تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قرار نبود قسمت اخر


تنها چیزی که می خواستم از خونه ارتان ببرم یکی از قاب عکسای کوچیکش بود ... دیگه به بقیه چیزا نیازی نداشتم ... باید با همه خداحافظی می کردم ولی حتی توان این کارو هم نداشتم ... آرتان گفته بود که خودش به همه می گه ... نمی دونم چرا می خواست اینکارو برای من انجام بده ولی در هر صورت مدیونش می شدم ... رفته بودم حمام ... می خواستم دوش بگیرم ... این چند وقته حوصله حمام رفتن هم نداشتم ... اومدم بیرون ... یه بویی می یومد ... خدای من! بوی سیگار بود ... پریدم توی پذیرایی ... چی می دیدم؟!!!! آرتان نشسته بود روی مبل و یه زیر سیگاری جلوش بود ... پر از ته سیگار ... لای انگشتای دستش هم یه نخ سیگار نصفه قرار داشت که ازش دود بلند می شد ... یه دفعه دیوونه شدم ... زد به سرم ... این همون آرتانی بود که از سیگار متنفر بود؟ همونی بود که من به خاطرش کشیدن سیگارو با تموم لذتی که برام داشت ترک کردم؟!!!! رفتم جلو ... آرتان بهم خیره شده بود ... شاید می دونست برای چی دارم با غیض بهش نزدیک می شم ... ولی هیچی نمی گفت ... مثل مرده متحرک به من خیره شده بود .... سیگارو از دستش کشیدم بیرون و انداختم توی جاسیگاری ... دستمو بردم بالا و با تموم توان خوابوندم توی صورتش .... دست خودم بیشتر درد گرفت ... دو زانو نشستم رو زمین و به هق هق افتادم ... از ته دل زار می زدم ... من آرتانو به این روز انداخته بودم؟!!! آرتان دستشو از روی صورتش برداشت ... زانو زد کنارم و منو کشید توی بغلش ... خواستم خودمو بکشم کنار که دستمو محکم گرفت ... در گوشم زمزمه کرد:- آدم وقتی یه نفرو می زنه که بعدش خودش نباید دلش به حالش بسوزه ...- دیدووونهههههه ...- مرسی ... دیگه چی؟- برای چی؟ برای چی سیگار ...آهی کشید و گفت:- برای یه ذره آرامش ...- پیدا کردی؟- دریغ ...دستمو گذاشتم روی صورتش ... خودم جای سیلیمو که سرخ شده بود بوسیدم و گفتم:- برای سلامتیت ضرر داره ... تو رو خدا نکش ... من که رفتم ...لبشو چسبوند روی لبم ... انگار نمی خواست حرفی از رفتن بزنم و حقا که این عملش صدا رو توی حنجره ام خفه کرد ... یه بوسه طولانی ازم گرفت ... بعد بلند شد منو بغل کرد و برد جلوی در اتاق گذاشت روی زمین و گفت:- برو لباس تنت کن که سرما نخوری ... من می رم بیرون یه کاری دارم ... زود بر می گردم ... باشه ...با بغض گفتم:- آرتان ...- جانم؟- سیگار نکشیا ...دستی به گونه اش کشید و گفت:- نه دیگه خانومی ... تنبیه شدم ...- ببخشید ...- نیاز به عذرخواهی نیست ... مگه من به خاطر این عمل به تو سیلی نزدم ... پس الان مستحقش بودم ...اینو گفت و رفت ... کاش زود برگرده ...به این فکر می کردم که پس فردا صبح برای همیشه از ایران می رم .... خدایا ... چرا سهم من غربت و آوارگی بود ... درسته که خودم خواستم ولی خودمم که پشیمون شدم ... خدایا اگه این بلا قراره سرم بیاد پس صبرشو هم بهم بده ... لباسمو عوض کردم ... دوست داشتم هوای خونه رو به جای تنفس کردن ببلعم ... یه لیوان قهوه برای خودم درست کردم و رفتم توی اتاق آرتان ... همه اتاقش بوی عطرشو می داد ... ولو شدم روی تختش ... اشک دوباره روی صورتم پخش شد ... داد زدم :- کجا می خوای بری لعنتی؟! عوضی مغرور ... این غرور به چه دردت می خوره وقتی داره عشقتو ازت می گیره ... می خوای بری اونجا عزای عشقتو بگیری ؟ ترسای احمق بی شعووووووررررررر ....صورتمو توی بالش پنهان کردم و از ته دل زار زدم ... برام خیلی سخت بود ... نمی دونم چند ساعت گذشته بود ... هر از گاهی آروم می شدم ... نیم ساعتی به در و دیوار زل می زدم و بعد دوباره گریه رو از سر می گرفتم ... نمی دونم چند ساعتی گذشته بود که دستی نشست سر شونه ام ... سرم لای بالش بود و هق هقم هوا ... سریع چرخیدم ... آرتان با قیافه ای پکر کنارم نشسته بود ... نشستم و خودمو انداختم توی بغلش ... منو فشار داد به خودش ... دستشو کرد توی موهام ... در گوشم زمزمه کرد:- گریه برای چیه دختر خوب؟!!! سرمو فرو کردم توی سینه اش ... یقه اش طبق معمول باز باز بود ... اشکام می ریخت روی سینه برهنه اش ... یه دفعه منو کشید بالا ... زل زد توی چشمام و سرشو آورد جلو ... چنان محکم لباشو چسبوند روی لبام که نفس تو سینه ام حبس شد و هیچی نتونستم بگم ... محتاج بوسه هاش بودم ... محتاج آغوش گرمش ... منو خوابوند گوشه تخت ... خودشم دراز کشید کنارم و محکم بغلم کرد ... دو تایی توی بغل هم می لرزیدیم ... فکر جدایی ازش داشت دیوونه ام می کرد .... هی می خواستم دهن باز کنم بگم نمی خوام برم ولی بازم جلوی خودمو گرفتم ... من می رفتم ... آرتان باید می یومد دنبالم ... زمزمه وار گفتم:- آرتان ...- جانم؟- به بابا اینا گفتی که من می خوام برم ...- آره ...- پس چرا هیچ خبری ازشون نیست ؟فشارم داد و گفت:- من ازشون خواستم این دم آخری کاری به کارت نداشته باشن ...- اونا که می دونن من دارم می رم برای همیشه ... حتی نمی خوان روز آخر رو پیش من باشن ...- فردا روز آخریه که تو ایرانی ... برو خونه بابات ... آتوسا و بقیه هم می یان اونجا ... از همونجا هم برو فرودگاه ...چه راحت حرف می زد ... می گفت برو! نمی گفت می ریم ... گفتم:- مگه تو نمی یای ...آهی کشید ... نشست سر جاش و گفت:- بلند شو که می خوام امشب یه شب به یاد موندنی بسازیم ...- چه جوری ...- پاشو تا بهت بگم ...بلند شدم ایستادم ... دستمو کشید به سمت نشیمن ... منو نشوند روی مبل و گفت:- حالا بشین ببین آرتانت چه می کنه ...آرتانم؟!!! کاش آرتان من بودی ...رفت توی آشپزخونه ... پیشبند به خودش بست و مشغول آشپزی شد .. سرک کشیدم و گفتم:- چی کار می کنی؟!- غذا می پزم عزیزم ... اینطور که پیداست نه تو نهار خوردی نه من ...- بیام کمک ...- نخیر ... شما فقط تلویزیون نگاه کن ... من خودم همه کارارو می کنم ...لبخند زدم ... با این مهربونیاش می خواست بیشتر آتیشم بزنه ... از بوی بادمجون سرخ شده فهمیدم می خواد بادمجون درست کنه ... از کجا می دونست غذای مورد علاقه من بادمجونه؟!!!! چقدر هم هوس کرده بودم ... پاشدم دویدم سمت دستشویی .... آرتان میزو چیده بود ... با یه دسته گل طبیعی ... چند تا شمع ... دو تا صندلی کنار هم ... خودشم یه دست لباس خوشگل پوشیده بود ... کنار میز تعظیمی کرد و گفت:- بفرمایید بانوی من ...با خنده نشستم روی صندلی و آرتان صندلی رو هل داد جلو ... خودشم نشست کنارم و برام برنج کشید ... چه بادمجونی!!!! با خنده گفتم:- از کجا می دونستی غذای مورد علاقه من چیه؟!- عزیز بهم تقلب رسوند ...یعنی اینقدر براش مهم بودم که از عزیز سوال کرده بود؟ خدایا دارم دیوونه می شم ... یه راهی پیش روم بذار ... چند قاشق که خوردم تازه فهمیدم چقدر آشپزیش محشره ... با اینکه اشتهام کم بود ولی نمی تونستم از اون غذای فوق العاده خوشمزه بگذرم ... تا تهشو زیر نگاه های مشتاق آرتان خوردم ... چرا اینقدر مهربون شده بود ... چرا دیگه داغون نبود ... چرا ریشاشو زده بود؟!!! با خودش کنار اومده بود؟ یا دلش به حال من سوخته بود ... هر چی که بود خوب بود ... غذا که تموم شد با کمک هم میزو جمع کردیم ... آرتان رفت توی اتاقم ... داد زدم:- کجا می ری آقا ؟!برگشت ... یه لباس کوتاه مشکی دستش بود ... یکی از لباسایی بود که به خاطر لختی بودنش هیچ جا نمی تونستم بپوشمش ... پشتش تا پایین کمر لخت بود ... یقه اش هفتی و تا روی ناف باز بود ... قدشم تا بالای رونم بود و اگه خم می شدم .... بلـــــه! لباسو گرفت به طرفم و گفت:- اینو می پوشی؟!با تعجب نگاش کردم ... چه دلیلی داشت؟! ولی امشب شب آرتان بود ... لباس رو گرفتم و رفتم توی اتاق تا بپوشمش ... لباسو که پوشیدم خودم از خودم خوشم اومد ... یه دستی هم توی صورتم بردم و موهامو هم ریختم دورم ... همینجور خوب بود ... تا رفتم بیرون صدای موسیقی بلند شد ... خدای من!!! چه نور پردازی قشنگی ... آرتان هم کت شلوار پوشیده بود و کروات زده بود ... قدم قدم بهم نزدیک شد ... آهنگ آرامش بود ... بهنام صفوی ... همون که شب عروسی برای اولین بار باهاش رقصیدیم ... چرا این آهنگ؟!! دستمو گرفت ... با یه حرکت منو کشید تو بغلش ... در گوشم زمزمه کرد:- اولین بار که باهات رقصیدم ... با این آهنگ بود ... یادته؟بهنام صفوی داشت می خوند:- چشات آرامشی داره ... که تو چشمای هیشکی نیست می دونم که توی قلبت به جز من جای هیشکی نیست ...زل زدم توی چشماش ... چشمای آرومش ... چشمای آرام بخشش ... سرمو تکون دادم ... گفت:- عاشق رنگ چشماتم ...این چش شده بود امشب؟!!!! عاشق؟!!! عاشق چشمای من؟!!!! بهنام هنوز داشت می خوند:- چشات آرامشی داره که دورم می کنه از غمیه احساسی بهم می گه دارم عاشق می شم کم کمتو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم می دیتو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادیتو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی ...اینبار نوبت من بود که یه چیزی بگم ...


آب دهنمو قورت دادم و گفتم:- تو خیلی خوبی آرتان ... - نه بهتر از تو ...- از بس تو خوبی می خوام باشی تو کل رویاهامتا جون می گیرم با تو باشی امید فرداهاماز بس تو خوبی می خوام باشی تو کل رویاهام تا جون می گیریم با تو باشی امید فرداهامچشات آرامشی داره که پا بند نگانت می شمببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات می شمبمون و زندگیمو با نگاهت آسمانی کن بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کناینبار یه حس عجیبی داشت با این آهنگ بهم دست می داد ... یه جور عجیب غریبی داشتم باهاش لذت می بردم ... دیگه مشروبی در کار نبود ... ولی من دوباره داشتم داغ می شدم ... انگار همه وجودم داشت عشق آرتانو حس می کرد ... انگار با تموم وجودم داشتم حس می کردم که اونم عاشق منه ... اونم می خواد من بمونم ....- تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدیخودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدیتو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادیتو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادیاز بس تو خوبی می خوام باشی تو کل رویاهامتا جون می گیرم با تو باشی امید فرداهامآهنگ داشت تموم می شد ... سرمو گرفتم بالا ... زل زدم توی چشمای داغ آرتان ... سرشو آورد پایین ... ذره ذره ... با همه احساسش ... و من اینو حس می کردم ... دوباره لبها چسبیده شد روی هم ... دوباره عطش داغ خواستن شعله ور شد ... دوباره من پر کاهی شدم روی دستهای پر قدرت آرتان ... دوباره اتاق ... و بسته شدن در با پای آرتان ...چشمامو باز کردم .. صبح بود و همه تنم کوفته شده بود انگار .. نشستم روی تخت ... آرتان کو؟!!! کنارم نبود ... از جا پریدم ... دویدم از اتاق بیرون ... نکنه رفته سر کار؟!!! این روز آخر ... قرار بود بریم خونه بابا اینا ... ولی نه ... گفت برو .... نگفت می ریم ... دویدم سمت تلفن ... می خواستم شمارشو بگیرم ببینم کجاست ... باید بر می گشت ... دیشب یه احساسی بهم می گفت همه چیز تموم می شه ... دیگه جدایی به وجود نمی یاد ... حس می کردم صبح که بیدار می شم آرتان بلیطمو جر داده و می گه نمی ذارم بری ... چه رویاهایی داشتم ... تلفن رو که برداشتم چشمم خورد به یادداشت کنار تلفن ... دستم لرزید ... گوشی از دستم افتاد ... کاغذ رو برداشتم :- سلام ترسای من ... صبحت بخیر ... دنبالم نگرد ... بهم زنگ هم نزن ... گوشیم خاموشه ... نمی تونستم بیام واسه بدرقه کردنت ... برای همین نموندم ... مواظب خودت باش ... خیلی ها برای بدرقه ات می یان ... برو خونه بابات ... امیدوارم آینده شیرینی در انتظارت باشه ... هم در انتظار تو و هم من ... دیگه داری به آرزوت می رسی ... ممنون که این مدت منو تحمل کردی ... با اخلاقی که خودم خوب می دونم چندان تعریفی نداره ... از اینجا به بعد دیگه لازم نیست تحملم کنی ... بدرقه تو برام سخت بود ... هیچ وقت از من نخواه که بدرقه ات کنم ... شوهر تو ... آرتان ...نشستم پای کنسول ... دلم می خواست جیغ بزنم ... دوست داشتم همه موهامو دونه به دونه بکنم ... داد زدم:- به چه حقی رفتی؟!!!! چرا رفتی؟!!!!! باید می موندی ... باید منو هم نگه می داشتی ... ترسو ... بزدل ... می خواستی با این کارت چیو ثابت کنی؟ مردونگیتو؟ من لایق یه خداحافظی هم نبودم؟!!! نمی بخشمت آرتان ... بد داغی گذاشتی روی دلم ... هچ وقت نمی بخشمت ...اینقدر گریه کردم که بی حال شدم .... به سختی از جا بلند شدم ... کشان کشان خودمو رسوندم توی دستشویی ... آبی به دست و صورتم زدم ... ژیلت آرتان توی قفسه بود ... برش داشتم ... گذاشتم روی رگ دستم ... زندگی رو بدون آرتان نمی خواستم ... چشمامو بستم ... ندایی از درونم فریاد کشید:- احمق ... ترسو وبزدل تویی ... تویی که قدرت جنگیدن نداری ... بیچاره خودکشی کار آدمای ضعیف و بدبخته ... بکش خودتو که اون دنیا رو هم نداشته باشی ... الان وقتشه که روی پای خودت وایسی و نشون بدی که می تونی ... الان وقت اثباته نه مرگ ...با گریه ژیلت رو پرت کردم توی دستشویی ... صدای آیفون بلند شد ... با این فکر که ممکنه آرتان باشه پریدم سمت آیفون ... ولی آتوسا بود ... درسا کوچولو هم توی بغلش بود ... با دیدن درسا بی اختیار لبخند زدم و جواب دادم:- بله ...- خاله ترسا ... بدو بیا پایین می خوایم بریم خونه بابایی ...چی می گفتم؟ اگه می گفتم حوصله ندارم رسوای همه می شدم و همه می فهمیدن چه مرگمه ... یعنی آرتان نبودن خودشو چه طوری توجیه کرده بود؟ هر طوری هم که اینکارو کرده بود باید ازش ممنون می شدم چون کار منو راحت کرده بود ... زمزمه وار گفتم:- الان می یام ...- اگه بارت سنگینه تا مانی بیاد کمکت ...- نه ... چیز زیادی نیست ..- پس بدو ...رفتم داخل اتاق ... ساکمو اززیر تخت کشیدم بیرون ... کیف دستیمو هم برداشتم ... باورم نمی شد دارم برای همیشه از این خونه می رم ... مدارکمو چپوندم داخل کیفم ... همینطور بلیطمو ... نامه ارتانو هم برداشتم ... دوست داشتم دست خطشو داشته باشم ... عطرشو هم برداشتم ... برای رفع دلتنگی بد نبود ... جلوی در خونه اخرین نگاهو به خونه و وسایلش انداختم ... به عکسای آرتان روی دیوار ... به آشپزخونه شیکمون ... به کاناپه و تلویزیون .... اومدم بیرون ... درو کوبیدم به هم ... همه چی تموم شد ... کلیدو گذاشتم توی گلدون پشت در ... بعدا بهش می گفتم برش داره ... رفتم داخل آسانسور ... نوزده ... هجده ... هفده ....... لابی ... اخرین باری بود که این خانومه با اون صدای قشنگش بهم گفت لابیه گمشو پایین .... به لابی خوشگل ساختمون با حسرت نگاه کردم ... بعد از من کی می شد صاحب این خونه خوشگل ... نگهبان با دیدنم از جا پرید:- زور بخیر خانوم دکتر ...پوزخندی زدم ... می خواستم بگم دیگه خانوم دکتر نیستم ... ولی فقط سری براش تکون دادم و رفتم بیرون ... حتی برای اونم دلم تنگ می شد ... امروز جوابای کنکور می یومد ... ولی برام مهم نبود ... امشب تولد آرتان بود ... آخ ارتان ... کاش بودی ... مانی با دیدنم سریع جلو اومد ... ساکمو گرفت و شروع کرد به سر به سر گذاشتنم ... ولی حتی حوصله اونو هم نداشتم ... درسا رو از بغل اتوسا کشیدم بیرون ... با اون لبای غنچه ایشو چشمای گردش زل زده بود بهم ... شاید فقط اون بود که می تونست آرومم کنه ...مسافرین پرواز شماره 764 به مقصد ونکوور کانادا ... هر چه سریع تر کارت های پرواز خود را دریافت کرده و بار خود را به قمست باربری تحویل بدهند ...مانی بلیطمو گرفت و رفت که بقیه کارارو انجام بده ... چرا همه شاد بودن ؟ اینقدر از رفتنم خوشحال بودن؟ شبنم و بنفشه کنارم ایستاده بودن و داشتن می خندیدن ... نیلی جون ... پدرجون ... بابا ... عزیز ... آتوسا ... مانی ... نیما ... طرلان ... همه بودن ... همه لبخند می زدن ... پس چرا من نمی تونستم بخندم ... چرا چشمام همه اش دنبال سایه ای از آرتان بود؟! چرا نمی تونستم دلمو یه دل کنم و بگم اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد؟!! شماره پرواز دوباره اعلام شد ... مانی با کارت پرواز و بلیط برگشت و داد دست من ... می خواستم زودتر برم .. حوصله نداشتم ... حوصله هیشکیو نداشتم ... تند تند با همه خداحافظی کردم ... همه رو بوسیدم ... فقط توی آغوش بابا یه کم بیشتر موندم ... حس می کردم بهش خیانت کردم ... بعد از اون با سرعت از جمعشون فاصله گرفتم ... حتی برنگشتم ببینم آیا الان هم دارن می خندن؟ حتی یه نفر هم پشت سرم گریه نکرده؟ رفتم توی صف ... پاسپورتم باید مهر می شد ... همه کارا با سرعت انجام شد ... شایدم من اینطور حس می کردم چون منتظر بودم هر لحظه آرتان برسه و نذاره برم ...ولی این اتفاق نیفتاد ... تا به خودم اومدم توی هواپیما بودم و هواپیما داشت اوج می گرفت ... خداحافظ شهر من ... خداحافظ کشور من ... خداحافظ عشق من ...توی صف تحویل چمدون ایستاده بودم ... حالا خوبه یه ساک کوچیکم بیشتر نداشتم ... همه آزادانه با لباسای باز و بدون حجاب از اینطرف به اونطرف می رفتن ... پس چرا شال من هنوز روی سرم بود؟ چرا مانتومو در نیاوردم؟ چرا برام مهم نیست ؟ مگه من دنبال آزادی نبودم؟ خب اینم آزادی ... چرا ازش استفاده نمی کنم؟!!! بغض گلمو فشار می داد و داشتم خفه می شدم ... باید از این فرودگاه درندشت لعنتی خودمو می رسوندم به یه هتل ... بعد می رفتم دنبال خونه ... چه قدر کار داشتم ولی هیچ حوصله ای برای انجامشون نداشتم ... بالاخره ساکم روی ریل نمایان شد ... کشیدمش سمت خودم ... راه افتام سمت خروجی ... چه هوای خفقان آوری داشت ... هوایی که آرتان توش نفس نکشه خفقان آور می شه دیگه ... - ترسا ....جلل خالق ... حتما خیالاتی شدم ... ببین آرتان چه به روزم آوردی که صداتم دست از سرم بر نمی داره ... نکنه تو شهر غریب دیوونه هم بشم؟!!! دوباره و اینبار بلندتر شنیدم:- تری ...سر جا خشک شدم ... جرئت نداشتم برگردم پشت سرمو نگاه کنم .... یه بار دیگه ... خدایا نوکرتم ... فقط یه بار دیگه ... دعام چه زود مستجاب شد :- تری من ....خدایا نوکرتم بهم قدرت بده بچرخم ... دستاش از پشت دورم حلقه شد ... منو چسبوند به خودش و زیر گوشم گفت:- نمی خوای برگردی عاشقتو ببینی؟نفس تو سینه ام حبس شده بود ... اشک هجوم اورد به چشمام ... دیگه نتونستم تحمل کنم .. سریع برگشتم و شریجه زدم توی آغوشش ... بازم بوی عطرش ... بازم نفسای گرمش ... بازم صدای فوق العاده اش ... آرتان مرا با یک حرکت از زمین کند ... چند دور با شادمانی روی هوا چرخاند ... نمی دونستم بخندم یا گریه کنم .. خواب بودم یا بیدار ؟ آیا واقعا به بزرگترین آرزوم رسیده بودم؟ آرتان منو گذاشت روی زمین ... ساکمو برداشت و گفت:- بریم ...نا خوآگاه پرسیدم:- کجا؟!!!غش غش خندید و گفت:- چیه نکنه می خوای نیومده برگردی؟ من دیروز تا حالا توی هتل داشتم در و دیوارا رو نگاه می کردم تا تو بیای بریم ماه عسلمون رو برگزار کنیم ...- ماه عسل؟!!!دستشو انداخت دور کمرم منو فشار داد به خودش و گفت:- پس فکر کردی چه طوری همه اجازه دادن تو بیای ... به این راحتی؟!!! چون می دونستن من می خوام سورپرایزت کنم و اینجا منتظرتم تا با هم ماه عسل عقب افتاده مون رو جشن بگیریم ...دوباره به گریه افتادم .... منو این همه خوشبختی محاله!!! سریع منو در آغوش کشید و گفت:- گریه بسه خانوم من ... - آرتان باید خیلی چیزا رو برام توضیح بدی ...- چشم خانوم ... چرا می زنی ...دوتایی سوار تاکسی شدیم ... سرمو تکیه دادم به شونه اش ... هنوزم باورم نمی شد که این آرتانه کنارم نشسته ... رسیدیم به هتل ... رفتیم داخل ... چه هتلی بود!!! آرتان گل کاشته بود ... کلید رو گرفت و دوتایی رفتیم به سمت اتاقمون ... چه اتاق بزرگ و شیکی بود ... نشستم لب تخت ... اومد نشست کنارم ... دستمو گرفت توی دستش ... سریع گفتم:- بگو ... همه چیو برام تعریف کن ...لبخندی زد ... صورتمو نوازش کرد و گفت:- از وقتی که خودمو شناختم همه ازم تعریف می کردن ... پدرم ...مادرم ... دوستام ...و خلاصه همه اطرافیانم ... همین باعث شده بود که خیلی مغرور بشم ... هیچ کس رو در حد خودم نمی دونستم ... تمایلی به برقراری رابطه با هیچ جنس مخالفی نداشتم .... توی دانشگاه خیلی از دخترا طرفم می یومدن و روی خوش نشون می دادن ولی من حاضر به دوستی با هیچ دختری نبودم ... از ازدواج هم به شدت بیزار بودم و تصمیم داشتم تا آخر عمر تنها بمونم .... یه جورایی جز پول در آوردن هیچ چیز دیگه ای برام اهمیت نداشت تری .. تا اینکه برنامه پنج شنبه شب ها پیش اومد و با بچه ها پاتوق رو کشف کردیم ... تفریح من در کل هفته رفتن به اون رستوران بود و بعضی وقتها هم رفتن به مهمونی های دوستام ... از همون اول که اونجا اومدیم بچه ها زوم شدن روی شما ... به خصوص تو خیلی توی چشم بودی ... متوجهت بودم ولی نمی خواستم به دلم اجازه بدم متوجه هیچ دختری بشه ... چیزی که بیشتر از زیبایی صورتت منو جذبت می کرد غرورت بود و اینکه هیچ توجهی به پسرای اطرافت نداشتی همین ... کم کم هم برام عادی شدی مثل بقیه دخترا ... تا اینکه تو اون پیشنهاد رو به من دادی یه لحظه همه چیزای بد با هم اومدن توی ذهنم ولی ... وقتی دوباره ازم خواستی بشینم توی نگاهت عجز رو دیدم ... فهمیدم حرفات دروغ نیست ... درک کردم که داری حقیقت رو می گی و باید بهت فرصت بدم تا حرفاتو کامل بگی ... شاید به خاطر دیدی که از قبل بهت داشتم دوباره نشستم .. وگرنه اگه کسی جای تو بود محال بود به ادامه حرفاش گوش کنم ... تو جسور بودی و بی پروا و همین منو جذبت می کرد ... روی پیشنهادت فکر کردم ... بد فکری نبود .. از شر نیلی هم راحت می شدم حداقل دیگه دست از سرم بر می داشت و گیر نمی داد که ازدواج کنم ... ولی کاش اینکارو نکرده بودم ... من که از غرور تو خوشم اومده بود چطور نتونستم تصورشو بکنم که یه روزی هم ممکنه اسیرت بشم؟ من باید از تو دوری می کردم ولی نکردم و با سر افتادم توی دامت ... به اینجا که رسید خندید و با شیطنت قلقلکم داد ... غش غش خندیدم و گفتم:- نکننننن ... بقیه اشو بگو ...دوباره صاف نشست ... نفسی کشید و ادامه داد ...- توی مراسم خواستگاری و بله برون برام یه دختر عادی بودی هنوز... ولی بازم می فهمیدم که با همه فرق داری ... هر کسی دیگه ای جای تو بود مهریه بالا رو قبول می کرد ... یا اینکه جواب خواستگاری رو زود می داد ولی تو ... تری وقتی بهت زور می گفتم و تو زل می زدی توی چشمام درست عین یه بچه گربه می شدی که من هوس می کردم فشارش بدم ... سرتق تر از این حرفا بودی ... شب عروسی توی لباس عروسی ... خدای من! اصلا فکرشم نمی کردم که اینقدر ملوس باشی ... باور کن اگه چند لحظه بیشتر توی اتاقت می موندم کار دست خودم و خودت می دادم ... اون اوایل کمتر با دیدنت تحریک می شدم ... لباسای بازی می پوشیدی ولی برام مهم نبود چون علاقه زیادی بهت نداشتم ... برام مثل یه هم خونه ساده بودی ... بود و نبودت خیلی هم مهم نبود ... ولی کم کم ... هر چه بیشتر می گذشت تاثیر تو روی من بیشتر می شد و هر چی این تاثیر بیشتر می شد غیرت من روی تو بیشتر می شد حس می کردم تو مال خودمی کسی حق نداره نگات کنه باهات حرف بزنه باهات برقصه ... تو رو فقط برای خودم می خواستم ولی نمی دونستم هم ازت چی می خوام؟ حتی با خودم و دلم هم روراست نبودم فقط شیطنتاتو دوست داشتم ... آلمان که رفتم روزی نبود که دلم هواتو نکنه ... ولی مغرورتر از اونی بودم که بهت زنگ بزنم ... وقتی تو زنگ زدی خیلی خوشحال شدم ولی اینقدر از دستت دلخور بودم که نتونم اونجوری که لایقته تحویلت بگیرم ... خودم بعضی وقتا از دست خودم عصبی می شدم سر خودم داد می زدم که مگه اسیر توئه؟!!! ولی هیچ جوابی برای حرفام نداشتم ... اسم نیما رو که می اوردی همه تصوراتم به هم می ریخت تو جلوی من خیلی کوتاه می یومدی و من حس می کردم دوستم داری ولی وقتی از نیما حرف می زدی با باهاش حرف می زدی حس می کردم اشتباه فکر کردم و تو منتظر روزی هستی که از من جدا بشی و زن نیما بشی ... یعنی حتی از تصور اینکه تو بری توی بغل یه نفر دیگه .. یا یه نفر دیگه در گوشت زمزمه عاشقونه سر بده دیوونه می شدم ... حالت مرگ بهم دست می داد ... احساسم رو خیلی کنترل می کردم که چیزی ازش نفهمی .... نمی خواستم نامردی کنم ... من بهت قول داده بودم کمکت کنم که بری ... ولی خب بعضی وقتا احساسم از دستم خارج می شد ... مثل همون روز که پات در رفت ... آهی کشید و گفت:- اون لحظه ها گفتن نداره ... تصمیم داشتم نگهت
برچسب ها: دنیای رمان - رمان قرار نبود homa poor esfehani , رمان ...... رمان ...... رمان - 26-رمان قرار نبود , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان قرار نبود , دانلود رمان قرار نبود(۱۸) - دهــکده رمــان , رمان قرار ما عشق نبود apple12 - ·٠• شکرستان رمان •٠· - بلاگفا , رمــــان ...... رمان ...... رمــــان - Blogfa , 21- رمان قرار نبود - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , بـــاغ رمــــــان - رمان قرار نبود Homa Poor esfahani ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/11 تاریخ
کد :71080

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا