تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قرار نبود 10


گوشیمو برداشتم ... نگاش کردم ... چه کاری درست بود؟ بشکنم؟ نشکنم؟ اواسط اسفندماه بود. لعنتی یک ماه گذشته بود ... دیگه طاقت نداشتم. نیلی جون زنگ زد با بابا حرف زد ولی بابا حرفش یه کلامه! حتی حرف از طلاق هم نمی زنه فقط می گه این دختر امنیت جانی نداره ... آخه تکلیف من چیه؟ من دلم برای آرتان تنگ شده. گوشی رو سبک سنگین کردم. این غرور لعنتی شکستنش برام سخت بود ... آرتان دیگه هیچ سراغی ازم نگرفته بود. البته نیلی جون یه روز در میون زنگ می زد و حالمو می پرسید آخر سر هم می گفت آرتان بهت سلام می رسونه. می دونست پسرش مغروره ... می دونست بابا غرور پسرشو جریحه دار کرده. کاش می شد یه جا ببینمش کاش می شد باهاش حرف بزنم. ولی آخه چه جوری؟ گوشی رو پرت کردم اون طرف ... الان وقت شکستن غرورم نبود. از هر طرف که نگاه می کردم توی این ماجرا آرتان هم مقصر بود پس اون باید بهم زنگ می زد. با بلند شدن زنگ گوشی صد متر پریدم بالا و نفهمیدم چه طوری شیرجه زدم روی گوشی ... شماره بنفشه بود. همه شادیم فروکش کرد و جواب دادم:
- بله ...
- سلام گل پرپر شده ...
- سلام بنفشه
- خوبی؟ بهتری؟
- بد نیستم ...
- آره واقعا پیداست ...
- حوصله ندارم بنفشه کارتو بگو ...
- تو کی حوصله داری؟!
- بنفشه جان ... قربون شکل ماهت برم ... بگو چی کار داری؟
- امروز پنج شنبه است ...
- خب؟
- بیا بریم به یاد چند ماه پیش پاتوق ...
پاتوق؟! آرتان! آخ یادش بخیر ... ولی چه فایده ... همینطور که من پاتوقو ترک کرده بودم آرتان هم دیگه نمی رفت. برای چی می رفتم. می رفتم که جای خالیش بیشتر داغونم کنه؟ ولی چرا که نه؟ شایدم تجدید خاطره می تونست توی روحیه ام اثر مثبت داشته باشه و یه کم دلتنگیمو رفع کنه. بنفشه که سکوتمو دید گفت:
- بیا بریم دختر خوب ... باور کن دنیا به آخر نرسیده. یک ماهه خودتو حبس کردی توی خونه ... بهت گفتم دانشگاهمون داره می بره پیست توام بیا نیومدی گفتم با بچه ها می خوایم بریم آبشار سمیرم اصفهان بازم نیومدی ... گفتم می خوایم بریم کوه نیومدی ... داری با خودت چی کار می کنی؟ پس اون ترسای شاد و شنگول چی شد؟
برای اینکه زودتر ساکت بشه گفتم:
- باشه می یام ... ولی ماشین ندارم ... ماشینم خونه آرتان مونده ...
- مهم نیست ... شبنم ماشین شایانو می گیره ...
- باشه بیاین دنبالم ...
- قربونت برم الهی ... باشه عزیز دلم ساعت هفت دم خونه تونیم.
چقدر مودب شده بود! یادش بخیر! قبلا سلام احوالپرسیمون هم فحش بود ... ولی حالا! اون فحشا خیلی بیشتر از این قربون صدقه ها بهم می چسبید. خداحافظی کردم و دراز کشیدم روی تخت. تا ساعت هفت سه ساعت وقت داشتم. کاش یه عکس از آرتان داشتم که حالا نگاش می کردم. کاش فیلم عروسیمون پیشم بود ... روز عروسیمون آرتان حاضر نشد بیاد بریم آتلیه عکس بگیریم ... اون موقع برای منم مهم نبود. ولی الان اگه یه دونه عکس دو نفره باهاش داشتم چقدر می تونست آرومم کنه. لحاف گنده مو لوله کردم و کشیدم توی بغلم ... به یاد آرتان ... کاش آرتان بود. حسرت به دلم موند یه بار تو بغلش بخوابم ... فقط بخوابم! لازم نبود کاری بکنم. دوست داشتم فقط توی بغلش آروم بگیرم. آرتان چی کار کردی با دل و روح من؟ چرا نمی تونم یه لحظه ... فقط یه لحظه به چیزی غیر از تو فکر کنم؟ به هر چیز دیگه ای هم که فکر کنم آخرش ختم می شه به تو. اینقدر توی فکر غرق شده بودم که نفهمیدم کی ساعت شده شش ... سریع از جا پریدم و رفتم توی حموم باید یه دوش می گرفتم. بعد از اینکه از حموم اومدم بیرون موهام حالت گرفته و یه کم فر شده بود همونجور بهش کتیرا و ژل زدم تا فر بمونه. بعد از این یک ماه دوست داشتم یه کم به خودم برسم. به یاد همون روزا که برای رفتن به پاتوق خودمو خفه می کردم. همون تیپی رو زدم که اون شب که می خواستم با نیما اینا برم بیرون زده بودم. فعلا بهترین لباسی بود که داشتم. موی فر چقدر به صورتم می یومد. از اتاق رفتم بیرون و لب پله ها بلند داد زدم:
- عزیز ...
بیچاره خیلی وقت بود انگار صدای منو نشنیده بود که پرید بیرون از هر جایی که بود و گفت:
- جونم عزیزم ...
بعد نگاهی به سر و وضع من کرد و گفت:
- به به جایی می ری نه نه؟
ای روزگار! قبلا باید برای بیرون رفتن جواب پس می دادم ولی الان برای اینکه برم بیرون ذوق هم می کردن. سری تکون دادم و گفتم:
- بله ... عزیز بابا خونه است؟
- آره مادر ... توی اتاقشه ...
راه افتادم سمت اتاق بابا و عزیز غر غر کرد:
- ببین کارش به کجا کشیده که نمی دونه کی هست کی نیست!
بی توجه رفتم سمت اتاق کار بابا تقه ای به در زدم و رفتم تو. بابا پشت میزش نشسته بود و سرگرم کاری بود با دیدن من بلند شد ایستاد. تعجب رو از توی نگاهش میخوندم. حالتش طوری بود که انگار منتظرم بوده ... یه جور عجیبی داشت نگام می کرد. سری تکون دادم و گفتم:
- سلام ...
- سلام بابا .. چه عجب! بیا ... بیا تو بشین ...
- نه مرسی ... می خوام برم بیرون ... اومدم بهتون بگم و برم.
- کجا می ری بابا؟
- با دوستام می ریم شام بیرون. شاید شب دیر برگردم.
بابا آهی کشید که معنیشو نفهمیدم و گفت:
- باشه ... برو خوش بگذره بهت ...
اومدم از اتاق بیام بیرون که گفت:
- با ماشین من برو ...
پوزخندی زدم و گفتم:
- لازم نیست ... شبنم ماشین می یاره.
خداحافظی کرده و از اتاق خارج شدم. چرا از بابا نمی خواستم بذاره برگردم خونه آرتان؟ چرا یه بار هم ازش نپرسیدم چرا آرتانو اینقدر شدید محکوم کرده؟ چرا ازش نخواستم این محکومیت اجباری رو تمومش کنه؟ شاید اگه من ازش می خواستم رضایت می داد ... ولی واقعا چرا جلوی بابا هم غرور داشتم؟! انتظار داشتم بابا بیاد بگه بسه دیگه برو خونه ات! چرا برای دوباره با آرتان بودن تلاش نمی کردم؟ نفس عمیقی کشیدم و بعد از خداحافظی کردن با عزیز از خونه خارج شدم. حس زندانی رو داشتم که از زندان آزاد شده ولی چندان از این آزادی راضی نیست.
از در خونه که رفتم بیرون شبنم هم رسید و من نشستم عقب ... شبنم و بنفشه شروع کردن جیغ و داد:
- وای چه جیگر شدی!
- چقدر دلم برات تنگ شده بی شعور ...
- چقدر وقت بود سه تایی نرفته بودیم بیرونا ...
لبخندی زدم و گفتم:
- آره منم دلم برام جمع سه تاییمون تنگ شده بود ...
- الان بریم پاتوق گارسوناش هنگ می کنن
- آره والا دلشون برای سه تفنگدار تنگ شده حتماً
- نه بابا اونا تازه داشتن از دست ما سه تا یه نفسی می کشیدن
- بیخیال ... مهم خودمون سه تاییم که دوباره امشب می خوایم دیوونگی کنیم.
توی راه اونا هی حرف می زدن ولی من سکوت کرده بودم و از پنجره بیرونو نگاه می کردم. بنفشه گفت:
- چه خبر از آرتان ؟
آهی کشیدم و گفتم:
- هیچی!
- از اولم می دونستم از این بشر هیچ بخاری بلند نمی شه ...
- یعنی بابا مامانش به سر نیومدن خونه تون؟
- نه ...
- کارای رفتن چطور شد؟ شایان که هیچی نمی گه
- فرم نامبر اولم اومده ...
- یعنی چی؟
- یعنی مدارکم به دستشون رسیده و مشغول بررسی هستن ...
- چه دنگ و فنگی! بعدش چی می شه؟!
- باید فرم نامبر دوم بیاد ... بعدشم ویزا ...
- شایان از دست آرتان دلش خونه ... چند بار که زنگ زده خونه تون آرتان خیلی بد باهاش برخورد کرده.
می دونستم ... شایان خیلی وقت بود دیگه زنگ نمی زد خونه .آرتان هنوزم نمی دونست شایان وکیل منه برای همینم خیلی روش حساس بود و عین نیما باهاش بد برخورد می کرد. این غیرتاش تا سر حد مرگ برام قشنگ بود ... سری تکون دادم و گفتم:
- تقصیر خودشه ... نباید زنگ بزنه خونه آرتان ...
- خوب تماساش کاریه
- آرتان که کف دستشو بو نکرده
- نکنه بهش نگفتی شایان چی کارت داره؟!
- نه ...
- ای ناقلا ... خب حق داره بیچاره! فکر می کنه دوست پسر زنش پرو پرو زنگ می زنه خونه ...
خندیدم. خیلی وقت بود نخندیده بودم ... شبنم و بنفشه هم از خنده من شاد شدن و دوباره جو صمیمی بینمون به وجود اومد. ماشینو توی پارکینگ پارک کردیم و من با حسرت به جای خالی ماشین آرتان خیره شدم. بنفشه دستمو کشید و با خنده گفت:
- بیا بریم شوهر ذلیل ...
هر سه وارد شدیم. سرمو انداخته بودم پایین دوست نداشتم جای خالی آرتان و دوستاشو ببینم ... آخرین باری که اومدم اینجا با آرتان اومدم ... بی توجه به شبنم و بنفشه داشتم می رفتم سر میزمون که سقلمه ای فرو رفت توی کمرم. سرمو بالا گرفتم و با ناراحتی گفتم:
- دوباره چه مرگته شبنم؟
به روبرو زل زده بود و بدون اینکه نگام کنه گفت:
- اونجا رو ...
سرمو گرفتم بالا ... خدای من! آرتان!! از روی صندلیش بلند شد. همونجا سر جاش ایستاد و خیره شد توی چشمای مشتاق و تب دارم ... زل زده بودیم به هم ... باورم نمی شد! آرتان جلوی من بود؟! نمی دونم چقدر گذشت که به نرمی خم شد و کتشو از پشتی صندلی برداشت و راه افتاد سمت در. دلم شکست! داره می ره؟ یعنی حتی نمی خواد منو ببینه؟ حتی ارزش یه سلام هم ندارم؟ چونه ام شروع کرد به لرزیدن بغض کردم ... ولی نه ... نرفت! اومد طرف من و وایساد جلوم ... نزدیک نزدیکم بود. دیگه هیشکیو نمی دیدم. نه شبنم ... نه بنفشه ... نه دوستای اون که زل زده بودن به ما. با صدایی تحلیل رفته گفتم:
- سلام ...
هیچی نگفت ... فقط سرشو تکون داد. چشماش می درخشید ... شاید اونم از دیدن من خوشحال بود. قلبم دیوونه وار داشت قفسه سینه مو می شکافت. بنفشه کنار گوشم گفت:
- ما می ریم بشینیم ...
فقط سرمو تکون دادم براشون. آرتان سرشو زیر انداخت و زمزمه وار گفت:
- می یای با من؟
بدون حرف سرمو تکون داد. دستشو گرفت به سمتم. لبخندی گوشه لبم جا خشک کرد و با اطمینان دستمو گذاشتم توی دستش ... سری برای دوستاش تکون داد فشاری به دستم داد و با هم از رستوران خارج شدبم.
نه اون حرف می زد نه من ... فقط نفسای عمیق می کشیدم. دوست داشتم بوی عطر تلخشو توی مشامم ذخیره کنم. رفت توی پارکینگ ... ولی ماشینش که توی پارکینگ نبود. همینطور که دنبالش می رفتم یهو چشمم افتاد به پرشیای خودم با تعجب نگاش کردم. اونم با لبخند شونه بالا انداخت. لبخند منم عمیق تر شد و بدون اینکه چیزی بپرسم سوار شدم. دوست داشتم پیش خودم فکرای قشنگ دخترونه بکنم. دوست داشتم اینطور فکر بکنم که اونم از زور دلتنگی دست به دامن ماشینم شده. منتظر بودم راه بیفته ولی خبری نشد. برگشتم نگاش کنم و با نگام بپرسم چرا وایساده که یهو داغ شدم ... آخ خدا چه آرامشی! آغوش آرتان شده بود همه دنیای من. دستش روی کمرم لغزید و زمزمه وار گفت:
- هیچی نگو ... می خوام اعتراف کنم که دلم برای هم خونه ام خیلی تنگ شده بود ...
می خواستم سرش داد بزنم. مشت بزنم تو سینه اش ... بگم اگه دلت تنگ شده بود پس کجا بودی؟ چرا زنگ نزدی؟ چرا اس ام اس ندادی؟ چرا نیومدی دیدنم؟ من که اسیر نبودم ... باهام بیرون از خونه قرار می ذاشتی. ولی شاید از این پسر مغرور نباید اینهمه انتظار داشته باشم. همین که اینو گفت خودش به دنیایی می ارزید. نیاز نبود دیگه گله کنم .... جای گله ای باقی نمونده بود! شالم افتاد ... دست کشید توی موهام و گفت:
- موی فر بهت خیلی می یاد ...
بازم چیزی نگفتم بغض کرده بودم. آرتانم دوباره مهربون شده بودم ... دوباره داشت منو دیوونه می کرد. گفت:
- فکر نمی کردم امشب اینجا ببینمت ...
سرمو توی گردنش فرو کردم و نفس عمیقی کشیدم. ریشش تا توی گردنش در اومده بود ولی زبریشو هم دوست داشتم. بالاخره منو از خودش جدا کرد. پیشینیمو با مهر بوسید و گفت:
- خوشحالم که پیشمی ...
لبخندی زدم و چیزی نگفتم. خندید:
- زبونتو موش خورده؟
زبونمو در آوردم. دوباره تبدیل شدم به همون ترسای شیطون. گفتم:
- نخیر ... دارمش سه متره ...
شالمو کشید روی سرم و گفت:
- خدا به داد من برسه ...
خندیدم. دستمو گرفت و گفت:
- نمی خوای چیزی بگی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- منم دلم برات تنگ شده بود ...
گله ای که من باید می کردمو اون کرد.
- برای همین برگشتی خونه ...
- با بابا چی کار می کردم؟ منتظر بودم تو بیای دنبالم ... فکر می کردم دوره هم خونه بودنمون دیگه تموم شده ...
- تا اونجایی که من می دونم قرارمون یه سال بود ... الان که تازه شش ماه شده.
یعنی شش ماه دیگه باید جدا می شدیم؟! نه خدا! یک ماهش منو داغون کرد ... چه جوری می تونم دوریشو برای همیشه تحمل کنم؟ به روی خودم نیاوردم ولی و گفتم:
- چرا نیومدی دنبالم؟ بابام حق داشت ... باید از دلش در می آوردی ...
- فکر می کنی نیومدم؟!
- یه بار ...
- یه بار اومدم خونه ... بقیه اشو رفتم شرکت بابات ...
نتونستم جلوی حیرتمو بگیرم و گفتم:
- راست می گی؟!
دماغمو فشار داد و گفت:
- برای دوباره به دست آوردن هم خونه ام چند بار هم رفتم ...
- پس با این حساب بابا دیگه راضی نمی شه ... اگه یم خواست بشه تا حالا شده بود
ماشینو راه انداخت و گفت:
- راضی شد ...
- چی؟!
- بابات حرفی نداشت منتظر بود خودت بخوای برگردی ...
فقط نگاش کردم. ای بابای ... چی بهش می گفتم! اینهمه وقت منو عذاب داد به خاطر اینکه منتظر بودم خودم ازش بخوام؟! کاش خواسته بودم ... کاش ... ولی دیگه مهم نبود. مهم الان بود که پیش آرتان بودم. دیگه حرفی نزدم. آرتان هم چیزی نگفت. ساعت تازه هشت بود ... دوست داشتم تا صبح با آرتان توی خیابونا بچرخم. آرتان شیشه رو کشید پایین نفس عمیقی کشید و گفت:
- اگه گفتی بوی چی می یاد؟!
بو کردم. چیزی حس نکردم. شونه بالا انداختم. با مزه چپ چپ نگام کرد و گفت:
- اصولا خانوما همیشه با این حرفا شوهراشون رو گول می زنن ... حالا من باید اینکارو بکنم؟
با خنگی نگاش کردم. از نگاهم خنده اش گرفت و گفت:
- بوی عید می یاد ...
راست می گفت ... هجدهم اسفند بود و بوی عید همه جا پیچیده بود. بوی شبو ... بساط ماهی فروشی هم همه جا بر پا بود. سری تکون دادم و گفتم:
- آره واقعا !
حالا نوبت من بود که نفس عمیق بکشم. دستمو گرفت و گفت:
- خب؟!
نگاش کردم. خندید و گفت:
- خیلی خنگی ترسا ... بوی عد که بیاد دنبالش چی می یاد؟
- عید ...
- خب ...
- ا آرتان!
دستمو فشار داد و گفت:
- موافقی بریم لباس بخریم؟!
لبخندی گشاد صورتمو روشن کرد. اولین باری بود که بهم پیشنهاد می داد با هم بریم خرید. بعد از خرید عروسیمون دیگه با هم خرید نرفته بودیم. سرمو تکون دادم و با شادی گفتم:
- آخ جون!
با خنده گفت:
- وروجک شیطون ...
و سرعتشو بیشتر کرد ... داشتم به این فکر می کردم که خرید کردنم با آرتان شیرینه!
جلوی یک فروشگاه بزرگ ایستاد و من با هیجان پریدم بیرون. آرتان هم با خنده درهای ماشینو قفل کرد و اومد کنارم. نگاهی به مغازه ها کرد و گفت:
- خب ... از چی باید شروع کنیم؟
- مانتو ... نه شلوار ... نه نه ...
خندید و دستمو گرفت و کشیدم داخل فروشگاه. همون طبقه اول می خواستم توی همه مغازه ها سرک بکشم ولی آرتان با خنده جلومو می گرفت:
- ترسا ... اول خوب ویترینا رو نگاه کن ... بعد برمی گردیم سر فرصت خرید می کنیم.
- خب همه اش قشنگه ...
- خیلی خب پس بذار همه اشو ببینیم
به ناچار کنارش راه افتادم. اصلا فکر نمی کردم همچین شخصیتی داشته باشه. اینقدر وسواس توی خرید کردن از آرتان بعید بود ... عین خاله زنکا! برعکس من که همیشه همه چیزو توی همون مغازه اول بار می کردم و می یومدم بیرون ... به ناچار همه طبقه ها رو باهاش گشت زدم سوار پله برقی که می خواستیم بشیم عین آدمای ترسو جیغ و داد راه می انداختم و هی الکی سکندری می خوردم. آرتان سعی می کرد جلوی شیطنتامو بگیره ولی وقتی می دید راه به جایی نمی بره دستشو می گرفت جلوی چشمش و با تاسف به تخس بازیای من می خندید. دیدن آرتان چنان منو شارژ کرده بود که دیگه دست خودم نبود و نمی تونستم خانوم وار رفتار کنم. هنوزم باورم نمی شد دست گرمی که دستمو محکم گرفته و فشار می ده دست آرتان خودمه ... دوست داشتم هی بپرم بغلش ماچش کنم ... ولی اینکار از من بعید بود ... جلوی یه مغازه کیف و کفش فروشی وایساده بودم و محو کیف و کفشا بودم که توی شیشه ویترین نظرم جلب شد به یه دختر و پسر که داشتن از پشت سرمون رد می شدن. دختره با ناز چون قدش نمی رسید زیر چونه پسره رو بوسید و پسره اول دستشو انداخت دور شونه دختره و بعدم پیشونیشو با چنان لذتی بوسید که لذتشو حتی منم حس کردم. بدون اینکه متوجه بشم برگشته و خیره شده بودم به اون دو تا ... یه دفعه دست قوی آرتان منو برگردوند به سمت خودش و قبل از اینکه بفهمم می خواد چی کار کنه خم شد و پیشونیمو بوسید ... گرمای تنش پیچیده شد توی بدنم ... چشمامو بستم. صدای بمش کنار گوشم بلند شد ....
- تا وقتی که پیش منی ... نمی ذارم حسرت هیچ محبتی به دلت بمونه ...
چشمامو باز کردم و زل زدم توی چشماش. این جدی جدی آرتان بود؟! لبخند تلخی زد و گفت:
- هم خونه ام شش ماه دیگه می خواد برای همیشه بره و شاید دیگه هیچ وقت نبینمش ... می خوام یه خاطره خوش ازم تو ذهنش باقی مونده باشه ...
لعنتی! لعنتی! لعنتی! همه حسم پرید ... آخه چرا واسه همیشه نه؟ چرا نمی خوای همه خونه همیشگیت باشم؟ چرا نمی خوای همسر واقعیت باشم نه صوری؟ آرتان من با یه بوسه تو داغ شدم .... ولی تو انگار هیچ حسی توی وجودت نیست ... آرتان که متوجه اخمم شده بود گفت:
- چرا اخم کردی؟ حرف بدی زدم؟
سرمو تکان دادم و گفتم:
- نه نه یاد این افتادم که چقدر کارام کش پیدا می کنه ... دوست دارم ویزام زودتر آماده بشه ... دیگه دارم خسته می شم.
دستمو محکم فشار داد ولی هیچی نگفت. امان از این غرور که مطمئن بودم بالاخره یه روی کار دستم می ده. وقتی یک دور کامل فروشگاه رو چرخیدیم گفت:
- خب ... حالا می ریم توی همون مغازه هایی که اجناسشون چشممونو گرفته ...
ناراحتیم یادم رفت ... نقطه ضعفم همیشه خرید کردن بود ... همه چی رو از یادم می برد. با شادی گفتم:
- پس باید توی همه مغازه ها بریم ...
آرتان لبخند تلخی زد و گفت:
- باشه می ریم ...
دلم لرزید ... جلوتر از او راه افتادم و رفتم توی یکی از مغازه ها که یه مانتوی سفید رنگ اسپرت پشت ویترینش چشممو گرفته بود. آرتانم باهام اومد داخل ... مانتورو بهش نشون دادم و گفتم:
- اونو می خوام ...
آرتان مانتورو خوب برانداز کرد و گفت:
- شیکه ...
سپس روکرد به فروشنده و گفت:
- اون مانتو رو سایز اسمالشو بدین لطفاً
چه سایز منم بلد بود! فروشنده که پسر جوونی هم بود خیره خیره به من نگاه کرد و گفت:
- واسه خانوم می خواین؟!
آرتان چپ چپ به پسره نگاه کرد و گفت:
- بله ...
پسر رفت و از داخل کمدای اون طرف مغازه سایز اسمال مانتو رو آورد و گرفتش سمت من. قبل از اینکه وقت کنم مانتو رو از دست پسره بگیرم آرتان مانتورو چنگ زد و دادش دست من. از حمایت و غیرتش تو دلم داشتن کیلو کیلو قند آب می کردن ولی با خونسردی مانتو رو گرفتم و رفتم سمت پرو ... تند تند پالتومو در آوردم و مانتو رو پوشیدم. خیلی شیک و خوشگل بود فقط یه بدی داشت اونم اینکه نازک بود و لباسام از زیرش مشخص می شد. آرتان چند ضربه به در زد و گفت:
- پوشیدی عزیزم؟!
دلم ضعف رفت ... شده بودیم عین زن و شوهرای واقعی ... در اتاقو باز کردم و گفتم:
- آره ...
آرتان قدمی عقب رفت و برندازم کرد .... منم با ناز چرخی زدم و گفتم:
- چطوره؟!
در همون حالت چشمم به آینه قدی ته مغازه افتاد. تندی پریدم بیرون و گفتم:
- اینجا اینقدر کوچیکه آدم تو حلق آینه است خودشو درست نمی تونه ببینه ... بذار تو اون آینه خودمو قشنگ ببینم ...
پسر فروشنده دستشو زد زیر چونه اش و مشغول تماشای من شد در همون حالت گفت:
- تن خورش واسه شما فوق العاده است ...
زیر مانتو یه تاپ توریه سفید پوشیده بودم و همین باعث شده بود لباس زیر قرمز رنگم به خوبی از زیر مانتو پیدا باشه. برای همینم فروشنده هه داشت با چشماش منو قورت می داد. آرتان دستمو از پشت گرفت و سعی کرد با ملایمت بگه:
- اصلا قشنگ نیست ... برو درش بیار ...
بدون توجه به حالت عصبیش گفتم:
- ا آرتان ... خیلی خوشگله ... من دلم یه دونه مانتوی سفید می خواست خیلی وقت بود ...
فروشنده هم گفت:
- آقا مانتو به این قشنگی! سلیقه خانومتون از شما خیلی بهتره ها!
آرتان بی توجه به من چند قدم به سمت پسره رفت که من رنگم پرید. نکنه دعوا کنه؟!!! نه آرتان اهل این حرفا نیست ... جلوی فروشنده وایساد و با لحن مخصوص به خودش که آدمو روانی می کرد گفت:
- آقای محترم شما توی مکالمه های همه مشتری هاتون دخالت می کنین؟!
فروشنده در جا کپ کرد. با تته پته گفت:
- خب ... نه خب ...
آرتان مشتشو گذاشت روی ویترین و با خشونت ذاتیش گفت:
- پس خواهشا توی چیزی که به شما مربوط نیست دخالت نکنین ...
بیچاره فکر کنم تو عمرش اینجوری ضایع نشده بود. رفتم توی پرو و مانتو رو درآوردم. اصلا حسرت نمی خوردم به خاطرش عجیب بود که چون آرتان دوسش نداشت از چشم منم افتاده بود. اومدم بیرون مانتو رو دادم دست آرتان و اونم دادش به فروشنده. دست منو گرفت و دو تایی از مغازه خارج شدیم. با لحن عادی رو به من گفت:
- اون مانتو رو خیلی دوست داشتی؟!
سعی کردم نظر اولیه امو بگم. گفتم:
- آره ...
- ولی ترسا اون جنسش خیلی نازک بود .... اصلا در حد دختری مثل تو نبود ...حالا می گردیم یه مانتوی سفید قشنگ دیگه پیدا می کنیم.
ای الهی من قربونت بشم که نمی خوای من ناراحت باشم. چقدر تو گلی آخه! الهی که خودم پیش مرگت بشم. سری تکون دادم و گفتم:
- مهم نیست ...
یهو برگشتم طرفشو و گفتم:
- راستی تو سایز منو ازکجا می دونی؟!
آرتان لبخند زد و چیزی نگفت. پریدم جلوشو و با ورجه وورجه گفتم:
- بگو بگو ...
دست منو گرفت دوباره توی دستش و گفت:
- دختر آبرومونو بردی ... تو نمی تونی صاف راه بیای؟!
- نه ... بگو دیگه
- راستشو بگم؟!
- آره ...
- اون موقع که می خواستم برم آلمان ...
- خب؟ اون موقع که قهر بودی باهام؟
لبخندش عمیق تر شد و گفت:
- آره همون موقع که شیطونی کرده بودی ...
- اهه ... چه پرویی تو ... منم همونجایی رفتم پارتی که تو دعوت بودی ...
- بهتره در این مورد بحث نکنیم. چون تو نمی تونی افکار منو درک کنی ... شایدم مشکل از خودمه که نمی تونم برات توضیحش بدم ...
سری تکون دادم و گفتم:
- اصلا بیخیال مهمونی و پارتی ... سایز منو نگفتی ...
- اون موقع که می خواستم برم آلمان گفتم شاید بخوام برات سوغاتی چیزی بیارم ولی سایزتو نمی دونستم واسه همینم وقتی خواب بودی از روی لباسات سایزاتو برداشتم.
لب برچیدم و گفتم:
- چقدرم که برای من سوغاتی آوردی ...
به حالت بچه گونه من خندید و گفت:
- از کجای می دونی نیاوردم؟!
- مگه آوردی؟!
- بله ...
- وا!!!! کو پس؟!
- بهت ندادم چون از دستت دلخور بودم گفتم سر یه فرصت مناسب بهت بدمشون ...
- خیلی خیلی ... نه خیلی بیشتر از خیلی بدجنسی ...
- توام خیلی بیشتر از خیلی کوچولوئی ...
- چی برام آوردی حالا خسیس خان؟
چقدر راحت با آرتان شوخی می کردم. انگار نه انگار که من همون ترسا بودم و انگار نه انگار که آرتان هم همون آرتان مغرور گذشته بود. انگار هر دو از سرد بودن خسته شده بودیم و نیاز به گرما داشتیم ... یه گرما که به زندگی بی روح و یک نواختمون روح بده. آرتان با خونسردی گفت:
- شب که رفتیم خونه نشونت می دم ...
بی فکر گفتم:
- مگه شب می ریم خونه؟!
- اگه دوست داشته باشی ...
- پس بابا ...
- گفتم که بابات منتظر یه اشاره از طرف توئه ... می برمت دم خونه تون برو از بابات
برچسب ها: رمان قرار نبود , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان قرار نبود - Blogfa , دانلودرمان قرار نبود برای جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت،ایپد | نگاه دانلود , رمان ...... رمان ...... رمان - 26-رمان قرار نبود , رمان قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) - دانلود ... , رمان|رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه - رمان قرار نبود , دنیای رمان - رمان هیچکی مثل تو نبود aram-anid , دنیای رمان - رمان قرار ما عشق نبودapple12 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/05 تاریخ
کد :69700

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا