تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قرار نبود 4


صبح با نوازش دست عزیز چشم باز کردم. داشتم از زور خواب می مردم. با ترشرویی گفتم:- ولم کن عزیز خوابم می یاد!- یعنی چی؟ پاشو ببینم! این شوهرت الان می یاد زشته ... زنگ زد گفت ده دقیقه دیگه اینجاست پاشو مادر آزمایشگاه شلوغ می شه ... شوهر! ای درد تو گور این شوهر! خدایا غلط کردم به خدا! منو چه به این غلطا؟! خواستم لحاف را بکشم روی سرم که عزیز لحافو کشید و گفت:- پاشو ... پاشو زودباش یه دستی تو سر و روت بکش زشته! پسره پشیمون می شه از دم در برمی گرده! - عزیز ولم کن ... اصلا مگه ساعت چنده؟!- ساعت شیش و نیمه ...جیغ زدم:- شیش و نیم؟!!!! بی حرف سرمو لای بالش فرو کردم و دوباره چشمامو بستم. عزیز با غرغر دستمو کشید و نشوندم روی تخت همونجور نشسته چشمامو بسته بوم و اصرار داشتم بازم بخوابم. آخه آرتان آدم بود که به خاطرش از خوابم بزنم؟! ولی عزیز دست بردار نبود منو به زور از روی تخت بلند کرد و منم مجبور شدم بالاخره چشمامو باز کنم. اولین جمله ای که زیر لبی گفتم این بود:- تف تو قبر بابای بابات آرتان! خوبه عزیز نشنید وگرنه پدرمو در می آورد. رفتم توی دستشویی و تند تند دست و صورتمو شستم. نمی خواستم دست آرتان آتو بدم. صورتم خیلی پف داشت چند مشت آب سرد پاشیدم توی صورتم و اومدم و بیرون. عزیز رفته بود پایین رفتم سر کمد و مانتوی سورمه ایمو با جین آبی و شال آبی و مشکی و کیف و کفش مشکیمو در آوردم. تند تند همه رو پوشیدم و با اون کفشای پاشنه بلند تلق تلق کنون رفتم پایین. عزیز دم پله ها وایساده بود انگاز داشت می یومد بالا ولی وقتی منو دید پشیمون شد. تا رسیدم پایین گفت:- بدو مادر دم دره ... - وا رسید؟!- آره بدو معطلش نکن ...- عزیز من هنوز صبحونه نخوردم ...- باید ناشتا باشی دختر! یعنی می خوای آزمایش بدی ...می خواستم هر طور شده آرتانو معطل کنم. عزیز گفت:- می گما مادر این پسره مگه شماره خودتو نداره؟ هی زنگ می زنه خونه!- نه هنوز بهش ندادم!- وا زشته دختر شاید اون حیا داره روش نمی شه بپرسه تو خودت بهش بگو.- دیگه چی عزیز؟! مگه من آش نذریم؟ باید برای گرفتن شماره من کلی منت بکشه!- وای خدا مرگم بده! این که دیگه پسر تو خیابون نیست شوهرته دختر! تو باید ناز اونو بکشی از این به بعد نه اون!- ای الهی قربون افکار عهد بوقیت بشم من عزیز جونم! بغلش کردم و تند تند شروع کردم به بوسیدنش. منو از خودش جدا کرد و گفت:- بیا برو نم یخواد منو ماچ کنی این پسره خیلی وقته منتظره ..- ای وای! من یادم رفته دفترچه بیمه مو بردارم ... می رم بالا برش دارم.عزیز چپ چپ نگام کرد و من با لبخندی موذیانه رفتم بالا توی اتاقم نشستم لب تخت و وقت گرفتم. پنج دقیقه اش شده بود اومده بودم بالا که جیغ عزیز در اومد:- ترسا زیر پای این بنده خدا علف سبز شد ...خندیدم ولی از جام تکون نخوردم. ده دقیقه که شد صدای بالا اومدن عزیزو همراه با غرغرهاش شنیدم. سریع از جا بلند شدم و چیزای توی کشومو ریختم وسط اتاق خودمم نشستم وسطش. تا عزیز در اتاقو باز کرد قیافه ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:- نیست عزیز ... دفترچه ام نیست!- به درک که نیست! پاشو ببینم بیست دقیقه است این پسره دم دره! زشته دختر! برو آزاد برو پولشو که داری نم یخواد با بیمه بری ...خنده ام گرفته بود. گفتم:- خیلی خب باشه پس برم یه آب بزنم به صورتمو برم. پنج دقیقه هم توی دستشویی معطل کردم که دیگه عزیز داشت اشکش در می اومد. وقتی اومدم بیرون دوباره عزیزو بوسیدم و خرامان خرامان از در رفتم بیرون. همین که در خونه رو باز کردم چشمم به فراری سرخ رنگ آرتان افتاد که جلوی در خونه می درخشید. هنوز پامو زا در بیرون نذاشته بودم که آرتان پاشو گذاشت روی گاز و رفت! ای داد بیداد! کجا رفت؟! ای خدا حالا جواب عزیزو چی بدم؟ پسره بیشعور ... حتما منو دیده ... مطمئنم منو دید بعد رفت می خواست مثل من اذیت کنه. خیلی عوضی هستی آرتان. نمی خواستم دوباره برگردم توی خونه. عزیز کلی دعوام می کرد. همونجور پیاده راه افتادم سمت کوچه. کفشم اذیتم می کردم. پاشنه اش دوازده سانتی بود و مناسب پیاده روی نبود. وقتایی که می دونستم قراره با ماشین جایی برم اصولا پاشنه های بالای ده رو انتخاب می کردم. قدم بلند بود ولی نمی دونم چرا اینقدر به کفش پاشنه بلند علاقه داشتم. خدا رو شکر قد آرتان هم حسابی بلند بود و من ازش بالا نمی زدم. وگرنه مجوبر بودم برا حفظ آبرو کفش اسپرت بپوشم. سلانه سلانه داشتم می رفتم سر کوچه که گوشیم زنگ زد. از توی کیفم که درش آوردم عکس نیما رو دیدم! جواب اینو چی می دادم؟! از بعد از جواب ردی که شنید دیگه خبری ازش نداشتم. نمی شد جواب ندم. گوشیو گذاشتم در گوشم و گفتم:- بله ...صدای گرفته اش خنجر کشید روی قلبم:- سلام عروس خانوم ...اینقدر صداش بغض داشت و ناراحت بود که منم بغض کردم. گفتم:- سلام نیما ...- مبارکت باشه عروس خانوم ...- هنوز که ...- هیچی نگو ترسا ... هیچی نگو عزیزم! زنگ زدم باهات حرف بزنم. هنوز ما کسی نشدی. هنوز ترسای منی!- نیما!- جانم عزیز دلم؟ جانم که تو اینجوری منو صدا می کنی! عشق من ... ترسای من ...حالش خوب نبود مشخص بود داره هذیون می گه. گفتم:- نیما حالت خوب نیست؟!- خوبم عزیزم خوب خوبم! صدای تو رو که می شنوم مگه می شه بد باشم؟ - نیما من متاسفم ...- متاسف برای چی؟ من باید متاسف باشم که اونقدر خوب نبودم تا تو انتخابم کنی ...داشتم وسوسه می شدم همه چیو برای نیما بگم. نیما گناه داشت ... رازدار خوبی بود مطئنم ... شاید اینجوری کمتر عذاب می کشید. قبل از اینکه من حرفی بزنم گفت:- دوستت داری ترسای من؟ اونقدر دوستت داره که خیالم راحت باشه خوشبختت می کنه؟ ترسا اگه بهت بگه بالای چشمت ابروئه زنده اش نمی ذارم ... ترسا اگه بهت بی احترامی کنه نابودش می کنم عشق من ... تو عشق منی تو فرشته ای! تو لایق بهترینهایی می تونه برات بهترین ها رو فراهم کنه؟! دوسش داری ترسا؟! اشکم در اومد. میون هق هق گفتم:- نیما تو هیچی نمی دونی ...- چیو نمی دونم عزیزم؟ اذیتت کرده؟ آره ترسا ؟ آره؟صدای نیما داشت اوج می گرفت همینطور که گریه منم داشت بیشتر می شد. فهمید دارم گریه می کنم که نعره اش به آسمون بلند شد:- داری گریه می کنی؟!!! آره ... لعنتی ... لعنت به من که بهت زنگ زدم ... ترسا از چی ناراحتی؟ چی تونسته اشک بشونه تو چشمای نازت؟ عزیز دلم حرف بزن با نیمات ... بگو چی توی اون دل کوچولوت ناراحتت کرده ...زبون باز کردم و گفتم. همه چیزو گفتم. نیما خیلی خوب بود. خوب تر از اون چیزی که تو ذهن بگنجه. نیما ساکت همه چیزو گوش کرد ... اون گوش کرد و من همه چیزو گفتم. تا حرفام تموم شد رسیده بودم سر کوچه. بی هدفه چرخیدم به سمت فلکه ... صدای مانی هم بلند شد:- ترسا ....- بله؟- آخه دختره دیوونه این چه کاریه؟ می زنم از دست تو خودمو می کشما! تو که می خواستی بری خوب با هم می رفتیم. نم یخوای ازدواج کنی خوب به من می گفتی مگه من تورو زوری می خوام. این کاری که می خوای با یه پسر غریبه بکنی با هم می کردیم.فیر فیر کردم و گفتم:- نمی شد مانی اینجوری من اینقدر به تو مدیون می شدم که ...- حرف از دین نزن! در اونصورتم من باز به تو مدیون می شدم که بهم اجازه می دی کنارت باشم! ترسا این ماجراها رو به هم بزن ... من خودم نوکرتم هستم.- ببین نیما الان دگه خیلی دیره این پسره رو قول من حساب کرده ...صدای فریادش بلند شد:- آخه دختره خیره سر! تو رو چه حسابی به این یارو اعتماد می کنی؟ اگه زد بلایی سرت آورد چی؟ ترسا تو خوشگلی تو لوندی تو دلبری کی می تونه از تو بگذره ...به اینجا که رسید ساکت شد. من عین این بیشعورا خوشحال شده بودم چون تاحالا کسی این چیزا رو بهم نگفته بود. بعد از چند لحظه گفت:- ببخشید ... عصبی شدم!- نه مهم نیست ...- تمومش کنی ترسا خانومی تمومش کن این کابوسو ...- دیگه نمی شه به هزار دلیل ...- لعنتی! حداقل چندتاشو بگو تا بتونم خودمو راضی کنم.- اول اینکه بابا بهم گفت اگه گفتی آره دیگه تمومه ....- بابات با من ....- دوم اینکه من با این پسره یه قرارداد نا نوشته دارم ... من قول دادم در اضای کمکی که به من می کنه بهش کمک کنم.- گور بابای پسره تو دیگه به کمک اون نیازی نداری پس لازم نیست براش کاری بکنی ...- سوم اینکه نیما من و تو اگه یه روز خبر جداییمون به گوش بقیه برسه ممکنه همه چی خراب بشه. حتی ممکنه رابطه آتوسا و مانی هم خراب بشه. مامان بابات با آتوسا بد بشن. این قضیه روی زندگی اون خیلی تاثیر می ذاره.- اونم با من ...- بس کن نیما! تو داری با احساست تصمیم می گیری ...- تو انگار تصمیمتو گرفتی ..- آره من با آرتان می مونم.چند لحظه ای سکوت کرد. سپس صداش بلند شد:- خیلی خب دلمو راضی می کنم چون می دونم این ازدواج واقعی نیست. وقتی هم که ازش جدا شدی من میام اونجا پیشت ... نترس مزاحمت برات ایجار نمی کنم فقط می خوام مواظبت باشم. در طول زندگی با این پسره هم هر وقت حس کردی مشکلی داری به من بگو ... هر موقع .... ترسا می فهمی که؟- آره ... باشه ممنونم از حمایتت ...- خیلی می خوامت خانومی ...- نیما!!!!- باشه من دیگه حرفی نمی زنم. مواظب خودت باش عزیزم.- تو ام همینطور - به امید دیدارت ...- خداحافظ.بعد از قطع کردن گوشی نفس راحتی کشیدم. تونسته بودم نیما رو کمی آروم کنم. به فلکه که رسیدم کنار خیابون ایستادم. نمی دونستم کجا برم. دو تا ماشین مدل بالا پیش پام ایستادن. با شیطنت داشتم راننده ها رو برنداز می کردم. یکیشون که از این جوجه تیغی های خفن بود گفت:- بیا بالا راضیت می کنم!حرصم گرفته بود کاش می شد با ناخن بلندم چشمشو بکشم بیرون. داشتم تو ذهنم فکر می کردم کجا برم که یهو صدای بوق بلند و کشداری بلند شد. دو متر پریدم بالا و سرمو بالا آوردم تا ببین کدوم الاغیه! ماشین آرتان درست پشت ماشینای مزاحما ایستاده بود دستشو گذاشته بود روی بوق و قصد برداشتن هم نداشت. راننده هه خواست پیاده بشه و بره سراغ آرتان که وحشت کردم و سریع پریدم توی ماشین آرتان و درو بستم. آرتان هم با سرعت برق راه افتاد. سرعتش خیلی بالا بود ولی من عشق سرعت بودم و اصلا نمی ترسیدم. چنان ویراژ می کشید بین ماشینا که هر آن امکان داشت ناکار بشیم. خونشردانه چشمامو بستم و سرمو به پشت صندلی تکیه دادم. ترجیح می دادم حرفی نزنم. با توقف ماشین کنار خیابون چشم باز کردم. آرتان صاف رو به من نشسته بود و با چشمان خونبارش به من خیره شده بود. تا دید نگاهش می کنم گفت: - اونجا چه غلطی می کردی؟- همون غلطی که تو می کردی ...- حرف دهنتو بفهم ترسا!- وقتی تو فهمیدی منم می فهمم ...آرتان چند لحظه در حالی که پوست لبشو می جوید نگام کرد سپس سرشو گذاشت روی فرمون ماشین و زمزمه وار گفت:- ای خدا! کی این قضیه تموم می شه من راحت بشم؟!بی توجه به حرفش گفتم:- تو امروز صبح مثلا با من قرار داشتی.از همانجایی که بود گفت:- یکی باید اینو به خودت یادآوری کنه. - خب من داشتم حاضر می شدم.- من از ده دقیقه قبلش زنگ زده بودم ... نیم ساعت هم دم خونه منو کاشتی تو که آرایش نمی کنی مگه حاضر شدنت چقدر طول می کشید؟ صبحونه هم که قرار نبود بخوری ...تو دلم کارخونه قند و پولکی سازی راه افتاد. سعی کردم نخندم و گفتم:- داشتم دنبال دفترچه بیمه م می گشتم. - یعنی اینقدر مهم بود ...- بیشتر از اینقدر ...نفس عمیقی کشید و گفت:- مگه نیومدی بیرون دیدی من نیستم پس کجا ره افتاده بودی بری؟- بگردم ... باید برای اونم از ششما اجازه بگیرم؟ انگار یادت رفته ...پرید وسط حرفم و گفت:- نه نباید از من اجازه بگیری ولی احمق جون می دونی اونجا که وایسادی کجا بود؟ دیدی چه جوری داشتن اذیتت می کردن؟ به من ربطی نداره اصلا کاش می بردنت تا برات درس عبرت می شد اونجا جای وایسادن نیست .... - آب دهنمو قورت دادم و گفتم:- اصلا مگه تو نرفته بودی پس چرا برگشتی؟دوباره ماشین رو راه انذلخا و گفت:- زنگ زدم خونه تون ... عزیز خانوم بهم گفت که اومدی بیرون منم برگشتم.ارواح عمه ات که تو منو ندیدی اومدم برون. مطمئنم کلی هم منو تعقیب کردی. آرتان گفت:- البته برای این برگشتم که زودتر این مسخره بازیا تموم بشه بره پی کارش ... وگرنه حقت بود امروز علاف بشی حسابی ....زدم زیر خنده و با تمسخر گفتم:- فعلا که شما کلی علاف شدی!آرتان با خشم گفت:- آره الان مثل اینکه دوره شماست ... ولی نوبت منم می شه خانوم ...با پوزخند گفتم:- حالا کجا می ری با این عجله؟!- قبرستون ...- سر قبرت؟!از حرف من جا خورد و بعد از لحظه ای سکوت گفت:- من موندم تو کار خدا! آقای رادمهر به اون با شخصیتی ... آتوسا به اون خانومی ... عزیز به اون نازنینی ... تو چی شدی یهو این وسط! من چه گناهی کردم به درگاه خدا که که گیر تو افتادم ...- اینقدر عز و جز نکن ... آش کشک خالته - ماشینو جلوی آزمایشگاه پارک کرد و گفت:- ترسا یه ذره بهت رو دادم پرو شدی ... کاری نکن که باهات عین یه تیکه سنگ رفتار کنم ... بد می بینی ...- وای وای ترسیدم!- برو پایین حرف زیادی نزن ...بی حرف در ماشینو باز کردم و رفتم پایین بعد هم در را کوبیدم به هم. آرتان هم کنارم آمد و گفتک- از دست من عصبی می شی چرا سر ماشین خالی می کنی؟! اون از اوندفه که خسارت میلیونی گذاشتی روی دستم اینم از الان که درو زدی شکستی! - دوست دارم ...- تو یه بچه بی تربیت زبون نفهمی ...- توام یه آدم بزرگ قلدر عقل کلی!با هم وارد آزمایشگاه شدیم و نوبت گرفتم. اینقدر شلوغ بود که دو ساعتی طول می کشید تا نوبت ما بشه. آرتان بدون حرف روی نیمکتی نشست و تکیه داد به دیوار چشماشم بست. معلوم بود خوابش می یاد. چند تا از پرستارا چشمشون آرتانو گرفته بود و حسابی داشتن دیدش می زدن. نمی دونم چرا حرصم گرفت دلم می خواست یه کاری کنم که بفهمن آرتان مال منه. رفتم کنار آرتان نشستم. هیچ عکس العملی نشون نداد. نفس عمیقی کشیدم چشمامو بستم و سرمو به نرمی گذاشتم سر شونه اش. یه دفعه تکون خورد. معلوم بود حسابی جا خورده. ولی من اصلا تکون نخوردم به روی خودم هم نیاوردم. این کارو کردم فقط برای اینکه اون پرستارا ماستاشونو کیسه کنن ... نیم ساعتی گذشت و من همونجور اونجا خودمو به خواب زده بودم دیگه کم کم داشت خوابم می برد که صدای گوشی آرتان بلند شد. آرتان خیلی سریع گوشیشو از جیب کتش درآورد و اول صداشو قطع کرد بعد به آهستگی جواب دادم:- جانم مامان؟!- بله خوبیم ... - ترسا کنارم خوابه نمی تونم بلند حرف بزنم ...ای خدا! آرتان جدی جدی داشت به خاطر من اینکارو می کرد ا برای نقش بازی کردن جلوی مامانش بود؟ دوباره گفت:- یه کم دیر رسیدیم ... نوبتمون نشده هنوز ...- بله چشم ... هم آینه شمعدون هم حلقه ...- قربونت برم ... خداحافظ.اه چه مامان ذلیلی بود این آرتان! ندیده بودم تا حالا جلوی کسی اینقدر متانت داشته باشه و با آرامش حرف بزنه. همیشه به همه از بالا نگاه می کرد. دوباره داشتم تو اوج خواب می رفتم که صدا پلنگ صورتی بلند شد. جدیدا! آهنگ گوشیمو عوض کرده بودم. سریع سرمو از روی شونه آرتان برداشتم و گوشیمو از تو کیفم در آوردم. آرتان با پوزخند گفت:- آهنگ گوشیتم عین خودته! عوض کن اینو ... آبرو واسه آدم نمی ذاری جایی ...پشت چشمی نازک کردم و با ناز جواب دادم:- جاااااانم؟!صدای بنفشه توی گوشی پیچید:- از بنفشه به عروس خرچسونه ها .... کیششششششششششششششششش- درد! مث آدم نمی تونی حرف بزنی؟ کر شدم.- چه خبرا؟ دوماد کجاست؟!- سلام عرض شد من خوبم شما خوبی؟- ایشششش ... من با حال تو چی کار دارم؟ دوماد کجاست؟!- تو حجله ...- ای خاک بر سرت کنم. ... تو گلوت بمونه اگه تنها خوری کنی. - پ ن پ یه تعارف بکنم به تو که دیگه چیزی برای من باقی نمی ذاری.غش غش خندید و گفت:- خوش اتهای خبیث! کجا هستی حالا؟!- آزمایشگاه ...- ایشالله بگن بچه تون منگول میشه ...- اشکال نداره تازه شبیه تو می شه ...- نکبتتتتتتتتتتت- کاری نداری بری بمیری؟- جلوی آقای خوش تیپیان درست صحبت کن ...- اتفاقا رادارا به کاره ...- جدی داره گوش می ده؟- آره -خب خنگه یه جوری حرف بزن فک کنه داری با پسر حرف می زنی حرصش در بیاد- عمرا اگه مهم باشه.- خب اینکارو بکن تا بفهمی مهمه یا نه ...- برو بابا حال داریا ... همون بهتر که مهم نباشه. - لیاقت نداری تورو باید اصغر بنا بگیره ... غش غش خندیدم و گفتم:- گمشو ... بای ...- از قول من ماچش کن ....گوشیو گذاشتم و خندیدم. آرتان سرفه ای کرد و گفت:- جک برات تعریف می کرد؟فوضول! چپ چپ نگاش کردم و جواب ندادم. خوبه خودش می گفت به کار هم کار نداشته باشیم. وقتی دید جواب نمی دم دیگه حرفی نزد. گوشیش چند بار زنگ زد که مدام می گفت:- امروز نمی تونم بیام مطب ... بهشون بگو فردا بیان ... دستم بنده ... براش یه تک دوز کتامین تزریق کن الان دیگه وقتشه ... میثم حواست باشه فقط یه تک دوز باشه ها!پدا بود سرش خیلی شلوغه. بالاخره نوبتمون شد و رفتیم تو... خانم دکتر با دیدن من با لبخند گفت:- مبارک باشه خانوم خانوما ...انتظار نداشتم اینقدر مهربون باشه و با نیش باز شده گفتم:- میسی ...- آستینتو بزن بالا عزیزم ...با تعجب گفتم:- برای چی؟!اون بیشتر از من تعجب کرد و گفت:- یم خوام ازت خون بگیرم دیگه ...- نههههههههههههه ... آمپول؟!!!!خانوم دکتر خنده اش گرفت و گفت:- پس فکر کردی چی کارت می خوام بکنم؟- نمی شه به من از اون قوطی ها که توش کار بد می کنن یا اون شیشه ها بدین؟!غش غش خندید و گفت:- اونا مال آزمایش اعتیاد و انگله! از اونا هم ازت می گیرم فعلا آستینتو بزن بالا ...- نه ... نه من محاله آمپول بزنم.- چند سالته مگه خانوم کوچولو که از آمپول می ترسی؟!داد زدم:- هر چند سال! من آمپول ن می ز ن م!!!خانم دکتر رو به پرستاری که اونجا وایساده بود اشاره ای کرد و پرستاره اومد سمت من. سریع خواستم از زیر دیتش در برم که گرفتم. جیغ زدم:- ولم کن بیشعووووووووووووووور! به من دست نزن! چند تا پرستار پریدن تو. خانم دکتر سرنگی دستش گرفت و اومد سمت من. جیغ زدم:- نهههههههههههههه آرتاااااااااااااااااااااا اااااان.اصلا نمی دونم چرا تو اون لحظه آرتانو صدا کردم. آرتان در حالی که آستینشو زده بود بالا و یه تیکه پنبه هم روی دستش نگه داشته بود پرید تو. با دیدن من در حالی که شالم از سرم افتاده بود و موهام پریشون شده بود و رنگ به رو نداشتم ترسید. اومد جلو و رو به دکتر پرسید:- چه خبره اینجا؟!دکتر با ترشرویی گفت:- خانوم شماست؟!آرتان هم با جدیت و اخم گفت:- بله چی کارش کردین که اینجوری شده؟!از حمایت آرتانم بغضم ترکید و به هق هق افتادم. از بچگی از آمپول وحشت داشتم. آرتان سریع اومد کنارم. دستمو با خشونت از دست پرستار کشید بیرون و چنان به پرستاره نگاه کرد که به جاش من ترسیدم سپس رو به من پرسید:- چی شده؟ چرا گریه می کنی؟! - آرتا...ن ... - بگو ترسا جون به لبم کردی ...قبل از من دکتر گفت:- پسر جون فکر نمی کنی از وقت عروس بازیت گذشته باشه؟ این خانوم تو یه بچه به تمام معناست! از آمپول می ترسه و اینجا رو گذاشته روی سرش. تا حالا موردی مثل این نداشتم ...آرتان با ملایمت شالم را کشید روی سرم و موهامو مرتب کرد در همان حالت پرسید:- آره؟!- اوهوم ... آرتان من آمپول نمی زنم ... خم شدم در گوشش گفتم:- بهشون بگو از من فقط آزمایش پی پی بگیرن ...آرتان با صدای بلند خندید و در گوشم آروم گفت:- بذار من ازت خون بگیرم ... قول می دم هیچی نفهمی ...دوباره بغش کردم و گفتم:- تو رو خدا نه ...دستمو فشار داد و گفت:- ترسا ... اگه دردت گرفت بزن تو گوشمتا حالا آرتانو اونجور ندیده بودم. نا خوردآگاه همه چی یادم رفت ترس از دلم رفت و سرمو تکون دادم. بهش اعتماد داشتم. آرتان از جا بلند شد و رو به خانم دکت گفت:- من خودم ازش خون می گیرم فقط یه سرنگ به من بدین ...دکتر که حسابی تعجب کرده بود سرنگی که توی دستش بود رو داد دست آرتان و عقب وایساد. آرتان سرنگو از داخل جلد پلاستیکی اش بیرون کشید و اومد زانو زد کنارم. آستین مانتومو به نرمی بالا زد و یه بند چسبی محکم بست به دستم. دوباره داشتم می ترسیدم حتی بدنم داشت می لرزید. آرتان انگشتان دستش رو به نرمی توی دستم قفل کرد و به دست دگه اول چند تا ضربه کوچیک زد روی دستم. با ترس داشتم به دستی که سرنگ توش بود نگاه م کرد که چونمو چرخوند سمت خودشو و گفت:- اینجا رو نگاه نکن ... منو ببین!آب دهنمو قورت دادم و زل زدم به چشمای خمار عسلیش ... دستم سوخت. چونه ام لرزید ... آرتان انگشتامو محکم تر فشار داد اشک توی چشمام پر شد دلم می خواست جیغ بزنم که سوزش قطع شد و آرتان نگاشو ازم گرفت. پنبه ای گذاشت روی دستم و گفت:- اینو محکم نگه دار ...بی حرف به کاری که گفته بود عمل کردم آرتان سرنگ رو به خانم دکتر تحویل داد و تشکر کرد. سپس زییر بازوی منو گرفت و از جا بلندم کرد. سرم داشت گیج می رفت. چون پوستم علی حده سفید بود مبتا به کم خونی هم بودم و یه کم خون که ازم می رفت حالم خیلی بد می شد درست مثل الان که داشتم می مردم. آرتان انگار پی به حالم برده بود که من نشوند روی نیمکتی و بی حرف رفت. لحظاتی بعد با شیرموزی پر از مغز گردو و بادوم و پشته برگشت و اونو گرفت جلوی دهنم. حتی قدرت نداشتم لیوانو از دستش بگیرم. دستم به شدت لرزش داشت و بدنم یخ کرده بود. آرتان جرعه جرعه شیر موز رو توی دهنم ریخت و وادارم کرد تا تهشو بخورم. منم چون هم ضعف کرده بودم هم صبحونه نخورده بودم همه اشو با میل خوردم وقتی تموم شد کمی حالم بهتر شد. سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم. آرتان گفت:- بهتری؟فقط سر تکون دادم. گفت:- زبون درازتو گربه خورده؟! تا چند دقیقه پیش آزمایشگاهو گذاشته بودی روی سرت که ...چشمامو باز کردم. زبونمو براش در آوردم و گفتم:- نخیر هنوزم دارمش ... پاش بیفته ازش استفاده مفید می کنم.خندید و گفت:- پاشو بریم اگه بهتری ...- کجا بریم؟- بریم آزمایش پی پی بدیم ...به دنبال این حرف غش غش خندید. خودمم خنده ام گرفت و از جا بلند شدم. بعد از اینکه آزمایش ها تموم شد یکی از پرستارها برگه ای بهم داد و گفت:- ساعت دو باید برین توی سالن شماره 3 با تعجب گفتم:- برای چی؟قبل از اینکه اون حرفی بزنه آرتان دستمو کشید و گفت:- بیا بریم تا من بهت بگم ...دنبالش رفتم و منتظر شدم تا حرف بزنه. ولی بدون حرف داشت به سمت ماشینش می رفت. گفتم:- آرتان ساعت یه ربع بع دوئه ... باید بریم تو اون سالنه ...- عزیزم اون سالن به کار من و تو نمی یاد ...- چرا مگه چیه؟!چند لحظه چپ چپ نگام کرد و سپس گفت:- نمی دونی؟!- نه به خدا!- خدا داند! اون سالن برای آموزش روابط جنسیه ... فهمیدی حالا؟قبل از اینکه ذهنم بهم دستور بده خجالت بکشم گفتم:- ااا پس چرا نرفتیم؟!بعد یهو فهمیدم چی گفتم و از خجالت رنگ لبو شدم. آرتان هم یواشکی داشت می خندید بهم. خاک بر سرم حالا می گفت چه دختریه! آخه دختر لال می شدی اگه جلوی اون زبونتو می گرفتی؟ آرتان برای اینکه بیشتر خجالت بکشم و بیشتر تفریح بکنه گفت:- من نیازی به این آموزشا ندارم خودم ختم همه اشم ... ولی تو اگه دوست داری برو ...سرخ تر شدم و بی حرف سریع نشستم توی ماشین. پسره بی تربیت! آرتان هم با خنده سوار شد و راه افتاد. کمی از راه رو که رفت گفت:- گشنه ات نیست؟!- چرا ... - چی می خوری؟- پیتزا ...- فست فود نمی شه. باید یه چیزی بخوری که مقوی باشه ...- پیتزا ...- زبون آدمیزاد حالیت نمی شه؟!- مگه تو آدمی؟! فقط نگام کرد. منم پشت چشمی نازک کردم و حرفی نزدم. بعد از چند دقیقه جلوی رستوران شیکی ایستاد و دستور داد پیاده بشم. چازه ای نبود خیلی گشنه بودم. رفتم پایین و زودتر از آرتان وارد رستوران شدم و سر مز نشستم. آرتان ه
برچسب ها: رمان قرار نبود - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) - دانلود ... , رمان قرار نبود(1 تا 13) (حتما بخوانید طنزه) - Page 4 | فلش خور ... , 102- رمان قرار نبود - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان - Blogfa , رمان|رمان های عاشقانه و داستان های کوتاه - رمان قرار نبود , دانلود رمان ایرانی و عاشقانه قرار نبود | هما پوراصفهانی - کمیاب آنلاین , 3 - رمان قرار نبود - دریــــــــــای رمــــــان , دانلود رمان قرار نبود(۱۸) - دهــکده رمــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/05 تاریخ
کد :69694

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک