تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قرار نبود 13


آتوسا سقلمه ای زد توی پهلوم و گفت:
- چه عاشق!!
لبخند تلخی تحویل آتوسا دادم و دوباره چشمامو بستم ... نمی خواستم دردمو از توی چشمام بخونه ... صدای پسرها که همه رو سر سفره دعوت می کردن باعث شد چشمامو باز کنم و همراه آتوسا بریم سر سفره ... آرتان اومد کنارم نشست و مشغول خوردن شدیم ... زیاد اشتها نداشتم ولی آرتان مدام ازم پذیرایی می کرد و هر چی هم اعتراض می کردم به گوشش فرو نمی رفت ... وادارم کرد دو تا سیخ جوجه رو کامل بخورم ... داشتم می ترکیدم ... ولی غذا خوردن آرتان اشتهامو باز می کرد ... با لذت پنج تا سیخ جوجه رو خورد ... اون هیکل باید هم یه جوری پر می شد ... بعد از ناهار و جمع شدن سفره همه دوباره مشغول خنده و بزن و بکوب شدن ... نیما به یکی از دوستاش گفت:
- شروین ... بدو ...
شروین با حالت خنده داری بلند شد و دوید. همه دخترا و پسرا زدن زیر خنده. نیما رفت دنبالش زد پس گردنش و گفت:
- خودتو لوس نکن ...
شروین هم خندید و رفت به سمت یکی از ماشینا ... مونده بودم اینا منظورشون چیه؟! وقتی با گیتارش برگشت تازه فهمیدم قضیه چیه! شروین نشست وسط و همه دورش حلقه زدیم ... دستی روی سیمای گیتارش کشید و گفت:
- چی بخونم؟!
نیما:
- هر چی عشقته ... فقط زیادی عاشقانه نخون که بد می شه ...
- عشقش به عاشقانه اشه ...
دخترا تایید کردن و هر کی یه چیزی گفت.
آخر سر شروین دستاشو بالا گرفت و گفت:
- خب بسه قال نکنین ... هر چی آهنگ خزه دارین پیشنهاد می دین ... خودم می دونم باید چی بخونم ...
اینو گفت و دستاشو کشید روی سیمها ... آهنگی که می زد برام آشنا بود ... وقتی شروع کرد به خوندن تازه فهمیدم آهنگ کیه :
- چراغا را خاموش کن
هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی
چشمی که گریه کرده
چراغا رو خاموش کن
سرگرم گریه باشم
می خوام به روم نیارم
باید ازت جدا شم
فکر نبودن تو
دنیامو می سوزونه
چراغا رو خاموش کن
چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن
نشون نده که سردی
حالا وقت دروغه
بگو که بر می گردی
از شرم اشکای من
رفتی چرا یه گوشه؟
ازم خجالت نکش
چراغا که خاموشه
اگه دلت هنوزم
باهام یه کم رفیقه
یه خورده دیر تر برو
فقط یه چند دقیقه
فکر نبودن تو
دنیامو می سوزونه
چراغا رو خاموش کن
چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن
نشون نده که سردی
حالا وقت دروغه
بگو که بر می گردی
چه شعری هم خوند لامصب ... آرتان بهم نزدیک شده و دستمو گرفت توی دستاش ... بی اراده سرمو گذاشتم روی شونه اش ... قربون کلامت رضا جون ... آهنگت درد دل منه ... یعنی می شه آرتانم پیش خودش بگه اینا حرفای دلشه؟! دست آرتان پیچید دور شونه ام ... وقتی آهنگ تموم شد همه جیغ و داد راه انداختن و با هم گفتن:
- دوباره دوباره ...
شروین بلند شد و در حالی که با ریتم دست بقیه قر می داد با ناز و عشوه زنونه گفت:
- دیگه نگین دوباره ... مزه اش به اون یه باره ...

همه خندیدن و آهنگای دیگه درخواست دادن ... ولی من دیگه حواسم به هیچی نبودم ... صورتم کشیده می شد روی دست آرتان که کنار شونه ام بود موهای مشکی دستش صورتمو نوازش می کردن ... جالب بود ... حتی به دستبند چرمی که توی دستاش بود حسادت می کردم ... حلقه اش هم جز لاینفک دستش شده بود ... هیچ وقت ندیده بودم از دستش درش بیاره .... حلقه خودمم توی دستم بود ... کاش این حلقه ها همیشه می موندن توی دستامون ... کاش ...
چشمم افتاد به نیما ... زل زده بود به من ... نگاهش عین قدیما گویای خیلی حرفای درونیش بود ... منم نگاش کردم ... دلم برای نیما می سوخت ... کاش طرلان جای منو توی قلبش بگیره ... اینجوری عذاب وجدان دارم ... توی همین فکرا بودم که یه دفعه آرتان دستشو از دور شونه ام باز کرد و از پیشم بلند شد و رفت ... وای خاک بر سرم! نکنه نگاه من به نیما رو دیده باشه؟!! باید می رفتم دنبالش؟ برگشتم ببینم کجا رفته که دیدم به درخت پشت سرم تکیه داده و اخماش حسابی در همه. باید هر چه زودتر قضیه طرلان و نیما رو بهش می گفتم تا از افکار واهی خلاص بشه. شروین داشت یه آهنگ دیگه می خوند ... اینبار شاد بود و چند تا از دخترا داشتن باهاش می رقصیدن. آرتان سر جاش وایساده بود و اصلا به دخترا نگاه هم نمی کرد. منم همونجا که نشسته بودم دست می زدم و با ریتم آهنگ خودمو تکون می دادم. شروین چهار پنج تا آهنگ که خوند گیتارو انداخت اونور و گفت:
- برین گمشین بابا ... انگار اومدن کنسرت! دستم درد گرفت ... برین ضبط روشن کنین قر بدین ...
همه خندیدن و یکی از پسرا سیستم ماشینشو روشن کرد و یه آهنگ شاد گذاشت. همه از خدا خواسته ریختن وسط ... حالا نرقص کی برقص ... خیلی قر داشتم توی کمرم دلم می خواست برم برقصم ولی تنهایی بهم حال نمی داد حتما باید با یکی می رقصیدم ... شبنم و بنفشه که نبودن ... آتوسا هم که نمی تونست برقصه با نیما هم که جرئت نداشتم برقصم ... آرتان هم که اصلا فکر کنم بلد نبود برقصه ... فقط تانگو رقصیدنشو دیده بودم که محشر بود! همونجا سر جام ایستادم و در حالی که دست می زدم با پام ضرب گرفتم روی زمین ... نیما با خنده از جلوم رد شد و گفت:
- چرا وایسادی؟ برو بتکون ...
سریع گفتم:
- نیمایییییی ...
- جونم؟!
آرتان اومد کنارم ... حتی یه لحظه نمی خواست اجازه بده من با نیما تنها باشم ... بی توجه به حضورش گفتم:
- برامون تکنو می رقصی؟
خندید و گفت:
- ا؟ اونوقت در ازاش تو چی کار می کنی؟
- هیچی برات دست می زنم ... سوت می زنم ... جیغ می زنم ...
رفت سمت سیستم ماشین دوستش چند تا ترک عقب جلو کرد تا رسید به یه آهنگ تکنو ... همه جیغ زدن و وسطو برای نیما خالی کردن ... نیما همینطور که آستیناشو بالا می زد اومد وایساد جلوی من:
- اینا کمه ... باید عربی برقصی ...
با خنده گفتم:
- نیمااااااااااااا
- همین که گفتم ...
بدک نبود! یه کم قرای توی کمرم خالی می شد ... برای همینم سرمو تکون دادم و گفتم:
- باشه ...
نیما رفت وسط ... آرتان دستمو گرفت و با خشونت گفت:
- برو خداحافظی کن بریم ...
نگام از نیما کنده شد. با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- بریم؟ چرا؟ تازه ساعت سه شده ...
- همین که گفتم ... برای اینکه آبرو ریزی نشه یه بهونه جور کن بریم ...
- ولی من می خوام برقصم ...
از اون نگاه ترسناکاش ول کرد طرفم و گفت:
- می تونی برقصی تا ببینی چی می شه ...
با لجبازی گفتم:
- چی می شه؟!!!
دندون قروچه ای کرد و گفت:
- این باغو روی سر همه اونایی که نگات می کنن خراب می کنم ... فهمیدی؟!!!
هنگ کردم. جونم غیرت!!!! باید دیگه لال می شدم ولی نمی شد. پرسیدم:
- مگه بار اولمه می خوام برقصم؟!!!
دستمو با خشونت کشید و گفت:
- رقص معمولیت به درک ... ولی نه عربی!!!!!
آهان از اون لحاظ! می دونستم اگه پا فشاری کنم آبرو برام نمی ذاره ... فقط مظلومانه گفتم:
- بذار حداقل نیما رو نگاه کنم ...
پوزخندی زد و گفت:
- اینقدر برات مهمه؟
- رقصشو دوست دارم ...
دستمو ول کرد و گفت:
- ببین ... ولی زود بیا ... من می رم وسایل رو جمع کنم ...
کوفتت بشه آرتان که سیزده بدرمو کوفت کردی بهم. آخه الان وقت خونه رفتنه؟ دست به سینه وایسادم و بقیه رقص نیما رو دیدم. دخترا داشتن براش خودکشی می کردن ... پسرا هم همینطور ... طرلان با لذت نگاش می کرد ... رقصش که تموم شد اومد به طرفم ... نفس نفس می زد ... گفت:
- می ری؟!
- کجا؟!
- خونه؟
با تعجب گفتم:
- تو از کجا فهمیدی؟!!!
- عزیزم ... من مردم ... می فهمم حال آرتانو ... می دونستم اجازه نمی ده زنش برای یه گله مرد عربی برقصه. برای همینم از عمد این حرفو زدم ... الانم می خواد تورو ببره خونه تا یه موقع وسوسه نشی ... برو دنبالش ... نذار حرص بخوره ...
- نیما خدا بگم چی کارت کنه!!!!!
- برو فقط بگو خوبم کنه ...

با خنده از جمع فاصله گرفتم و رفتم سمت بابا و عزیز و نیلی جون و آتوسا و پدرجون ... تند تند گفتم درس دارم و دیگه باید بریم خونه . همه اشون ناراحت شدن ولی خب مخالفتی هم نکردن ... با بقیه هم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. آرتان هم خداحافظی کرد و سوار شد.
باید از دستش ناراحت می شدم ولی نشدم. هر چیزی که اون میخواست منم می خواستم ... شاید اینم یکی دیگه از جنبه های عشق بود ... که من ... ترسا ... دختر لجباز و یک دنده ... اینجوری رام یه مرد شده بودم ... ازباغ که دور شدیم آرتان گفت:
- می خواستی جدی جدی براشون عربی برقصی ...
جوابی ندادم. سکوتمو که دید گفت:
- چرا جواب نمی دی ...
بازم هیچی نگفتم. می خواستم هر طور که شده این بحثو عوض کنم. حوصله داد و فریاداشو نداشتم. یهو گفتم:
- آرتان ... نیما از طرلان خواستگاری کرده ولی طرلان زیر بار نمی ره ... می شه تو باهاش حرف بزنی؟
چنان زد روی ترمز که اگه کمربندمو نبسته بودم شوت می شدم توی شیشه .... خوبه کنار جاده بودیم وگرنه له می شدیم زیر ماشینای دیگه ... با تعجب نگاش کردم و خواشتم چیزی بگم که اون پیش دستی کرد و گفت:
- چی؟!!!
- اینقدر تعجب داشت؟ داشتی به کشتن می دادیمون ...
- جدی جدی نیما می خواد با طرلان ازدواج کنه؟
- وا! حالت خوبه؟ چرا می خندی ؟
- مگه ... مگه نیما از تو ... خواستگاری نکرده ....
- خواستگاری کرده بود ... منم گفتم نه ... اونم زن می خواد ... حالا از طرلان خوشش اومده ...
- ولی من فکر می کردم ...
حرفشو ادامه نداد ... پرسیدم:
- فکر می کردی چی؟
لبخندی زد و چیزی نگفت. گفتم:
- حالا حرف می زنی باهاش؟
- آره ... حتما چرا که نه ... نیما پسر خیلی خوبیه ...
ا! حالا شد خوب؟!!! آرتااااان خدا بگم چی کارت کنه. آب زیر کاه ... گفتم:
- آره خیلی پسر گلیه ...
لبخندی زد و گفت:
- یه چیزی بگم نه نمی گی ...
- چی؟!
- اول بگو قبول می کنی ...
- ای بابا آخه همینجوری؟
- آره ... بگو ...
مثل بچه های تخس شده بود ... زیاد از حد خوشحال بود ... خدا رو شکر که اخلاقش خوب شد ... گفتم:
- باشه قبول ...
- الان که می ریم خونه برای من عربی برقص ...
جانممممممم؟!!!!! با تعجب فقط نگاش کردم .... خندید و گفت:
- اونجوری چشماتو گرد نکن ... قبول کردی دیگه ...
- ولی آخه ...
- ولی نداره ...
چی می تونستم بگم؟ مگه می شد به آرتان بگم نه؟!!!! حرفشو تحت هر شرایطی به کرسی می نشوند ... نفسمو با صدا فرستادم بیرون و گفت/ک
- باشه ... ولی تو در ازاش چی کار می کنی؟!
منم به وقت خودش خوب بدجنس بودمااا ... سریع گفت:
- دیگه شرط و شروط نداریم ... قبول کردی ...
- ای بابا ... من که شرط گذاشتم؟ می گم من می رقصم ... توام باید یه کاری بکنی ...
کمی فکر کرد و سپس لبخندی زد و گفت:
- باشه ...
- چی کار می کنی؟!
- سوغاتی های طلسم شده تو می دم ... نمی دونم چرا هیچ وقت فرصت نشد بهت بدمشون ...
لبخند زدم ... به کل سوغاتی ها از یادم رفته بود ... سرمو به نشونه موافقت تکون دادم ... نمی دونم چرا استرس داشتم ... اینهمه تا حالا برای همه عربی رقصیده بودم ولی برای آرتان ... یه جوری بود ... تا حالا برای یه نفر تنها نرقصیده بودم ... حس خوبی نداشتم. رسیدیم خونه ... وسایل رو برداشتیم و رفتیم بالا ... یه راست رفتم توی اتاقم ... وای خدا جون عجب غلطی هم کردم!!! حالا چی کار کنم؟ کاش می شد بپیچونمش ... من چه جوری جلوی این برقصم؟!!!! چاره ای نبود ... داشتم فکر می کردم چی بپوشم که آرتان صدام کرد ... رفتم بیرون ... یه بسته دستش بود ... گرفت سمتم ...
- بیا اینم سوغاتیات ... مرده و حرفش ...
استرسم فراموشم شد ... با ذوق نشستم روی مبل و تند تند بسته رو باز کردم .... خدای من!!!!! یه لباس دکلته قرمز رنگ خیلی کوتاه بود که یه کت حریر کوتاه روش می خورد ... با جورابای ساپورت مانند کلفت مشکی که مشخصی بود برای زیرش خریده ... به اضافه ست کامل لوازم آرایش ... خیلی خوشگل بود!!! با قدردانی نگاش کردم و گفتم:
- ممنونم ...
یه تشکر لازم بود ... نبود؟!!!! منتظر جوابش نشدم ... لباسو و لوازم آرایشا رو برداشتم و پریدم توی اتاقم و در اتاقو بستم. خودمو به خدا سپردم ... توی ذهنم این بود که لباس مخصوص لباس عربیمو بپوشم ... یه لباس قرمز آتیشی ... لباسه از این لباسایی بود که همه اش لخته ... فقط یه ذره منگوله بهش آویزونه در اصل فقط شکل محترمانه یه دست لباس زیره ... اینو یادمه واسه تولد سه سال پیشم که دخترونه گرفتم خریدم که توی جمع دخترونه خودمون بپوشمش ... آخرم خجالت کشیدم! حالا روی چه عقلی می خواستم جلوی آرتان اینو بپوشم؟!!!! خدا داند و بس! لباسامو در آوردم و اونو پوشیدم ... پوست سفید بدنم با قرمزی لباس هارمونی قشنگی ایجاد کرده بود ... یه ذره جلوی آینه قر دادم دیدم اوففففف همه جام توش پیداست ... خدا بگم چی کارت کنه ترسا ... فقط اینجوری منو ندیده که حالا قراره ببینه ... نزنه بلایی سرم بیاره؟ ولی بهم ثابت کرده بود جنبه اش بالاست ... رفتم جلوی آینه ... خط چشمو برداشتم ... بسم الله گفتم و کشیدم ... می خواستم خودمو شکل زن عربا بکنم ... یه کم دستم لرزید ولی بازم خوب بود ... با دستمال دورشو صاف کردم و اون یکی چشممو کشیدم ... واااااای!!!!! چه کردمممممم! بعدش ریمل ... سایه ... رژگونه و در آخر تیر خلاص ... رژ لب سرخخخخخ ... خدایا خودم دارم واسه خودم غش می کنم ... آرتانو به تو می سپارم ... موهامو باز کردم و ریختم دورم ... تا کمرم می رسید ... در اتاقو باز کردم. آرتان لباس عوض کرده یه پیرهن آستین کوتاه تنش بود با یه شلوار راحتی ... داد زدم:
- چشاتو ببند ...
برگشت به طرفم ... سریع پشت در قایم شدم ... گفت:
- برای چی؟
- ببند تا گفتم باز کن ...
- خیلی خب باشه بستم ... ولی می خوام فیلمتو بگیرم ...
واااااااااااای فیلمم می خواست بگیره بکنه آینه دق من؟!!! به درک بذار هر کاری دوست داره بکنه. من به خودم مطمئن بودم رقصم حرف نداشت ... رفتم بیرون قلبم تند تند می زد. آرتان دوربین به دست با پاش ضرب گرفته بود روی زمین .... اونم استرس داشت انگار ... ضبطو روشن کردم ... سی دی مو گذاشتم توی ضبط و صداشو بلند کردم .... ایستادم جلوی چشماش ... آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- باز کن چشماتو ...

آرتان قبل از اینکه چشماشو بازکنه دکمه دوربین رو فشار داد و سپس چشماشو آروم باز کرد ... آهنگ نانسی به نرمی شروع به ضرب گرفتن کرد و من نرم نرم شروع کردم به رقصیدن... زل زده بودم توی چشمای آرتان ... یکی از قوانین رقص عربی این بود که توی چشمای مخاطبت نگاه کنی تا تاثیر بیشتری روش بذاری ... و بعد با ناز و دلبری برقصی ... چشمای آرتان دیدنی شده بود ... گشاد اندازه بشقاب ... دستش روی دوربین می لرزید لرزش دستش اینقدر زیاد بود که فکر کنم بیشتر از اینکه منو بگیره داشت در و دیوار رو می گرفت ... تمام عکس العملاش زیر ذره بینم بود ... مرتب آب دهنش رو قورت می داد و با دست آزادش دست می کشید توی موهاش ... یه جا نشستم روی زمین و رقص نشسته امو براش اجرا کرد .... نانسی داشت حلق خودشو پاره می کرد و منم قسم می خورم که داشتم قشنگ ترین رقصم رو برای شوهرم اجرا می کردم ... دست آرتان رفت سمت یقه پیراهنش ... دکمه اشو باز کرد ولی انگار یه دکمه فایده ای نداشت چون تند تند بقیه دکمه ها رو هم باز کرد ... چشم از من بر نمی داشت ... رفتم جلوشو و از پشت سر خم شدم روی هیکلش و با ناز گفتم:
- نمی خوای شاباش بدی بهم ؟
انعطاف بدنم فوق العاده بود و راحت خم شده بودم روی بدنش ... یهو آرتان از جا پرید ... دوربینو پرت کرد روی مبل و شیرجه رفت سمت در ... چنان دوید که پاش به پا دری گیر کرد و نزدیک بود پخش زمین بشه ولی زود خودشو جمع کرد ... فکر کنم دمپایی پاش کرد ... درو محکم کوبید به هم و رفت ... سر جا خشک شدم ... این چرا همچین کرد؟! پیش خودم تصور می کرد مثل دیروز که اومد بغلم کرد حالا هم می یاد بغلم می کنه فوقش یه ماچمم می کنه و می گه وای عزیزم ماشالله چه قشنگ رقصیدی ... ولی زهی خیال باطل ...دوربینو برداشتم و دکمه قطع رو فشار داد ... چه فیلمی هم گرفت از من ... گذاشتمش داخل کیفش و بردم گذاشتم توی اتاقش ... رفتم توی اتاقم لباسو در اوردم و پرت کردم توی کمدم ... زیر لب غر غر کردم:
- خودت اصرار کردی برات برقصم... این چه برخوردی بود آخه؟ حداقل یه تعریف خشک و خالی ازم می کردی دلم نمی سوخت ...
بیشتر از اینکه دلخور باشم نگرانش بودم. با بد وضعی زد از خونه بیرون ... یه پیرهن آستین کوتاه ... یه شلوار راحتی ... یه جفت دمپایی رو فرشی ... دکمه های باز ... کجا رفت آخه؟ ساعت پنج بود ... یه دست لباس راحتی تنم کردم و نشستم پای تلویزیون ... حال درس خوندن نداشتم ... دعا دعا می کردم زود بیاد ... کجا رفته بود؟!!! بی اختیار تلفن رو برداشتم و زنگ زدم روی گوشیش ... ولی هر چی بوق خورد جواب نداد ... زدم تو سر خودم و گفتم:
- خاک بر سرت این با این وضع که رفت بیرون گوشی کی وقت کرد با خودش ببره؟ حتما گوشیش توی اتاقشه ...
بیخیال تلفن شدم ... تلوزیون فیلم سینمایی داشت ... نشستم به نگاه کردن بلکه وقت بره جلو و آرتان بگرده ...
ساعت نه شب بود ولی هیچ خبری ازش نبود ...خدایا باید چی کار می کردم؟ رفتم توی اتاقش ... موبایلش روی میز بود با پام کوبیدم توی در و گفتم:
- لعنتی ... حالا من چه خاکی تو سرم کنم؟
صلاح نمی دونستم به کسی زنگ بزنم ... الکی نگران می شدن کاری هم از کسی بر نمی یومد. اومدم از اتاقش بیرون و رفتم توی اتاق خودم ... در اتاقو بستم و ولو شدم روی تخت ... با اینکه خیلی نگران بودم ولی خسته هم بودم ... اصلا نفهمیدم چی شد که خوابم برد


گلوم می سوخت ... خیلی تشنه بودم ... گرمم بود شدید ... چشمامو باز کردم و دست کشیدم روی عسلی کنار تخت ... لعنتی! لیوان آب خالی بود ... همه اشو خورده بودم ... حال نداشتم پاشم برم توی آشپزخونه ... ولی باید بلند می شدم هم لباسمو عوض می کردم هم می رفتم آب می خوردم وگرنه خوابم نمی برد ... بلند شدم ... چراغو روشن نکردم چون نورش چشممو اذیت می کرد رفتم سر کشوی لباسام ... درشو باز کردم و دستمو کردم تو ... یه لباس خواب کشیدم بیرون ... اصلا نمی دیدم دارم چی می پوشم ... بلوز شلوارمو در آوردم پرت کردم یه گوشه و اونو پوشیدم ... آخی خنک شدم! نشستم لب تخت گوشیمو از زیر بالش در آوردم و نگاهی به ساعتش انداختم ... ساعت دو بود ... یهو سیخ شدم سر جام ... آرتان! شقیقه هامو مالیدم و فکر کردم تا یادم بیاد کی خوابیدم ... ساعت نه بود فکر کنم ... از جا پریدم و رفتم بیرون ... دویدم پشت در اتاق آرتان ... در اتاقش بسته بود ... پس اومده بود! چون مطمئنم در اتاقشو باز گذاشته بودم ... دستمو نوازش مانند کشیدم روی در اتاقش ... کاش می شد جای در اتاق خودشو نوازش کنم ... خیالم راحت شد ... آهی کشیدم و از در فاصله گرفتم ... داشتم می رفتم سمت آشپزخونه که نگام افتاد به میز وسط سالن ... دوربین فیلمبرداری روش بود ... با تعجب رفتم سمت دوربین و نگاش کردم ... پس آرتان نه تنها اومده بود بلکه نشسته بوده اینجا به فیلم نگاه کردن! خدا می دونه چند بار فیلم منو نگاه کرده! لبخند زدم ... دوربینو گذاشتم سر جاش و رفتم توی آشپزخونه ... پاهای برهنه ام روی سرامیکا حس خوبی رو بهم منتقل نمی کرد ... داشتم مور مورم می شدم دمپایی هامو هم نمی دونم کجا کنده بودم که توی دسترسم نبودن ... رفتم سر یخچال ... بطری رو گذاشتم دم دهنم و به فکر فرو رفتم. چقدر دلم می خواست برم یه سر به ارتان بزنم ... سالم بود؟ نکنه بلایی سرش اومده باشه؟ می دونم واسه چی از خونه رفت بیرون ... ولی آخه چرا رفت؟! دلیلی نداشت بره ... من تو حسرت اون ... اون شاید توی تب من ... پس فرار برای چی؟ شاید به خاطر قراری که با هم داشتیم ... ولی خیلی وقته که انگار دیگه هیچی روی قرار پیش نمی ره ... نه احساس من به اون ... نه دخالت هایی که توی کارای هم می کردیم .... نه غیرت اون نه حسادت من ... هیچی سر جاش نبود ... پس چرا این یکی باید سر جاش باشه؟
- به منم بده ...
جیغ کشیدم و شیشه از دستم افتاد روی زمین .... برگشتم ... آرتان پشت سرم به اپن تکیه داده بود ... با دیدن حالت من دستاشو آورد بالا و سریع گفت:
- نترس ترسا ... نترس منم ...
چراغو روشن کرد. دستمو گرفتم جلوی چشمام ... انگار داشتم کور می شدم. رنگم پریده بود فکر کنم ... حالا خوبه آرایشم هنوز روی صورتم بود وگرنه آرتان هم با دیدن من یاد روح می افتاد و پا به فرار می گذاشت. کم کم چشمام به نور عادت کرد و دستمو آوردم پایین ... آرتان با چشمای گشاد شده خیره شده بود به من ... نگاهی به خودم کردم ... وای خدای من!!!!! همون لباس خواب زرشکیه رو پوشیده بودم ... همونی که آرتان چشمش گرفته بود ... سینه آرتان بالا و پایین می رفت ... آب دهنمو قورت دادم و اومدم پا به فرار بذارم که سریع گفت:
- نههههه .... دمپایی پات نیست خورده شیشه می ره توی پات ...
سر جام وایسادم راست می گفت . تنها جای امن فعلا همون جایی بود که توش قرار داشتم. سریع از آشپزخونه رفت بیرون ... لحظاتی بعد دمپایی پوشیده برگشت ... فکر کردم رفته برای من دمپایی بیاره ... اومد طرفم ... یه دستشو گذاشت پشت زانوم و یکی دیگه رو هم پشت گردنم ... با یه حرکت منو کشید توی بغلش ... از خدا خواسته سرمو چسبوندم روی سینه اش ... قلبش دیوانه وار می کوبید ... صدای نفساش یه جور خاصی بود ... رفت توی اتاقم ... وارد اتاق که شد ایستاد ... چشمامو باز کردم تا ببینم برای چی ایستاده ... مات مونده بود روی عکسا ... یکی یکی همه رو از نظر رد می کرد ... ولی عصبی نبود ... دیگه نمی خواست داد بزنه ... نمی خواست عکسا رو جمع کنه ... اتاق تاریک بود و آرتان توی تاریک روشن اتاق فقط یه هاله ای از عکسا رو می دید ... نگاهش روی عکس سکسی من یه کم بیشتر توقف کرد و فشار دستاش دور بدنم بیشتر شد ... چند لحظه ای که گذشت آهی کشید و بالاخره رفت طرف تخت خواب ... منو خوابوند روی تخت و زل زد توی چشمام ... آب دهنشو قورت داد و گفت:
- خوبی؟
انقدر شوکه بودم که هیچی نگفتم ... فقط سرمو تکون دادم ... آرتان آباژور کنار تخت رو روشن کرد و گفت:
- با این لباس کوتاهی که تو پوشیدی و اون مدل خورد شدن شی
برچسب ها: رمان خانه - رمان قرار نبود(هماپور اصفهانی) , رمان ...... رمان ...... رمان - 26-رمان قرار نبود , رمان|رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه - رمان قرار نبود , رمان قرار ما عشق نبود - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان - Blogfa , رمان قرار نبود(1 تا 13) (حتما بخوانید طنزه) - Page 4 | فلش خور ... , 3 - رمان قرار نبود - دریــــــــــای رمــــــان , شهر رمان | SHAHR ROMAN - رمان قرار نبود , رمان قرار نبود ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/05 تاریخ
کد :69704

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک