردوند سمت خودش و گفت:
- اوکی هانی ... نمی کشم جلوی تو ... الان هم به اون زیر سیگاری نگاه نکن. به من نگاه کن ... خوبی؟
آرتان آهی کشید و گفت:
- نه ... خیلی داغون و خسته ام ...
تانیا دست آرتان رو گرفت توی دستش، انگشتاشو بین انگشتای آرتان فرو کرد و گفت:
- الهی من بمیرم! چه وقتی هم من اومدم ...
- ربطی به تو نداره عزیزم ... الان فقط حضور توئه که بهم آرامش می ده ...
- آرتان جان ... می دونم الان وقتش نیست، اما بهتر نیست زودتر منو به همه معرفی کنی؟
- تانی ... در این مورد حرفامون رو زدیم. باید تا تاریخی که گفتم صبر کنی ... ترسا الان اصلا وضع خوبی نداره.
تانیا نفسشو فوت کرد و گفت:
- خیلی خب، من که این همه وقت صبر کردم اینم روش! اما باور کن حوصله م داره توی این هتل سر می ره ...
- این روزا هم تموم می شه ... باید یه کم صبر کنیم.
- حداقل به نیلی جون بگو ...
آرتان عاقل اندر سفیهانه نگاش کرد و گفت:
- نصف مشکل من نیلی جونه! نمی دونم چطوری باید بهش بگم که خدایی نکرده بلایی سرش نیاد ...
- اصلاً کاش نیومده بودم ...
آرتان دستشو محکم فشار داد و گفت:
- حرف بیخود نزن ، خیلی خوشحالم که اینجایی، اونقدر که نمی تونی تصور کنی.
تانیا با لبخند از جا بلند شد و گفت:
- بریم یه کم قدم بزنیم. هم واسه اعصاب تو خوبه هم من یه کم پز تو رو به همه می دم ...
آرتان خندید و از جا بلند شد ...
****
ترسا مجبور بود جلوی باباش و عزیز با آرتان خوب برخورد کنه. نمی خواست بعداً براش دردسر بشه، هنوز که تصمیمش خیلی قاطع نبود نباید می ذاشت کسی به مشکلش پی ببره. جلوی در خونه از ماشین پیاده شد دست کوچیک آترین هنوز توی دستش بود. با دیدن گوساله ای که داشتن می کشیدنش جلوی در تا سرشو ببرن خودش صورتشو برگردوند و با دست جلوی چشمای آترین رو هم گرفت. آترین در حالی که دست و پا می زد گفت:
- مامان کور شدم! می خوام ببینم ... مامان!!!
آرتان که خنده اش گرفته بود وقتی مطمئن شد کار قصاب تموم شده کنار آترین ایستاد و با یه حرکت کشیدش تو بغلش. آترین سریع گردن کشید و به گوساله غرق در خون خیره شد. نگاهش خبیث شد و گفت:
- کشتنش بابا؟
- آره بابا ...
- کار بد کرده بود؟
آرتان با دست آزادش دست ترسا رو گرفت، راه رفتن به یه پای شکسته براش سخت بود. آتوسا هم سمت دیگه اش ایستاد و کمکش کردن از روی خون رد بشه.

در همون حین آرتان به آترین گفت:
- نه پسرم، حیوونایی مثل گاو و گوسفند رو می کشیم تا از گوشتشون تغذیه کنیم و زنده بمونیم.
- گناه ندارن بابا؟
- چرا عزیزم گناه دارن، اما اونا هم سرونوشتشون اینه، باید غذای ادما باشن.
- آدما غذای کین؟
- آدما غذای کسی نیستن، آدما خیلی قوین، کسی نمی تونه اونا رو بخوره.
- حتی شیر و پلنگ؟
- اگه آدما از عقلشون استفاده کنن هیچ وقت غذای حیوونای وحشی نمی شن. این چیزیه که حیوونا ندارن ...
- عقل؟
- درسته ...
- منم عقل دارم بابا؟
- معلومه که داری پسرم ...
- پس چرا از سگ می ترسم؟
آرتان خنده اش گرفت و گفت:
- ترس یه چیز طبیعیه پسرم، هر کسی ممکنه از یه چیزی بترسه.
- حتی تو؟
آرتان لبخند زد، قهرمان هر پسر بچه ای باباشه! اما آرتان گفت:
- حتی من ...
آترین با تعجب گفت:
- از چی می ترسی بابا؟ تو خیلی گنده ای ، از بابای همه دوستام گنده تر ... نباید بترسی ...
آرتان با خنده در گوش آترین چیزی گفت و آترین که نخود توی دهنش نمی خیسید سریع گفت:
- مگه مامان قراره تنهامون بذاره؟
آرتان با لبخند آترین رو روی زمین گذاشت و گفت:
- پسر خوبه رازدار باباش باشه! چرا داد می زنی پسر؟
و قبل از اینکه اترین فرصت کنه سوال دیگه ای بپرسه جلوی پله ها ترسا رو با یه حرکت کشید توی بغلش. ترسا اعتراضی نکرد و آتوسا گفت:
- ای ترسای لوس، خوب خودت بیا دیگه ...
ترسا لبخند تلخی زد و آرتان گفت:
- از پله ها سختشه بیاد بالا آتوسا جان ...
- بله تا وقتی یکی رو مثل تو داره که لوسش کنه برای چی به خودش زحمت بده؟
ترسا قیافه شو کجکی کرد و گفت:
- ببند آتوسا ...
آتوسا غش غش خندید و گفت:
- جلو شوهرت حیا کن ...
هر چهار نفر وارد آسانسور شدن و بابای ترسا پایین پیش قصاب موند تا کارای گوساله رو تموم کنه. عزیز و نیلی جون هم بالا منتظر بودن. جلوی در عزیز دور سر ترسا اسفند چرخوند و ترسا سرشو توی یقه آرتان پنهان کرد که دود خفه اش نکنه. نفسای داغش که توی گردن آرتان می خورد داشت حال آرتان رو دگرگون می کرد. نفسشو با شدت فوت کرد بیرون و وارد اتاق خوابشون شد. آترین و آتوسا و نیلی جون هم اومدن تو ... آرتان اول ترسا رو خوابوند روی تخت و بعد سر کمد لباسش رفت و گفت:
- اجازه بدین ترسا یه کم استراحت کنه ...
ترسا که دیگه نمی تونست سکوت کنه گفت:
- خوبم ...
آرتان چپ چپ نگاش کرد لباس راحتی از کمدش در آورد و اومد سمتش. همه رفتن از اتاق بیرون تا ترسا لباسش رو عوش کنه. آرتان نشست کنارش و گفت:
- بذار کمکت کنم لباست رو عوض کنی ...
خواست اعتراض کنه که آرتان مهلتش نداد و مشغول عوض کردن لباسش شد. ترسا سعی میکرد چشمش تو چشمای آرتان نیفته. حرارت از نگاهش زبونه می کشید. باز چشمش به بدن خوش رنگ ترسا افتاده بود و حالش خراب شده بود. بی اختیار دستشو روی شکم ترسا کشید. درست روی نقطه حساس ... ترسا با هیجان مچ دست آرتان رو چنگ زد و گفت:
- نه ...
نفس تو سینه اش گره خورده بود. آرتان سرشو توی موهای ترسا فرو کرد و گفت:
- چرا نه عزیزم؟ می دونی چقدر وقته لمست نکردم؟! خیلی بی قرارتم ...
ترسا داشت کم می آورد. اما نمی تونست، تا وقتی که نمی فهمید اون دختر کیه نمی تونست اجازه بده آرتان لمسش کنه پس بهونه اورد:
- خیلی وقته حموم نرفتم آرتان بو گند می دم، برو اونور که الان حالت به هم می خوره ...
آرتان با عطش موهای ترسا رو بو کشید و گفت:
- اوممم ... بوی ترسا رو می دی ... بوی زندگی ... نمی تونی بهونه بیاری ...
کسی به در زد و دنبالش صدای آترین بلند شد:
- بابا ، مامان ...
آرتان ناچاراً عقب رفت، چشمکی زد و گفت:
- عزیزم ... بقیه اش باشه واسه شب ... فعلاً استراحت کن ...
ترسا سعی کرد سرد به نظر بیاد ...
- بذار آترین بیاد تو ... دلم براش خیلی تنگه ...
آرتان خونسرد پتو رو روی ترسا کشید و گفت:
- فعلاً استراحت کن ... آترین فرار نمی کنه. من سرگرمش می کنم.
ترسا که خودش هم احساس خستگی می کرد دیگه اصراری نکرد. همین که آرتان از اتاق خارج شد چشماشو بست و توی دلش زمزمه کرد:
- خدایا اون زن کیه؟ اون کیه؟!! خدایا می دونی که بدون آرتان پوچم .. هیچی نیستم ... خدایا بهم ثابت کن که دارم اشتباه می کنم. بذاری یه بهونه برای موندن توی این زندگی داشته باشم وگرنه که بهم طاقت رفتن بده ...
کم کم خواب پلکاشو سنگین کرد و اون افکار آزار دهنده ازش فاصله گرفتن ...

* - طرلان خانومم من ازت خواهش کردم!
- خودم تنها می رم ...
- عزیز من ... زشته! والا بلا زشته! ملاقات با من نیومدی، حداقل عیادتش بیا با هم بریم. به خدا آرتان می فهمه صحیح نیست ...
- ببین نیما، تو انگار نمی خوای منو درک کنی! من از نگاه های تو به ترسا خوشم نمی یاد!!!
نیما تحملش رو از دست داد و گفت:
- بس کن دیگه طرلان!!! هر چی هیچی بهت نمی گم داری بدتر می شی ... کدوم نگاه؟! من اینقدر بی وجدان و پستم که با وجود داشتن زن و بچه و با وجود اینکه ترسا زن آرتانه و ازش بچه داره نگاش کنم؟!! آره؟!! من کی به ترسا نگاه کردم لعنتی؟ کی؟!!
طرلان بغض کرد از جا بلند شد و راه افتاد سمت اتاق خوابشون اما نیما ایستاد جلوش، شونه های ظریفشو گرفت بین دستاش و گفت:
- طرلان حرف می زنی باید روش وایسی ... ترسا دوست منه! باید اینو قبول کنی.بین ما دو نفر هیچی نیست ... اون عاشق شوهرشه! عاشق بچه شه! عاشق زندگیشه! منم تو رو دوست دارم ، نیاوش رو دوست دارم! با این حرفا گند نزن به زندگیمون طرلان! بفهم اینو که اگه من با ترسا حرف می زنم اگه برام اهمیت داره دلیلش فقط دوستیمونه. اگه خدایی نکرده بلایی که سر اون اومد سر تو می یومد و آرتان پیدات می کرد فکر می کنی من چه انتظاری داشتم؟ انتظار داشتم تو رو برسونه بیمارستان ، که کنارت باشه تا من برسم. که توی شرایط سخت تنهام نذاره، همینطور انتظار داشتم ترسا هم باشه چون بهترین دوست منه ... چرا از کاه واسه خودت کوه می سازی؟!!
طرلان بین دستای نیما به هق هق افتاد و نیما بی اراده در آغوشش کشید. از عذاب طرلان عذاب می کشید، حس می کرد خیلی بی عرضه است که نمی تونه زندگیشو از این گردباد نجات بده. باید تصمیمشو عملی می کرد ... طرلان همینطور که توی بغل نیما خودشو جمع می کرد گفت:
- نیما ... من دوستت دارم ... خیلی دوستت دارم ... نمی خوام از دستت بدم.
نیما موهاشو نوازش کرد و گفت:
- از دستم نمی دی عزیزم ... هیچ وقت از شر من راحت نمی شی. خیالت راحت باشه ... فقط اینقدر خودتو عذاب نده گلم ... قول می دی بهم؟
- سعی می کنم ...
به دنبال این حرف خودشو از آغوش نمیا کشید بیرون و بر خلاف میلش گفت:
- شب زود بیا ... بریم عیادت ترسا ...
نیما لبخندی زد و گفت:
- مرسی عزیزم ... مرسی که درک می کنی شرایطو ...
طرلان لبخند کمرنگی زد. با صدای زنگ تلفن نگاه هر دو به سمت تلفن کشیده شد ... طرلان زودتر خودشو به تلفن رسوند. با دیدن شماره رنگش پرید و گفت:
- یا ابولفضل! از پیش دبستانی نیاوشه ...
نیما خواست بره سمت تلفن که خود طرلان جواب داد:
- الو ... بله خودم هستم ... چی شده؟!! یا امام زمون! تو رو خدا سالمه ... تو رو قران! اگه چیزیش شده به من بگین .... وای نیاوش ...
دیگه نتونست حرف بزنه و زد زیر گریه ... نیما سریع به سمتش رفت با یه دست اونو بغل کرد و با دست دیگه گوشی تلفن رو گرفت و گفت:
- الو ...
صدایی از اونطرف می یومد ...
- الو خانوم نریمانی ... الو ...
نیما سعی کرد خونسرد باشه :
- نریمانی هستم خانوم ... پدر نیاوش ... اتفاقی افتاده؟!
خانومه نفسش رو فوت کرد و گفت:
- سلام عرض شد آقای نریمانی ... نه به خدا طوری نشده! خانومتون خیلی حساس هستن ... نیاوش داشت با بچه ها توی حیاط بازی می کرد خورد زمین. یه کم سر زانوش خراش برداشته! هیچ اتفاقی نیفتاده اما بیقراری می کنه می گه می خوام برم خونه. هر کاری هم کردیم آروم نشد ...
نیما که خیالش راحت شده بود گفت:
- بله خانوم ... خیلی ممنونم ... من الان می یام دنبالش ... لطف کردین تماس گرفتین ...
- خواهش می کنم وظیفه است ... پس منتظرتون هستیم ... بااجازه ... خدانگهدار ...
نیما تلفن رو قطع کرد و طرلان رو که داشت مثل یه جوجه توی بغلش می لرزید محکم چسبوند به خودش و کنار گوشش گفت:
- هیشششش آروم باش! آروم! نیاوش سالمه ... هیچ اتفاقی نیفتاده! فقط خورده زمین ... همین و بس! می شنوی طرلان؟
طرلان وسط هق هقش نالید:
- دروغ می گی ... نیاوش یه چیزیش شده ! به من نمی خوای بگی!
- عزیزم ... الان آروم باش! برو لباس بپوش بریم پیش دبستانی نیاوش! خودت با چشمای خودت ببین که سالمه ... باشه؟!
طرلان بدون اینکه از نیما جدا بشه گفت:
- من می ترسم نیما ... من طاقتشو ندارم!
نیما کمکم داشت کلافه می شد ... به زحمت طرلانو از خودش جدا کرد و گفت:
- عزیز من ... به حرف من گوش کن! اینقدر خودتو اذیت نکن. اگه آماه بشی تا چند دقیقه دیگه نیاوش تو بغلته. اگه طوریش شده بود من الان اینقدر خونسرد نبودم ... بودم؟!!
طرلان اصلا نمی تونست فکر بکنه! منطقش از کار افتاده بود و فقط داشت به جسد غرق در خون نیاوش فکر می کرد.

-----
چون از ماشین پایین بود حرفای نیما و نیاوش رو نشنیده بود و لبخندش همچنان روی صورتش بود ... نیاوش حرفای باباشو باور کرد ... گونه نیما رو محکم بوسید و گفت:
- شب زود بیا ...
نیما سری تکون داد و نیاوش پیاده شد ... طرلان انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده دست نیاوش رو گرفت، خم شد کنار شبشه جلو و گفت:
- نیما شب حوصله نداریم بریم خونه آرتان اینا ... زنگ می زنم می گم فردا می یایم ... اشکال که نداره ...
نیما خودش هم حوصله نداشت ... حوصله خودشو هم نداشت ... سرشو تکون داد و بدون حرف پاشو روی پدال گاز فشرد ...
***
بعد از اینکه اسمش رو به منشی گفت نشست روی صندلی و به در اتاق خیره شد ... چقدر خسته بود ... دلش یه جایی رو می خواست که بتونه توش احساس ارامش کنه ... احساس بی دردی ... مطمئن بود جای خوبی رو انتخاب کرده ... مجله ای از روی میز برداشت و مشغول ورق زدن شد ... یک ساعتی گذشت تا بالاخره منشی صداش کرد:
- آقای نریمانی ... بفرمایید داخل ...
نیما از جا بلند شد و راه افتاد سمت در چوبی ... نفس عمیقی کشید و وارد شد ... آرتان سرش رو پایین انداخته و مشغول نوشتن مطالبی روی کاغذ جلوش بود ... با شنیدن صدای در سرشو بالا گرفت و با دیدن نیما یه دفعه از جا بلند شد و گفت:
- به به! ببین کی اینجاست!
نیما با لبخند رفت طرفش و دستشو دراز کرد و گفت:
- سلام چطوری؟! خسته نباشی ...
آرتان دست نیما رو صمیمانه فشرد ، از پشت میزش بیرون اومد و گفت:
- سلام ... ممنون ... تو چطوری؟ دختر خاله من چطوره؟
نیما زهرخندی زد و نشست، آرتان هم نشست روبروش و از قوری روی میزش دو فنجون چایی ریخت و گفت:
- تازه دمه ... نگفتی ...
نیما با همون لبخند کجش گفت:
- نه من خوبم ... نه دختر خاله ات ...
آرتان حدس می زد نیما برای درد دل پیشش اومده باشه، چون سابقه نداشت نیما به دفتر کارش بیاد ... آخرین باری که اومده بود زمانی بود که طرلان راضی به بچه دار شدن نمی شد ... نیما دست به دامن آرتان شده بود ... و آرتان با چند جلسه درمانی اونم توی خونه خود نیما اینا طرلان رو متقاعد کرده بود ... مطمئن بود که باز مشکلی پیش اومده ... و این طبیعی بود ... روان طرلان با حادثه ای که پیش چشمش رخ داده بود به حدی آشفته و به هم ریخته بود که هر چند وقت یه بار نیاز به مداوا داشت ... پس اصلا جا نخورد، فنجون چایی نیما رو هل داد به طرفش و گفت:
- چی شده نیما؟ باز مشکلی پیش اومده ...
نیما نمی تونست درد واقعی رو برای آرتان توضیح بده! چی می گفت آخه! می گفت زنم فکر می کنه من عاشق زن توئم؟!!! آرتان مسلما یه چک و لگد نثارش می کرد و می انداختش بیرون ... آرتان وقتی سکوت نیما رو دید فهمید قضیه باید یا خیلی جدی باشه! یا خیلی عذاب آور ، یا خیلی شرم آور ... پس سکوت کرد و اجازه داد تا خود نیما با خودش کنار بیاد و حرف بزنه ... نیما اینقدر گزینه های توی ذهنش رو سبک سنگین کرد تا بالاخره فهمید باید چطور قضیه رو برای آرتان شرح بده ... نفس عمیقی کشید و گفت:
- شاید اینجوری وقتا بهتر باشه آدم بره سراغ یه روانشناس غریبه تا حداقل آدم رو نشناسه ... اما در مورد طرلان ... خودت مداواش کردی ... پس فقط خودت می تونی بازم درمانش کنی ... نمی تونستم به کس دیگه ای اعتماد کنم ...
آرتان فقط گفت:
- درک می کنم ...
نیما ادامه داد:
- طرلان روز به روز داره حساس تر می شه آرتان ... و این حساسیتش نه تنها خودشو که من و نیاوشو هم آزار می ده ...
- منظورت از حساسیت چیه نیما؟
- در مورد نیاوش اینه که بیش از اندازه نگرانشه ... شبها سه چهار بار می ره بالای سرش و نفس کشیدنش رو چک می کنه! اوایل اگه یادت باشه در مورد منم همینطور بود اما با کمکای تو مشکل رفع شد ... حالا گیر داده به نیاوش ... امروز از آمادگی نیاوش تماس گرفتن گفتن خورده زمین ... شاید باورت نشه ولی طرلان یه بار نیاوش رو تو ذهنش دفن کرد! تا چهلمش هم رفت و اومد ... بعد هم که رفتیم و مطمئن شد نیاوش سالمه اول کلی خود نیاوش رو سرزنش کرد و بعد هم پیش دبستانی رو گذاشت روی سرش ... همه شون رو برد زیر سوال که مسئولیتشون رو درست انجام ندادن ... دوست داشتم زمین دهن باز کنه منو ببلعه! توی ان جور شرایط هر چی هم باهاش حرف می زنم نمی فهمه! حق رو کاملاً می ده به خودش ...
آرتان چند بار سرشو تکون داد و گفت:
- چند وقته اینطور شده؟
- خیلی وقته ... ولی حدودا سه چهار ماهه که خیلی شدید و غیر قابل تحمل شده ...
- در مورد خودت چی؟ این حساسیت ها رو داره؟
- نه زیاد ... نگران می شه ... ولی نه به شدت نیاوش ... در مورد من مشکل دیگه ای وجود داره ...
- چه مشکلی؟
کار به جای سختش رسید ...


نیما آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- راستش خوب ... آرتان تو ... می دونی که چند سال پیش ... من از ...
نفسش رو فوت کرد و گفت:
- شرمنده که باید اینا رو بگم ... من خودم هم خجالت می کشم ... خیلی برام سخته اما ... طرلان خیلی حساس شده ...
آرتان برای اینکه نیما رو آروم کنه گفت:
- نیما ... روان شناس محرم اسرار بیماراشه ... با من راحت باش ... من و تو که با هم رودروایسی نداریم ...
نیم
برچسب ها: دنیای رمان - رمان روزای بارونی homa poresfahani , دوسـ ـتـداران رمـان - رمان روزای بارونی(هما پور اصفهانی) , رمانکده رمان ها - 39 ـ رمان روزای بارونی , 95-رمان روزای بارونی - رمان ...... رمان ...... رمان , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان , دانلود رمان روزای بارونی با نویسندگی هما پور اصفهانی(اندروید) , تک سایت دانلود | رمان عاشقانه | داستان کوتاه - رمان مخصوص موبایل , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان طلایه - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/15 تاریخ
کد :71755

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک