تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قرار نبود 6


شایان و مانی و اتوسا و بنفشه و شبنم یه گوشه ایستاده بودن و ما رو نگاه می کردند. برای شایان و مانی دست تکون دادم و بلند گفتم:- سلام آقایون خوش تیپ ...هر دو جلو اومدن و مانی با شعف گفت:- خودتی زلزله؟!!!! چه کردی؟!!!!- می دونم قشنگ شدم ولی اینقدر ازم تعریف نکن الان آب می شم می رم توی زمینا ...- تو که کلا نصفت تو زمینه ...عصبی داد زدم:-من کجام کوتوله است؟!!!!مانی غش غش خندید و گفت:- زلزله ... منظورم از این که نصفت تو زمینه اینه که خیلی تخسی ... نفس راحتی کشیدم و گفتم:- هاااان! ترسیدما ...شایان که انگار اونم توسط شبنم دهن لق فهمیده بود این ازدواج صوریه به خودش اجازه داد ابراز وجود کنه و گفت:- نه بابا ترسا تو که ماشالله عین مانکنا هم قد بلندی هم خوش استیل ...اگه وقت دیگه ای بود چنان نگاش می کردم که حساب کار دستش بیاد ولی حالا جلو آرتان بدم نمی یومد یه کم تحویلش بگیرم. به خاطر همین گفتم:- وای مرسی شایان ... تو همیشه به من لطف داری ... خودتم فوق العاده شدی! شایان پسر جذابی بود ... قد بلند و خوش هیکل ... مردانه خندید گفت:- چشمات قشنگ می بینن ...رو به مانی گفتم:- نیمایی چطوره؟!مانی جا خورد. انتظار نداشت جلوی آرتان حرفی از نیما بزنم. با چشمش اشاره ای به آرتان کرد و سر سری گفت:- خوبه ... برین دیگه مهمونا منتظرن ... عاقد هم الان می یاد ...با لبخندی موذیانه از اونا فاصله گرفتیم. اخمای آرتان بد رقم توی هم فرو رفته بود. باید می ترسیدم ولی دیگه ازش ترسی نداشتم. چی کارم می تونست بکنه؟ فوقش دو تا داد می زد منم بلندتر جوابشو می دادم وخلاص! نزدیک ماشین که رسیدیم به دستور فیلمبردار در ماشین رو برای من باز کرد و من با کلی لفت دادن و ناز و ادا و کرشمه سوار شدم. بچه ها فکر می کردند دارم برای آرتان ناز می کنم و بلند بلند می خندیدند. خبر نداشتند دارم روی اعصاب آرتان دراز نشست می رم ... وقتی نشستم اینبار نوبت اون بود که درو محکم به هم بکوبه. خنده ام گرفت و بلند بلند خندیدم. از در دیگه سوار شد و غرید:- چیز خنده داری هم وجود داره؟!!!- آره خوب ... قیافه خشماگین شما ...لبخندی موذیانه زد و گفت:- قیافه ترس آگین شما هم شب خنده داره ... اونم چه خنده ای!دیگه نترسیدم چون می دونستم این حرفا رو می زنه تا من بترسم و اون بخنده بهم. اینم شده بود نقطه ضعف من دستش ... از اینرو با خونسردی گفتم:- از این عرضه ها هم نداری آخه ...چشماش گرد شد و با تعجب نگام کرد. باورش نمی شد اینجوری جوابشو داده باشم. بعد از چند لحظه سکوت در حالی که سرعتش رو بیشتر می کرد گفت:- خیلی شجاع شدی! فکر نمی کنی به ضررت باشه؟!- شجاعت هیچ وقت به ضرر کسی نبوده ... ولی این شجاعت نیست ... این ریز دیدن توئه ...بر خلاف بار قبل عصبی نشد. لبخندی گوشه لبشو کج کرد و گفت:- باشه خانوم از قدیم گفتن فلفل نبین چه ریزه ... - اینقدر واسه من کری نخون آرتان ... تو امشب بار آخریه که داری منو می بینی ... نمی خوام دیگه توی این مدتی که قراره کنار هم باشیم حتی چشمم بهت بیفته و نمی خوام بذارم رنگمو ببینی ...- وای نکن این کارو با من! نمی گی من تو رو یه روز نبینم از غصه دق می کنم می میرم؟!به دنبال این حرف قهقهه اش فضای ماشین را پر کرد. لجم گرفت و ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم. من دوست داشتم بیشتر عملی آرتان رو زجر بدم. کلامی اکثر اوقات جلوش کم می آوردم. بالاخره ماشین به در باغ رسید. رسیدن همان و شروع شدن برنامه های خاص همان. اول از همه جلوی ماشین عروس یه عده دختر و پسر با لباس محلی شروع کردن به لزگی رقصیدن. اومدم پایین و محو تماشای اونا شدم ... کیف کرده بودم و همه چی از یادم رفته بود ... یه پنج دقیقه ای اونا برامون محلی رقصیدن تا اینکه آهنگشون تموم شد. بعد از کنار رفتن اونا گاوی جلوی ماشین سر بریده شد و من با چندش از روی خونش رد شدم. آرتان هم به دستور فیلمبردار پشت سر من در حالی که دنباله پیراهنم را گرفته بود می یومد. وارد باغ که شدیم هفت تا دختر پسر کوچولو جلومون راه افتادن و روی یه قالیچه قرمز که تا جایگاه عروس و داماد پهن شد بود تند تند گلبرگهای گل مریم می ریختن و هل هله می کردن. خدای من! چقدر قشنگ بود ... آرتان واقعا سنگ تموم گذاشته بود. به خصوص که کنار قالیچه شمع های رنگی روشن شده بود و من کلا عاشق شمع بودمممم. اینقدر محو تماشای این برنامه ها شده بودم که نفهمیدم پنجه های آرتان کی توی دست من قفل شدن ... تازه وقتی فشاری به دستم وارد آورد و اشاره کرد باید بشینم متوجه دستش شدم و با تعجب نگاش کردم ... نمی دونم چرا یهو مهربون شده بود. در گوشم پچ پچ کرد:- اینم یکی از دستورای این فیلمبردار بداخلاقه است دیگه ...از لحنش خنده ام گرفت و نشستم کنارش .... تازه اون لحظه بود که عزیز با یه ظرف اسفند اومد بالای سرم و در حالی که های های گریه می کرد بغلم کرد. اینقدر هق هقش شدید بود که متوجه حرفاش نمی شدم. فقط محکم بغلش کردم و در گوشش گفتم:- عزیز تو رو خدا ... تو رو به ارواح خاک مامان گریه نکن منم گریه ام می گیره هاااااا عزیز بس کن جون ترسا ... همه چیزو به هم می زنماااا ... همه از دیدن این صحنه متاثر شده بودن و توی چشم همه اشک جمع شده بود. بالاخره عزیز تونست خودشو کنترل کنه و با بوسیدن پیشونیم از من جدا بشه. حق داشت اینقدر بیتابی کنه بعد از من خیلی تنها می شد. بعد از اون بابا پدرانه اول مرا در آغوش کشید و بعد از بوسیدن پیشانی ام گفت:- جای مامانت خیلی خالیه دخترم ... کاش بود و از دیدن تو توی لباس به این قشنگی غرق لذت می شد ... ایشالله خوشبخت بشی ته تغاری ...بابا اونقدر هم که فکر می کردم خبیث نبود. از شنیدن حرفاش از یادآوری نبود مامان ... از مهربونیه بابا ... بغض به گلوم چنگ انداخت ... چونه ام که شروع به لرزش کرد حس کردم دستم توی دست آرتان فشرده شد. فشارش خیلی خفیف بود و نمی دونستم که آیا واقعا این اتفاق افتاده یا من توهم زدم بابا منو ول کرد و رفت طرف آرتان. با هم دست دادن و بابا در گوشش چیزی پچ پچ کرد. فکر کنم سفارش منو می کرد. آرتان هم فقط سرش را تکان داد و اخم هایش بیشتر در هم شد. بعد از بابا نوبت نیلی جون و بابای آرتان بود اینقدر فشارم دادن و قربون صدقه ام رفتن که دیگه آب لمبو شدم بالاخره قربون صدقه ها و سلام و احوالپرسیا تموم شد و من آرتان تونستیم راحت بشینیم. عاقد هم اومد و شروع کردن به خوندن صیغه عقد ... نیلی جون و یکی از دخترای فامیل آرتان اینا یه حریر سفید رو گرفته بودن روی سرمون و آتوسا با نیش گشاده مشغول قند سابیدن شد ... عاقد تذکر داد که کسی دستاشو توی هم گره نکنه ... چه حرفا! اینا همه اش خرافاته ... ولی نمی دونم چرا بی اراده دستامو از هم باز کرد و دیگه تو هم نپیچوندمشون ... دستای آرتانم باز روی پاش بود ... ما که می دونستیم قراره یه روز همه چی تموم بشه پس چرا ما هم دستامون رو باز کرده بودیم؟!!! بعد از سه بار خودندن خطبه و هر بار جواب دادن آتوسا که عروس رفته برقصه و عروس رفته دور دور و چه می دونم از این مزخرفات بالاخره نوبت بله گفتن من رسید. قبل از اینکه فرصت کنم چشممو از روی آیه های سوره نور بردارم و بله رو بگم بنفشه بلند گفت:- عروس زیر لفظی می خواد .... خنده ام گرفت. قرآنو بستم و به آرتان نگاه کردم انتظار داشتم فراموش کرده باشه و الان ضایع بشه بعد همه براش دست بگیریم بهش بخندیم. ولی آرتان در کمال خونسردی دست توی جیب کتش کرد و جعبه ای ازش خارج کرد و به نرمی جعبه مخملی شیک رو توی دست من گذاشت. فقط نگاش کردم. باور نمی شد حتی به این چیزا هم فکر کرده باشه ... خداییش آرتان بعضی وقتا خیلی آقا می شد. جعبه رو توی دستم فشردم و در جواب عاقد که برای بار چهارم داشت می پرسید:- عروس خانوم وکیلم؟!گفتم:- با اجازه پدرم و روح مادرم ... بله!شاید اولین عروسی بودم که از روح مادرش هم اجازه می گرفت و همین باعث شد دوباره همه چهره ها غمگین بشه. ولی یه عده هم شروع به هل هلهه و دست زدن کردن که جو رو عوض کنن. داشتم به چشم و ابروهای بنفشه و شبنم که برام خط و نشون می کشیدن می خندیدم که یه دفتر گنده گذاشتن روی پام و گفتن امضا کن ... لا مصب هر چی امضا می کردم تموم هم نمی شد ... ولی بالاخره تموم شد و دفترو دادن به آرتان ... بنفشه و شبنم شیرجه زدن کنارم و در حالی که تند تند بوسم می کردن و تبریک می گفتن ازم خواستن که هدیه آرتانو باز کنم. خودمم کنجکاو بودم ... در جعبه رو که باز کردم یه گردنبد داخل جعبه بهم چشمک می زد. یه گردنبند ظریف از طلای سفید ... شبنم پلاکش را چنگ زد و گفت:- یه چیزی روش نوشته ...شبنم با هیجان گفت:- چی نوشته؟ نوشته دوستت دارم؟زدم پس کله اشو و گفتم:- هیشکی هم نه و آرتان!بنفشه یه کم پلاکو عقب جلو کرد تا موفق به خوندن شد و سپس با لب و لوچه ای آویزون گفت:- خاک تو گور بی احساسش کنم ...- چی نوشته؟!!- نوشته قرارمون یادت نره ...دندونامو روی هم فشردم ... لعنتی! حتی اینجا هم نیش خودشو زد ... آرتان که از امضاها فارغ شده بود رو به بنفشه گفت:- اگه لطف کنین اون زنجیرو بدین تا ببندم دور گردن ترسا ممنون می شم.اینقدر مودبانه درخواستشو مطرح کرد که بنفشه لال شد و زنجیرو گذاشت کف دستش. آرتان هم بدون حرف دستشو گذاشت دور کمر من و منو چرخوند می خواستم بزنم زیر دستش و بگم هدیه ات ارزونی خودت. ولی نه! این کار درست نبود. اونوقت فکر می کرد دل من پیشش گیره و شروع می کرد به آزار دادنم باید نشون می دادم که هیچی برام مهم نیست. قفل زنجیرو که توی گردنم بست سرشو جلو آورد و در گوشم گفت:- قرارمون یادت نره خانوم کوچولو ...خواستم جوابشو بدم که شبنم دستمو کشید و گفت:- پاشو ... پاشو باید برقصیم ...- چیو برقصیم؟ یه عالمه آدم وایسادن تو صف به من هدیه بدن ... بذار همه اشو جمع کنم بعد می یام می رقصم.- اه زود باش بابا ...با کنار رفتن شبنم سیل هدیه ها به سویم سرازیر شد. تبدیل شدم به یه تندیس از طلا ... بعد از گرفتن هدیه ها و دست کردن حلقه ها نوبت به خوردن عسل رسید. چقدر برای این عسل نقشه کشیده بودم ... نیلی جون با لبخند ظرف عسلو جلوی دست آرتان گرفت و گفت:- دهن خانومت شیرین کن مامان جان ...آرتان لبخندی به مادرش زد و انگشتشو با ژست خاصی داخل ظرف عسل کرد و آورد سمت دهن من. با یه حالت تبدار زل زدم توی چشماش ... و به نرمی مچ دستشو گرفتم و انگشتشو آروم کردم توی دهنم و به جای اینکه گاز بگیرم مک زدم ... چشمای آرتان دیدنی شده بود. حالا من داشتم می ترکیدم از خنده آرتان هم خشک شده بود سر جاش. یه ذره با همون حالت ناخوشی نگاش کردم که یه دفعه انگشتو کشید بیرون. عرق روی پیشونیش سر می خورد. حالا چقدر فحش می داد بهم توی دلش ... دلم می خواست برم یه جا از ته دل غش غش بخندم. نوبت من شد که عسل بذارم توی دهنش. انگشتمو تا بالا عسلی کردم و محکم چپوندم توی دهنش انتظار داشتم چنان گازی بهم بگیره که روح مامانمو رویت کنم ولی اینکارو نکرد و در عوض خیلی زود عسلارو قورت داد و انگشتمو تف کرد بیرون. بعد از اونم به بهونه اینکه دوستش داره صداش می کنه از جا پرید و در رفت. بنفشه و شبنم سریع جاشو گرفتن و شروع کردن به سوال کردن که چی شد آرتان یهو سرخ شد. با خنده براشون تعریف کردم و هر سه شروع کردیم هر هر خندیدن. با شروع یه آهنگ خیلی شادو قشنگ دست دوستامو گرفتم و سه تایی رفتیم وسط ... رقصیدن با لباس عروس خیلی سخت بود برام ولی بازم نمی تونستم از رقص بگذرم. رقاصی بودم واسه خودم! دور و برم خیلی شلوغ شده و همه داشتن توی یه حلقه دورم می رقصیدن. هر از گاهی هم یکی می یومد جلوم و دوتایی می رقصیدیم. بعد از تموم شدن آهنگ میون دست و سوت بچه ها رفتم نشستم. داشتم اطرافو دید می زدم که چشمم افتاد به نیما. تنها سر یه میز نشسته بود و با حالت مغمومی زل زده بود به من. دلم براش ریشششش شد. اگه با نیما ازدواج کرده بودم حداقل اینقدر دردسر نداشتم و حرص نمی خوردم. ولی دیگه کار از کار گذشته بود و من الان زن آرتان بودم.... زن آرتان!!!! آرتان الان شوهر من بود!!!! چه واژه های غریب و بیگانه ای. اصلا حس خوبی نداشتم نسبت به این کلمات. نگاه غمگین نیما آتیش به جونم می زد. با نگاه دنبال آرتان گشتم سر میز یه خونواده چهار نفری نشسته بود. یه خانوم و آقا بودن با دوتا دختر ... یکی از دخترها سن زیادی نداشت ولی اون یکی تقریبا بیست و سه چهار ساله می زد در حد مرگ هم خوشگل و لوند بود ... دختره خیلی پکر بود و آرتان داشت باهاش آروم آروم حرف می زد. حتی دست دختره توی دستای آرتان بود ... خون به صورتم دوید ... پسره ... خدایا منو بکش از دست این راحت بشم ... چرا برام مهم بود؟! خدایا منو نسبت به آرتان مثل سنگ کن بذار همه کاراش برام بی اهمیت باشه ... چرا الان باید از دیدنش کنار یه نفر دیگه احساس ضعف کنم؟ چرا باید ناراحت بشم؟ خدایا چرا دارم حسودی می کنم؟ از زور عصبانیت نفس نفس می زدم. آرتان یه لحظه نگاهش توی نگام گره خورد و نمی دونم چی توی نگام دید که پوزخندی زد و اون یکی دست دختره رو هم گرفت. سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت میز نیما ... من نباید کم می آوردم. نیما با دیدن من جا خورد و گفت:- اینجا اومدی واسه چی ترسا؟!نشستم کنارش و با مهربونی گفتم:- اومدم حال تو رو بپرسم نیمایی ...- برو ترسا ... برو یه وقت آرتان خوشش نمی یاد اذیتت می کنه ها - نگران نباش اون خودشم تو عشق و حالش غرقه ...سرشو زیر انداخت و گفت:- آره دیدمش بی لیاقتو ... اگه من جاش بودم ...- اگه تو جاش بودی چی می شد؟!زل زد توی چشمام و گفت:- یه لحظه هم از کنارت تکون نمی خوردم ترسا ... دوست داشتم همینجور توی بغلم بگیرمت و باهات برقصم ...یهو انگار فهمید چی گفته ... عصبی شد و گفت:- برو ترسا من حالم خوب نیست برو نذار گناه کنم تو دیگه از امشب شوهر داری ...- نیما من که بهت گفتم ...- درسته ... درسته همونم منو سر پا نگه داشته ولی بالاخره عقد شما اون بالاها ثبت شده الان نگاه کردن به تو فکرکردن به تو حرف زدن با تو گناهه ترسا ... من صبر می کنم تا روزی که ازش جدا شدی ... صبر میکنم برات خانومم .... حالا برو ... بروووووودیدم نیما داره عذاب می کشه. برای همینم از جا بلند شدم و دوباره راه افتادم طرف جایگاه عروس داماد وسط راه بودم که شایان پرید جلوم و گفت:- عروس خانوم ... حالا که داماد غرق خوشی های خودشه افتخار می دین یه دور با این حقیر برقصین؟!نگاهم کشیده شد سمت آرتان ... خدای من سر میز نبود ... نه آرتان و نه اون دختره ... شایان که نگاه سرگردانم رو دید گفت:- وسط پیست رقصه ...نگاه که کردم دیدم دختره رو گرفته توی بغلش و داره باهاش می رقصه ... چقدر عاشقانه ... چقدر نزدیک ... لعنتی!!!! آشغال .... شایان دستمو گرفت و گفت:- توام به من افتخار بده ...سری تکون دادم و باهاش رفتم وسط ... چرا وقتی آرتان همین شب اول هم حتی نمی تونه وفادار باشه من باشم؟! شایان منو چسبوند به خودش و دوتایی شروع به تکون خوردن کردیم. آهنگ ملایم بود و خیلی های دیگه هم داشتن دو نفره می رقصیدن ... ولی خیلی مسخره بود! عروس با یه پسر دیگه داماد با یه دختر دیگه! شده بودیم مایه مسخرگی مردم! شایان گفت:- شنبه می یای دفترم؟!- آره حتماً- هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام می دم ...- لطف می کنی ...در همون حین نگاهم افتاد به آرتان. یا باب الحوائج! چنان داشت نگام می کرد که سکته کردم. چراغا هم خاموش بود و جز برق نگاه عسلیش که خرمن خرمن می سوزاند چیزی مشخص نبود ... چش بود که مث سگ به من نگاه می کرد؟! عین سگی در کمین طعمه ... توی همون تاریکی یهو حس کردم دستم کشیده شد. اومدم جیغ بزنم که صدای آتوسا کنار گوشم بلند شد :- نترس خره منم ...- منو کجا می بری آتوسا؟! سکته کردم به خدا ...- بیا حرف نزن داشت به آرتان نزدیک می شد خواستم خودمو عقب بکشم که آتوسا دستمو محکم تر گرفت و تا رسید به آرتان دست آرتانو هم گرفت و از توی بغل اون دختره که حالا راحت تر می تونستم قیافه خوشگلشو ببینم کشید بیرون. آرتان هم با تعجب نگاه به آتوسا کرد و گفت:- اتفاقی افتاده آتوسا خانوم؟!آتوسا با عصبانیت گفت:- خجالت نمی کشین شما دو تا؟ الان یعنی باید با هم برقصین ...به دنبال این حرف منو شوت کرد توی بغل آرتان و اگه دست آرتان محکم دور شونه ام حلقه نشده بود پرت شده بودم کف زمین. آتوسا تند تند پیست رو خالی کرد و به ارکستر هم دستور یه آهنگ رو داد و خودش هم رفت کنار ... آرتان در گوشم غرید:- نیلی کم بود آتوسا هم اضافه شد!غر زدم:- می شه یه کم حلقه دستاتو شل کنی؟ دارم له می شم ...آرتان پوزخندی زد و منو محکم تر فشار داد که باعث شد ناله خفیف بکنم. توی همون لحظه نگاهم افتاد به بنفشه بی شرف و بهراد دوست آرتان! پس دوستاشم بودن! چطور راضی شده بود به اونا بگه؟ اینکه نمی خواست دوستاش بفهمن قضیه رو ... ای آب زیر کاه موذی! معلوم نیست چی رفته به دوستاش گفته. چند لحظه در سکوت گذشت تا اینکه آرتان با صدای خشنش در گوشم غرید:- خوش می گذشت انگار زیادی بهتون ... خواهرت عیشتو به هم زد ؟- به شما که بیشتر داشت خوش می گذشت ...- حداقل من به یه نفر راضیم ... از سر میز یکی پا نمی شم برم تو بغل یه نفر دیگه ...نکبت حواسش به همه کارای منم بوده! تاریکی رو بهونه کارم کرد و پاشنه کفشم رو گذاشتم روی پاش ... چشماشو از درد بست و گفت:- من موندم وقتی بلد نیستی چه اصراری داری برقصی؟ له کردی پامو ...- فدای یه تار موهام ...- از زبون کم نیاری ها ...- نه نگران نباش ...اینبار خنده اش گرفت و فشار دستش ملایم تر شد. حتی حرکت آروم دستش روی کمرم رو هم حس می کردم. صدای خواننده که بلند شد توی خلسه شیرینی فرو رفتم. به دور از هر کینه و انتقام و تلافی ... چه لحظه قشنگی بود واقعاً ... عاشق آهنگ آرامش بهنام صفوی بودم و اون لحظه این بهترین گزینه بود ... باید از آتوسا تشکر می کردم ... - چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیستمی دونم که توی قلبت به جز من جای هیشکی نیستچشات آرامشی داره که دورم می کنه از غمیه احساسی بهم میگه دارم عاشق می شم کم کمتو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم می دیتو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادیتو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی ...از بس تو خوبی می خوام باشی تو کل رویاهامتا جون می گیرم با تو باشی امید فرداهاماز بس تو خوب می خوام باشی تو کل رویاهام تا جون می گیرم با تو باشی امید فرداهامچشات آرامشی داره که پا بند نگانت می شمببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات می شمبمون و زندگیمو با نگاهت آسمانی کن بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کنتو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدیخودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم می دیتو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادیتو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادیاز بس تو خوبی می خوام باشی تو کل رویاهامتا جون می گیرم با تو باشی امید فرداهامچه آهنگ عاشقونه ای بود ... دلم نمی خواست آهنگ تموم بشه و من بتونم تا ابد توی آغوش آرتان بمونم ... احساس عجیبی داشتم. یه احساس آرامش خاص ... ولی بالاخره آهنگ تموم شد و ما مجبور شدیم دل از آغوش هم بکنیم. حس کردم آرتان هم حال منو داره چون قبل از اینکه ولم کنه فشارم داد به خودش و بعد رهام کرد. تا نگاش کردم چشماش برق می زد ... برای اولین بار بود که همچین برقی رو داشتم توی نگاش می خوندم. صدای دست و سوت کر کننده بود. صدای شبنم و بنفشه کنار گوشم بلند شد:- بابا دل بکن ... خوردین همو با نگاه ... حالا خوبه فقط رقصیدین با هم اگه کار دیگه بکنین که دیگه فکر کنم به نگاهاتون چسب قطره ای می زنین که دیگه جدا نشه از هم ...خندیدم و گفتم:- خفه شین بابا ...هر سه با هم نشستیم روی سه تا صندلی و بنفشه گفت:- خوب چطور بود؟ - چی؟- رقصیدن با آرتان خوش تیپ؟- خودت چی؟ رقصیدن با بهراد خوش تیپ چطور بود؟گونه های بنفشه رنگ گرفت و سرشو انداخت زیر. شبنم گفت:- چه خجالتیم می کشه! نبودی ببینی ترسا اون لحظه که بهراد بهش پیشنهاد داد چه جوری نیشش شل شد و دوید وسط ... بنفشه مشتی نثار شبنم کرد و گفت:- کوفت من کی ذوق کردم؟- من گفتم ذوق کردی؟! گفتم نیشت شل شد ... پس معلومه ذوقم کردی! من و شبنم می خندیدیم و بنفشه حرص می خورد. گفتم:- خوب حالا حرص نخور ... بگو ببینم چطور بود؟! چی می گفت؟!- زر می زد ...- یعنی چی؟ چه زری؟- شمارشو داد ...- اووووووو پس تمومه دیگه ...- اههههه گمشو ... نخیرم گفتم باید فکر کنم- فکر کردن نداره که جواب تو از الان معلومه ...- خیلی بی شرفین شما دو تا !هر سه خندیدم و بعد یهو بنفشه گفت:- ترسا به خدا این آرتان داره جرقه می زنه ...- یعنی چی؟!- من امشب اینو گذاشته بودم لای میکروسکوپ تا لایه های درونشو هم کاویدم ...- خب که چی؟!- اون لحظه که تو آرایشگاه دیدیمت و ریختیم سرت تو اصلا لحظه اول قیافه آرتانو دیدی؟! - نهههههه- ولی من خوب تو نخش بودم نمی دونی چه جوری ماتش برده رو صورتت ... بعدم از رو صورتت اومد روی سینه هات و اومد تا پایین ... استغفرالله ولی بد هیزیههههه حواستو امشب حسابی جمع کن ...- برو بابا توهم زدی! این اصلا حواسش به من نبود ...- تو ندیدی خرهههههه من دیدم- خب حالا که چی؟!- حلقه که کرد توی دستت یه جور عجیبی نگات کرد... اونوقتم که عسل گذاشتی دهنش داشت پس می افتاد ...... - بعدم پا شد رفت سر میز اون دختره ...- آمار اونو هم درآوردم ... دختر خاله اشه ... ولی رابطشونو نتونستم کشف کنم ...- مطمئن باش یه رابطه عاشقانه است ...- برو بابا! اگه رابطه عاشقانه بود که اون لحظه که تو رفتی نشستی سر میز نیما قیافه اش اینجوری نمی شد. دستای دختره رو ول کرد و یه لحظه خیز گرفت بیاد بپره روی سرت ... ولی خب نمی دونم چی شد که یهو پشیمون شد و نشست سر جاش ... بعدم فکر کنم از لج تو بود که دست دختره رو گرفت و بلندش کرد که برن وسط برقصن ... توام که قربونت برم نه گذاشتی نه برداشتی زرت با شایان پریدی وسط ... دیگه اون موقع من وحشت کردم از دیدن قیافه آرتان ... البته خودمم درگیر درخواست اون یکی شایان بودممممم حسابی ...خندیدم وگفتم:- اینایی که گفت همه اش توهمه من نمی خوام از هیچ حرکت آرتان برای خودم چیز خاصی تعبیر بکنم چون هدفم اصلا آرتان و داشتن اون نیست ... هدف من رفتن از ایرانه ... تمام!- از بس خری ...- لطف داری تو ...شایان بنفشه رو صدا کرد و اون هم با شادی از ما عذر خواهی کرد و رفت سمت شایان. من و شبنم نگاهی به هم کردیم و غش غش خندیدیم. خنده امان که ته کشید رو به شبنم گفتم:- راستی نگفتی کوه چه خبر؟! خوش گذشت؟!- نه اصلا ...- چرا؟!!!!- برعکس اون همه اصراری که کرد برای رفتنمون اونجا مثل سگ شده بود ... اصلا محل نمی ذاشت ... منم از اون بدتر ...- نشونه خوبیه ...- یعنی چی؟!- اون خواست تو بری تا با له کردن غرور تو غرور له شده خودشو ترمیم کنه دیگه خره ... چرا نمی فهمی؟- یعنی دلیلش فقط همین بود؟!- آره ... اگه تو جلوش کم می آوردی اون به هدفش می رسید و دوباره واسه تو طاقچه بالا می ذاشت کم که نیاوردی؟- نه بابا یه بارم نگاش نکردم ... تازه هی هم غر می زدم به مامانم که برگردیم من درس دارم. آخرم ما زودتر از همه برگشتیم. اون لحظه خداییش قیافه اردلان خیلی عجیب شده بود ... انگاز خیلی عصبی بود ...- دیگه آخرای عمرشه ...- ا خدا نکنه ...- غرورشو می گم بوزینههههه- عروس شدی هنوز بیشعوری- مگه لباس عروس رو با شعور می فروشن؟ پس این تقلبیه لابد چون چیزی روش نداشت ...دوتایی غش غش خندیدیم و با شرو
برچسب ها: رمان قرار نبود , رمان خانه - رمان قرار نبود(هماپور اصفهانی) , رمان های جالب و زیبا و خواندنی - رمان قرار نبود 6* , رمان قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) - دانلود ... , رمان قرار ما عشق نبود - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان - Blogfa , دنیای رمان - رمان قرار ما عشق نبودapple12 , دنیای رمان - رمان هیچکی مثل تو نبود aram-anid , تک سایت | دانلود رمان ایرانی و خارجی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/05 تاریخ
کد :69696

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا