تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قرار نبود 12


تنگ ماهی رو برداشتم ... اول ضربه ای به ماهی توی تنگ زدم تا بالا و پایین بپره و بعد گذاشتمش سر سفره ... با اینکه وقتی برای اینکارا نداشتم ولی نمی تونستم از سفره هفت سین بگذرم ... حس می کردم اولین و آخرین سالیه که کنار آرتان هستم پس دوست داشتم گل بکارم ...سفره ام یه ساتن قهوه ای بود که روش یه تور نارنجی انداخته بودم و ظرفای سفالی که با سلیقه قهوه ای و نارنجی کرده بودمشون و شش تا سین رو ریخته بودم توشون گذاشته بودم روش ... سبزه امو هم عزیز با سلیقه سبز کرده بود و به سفره ام رنگ و شادابی داده بود ... خودم یه تونیک نصفه آستین نارنجی پوشیده بودم با یه شلوار برمودای لوله تفنگی قهوه ای ... موهامو هم دم اسبی محکم بالای سرم بسته بودم ... آرتان همه اش غر می زد برو سر درست ... واسه این کارا همیشه وقت داری ولی من گوش نکردم. برای اولین بار هم به خودم اجازه دادم و رفتم توی اتاقش ... از داخل کمدش یه پیرهن اسپرت نارنجی کشیدم بیرون یه ژیله قهوه ای هم گذاشتم کنارش با شلوار مخمل کبریتی قهوه ای ... آرتان حموم بود ... یک ساعت دیگه سال تحویل می شد. رفتم دم در حموم و صداش کردم:
- آرتان ...
شیر آب بسته شد و سریع گفت:
- بله ...
- نمی یای بیرون؟ الان سال تحویل می شه ها ...
- چرا ... چرا الان می یام ...
- زود باش ...
دیگه چیزی نگفت و دوباره شیر آب باز شد. رفتم ظرف میوه و آجیل رو آوردم و گذاشتم کنار سفره هفت سین. هیچی کم نداشت ... خیلی قشنگ شده بود و من همه سلیقه امو برای چیدنش به کار برده بودم. صدای در حموم که اومد پریدم سمت اتاق آرتان که ازش خواهش کنم اون لباسا رو بپوشه .... حوله اش تنش بود و موهای خیسش ریخته بود روی پیشونیش ... اون زل زده بود به من و من به اون. روز به روز نگاش خاص تر می شد. انگار از تیپ من خوشش اومده بود چون لبخند زد. نمی دونم اون تو چه فکری بود ولی من تو فکرای شیطانی بودم. آخ که چه کیفی می داد کمر بند حوله اشو می گرفتم می کشیدم ... تو اون لحظه قیافه اش دیدنی می شد. از فکر خودم خنده ام گرفت و آرتان که خنده منو دید اخم کرد و گفت:
- چیز خنده داری دیدی؟!
- نه ... آرتان ...
- بله ؟
- می شه اون لباسا که گذاشتم لب تختت رو بپوشی؟
- کدوما؟!
- یه دست لباس گذاشتم لب تختت ... بپوش دیگه ...
- خیلی خب ... سال تحویل کیه؟
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
- کمتر از نیم ساعت دیگه ...
در حالی که می رفت به سمت اتاقش گفت:
- الان می یام ...
پریدم توی اتاقم ... از اون روزی که عکسامو زده بودم به دیوار فرصت نشده بود آرتان بیاد و عکسا رو ببینه. ترجیح هم می دادم نبینه هنوز ضد حالی که خورده بودم یادم نرفته بود. از داخل کشور پاتختی هدیه اشو در آوردم. دیروز یهو هوس کردم براش عیدی بگیرم می دونستم اون به احتمال نود درصد چیزی برای من نگرفته ولی بازم دوست داشتم براش یه چیزی بگیرم ... یه ساعت خیلی خوشگل که البته به پای ساعت خودش نمی رسید ولی می دونستم توی دستش خیلی قشنگ می شه. همیشه اعتقاد داشتم مردا هر چی هم ساعت داشته باشن بازم کمشونه ... ساعت توی دست مردا خیلی شیکه ... چقدر دوست داشتم زودتر سال تحویل بشه ساعتو بهش بدم ... هدیه دادن رو خیلی دوست داشتم ... ساعت رو که توی یه باکس کوچولوی نارنجی گذاشته بودم برداشتم و بردم گذاشتم کنار سفره ولی یه جایی گذاشتم که مشخص نباشه. چند دقیقیه بعد آرتان هم اومد .... وای که چه جیگری شده بود!!! موهاش همونطور خیس هنوز روی صورتش بود ... رنگ نارنجی و قهوه ای چقدر به پوست برنزه اش می یومد. اومد نشست کنار من ... سفره رو روی زمین پهن کرده بودم. کنترل تی وی رو برداشت و گذاشت کانال سه ... جفتمون در سکوت خیره شده بودیم به تی وی ... تا پنج دقیقه دیگه سال نو می شد ... برنامه داشت لحظه به لحظه مهیج تر می شد و منم با علاقه خاصی زل زده بودم به صفحه تلویزیون ... یهو آرتان گفت:
- ترسا پاشو ...
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- چی؟
لبخندی زد و کفت:
- پاشو بیا بشین اینجا ...
و ضربه ای روی پاش زد. اگه بگم چشمام اندازه نعلبکی گشاد شد دروغ نگفتم! حیرتم رو که دید گفت:
- چرا تعجب می کنی؟ دوست دارم هم خونه ام بشینه روی پام ... بعد سال تحویل بشه. ایرادی داره؟
از خدا خواسته از جا بلند شدم و نشستم روی پاش ... نمی دونستم سال دیگه ایران هستم یا نه ولی در هر صورت می خواستم همه لحظه هایی که اینجا هستم رو کنارش باشم و چی از این بهتر که لحظه تحویل سال نزدیک ترین حالت رو بهش داشته باشم. دستشو حلقه کرد دور کمرم و منو چسبوند به خودش ... خدایا چرا تا بهش نزدیک می شدم اینجوری ضربان قلبم می رفت روی هزار؟ چرا داشتم داغ می شدم. بی اراده یکی از دستاشو گرفتم توی دستم و اونم دستمو محکم فشار داد. صدای بمب بلند شد و مجری آغاز سال جدید رو تبریک گفت. با خنده شروع کردم ورجه وورجه کردن و گفتم:
- سال نوت مبارک ...
آرتان منو چرخوند سمت خودش زل زد توی چشمام ... سرمو کشید پایین و لباشو نرم فشار داد روی پیشونیم. داشتم نگاش می کردم ... می خواستم با نگاه التماسش کنم منو دوست داشته باشه ... می خواستم التماس کنم نذاره برم و جلومو بگیره ... صداش لرزونش بلند شد... به خدات که صداش داشت می لرزید:
- سال نوی تو هم مبارک خانومم ...
چقدر از لفظ خانومم که از دهن اون در می یومد لذت می بردم. این لذت به شکل یه لبخند توی صورتم نمود پیدا کرد. اونم بهم لبخند زد ... بلند شدم از روی پاش و نشستم کنارش ... خیز گرفتم به سمت هدیه ام که آرتان مچ دستمو گرفت و گفت:
- کجا؟!!
نگاش کردم و خواستم بگم کجا می رم که سامسونتشو از کنار مبل برداشت درشو باز کرد و یه جعبه ربان پیچی شده طوسی و صورتی خوشگل از توش در آورد و گرفت به سمتم:
- ناقابله خانوم ...
با ذوق گفتم:
- وای آرتااااان مرسیییییی!
- خواهش می کنم ... ببین خوشت می یاد؟
در جعبه رو باز کردم ... بازم یه گردنبند ... با یه پلاک ... ولی اینبار روی پلاک یه جمله دیگه حکاکی شده بود ... با دیدنش لبخند از روی صورتم رفت. بازم این جمله ...
- قرار نبود ...
زل زدم توی چشمای عسلیش که از همیشه روشن تر شده بودن انگار ... آب دهنمو قورت دادم. گردنبند رو از توی دستام کشید بیرون و منو عین بچه ها برگردوند و گردنبند رو انداخت دور گردنم تا قفلش رو ببنده ... وقتی قفلش بسته شد قفل گردنبند قبلی رو باز کرد و گذاشتش داخل همون جعبه و داد دستم. باورم نمی شد! این کارش خیلی معانی داشت ... خیلی حرف ها برای گفتن داشت ... ولی چرا حرف نمی زد ... آرتان فکر نکن من خیلی باهوشم به خدا من از کودنم کودن ترم ... تا وقتی اعتراف نکنی من هیچی نمی فهمم. همیشه شک دارم ... به همه چی شک دارم. آرتان که از نگام کلافه شده بود سرشو گرم عوض کردن کانالای تی وی کرد ... نفس عمیقی کشیدم. حالا که نمی خواست چیزی بگه منم نباید می گفتم. بی اراده گردنبند رو لمس کردم و لبخند زدم. خم شدم و کادوشو برداشتم ... گرفتم به سمتش و گفتم:
- اینم عیدی تو ...
آرتان برگشت به سمتم. با حالت بامزه ای ابروشو بالا انداخت و گفت:
- مال منه؟
می خواستم بگم پ نه پ مال خودمه می خوام تو ببینی دلت بسوزه! سوالا می پرسیدا! ولی فقط لبخندی زدم و گفتم:
- آره ...
با پرستیيژ خاص خودش جعبه رو از دستم گرفت و با دست دیگه اش دماغمو فشار کوچیکی داد و گفت:
- رسم اینه که بزرگترها به کوچیکترها هدیه می دن خانوم کوچولو ...
لبخندی زدم و گفتم:
- من فقط خواستم به هم خونه ام یه یادگاری بدم که وقتی نیستم هر وقت می بینتش یادم بیفته ...
اخماش در هم شد ولی حرفی نزد. در جعبه رو باز کرد یک تای ابروشو برد بالا و گفت:
- ممنون ... قشنگه!
اون ذوقی رو که انتظار داشتم نشون نداد. انگار دلخور بود و چیزی نمی تونست لبخند بشونه روی لباش. ساعتو از داخل جعبه در آورد و بست دور مچ دستش ... همینطور که حدس می زدم توی دستش فوق العاده بود! ساعت خودشو باز کرد و انداخت داخل کیفش ... دیگه حرفی نزد. منم ترجیح دادم هیچی نگم ... پرتغالی برداشتم و مشغول پوست کندن شدم .... با کلی سلیقه به شکل گل درش آوردم و تا اومدم بخورم دست آرتان اومد جلو و پرتغال رو از دستم کشید. با تعجب گفتم:
- ا ... مال منه!
- حالا چی می شه مال من بشه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- هیچی بخورش ...
پرتغال رو نصف کرد و نصفشو گرفت جلوم ... گفتم:
- نمی خوام یکی دیگه پوست می کنم ....
لبخند تلخی زد و گفت:
- بخور دیگه .. تنهایی مزه نمی ده ...
بی حرف پرتغال رو گرفتم. خودشو کشید سمت من و دستشو انداخت دور شونه ام. لا اله الا الله! این چرا امروز اینجوری شده بود؟!!!! انگار حالش بد بود ... چرا نمی فهمید با اینکارا داره حرارتم رو هر لحظه می بره بالاتر؟ دیگه ممکن بود نتونم ازش جدا بشم و اتفاق جبران ناپذیری بیفته ... سرمو چسبوند به شونه اش و پاهاشو انداخت روی هم ... حسابی توی حس فرو رفته بودم که صدای تلفن بلند شد. آرتان با لبخند منو از خودش جدا کرد و گفت:
- شروع شد ...
- چی؟
- سیل تبریکات ...
اولین تلفن نیلی جون بود ... با اینکه وظیفه ما بود اول زنگ بزنیم ولی اون زنگ زد و اصرار کرد حتما برای نهار بریم خونه شون ... آرتان هم پذیرفت بعد از اون من زنگ زدم خونه مون و با بابا و عزیز صحبت کردم که اونا هم برای شام دعوتمون کردن ... حسابی خوش به حالمون شده بود ... با آتوسا شبنم و بنفشه هم حرف زدم. وقتی تلفنم تموم شد آرتان گفت:
- برو حاضر شو بریم یه دوری بزنیم ...
- بعدش می ریم خونه مامانت؟
- آره ...
پریدم توی اتاق مانتوی آبیمو با شلوار مشکی و کفشای پاشنه بلند آبی پوشیدم یه روسری مشکیو آبی هم سرم کردم و کیف ورنی مشکی امو هم دستم گرفتم. جیگری شده بودم برای خودم چون لباسام نو بود ذوق داشتم زودتر برم بیرون ... تا رفتم بیرون دوباره از دیدن تیپ آرتان هنگ کردم ... یه پیرهن تنگ پوشیده طبق معمول... به رنگ آبی ... خودش می دونست خوش هیکله برای همین هم همیشه لباسای خیلی تنگ می پوشید و منو دیوونه خودش می کرد ... آستیناشم طبق معمول بالا زده بود یه شلوار تنگ مشکی و کفشای اسپرت مشکی ... تیپش منو یاد یکی از تیپای امیر تتلو توی کلیپ اگه راستشو بخوای انداخت ... دقیقا همونجوری شده بود ... وای که چه جیگری بود! کوفتش بشه اونی که قراره بعد از من باهاش باشه! بوی عطرش منو خل می کرد ... تلخی عطرشو خیلی خیلی دوست داشتم. با دیدن من لبخند زد و گفت:
- منو تو امروز چرا هی با هم ست می شیم؟
با لبخند شونه بالا اندختم و گفتم:
- والا این بارو دیگه من کاری نکردم ...
دستشو گرفت به سمت منو گفت:
- بریم؟
دستشو گرفتم و گفتم:
- بریم ...
نمی دونستم کجا قراره بریم برای همینم سکوت کرده بودم. یه کم از مسیر که طی شد گفتم:
- کجا داریم می ریم آرتان؟!
آهی کشید و گفت:
- کجاش مهم نیست ... مهم اینه که امروزو باهم باشیم ...
این چی داشت می گفت؟! آرتان چرا حرف زدنت عوض شده آخه عشق من؟ عشق من!؟!؟! جلل خالق! آخه تو کی شدی عشق؟ تو کی شدی همه چیز؟ چرا باهام کاری کردی که هدفم از یادم بره؟ نکنه وقتی رفتم نتونم درس بخونم و گند بزنم به آینده ام ... آرتان احساسمو که به تاراج بردی ... نکنه می خوای آینده امو هم ازم بگیری؟ تو رو خدا منو بیشتر از این وابسته نکن ... اگه منو نمی خوای کاری کن که راحت بتونم دل بکنم. با دیدن مسیر با لبخند گفتم:
- بام تهران؟!
- آره ...
یاد کتاب تا ته دنیا افتادم. ساغر حالا می فهمیدم وقتی این مسیرو با مسعود می رفتی چه حسی داشتی. ماشینو پارک کرد و دو تایی پیاده شدیم. دستمو گرفته بود و یه لحظه هم ول نمی کرد. چی از این بهتر؟ دو تایی سوار تله کابین شدیم. من اینطرف نشسته بودم و اون ، اون طرف ... زل زده بودیم توی چشمای هم ... ولی هیچ کدوم حرف نمی زدیم. نگاهش اینقدر روی قلبم سنگینی می کرد که بی اراده آه کشیدم. پشت سرم اونم آه کشید و گفت:
- امسال قراره چی بشه؟!
- از چه لحاظ؟
- از همه لحاظ ... همیشه موقع تحویل سال این سوال برام پیش می یاد ... می گن اون موقع اگه دعا کنی دعات برآورده می شه ... ولی من واقعا نمی دونم باید چه دعایی کنم ...
امسال منم دعا نکردم. اینقدر آغوش آرتان برام آرام بخش بود که به کل همه چیز از یادم رفت ... دوباره آهی کشیدم و سکوت کردم. پرسید:
- کارای رفتنت به کجا رسیده؟
حتما از خداته من برم! بغض کردم ولی جلوشو هر طور بود گرفتم و با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم:
- معلوم نیست هنوزم .. فرم دومم اومده ... دیگه دست اوناست ... یه موقع تا یک ماه دیگه درست می شه ... یه موقع هم تا دوسال ...
آرتان دیگه به من نگاه نمی کرد. از شیشه های تله کابین زل زده بود به بیرون دستشو مشت کرده بود گذاشته بود روی پاش .... اینقدر محکم دستشو مشت کرده بود که بندای دستش سفد شده بودن ... آروم هم با مشتش می کوبید روی پاش ولی هیچی نمی گفت. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- برنامه ات چیه؟
با پوزخند گفتم:
- برات مهمه ...
فقط نگام کرد. فکر کنم نگاش به معنی همون پ ن پ خودمون بود. حتی حال خندیدن هم نداشتم. سرمو زیر انداختم و گفتم:
- دو ترم دیگه زبان دارم ... تمومش که بکنم امتحان تافل می دم ... اگه نمره ام خوب بشه به محض اینکه برسم اونور می رم کالج ثبت نام می کنم ...
- اگه ... اگه یه روزی بخوای ازدواج کنی راجع به من بهش چی می گی؟!
آرتان چرا دوست داری منو زجر کش کنی؟ آخه این حرفا چیه که تو داری می زنی؟ می خوای منو دق بدی؟ پوست لبمو جویدم و گفتم:
- نمی دونم ... شاید شناسنامه مو عوض کنم که هیچ وقت مجبور به توضیح دادن نشم ...
چنان نگام کرد که ترسیدم و گفت:
- پس قصدشو داری ...
با تعجب گفتم:
- چه قصدی؟
- ازدواج ....
آهان! پس بگو چرا این سوالو پرسید. لابد انتظار داشت سریع بگم من که دیگه ازدواج نمی کنم. چیه آرتان خان حس مالکیتتون گل کرده؟ پوزخندی زدم و گفتم:
- شاید خر مغزمو گاز زد ...
یه جور عجیبی نگام کرد و بعد با صدای آروم ولی خشنی گفت:
- به اون خره بگو بیاد اول منو گاز بگیره ..
منظورش چی بود؟! پرسیدم:
- یعنی اول تو ازدواج کنی؟!
تله کابین ایستاد ... رفت پایین و جوابمو زیر لب آهسته داد ... درست نفهمیدم چی گفت .... ولی نمی دونم چرا حس می کنم گفت:
- نه ... که راضی بشم طلاقت بدم ...
شاید بازم زاییده افکار دخترونه خودم بود ... شایدم نه .... کاش بلند گفته بود ... کاش یه جوری می گفت تا می تونستم ازش بپرسم منظورش چی بوده .... ولی اون عادت داشت همیشه منو تو خماری بذاره .
کمکم کرد برم پایین ... دستمو گرفت و همراه خودش برد ... دوتایی رفتیم و نشستیم روی یه تیکه سنگ ... تقریبا شلوغ بود اونجا ... انگار خیلی ها این بالا سالشون رو تحویل کرده بودن. هر دو سکوت کرده بودیم شاید هر دو می دونستیم اگه زیادی حرف بزنیم ممکنه حرفایی بزنیم که درست نباشه ... ولی آخه چرا درست نباشه؟ من اگه می گفتم درست نبود ولی آرتان اگه می گفت که طوری نمی شد ... به خودم توپیدم:
- بس کن دختر ... از کجا معلوم حرفای دل تو حرفای دل اونم باشه؟
مشغول بازی با ناخنام بودم ... صدای آرتان باعث شد سرمو بیارم بالا و نگاش کنم:
- شاید ... منم باهات بیام ...
چی؟!!!!!! یعنی می خواست بیاد کانادا؟!!!!! ای خدا! می خواد اعتراف کنه؟ دورت بگردم ای خدا اگه بگه دوستم داره پیاده می رم تا اولین امامزاده و شمع روشن می کنم.... چه نذرا! عین زنای قدیمی شده بودم. نگاه متعجبمو که دید گفت:
- برای یه سری تحقیقات می یام ... وکیلت قراره برای منم ویزای یک ماهه بگیره دیگه ... مگه نه؟!
لعنتی! خاک بر سر من که اینقدر زود ذهنم برای خودش رویا می بافه ... سری تکون دادم و گفتم:
- اومدنو که باید بیای ... چون بابام باید خیالش راحت باشه که تو با منی ... بعدش هر وقت خواستی می تونی برگردی ...
نگام کرد. با یه اخم غلیظ ... چته؟!!! انتظار داری بگم بمون برای همیشه؟ کور خوندی ... عمرا اگه من بهت بگم بمون. خودت باید به این نتیجه برسی که بدون من هیچی نیستی ... یه کم نگام کرد و بعد یه دفعه بلند شد. منم پریدم از سر جام ... گفت:
- بریم ... نیلی جون منتظره ...
هیچی نگفتم. انگار نه انگار تازه رسیدیم ... حوصله نداشتم باهاش بحث کنم. دنبالش راه افتادم دوباره سوار تله کابین شدیم ... همینطوری که داشتیم می یومدیم به سمت پایین بلند شدم و در تله کابین رو باز کردم. خم شدم به سمت پایین که آرتان سریع بازومو گرفت و کشیدم عقب و با عصبانیت گفت:
- بشین سر جات ... نمی گی یه وقت می افتی؟!
- مگه من بچه ام؟ حواسم هست ... تعادل هم دارم ...
منو به زور نشوند کنار خودش. دستشو انداخت دور شونه ام و منو چسبوند به خودش ... نفس تو سینه ام حبس شد. این امروز یه مرگش شده بود ... اینقدر با خشونت منو چسبونده بود به خودش که مطمئن بودم دوباره جای دستش روی بازوم می مونه ... انگار لال شده بودم و هیچی نمی تونستم بگم. تله کابین که ایستاد آرتان ایستاد دستمو گرفت توی دستش و رفت پایین منم با کمکش پیاده شدم ... زمینا سنگ لاخی بود و راه رفتن با اون پاشنه های بلند برام خیلی سخت بود ... ولی آرتان محکم دستمو گرفته بود و کمک حالم شده بود ... به ماشین که رسیدیم دستمو ول کرد و دوتایی سوار شدیم. سعی کردم به چیزایی به غیر از آرتان فکر کنم. گفتم:
- درسمو بگو ...
- همین امروز فقط استراحت داشتی ... از فردا دوباره شروع می شه ...
- کی می شه تموم بشه ...
- ترسا ...
- بله؟!!
- می گم ... اگه قبول بشی امکانش هست که از رفتن منصرف بشی؟!
برگشتم نگاش کردم. از نگاش هیچی نمی تونستم بخونم. دوباره صاف نشستم. وقتی اون اینقدر خونسرد بود چرا من نباشم؟ گفتم:
- نه .. وقتی یه تصمیمی بگیرم عملیش می کنم.
هنوز حرفم تموم نشده بود که ماشین پرواز کرد ... چنان سرعتی گرفت که برای اولین بار ترسیدم و چسبیدم به صندلی ... مسیر نیم ساعته رو توی اون شلوغی تو ده دقیقه طی کرد. جلوی در خونه اشون وایساد و بدون توجه به من سوئی شرتشو برداشت و پیاده شد... منم دنبالش رفتم پایین. درای ماشینو قفل کرد و زنگ در خونه اشون رو زد ... در که باز شد دستمو گرفت ... حداقل مجبور بود جلوی مامانش نقش بازی کنه ... نیلی جون با شادی از در خونه اومد بیرون و هر دومون رو با عشق بوسید ... چقد دوسش داشتم! پدر جون هم بیرون اومد و ما رو بوسید سال نو رو به هم تبریک گفتیم و رفتیم تو ... ساعت دوازده ظهر بود و تا ناهار وقت داشتیم آرتان با باباش نشستن به فیلم دیدن ... حقا که مردا سر و تهشون توی تلویزیون خلاصه می شه .. نیلی جون هم نشست کنار من ... مانتومو در آوردم و آویزون کردم یه تاپ مشکی پوشیده بودم زیر مانتوم. آرتان داشت زیر چشمی نگام می کرد. همونطور که حدس زده بودم بازوم یه کم رنگش عوض شده بود ... بدی پوست سفید همین بود دیگه! داشتم پوست دستمو نوازش می کردم که نیلی جون متوجه شد و با نگرانی گفت:
- ای وای عزیزم دستت چی شده قربونت برم؟
اصلا حواسم نبود دارم چی می گم. دهنمو باز کردم و با خنده گفتم:
- شاهکار پسرتونه ...
چشمای نیلی جون برق زد و خندید و قبل از اینکه بتونم حرفمو ماست مالی کنم بلند رو به آرتان گفت:
- آرتان مامان ... یه کم بیشتر روی رفتارت کنترل داشته باش ... زدی دست ترسا رو کبود کردی ...
آرتان سریع به دستم نگاه کرد. از جا بلند شد اومد نشست کنار من و دستمو گرفت توی دستش. نیلی جون با خنده آهسته گفت:
- چته مامان؟!! وحشی شدی نکنه؟
به دنبال این حرف غش غش خندید. من سرخ شدم و آرتان هم سرشو انداخت زیر. نیلی جون حسابی ما دو تا رو زیر نظر گرفته بود. آرتان بازومو نوازش کرد و گفت:
- الهی بمیرم عزیزم ... ببخش نمی خواستم اینجوری بشه.
ای نیلی جون الهی دورت بگردم. کاش تو همیشه پیش من باشی تا بلکه این آرتان دست از غرورش برداره. زل زدم توی چشماش و گفتم:
- فدای سرت عزیزم ...
آرتان یهو خم شد و روی دستمو به نرمی بوسید. قلبم افتاد توی پاچه ام. چشمامو بستم و هجوم خون به صورتم رو حس کردم. نیلی جون دستی زد روی شونه ام و گفت:
- من می رم به غذا سر بزنم ...
انگار فهمید دارم از خجالت می میرم. بعد از رفتن نیلی جون هم جرات نگاه کردن توی چشمای آرتان رو نداشتم. آرتان همینطور که دستمو نوازش می کرد گفت:
- آخه دختر چرا اینقدر پوست تو حساسه! اینبار که دیگه کاریت نکردم ...
سرمو زیر انداختمو گفتم:
- سفیدی این مشکلاتو هم داره ...
با صدایی که توش خنده موج می زد گفت:
- و چه مشکلی هم هست! آبرومون جلوی نیلی جون رفت ...
بیشتر خجالت کشیدم و آرتان با خنده منو کشید توی بغلش و با لحنی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت:
- الهی قربونت برم ...
سریع با سر گشتم دنبال نیلی جون ... حتما نیلی جون بود که آرتان داشت با من اینجوری حرف می زد. ولی خبری از نیلی جون نبود نگاه به پدرجون کردم که شاید جلوی پدرجون خواسته نقش بازی کنه ولی پدرجون هم حواسش اصلا به ما نبود ... پس چش بود؟!!! نیلی جون برگشت و گفت:
- بچه ها گرسنه نیستین؟
- چرا مامان جان ... غذا حاضره؟
همه رفتیم سر میز ولی من همه اش تو فکر آرتان بودم ... هیچی از طعم غذا نفهمیدم.
بعد از خوردن ناهار نیلی جون و سوره میزو جمع کردن و نذاشتن من دست به سیاه و سفید بزنم وقتی هم که اصرار کردم دست منو گرفت توی یکی از دستاش دست آرتانو هم گرفت توی اون دستش و راه افتاد سمت اتاق آرتان ... نمی دونستم قصدش چیه ... در اتاق آرتانو باز کرد ما دو تا رو هل داد توی اتاق و در حالی که در اتاقو می بست گفت:
- برین یه کم استراحت کنین ... واسه عصرونه صداتون می کنم ....
اینو گفت و درو بست ... اه اه همینو کم داشتم ... یه اتاق خالی ... من و آرتان ... یه تخت دو نفره .... آرتان با خونسردی نشست لب تخت و در حالی که ساعت مچیشو که همون ساعتی بود که من براش خریده بودم رو ازدستش باز می کرد گفت:
- خدا خیرش بده نیلی جونو ... خیلی خسته بودم ...
راستش منم خیلی خوابم می یومد ... زیر چشمی نگاهی به آرتان کردم خیلی خونسردانه از لب تخت بلند شد رفت سر کمد و برای خودش لباس راحتی در آورد ... پشتشو کرد به من تا لباسشو عوض کنه ... منم از موقعیت استفاده کرده سریع شیرجه زدم توی تخت و لحافو کشیدم روی خودم .... چشمامو هم بستم ... برام مهم نبود که آرتان هم بخوابه کنارم ... صدای نچ نچی که شنیدم چشمامو باز کردم. آرتان کنار تخت دست به کمر ایستاده بود و زل زده بود به من. منم زل زدم توی چشماشو و گفتم:
- هان چیه؟
لبخندی زد و نشست لب تخت و گفت:
- هیچی ...
زدم به دنده بی خیالی و دوباره چشمامو بستم. دیدم صدای خنده اش می یاد ... با حرص چشم باز کردم و نگاش کردم. دراز کشیده بود دستشو به صورت قائم گذاشته بود روی پیشونیش و همینطور که زل زده بود به سقف داشت می خندید. غرغر کردم:
- چته تو؟ چرا می خندی؟!
- خندیدنم توی مملکت شما مالیات داره؟
- نخیر بفرما بخند .. ولی حواست باشه به من نخندی که بد می بینی ...
انگشتمو به نشونه تهدید گرفته بودم سمتش و تکون می دادم. یهو چرخید به سمت من دستشو گذاشت زیر سرش و با اون یکی دستش دست منو توی هوا گرفت. دستمو کشیدم و گفتم:
- ا دستو ول کن ...
دستمو محکم گرفته بود و نمی ذاشت عقب بکشمش ... با همون لبخند کج گوشه لبش گفت:
- دوست دارم به زنم بخندم ... مشکلیه؟
- می تونم بپرسم چیه من خنده داره؟
لبخندش عمیق تر شد ... دستمو ول کرد و گفت:
- بگیر بخواب ...
- وا! من که داشتم می خوابیدم ...
پرو پرو پشتمو کر
برچسب ها: رمان قرار نبود , رمان|رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه - رمان قرار نبود , رمان خانه - رمان قرار نبود(هماپور اصفهانی) , دانلود رمان ایرانی و عاشقانه قرار نبود | هما پوراصفهانی - کمیاب آنلاین , رمان قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) - دانلود ... , رمان ...... رمان ...... رمان - 26-رمان قرار نبود , 3 - رمان قرار نبود - دریــــــــــای رمــــــان , شهر رمان | SHAHR ROMAN - رمان قرار نبود ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/05 تاریخ
کد :69702

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک