تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قرار نبود 8


یه پالتوی مشکی خیلی کوتاه پوشیدم با یه شلوار لوله تفنگی مشکی یه جفت نیم بوت پاشنه پونزده سانتی لژ دار خوشگلم پوشیدم و یه روسری ساتن مشکی و نقره ای شیک سرم کردم ... پشت پلکمو سایه طوسی زدم و مژه هامو هم چند بار پشت سر هم ریمل زدم تا حسابی پر پشت بشن سرمه هم کشیدم توی چشمام ... رژ گونه آجری به همراه رژ آجری محشرم کردم کیف مشکی دستیمو هم برداشتم و رفتم بیرون ...آرتان توی آشپزخونه بود ... رفتم توی آشپزخونه و دیدم داره بطری آبی که توی یخچال بود رو می اندازه توی سطل آشغال. با تعجب گفتم:- چی کار می کنی؟!! برگشت به سمتم. با دیدنم با لذت نگام کرد ... خودش هم پلیور مشکی پوشیده بود با شلوار پارچه ای مشکی خوش دوخت پالتوی مشکیش هم روی دستش بود و کفشاشم کفش رسمی ورنی براق بود ... ضعف کردم برای تیپش بوی عطرش خلم می کرد دلم می خواست دوباره بغلش کنم ... ولی به چه بهونه ای؟ اون موقع بهونه داشتم الان که ندارم ... لبخندی به صورتم پاشید و گفت:- مگه نگفتی دوستم اینو دهنی کرده؟!- خب می شستمش ...- توام عادت داری از بطری آب بخوری ... بهتر بود که بندازمش ...باورم نمی شد که اینقدر روی رفتارای من دقیق باشه از کجا دیده بود منم با بطری آب می خورم؟ خودمو از تک و تا نینداختم و گفتم:- من بدم نمی یومد ... یه بار که می شستمش ...خشک گفت:- من بدم می یاد لبای تو بخوره به بطری که لبای دوستم ...حرفشو ادامه نداد. منم دیگه چیزی نپرسیدم. نمی خواستم توی رابطه مون یه سری حریم ها شکسته بشه. ولی باورم نمی شد آرتان از این حرفا هم بلد باشه بزنه. شاخام داشت از تعجب می زد بیرون. همزمان با هم وارد آسانسور شدیم و آرتان بهم لبخند زد. ضربان قلبم تند شد و منم به تلافی بهش چشمک زدم که نگاش روی صورتم ثابت موند ... نمی دونم چقدر طول کشید ... 1 ثانیه ... 2 ثانیه ... با صدای ضبط شده به خودم اومدم و نگاه از آرتان گرفتم:- لابی ...کل این بیست طبقه رو ما زل زده بودیم به هم ... گونه هام رنگ گرفته بود. آرتان دست چپمو گرفت توی دستش و بعد از اینکه انگشتمو با انگشتش به نرمی لمس کرد گفت:- حلقه ات ...چیزی نگفتم. خیلی وقت بود دستم نمی کردمش ... دستمو فشار داد و گفت:- خواهشا دستت کن ... - چرا؟!!نگام کرد. نگاهی که تا عمق وجودمو سوزوند سپس برگشت سمت نگهبانو بهش گفت ماشینو از تو پارکینگ برامون در بیاره ... وقتی نگهبان رفت برگشت سمت من و گفت:- چون دوست ندارم تا وقتی که تو خونه منی برات مزاحمتی ایجاد بشه ... نمی گم برای خانومای متاهل مزاحمت ایجاد نمی شه ولی احتمالش خیلی کمتره ...سرمو تکون دادم و گفتم:- از این به بعد ...چونه امو گرفت توی دستش و گفت:- شخصیتت خیلی برام جالبه ترسا ... وقتی باهات بداخلاقم خیلی تلخ می شی ... عین یه ماده ببر ... ولی وقتی من ملایم می شم تو خیلی ... - خیلی چی؟!لبخندی زد و گفت:- خانوم می شی ...دوباره قند توی دلم آب شد ... نگهبان ماشینو آورد و اجازه نداد این بحث شیرین ادامه پیدا کنه. سوار که شدم آرتان پرسید:- کجا بریم؟!شونه بالا انداختم و گفتم:- نمی دونم راننده شمایی ...دیگه سوالی نکرد و راه افتاد. از روی مسیر تشخیص دادم داره می ره سمت پاتوق ... با ذوقی کودکانه هیکلمو بالا پایین کردم و گفتم:- داریم می ریم پاتوق؟عینک دودی مارک پلیسشو زد به چشماش و گفت:- آره خیلی وقته نرفتیم ... هوس کردم.- منم همینطور ... دقیقا از وقتی ازدواج کردیم دیگه نرفتیم ... شبنم و بنفشه هم دیگه نرفتن ...- پایه جمعشون فکر کنم تو بودی ... آره؟!- یه جورایی آره ...- کاملا مشخص بود ..- از کجا؟!- همیشه وقتی وارد رستوران می شدین تو وسط بودی ... میزو تو انتخاب می کردی ... غذا رو اول تو انتخاب می کردی ... تو دستور می دادی کی بلند شین و ...- ااااا عجب آدمی هستی تو .... تو اینا رو چه جوری می دیدی؟ وقتی حتی یه بارم نگامون نکردی؟- منو دست کم گرفتی؟ من تیز تر از این حرفام نیازی نیست مستقیم نگاه کنم به کسی - شما بدجنس تشریف دارین ...لبخندی زد و گفت:- اگه عینک آفتابی داری بزن به چشمات خواهشا- چرا؟! اذیت می شم با عینک ...- اوکی هر جور میلیته ...بعضی وقتا شناخت آرتان برام سخت می شد. نه به اون قالب یخ و سرد و خشک و مغرورش نه به الانش که کاملا مشخص بود به خاطر غیرتش گفت عینک بزن به چشمات. منم که چه حرف گوش کن! با توقف ماشین پریدم پایین و با سرخوشی گفتم:- تا حالا ظهرا نیومده بودم اینجا ...- منماومد کنارم و شونه به شونه هم رفتیم سمت رستوران جلوی در رستوران چهار تا پسر ایستاده بودن که تا متوجه ما شدن هر چهارنفر چرخیدن به سمتمون و زل زدن به سرتاپای من ... آرتان اخم کرد و انگشتاشو قفل کرد توی انگشتای دستم منم بی اراده یه کم بهش نزدیک تر شدم و دوتایی وارد رستوران شدیم و ناخودآگاه هر دو رفتیم سمت همون میزی که بار اول پشتش نشستیم و با هم حرف زدیم. آرتان منو رو گرفت سمت من و گفت:- دیگه زورت نمی کنم ... هر چی دوست داری سفارش بده ...با خوشحالی لازانیا سفارش دادم و آرتانم به تبعیت از من لازانیا سفارش داد. هر دو در سکوت اطرافو نگاه می کردیم ... گارسون پیش غذا رو چید روی میز و رفت. آرتان پرسید:- واسه چی این رستوران رو انتخاب کردین؟- واسه اینکه قشنگه ... دنجه ... با کلاسه ... محیط شیکی داره ... آدم توش احساس خوبی پیدا می کنه ... خودتون واسه چی اینجا رو انتخاب کردین؟خندید و گفت:- به خاطر کیفیت غذاش ... می بینی فرق بین خانوما و آقایانو ...منم خندیدم و گفتم:- دیگه دیگه ...- توی کنکور شرکت کردی ترسا؟- آره ...- رشته ات چی بود؟- علوم تجربی ...- رتبه ات چند شد؟- نپرس دیگه ... اگه بگم مسخره ام می کنی.با جدیت گفت:- برای چی باید مسخره ات کنم؟ هر سوالی یه جوابی داره که برای خود شخص با ارزشه.- سه هزار ...- چی؟!!!!!- چرا تعجب کردی؟- رتبه ات که خیلی خوب بوده ... پس چرا؟!- پزشکی می خواستم.- آهان! رویای همه بچه های تجربی ... رویایی که من به راحتی پامو گذاشتم روش ...- یعنی چی؟!همون موقع گارسون غذاها رو آورد و چید روی میز. آرتان در حالی که با چنگالش آروم آروم ناخنک می زد گفت:- منم هم رشته ات بودم آخه ... می دونی رتبه ام چند شد؟!- پنج شش هزار باید شده باشی ...- یه کم بهتر شدم ... بیست و هفت ...- چی؟!!!!!!!!- حالا نوبت توئه که تعجب کنی؟!- پس چرا روانشناسی بالینی؟ چرا پزشکی نخوندی؟- چون از اولم روانشناسی رو دوست داشتم ... - خب می تونستی روانپزشک بشی ...- آره می تونستم ولی به نظر تو عمرم تلف نمی شد؟ هفت سال باید عمومی می خوندم سه سالم تخصص ... اینجوری همون کارو کردم ولی تخصصی تر ... دو سال هم سود کردم.- دیوووووونه .... کاش من جای تو بودم .... تو با رتبه من می تونستی به اون چیزی که می خواستی برسی منم با رتبه تو ...- آره ... ولی حالام دیر نشده ... من می تونم کمکت کنم که رتبه ات تو کنکور عالی بشه و راحت پزشکی تهران قبول بشی.پوزخندی زدم و گفتم:- دیگه نیازی نیست ...- بیا یه کاری کنیم- چه کاری؟- تو که می خوای بری ... چیزی رو از دست نمی دی ... بیا کل کتاباتو با هم بخونیم و من باهات کار کنم توام دوباره واسه کنکور ثبت نام کن ... امسالم کنکور بده یا رتبه ات خوب می شه یا بد ... تو که برات فرقی نداره این یه امتحان کوچیکه ...- من که می خوام برم دیگه چرا هم خودمو اذیت کنم هم تو رو توی زحمت بندازم؟- فرض کن واسه اینکه علمت بره بالاتر ... یا اینکه قبل از امتحان کالجای اونجا یه کوئیز از خودت گرفته باشی- نمیدونم چی بگم- فقط قبول کن ...- باشه قبول ...توی چشمای آرتان ستاره روشن شد و من دلیل شادیشو نفهمیدم. ناهار اون روز بهم حسابی مزه کرد به خصوص که آرتان هی سر به سرم می ذاشت و منو می خندوند ... اینم شخصیت پنهان آرتان بود ... وقتی برگشتیم خونه من یه راست رفتم توی اتاقم که بشینم بقیه زبانمو بخونم. فعلا زبان برام از هر چیزی مهم تر بود. ساعت حدود پنج عصر بود که به یه مشکل بر خوردم توی لیسنینگ یه کلمه رو هر کاری می کردم متوجه نمی شدم ام پی فور رو با هندزفیری برداشتم و تصمیم گرفتم برم از آرتان بپرسم می دونستم لیسنینگش عالیه. پشت در اتاقش که رسیدم هندزفیری رو از تو گوشم در آوردم و خواستم در بزنم که متوجه صدای آهنگ شدم ... درست متوجه نمی شدم خواننده داره چی می خونه ... فقط یه بیتش رو خیلی قشنگ می شد شنید ... یه بیتی که واسه همیشه تو ذهنم ثبت شد:- قرار نبود چشمای من خیس بشه قرار نبود هر چی قرار نیست بشه قرار نبود دیدنت آرزوم شهقرار نبود که اینجوری تموم شه بی حرف بدون اینکه در بزنم عقب گرد کردم و به اتاقم برگشتم. نصف شب بود ... روی تخت ولو شده بودم و هنوز داشتم زبان می خوندم فردا امتحانم بود و اینقدر خونده بودم که وقتی می خواستم توی ذهنم با خودمم حرف بزنم بی اراده انگلیسی می گفتم ... اینقدر خوابم می یومد که به زور پلکامو باز نگه داشته بودم. باید کم کم چوب کبریت می ذاشتم لای پلکام ... ساعت 3 بود و امتحان منم ساعت ده صبح ... داشتم به این فکر می کردم که بسه هر چی خوندم ... بگیرم یه کم بخوابم که در اتاق باز شد. آرتان با بالا تنه برهنه و یه شلوارک وایساد توی چارچوب در ... خواب از سرم پرید و صاف نشستم ... با اخم گفت:- می دونی ساعت چنده؟!- آره ... سه - فکر نمی کنی الان باید خواب باشی؟!- سر و صدام بیدارت کرد؟!- تو اصلا سر و صدا کردی مگه؟مظلومانه گفتم:- نه به خدا ...نشست لب تخت همینجور که تند تند دفتر و کتابامو جمع می کرد گفت:- اینقدر این امتحان مهمه؟!- خب آره ... می خوام تند تند بخونم که تا وقتی می خوام برم تموم بشه ...چپ چپ نگام کرد. دست از جمع کردن کتابا کشید و گفت:- نترس ... اینجا هم که چیزی یاد نگیری اونجا چون توی محیطشی خواه ناخواه یاد می گیری ...- واسه امتحان کالج ...- بس کن بگیر بخواب ...- چه گیری دادی به خوابیدن من آرتان ...کتابا رو از روی تخت برداشت ... دستشو گذاشت روی شونه من و هلم داد به سمت عقب که ناخودآگاه دراز کشیدم. لحافو روم مرتب کرد ... چراغ اتاقو خاموش کرد و گفت:- تا وقتی که تو بیداری من خوابم نمی بره ...به دنبال این حرف در اتاقو بست و رفت. امتحانم خیلی خوب شد ولی بعد از امتحان حسابی خوابم می یومد اومدم خونه تند تند لباسامو در آوردم و شیرجه زدم توی تخت تا دوباره بگیرم بخوابم که گوشیم زنگ زد ... با غر غر گوشیو از تو کیفم کشیدم بیرون و جواب دادم:- الو ...صدای بنفشه بلند شد:- سلاااااام- سلام ... بنفشه خانوم کم پیدا....- قربون تو برم که اینقدر پیدایی!- بگو بابا غر نزن دیگه ...- فردا شب دعوتی - اوه! به کجا؟- خونه عرشیا ...- خبر مرگش چه خبره؟- تولدشه - ا لابد پارتی و ....- نه منحرف ... خودمونیم فقط کس زیادی نیست یه کم بزن برقصه دیگه توام که آزادی دیگه .... با خنده گفتم:- خره شب جمعه اس!- کوفت! عین این زن شوهر دارا حرف می زنه حالا خوبه اون آرتان تا حالا یه ماچم به تو نکرده ها ... ولی خداییش من موندم تو کف اراده این بشر! چه طور تونسته تا حالا حتی یه بارم به تو نزدیک نشه؟!- بابا بچه دبیرستانی که نیست ... دست و پاشو گم کنه.- در هر صورت پیرمردم تو خونه با یه دختر خوشگل و لوند تنها بمونه دست و دلش می لرزه.- آرتان با همه فرق داره ...- خب بسه بسه نمی خواد طرفداریشو بکنی ... می یای که؟- نمی دونم دوست دارم بیام ولی آرتانو چی کار کنم؟- مهمونی از ساعت هفته ... اونموقع که آرتان هنوز نیومده خونه ... یه نامه براش بنویس گوشیتم بذار تو خونه که یعنی یادت رفته بعدم با خیال راحت تشریف بیار ...- آدم زرنگ!- چه کنیم دیگه .... پس بیایا ...- حالا تا فردا شب ... فعلا گمشو دیگه می خوام بخوابمخندید و گفت:- بکپ! بای.گوشیو قطع کردم و با خیال راحت گرفتم خوابیدم.عذاب وجدان داشت منو می کشت تا حالا اینجوری کله آرتانو نکوبیده بودم به طاق ... ولی چاره ای نبود اگه می فهمید نمی ذاشت برم یا اینکه می خواست بیاد دنبالم ببینه کجا دارم می رم. روی یه تیکه کاغذ نوشتم:- سلام ... خسته نباشی ... من رفتم مهمونی خونه یکی از دوستام ... تولدشه .... شب شاید دیروقت برگردم ... نگرانم نشو ....کاغذو چسبوندم روی در اتاقم کیفمو با سوئیچ ماشین برداشتم و رفتم از در بیرون ... توی پیچ کوچه یه لحظه حس کردم زانتیای آرتان بود که از کنارم رد شد به عقب که نگاه کردم دیدم سرعت اون ماشینم کم شده ... ولی نه محاله آرتان باشه! آرتان هر شب ساعت هشت و نیم می یومد خونه الان که تازه ساعت شش و نیمه پامو روی گاز فشار دادم و به سرعت از کوچه خارج شدم. صدای موزیک کر کننده بود پالتومو که در آوردم بنفشه و شبنم سوتی زدن و گفتن:- جووووووووووووووون!- درد!یه بلوز و شلوار تنگ تنگ چرمی مشکی پوشیده بودم موهامو هم با اتو مو لخت شلاقی کردم بود و دم اسبی بسته بودم بالای سرم. این مدل مو خیلی بهم می اومد و چشمامو هم کشیده تر نشون می داد. به خصوص با نیم بوت مشکی چرمم تیپم محشر شده بود. رژ لبمو دوباره زدم و هر سه از اتاق خارج شدیم. اولین نفری که اومد سمتم کیان بود:- اولالا ... مادمازل افتخار می دین؟!چپ چپ نگاش مردم و گفتم:- افتخارو شوهرش دادم رفت ...بنفشه و شبنم خندیدن و سه تایی روی صندلی های گوشه سالن نشستیم. همه دختر پسرا توی هم وول می زدن با دیدن بهراد دوست آرتان رنگم پرید و نالیدم:- این اینجا چی کار می کنه؟بنفشه رد نگامو دنبال کرد و گفت:- من دعوتش کردم دیگه ... یه جورایی خیر سرش بی افمه ها! - خب درد تو گورت! اگه به گوش آرتان برسونه من چه خاکی بریزم توی سرم؟!- نترس اینم توی تیم ماست بدون اجازه من آب هم نمی خوره.عرشیا با سینی نوشیدنی جلومون ایستاد و گفت:- بفرمایید خانومای خوشگل ...هر سه دستشو رد کردیم ... اهل مشروب نبودیم اصلاً ... سری تکون داد و اومد بره که گفتم:- وایسا ....کنار سینی یه پاکت سیگار و یه فندک بود ... برداشتم و گفتم:- این مال کیه؟لبخند زد و گفت:- مال این حقیر ...یه نخ سیگار کشیدم بیرون گذاشتم گوشه لبم روشنش کردم و در حالی که دودشو می دادم بیرون بقیه اشو گذاشتم سر جاش و گفتم:- با اجازه ...سری خم کرد و رفت. بنفشه با اخم گفت:- ای بمونه تو حلقت ...شبنم هم آهی کشید و گفت:- اگه شایان اینجا نبود منم می کشیدم ...- مگه شایانم هست؟!- آره ... توی آشپزخونه مسئول تدارکات شده .... فکر کنم دوست صمیمیه عرشیائه ها!- آخی ...بنفشه گفت:- چرا ما تمرگیدیم اینجا عین این یتیم ها ... پاشین بریم یه کم بجنبونیم ...سیگارمو نشون دادم و گفتم:- من اینو می کشم بعدش می یام ...اون دو تا رفتن منم پامو انداختم رو پام و با یه ژست با کلاس مشغول سیگار کشیدنم شدم ... نگام افتاد به ساعت روی دیوار ... ساعت هشت بود ... خوشحال بودم که آرتان هنوز نفهمیده تا ساعت یازده هم بیشتر توی مهمونی نمی موندم و سریع می رفتم خونه ... هرچند که خیلی ازش می ترسیدم ... ولی قسم خورده بودم نذارم توی این یه سال آخری که ایرانم بهم بد بگذره ... پس نباید می ترسیدم حس کردم یه نفر نشست کنارم نگاه که کردم کیان رو دیدم. یه کم خودمو جمع و جور کردم نگاهش افتاد به سیگار توی دستم و گفت:- نمی دونستم سیگار می کشی ...- مهمه؟!- مهم که نه ... ولی بهت نمی یاد ...- اوه ببخشید نمی دونستم سیگاریا تیپای خاصی دارن ...- چرا از من فرار می کنی ترسا؟مرتکیه پرو! انگار باید برم بچسبم بهش! گفتم:- چون ازت خوشم نمی یاد ...لبخند زد و گفت:- تا حالا کسی بهت گفته خیلی سرکشی؟آرتان هم گفته بود ... گفتم:- آره ... - ولی من کارم رام کردن دخترای سرکشه ...- چه شغل آبرومندانه ایمستانه غش غش خندید و گفت:- چقدر با مزه ای تو دختر ... با اخم گفتم:- یادم نمی یاد اجازه داده باشم تستم کنین که بفهمین با مزه ام یا بی مزه؟چه حرفی زدم!!!! گویا طرف اونجور که خودش دوست داشت برداشت کرد چون یه کم هیکل گنده اشو کشید به سمت من و در گوشم با لحن کشداری گفت:- خب بذار تستت کنم باقلوا ...دستمو آوردم بالا و محکم خوابوندم زیر گوشش ... نگاه همه اونایی که دور و برمون بودن برگشت به سمت ما ... اول از همه عرشیا خودشو رسوند بهمون دست منو گرفت و سریع از روی صندلی بلند کرد کل هیکلم می لرزید ... به یکی از پسرا هم اشاره کرد کیانو جمع کنن ... پیدا بود اینقدر خورده که حالش دیگه دست خودش نیست ... عرشیا منو کشوند توی آشپزخونه و گفت:- خوبی؟!بغض گلومو گرفته بود ... سرمو تکون دادم به نشونه اینکه خوبم ... سری با تاسف تکون داد و گفت:- هر بار توی مهمونیا باید یه دردسری از دست این کیان داشته باشیم ... صد دفعه تا حالا بهش گفتم اینقدر نخور که نفهمی داری چه چرت و پرتی می گی ولی بازم تو گوشش نمی ره ... حالا اتفاقی که نیفتاد؟ بهت دست درازی کرد؟ هان؟- نه ... نه ... خوبم ...- منو باش چه نقشه هایی کشیده بودم واسه امشب ... یه برنامه توپ واسه تو داشتم ... ولی همه چی خراب شد.با تعجب گفتم:- واسه من؟- راستش از اینکه دختری مثل تو و با خصوصیات تو تنهاست خیلی تعجب کردم ... برای همینم از بنفشه خواستم که حتما برای تولدم دعوتت کنه اولش شمارتو خواستم ولی نداد منم گفتم خودش دعوتت کنه ... از اون طرفم یکی از دوستام که آدم فوق العاده ایه عین خودت ... رو دعوت کردم می خواستم شما رو با هم آشنا کنم ... مطمئن بودم که شما دو تا واسه هم ساخته شدین ... ولی تو که اینجوری شدی و همه دل و دماغت پرید ... اون دوستمم الان زنگ زده می گه یه مشکل براش پیش اومده که نمی تونه توی مهمونی شرکت کنه فقط می یاد کادومو می ده و می ره ... از حرفاش تعجب نکردم. به خواست خودم قرار بود کسی توی این اکیپ نفهمه که من متاهلم نمی خواستم جور دیگه ای روی من فکر کنن ... برای همین هم سری تکون دادم و گفتم:- اگه من دنبال جفت برای خودم بودم که تا الان تنها نمی موندم ... ولی من تنهایی مو دوست دارم ...- اتفاقا اونم همینو می گه ... برای همین می گم شما دو تا کنار هم محشر می شین ...- تو لطف داری عرشیا جون ...قبل از اینکه عرشیا جواب بده بنفشه و شبنم با هم پریدن توی آشپزخونه و بنفشه با نفس نفس گفت:- بچه ها راست می گن ترسا؟! کیان اذیتت کرد؟شبنم هم گفت:- دیدم شایان کیان رو از خونه برد بیرون ... ولی باورم نشد ... کیان همچین آدمی نیست آخه.عرشیا گفت:- درسته کیان پسر خوبیه ولی وقتی زیادی مست می کنه اینجوری می شه ... الانم یه کم تو هوای آزاد بمونه خودش خود به خود حالش خوب می شه.یکی از پسرا اومد دم آشپزخونه و گفت:- عرشیا ... بیا دم در کارت دارن ...عرشیا دست منو گرفت و در حالی که دوباره ما رو به پذیرایی می کشوند گفت:- بیاین بیرون اینجا نایستین ... ترسا نذار شبت خراب بشه که اینجوری شب منم خراب می شه ... سپس خم شد و آروم در گوشم گفت:- همون دوستمه ... کاش بتونم بکشمش توی خونه ... یه لحظه هم که بیاد و تو رو ببینه دیگه حله!با خنده و اعتراض گفتم:- عرشیا!عرشیا هم خندید و به سمت در رفت. روی یکی از صندلی ها که درست جلوی در بود نشستم. بی اراده دستم رفت سمت گردنبندم. یاد آرتان توی دلم غوغا می کرد. من خلوت بی روح خودمو و آرتان رو حتی به این مهمونی پر زرق و برق هم ترجیح می دادم. عرشیا درو باز کرد و نا خود آگاه نگاهم کشیده شد به سمت پشت در ... دوست داشتم دوست تعریفی عرشیا رو ببینم ...
عرشیا هم از عمد درو کامل باز کرد و دست دوستشو کشید و یه کم آوردش داخل. دیدنش همان و وصل شدن برق سه فاز به کل بدن من همان ... یه دفعه از جام پریدم ... آرتان بود ... بدشانسی بدتر از این؟ آخه آرتان چه ربطی داره به عرشیااااااااااااا؟ ای خدا حالا چه خاکی تو گورم کنم؟ مثل خرگوشی که افسون چشمای مار می شه خشک شده بودم سر جام نمی تونستم حتی فرار کنم ... یه دفعه عرشیا چرخید به سمت من و منو با دست به آرتان نشون داد. می خواستم داد بزنم:- نههههههههههه عرشیااااااااااااااااااا لال شووووووووووووهمه وجودم داشت از ترس می لرزید. حالا خوبه سیگار دستم نبود! یه دفع آرتان متوجه من شد. حالا هر دو تامون خشک شده بودیم سر جامون. عرشیا داشت تند تند با آرتان حرف می زد ولی قیافه آرتان لحظه به لحظه داشت ترسناک تر می شد. سر خودم داد زدم:- اوووووووووووووو چته؟ نمیری بابا! مگه چی کار کردی؟ لخت که تو بغل یه نفر دیگه مچتو نگرفته! بعدشم ... اگه اونجوریم می دیدت مهم نبود ... لباستم که لخت نیست ... قوی باش اگه ضعیف باشی این از بابات بدتر می شه. آرتان بی حوصله عرشیا رو زد کنار و اومد به سمت من. هر چی به خودم اعتماد به نفس داده بودم کشک بود. پاهام داشت می لرزید. وایساد جلوم .... زل زد توی چشمام ... آب دهنمو قورت دادم و برای آخرین بار توی دلم با خودم حرف زدم:- ببین ترسا! تو کار پنهانی یا خلافی نکردی! بهش گفتی داری می ری تولد دوستت دروغ هم نگفتی ... پس عادی باش اگه ببینه ترسیدی فکر می کنه کار خلافی کردی ...این جملات آخر یه کم بهم کمک کرد. لبخند زدم و گفتم:- اِ آرتان! تو اینجا چی کار داری؟ توام دوست عرشیایی؟! اگه می دونستم توام دوست عرشیایی صبر می کردم تا با هم بیایم ... چقدر خوشحال شدم اینجا دیدمت ...آرتان فقط نگام می کرد. هیچ حرفی نمی زد ... پشت سرش شبنم و بنفشه داشتن خودشونو می کشتن ... تازه دیده بودنش و بدتر از من داشتن سکته می کردن. ولی آخه ما که کار خلافی نکرده بودیم پس چرا می ترسیدیم؟!!! دوباره گفتم:- آرتان ... چرا هیچی نمی گی طوری شده؟؟!- بپوش بریم ...- کجا؟!!!! تازه مهمونی شروع شده وایسا کادومو بدم بعد می ریم.بازومو گرفت توی دستش ... دستم داشت میون انگشتاش له می شد ... نمی خواستم ضعف نشون بدم پس هیچی نگفتم ... فقط پوست لبمو جویدم دوباره گفت:- شکستن دستت برای من فقط نیاز به یه فشار کوچیک دیگه داره ... مجبورم نکن بشکنمش ... برو بپوش بریم ...آب دهنمو قورت دادم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی گفتم:- ببین آرتان کسی توی این جمع نمی دونه من متاهلم تو رو هم همینطور ... فقط بهراد می دونه که اونم معلوم نیست کجا ول کرده رفته ... اگه با هم بریم ....دیگه حرفمو ادامه ندادم چون فشار دستش بیشتر و نفس هم تو سینه من حبس شد. گفت:- می ری یا نه؟سرمو به نشانه مثبت تکان دادم و اونم دستمو ول کرد. با بغض رفتم توی اتاق تند تند پالتومو پوشیدم و روسریمو هم کشیدم روی سرم. بنفشه و شبنم پریدن توی اتاق رنگ جفتشون سفید شده بود. شبنم دستمو گرفت و با صدای آهسته ای گفت:- این اینجا چی کار می کنه؟!بنفشه هم با بغض گفت:- به خدا بهراد چیزی نگفته ... الان ازش پرسیدم ... قسم خورد که چیزی نگفته ... الانم داره با آرتان حرف می زنه بلکه بتونه آرومش کنه.دست جفتشونو گرفتم و گفتم:- نترسین چیزی نیست ... آرتان دوست صمیمی عرشیاست ...- ای داد بیداد!شبنم که داشت از زور ترس گریه اش می گرفت گفت:- بلایی سرت نیاره یه وقت ؟- نه بابا آدم این حرفا نیست فوقش دو تا داد می زنه ... ولی من که کار خلافی نکردم ...شبنم اشکش سرازیر شد و گفت:- تو یه قرم ندادی حتی ...از لحنش خنده ام گرفت اشکشو پاک کردم و گونه اشو بوسیدم و گفتم:- نترسین ... طوری نمی شه حالا هم بریم تا دادش در نیومده ...بنفشه گفت:- می خوای رژ سرختو پاک کنی؟! خطرناکه ها ...پوزخندی زدم و گفتم:- منو همینجوری دیده ... حالا اگه پاکش کنم فکر می کنه چه خبره ... همینجوری خوبه.به دنبال این حرف رفتم از اتاق بیرون ... آرتان و عرشیا و بهراد مشغول حرف زدن بودن ... رفتم نزدیکشون و رو به آرتان گفتم:- بریم ...داشتم از خجالت می مردم حالا عرشیا چه فکرایی پیش خودش می کرد. عرشیا با تعجب گفت:- ای بابا! من آخرم نفهمیدم اینجا چه خبره؟! از این آرتانم هر چی می پرسم جواب نمی ده ... ترسا خانوم شما بگین موضوع چیه؟ آخه کجا می رین؟ سرمو زیر انداختم و حرفی نزدم. آرتان دستمو گرفت و راه افتاد سمت در. همون موقع کیان تلو تلو خوران اومد تو ... شایان ه
برچسب ها: رمان قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) - دانلود ... , رمان ...... رمان ...... رمان - 26-رمان قرار نبود , 102- رمان قرار نبود - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان - Blogfa , رمان قرار نبود - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , شهر رمان | SHAHR ROMAN - رمان قرار نبود , رمان|رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه - رمان قرار نبود , دنیای رمان - رمان هیچکی مثل تو نبود aram-anid , رمان روزهای بارونی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/05 تاریخ
کد :69698

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک