آرشیو مطالب
تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


1. بسیار آسان و همه گیر(بیکار - خانم - آقا - دانشجو -کارمند و هر شغلی که باشد)
2. کار در منزل ( نه به مکان نیاز هست و نه به وسیله خاص .. )
3. بدون نیاز سرمایه ( حتی 1 ریال و مثل مدیریت یک وبلاگ ساده )
4. دارای پشتیبانی همیشگی در پنل شرکت (سوال ارسال کن چند دقیقه بعد پشتیبانان پاسخ بدن)

5. واریز درآمد ( حتی 5 هزار تومان هم شد سریع درخواست بدید )

درآمد

در آمد ها تخمین زده شده و چیزی حدودی هست و ممکنه مقداری بیشتر و یا کمتر باشد

مثلا

سرعت ارسال فایل به صورت متوسط روزی 50 الی 100 تا می تواند باشد

روش ارسال تکراری هست و فقط 1 بار که یاد گرفتید همیشه به حالت تقریبا تکراری انجام میدهید و سرعت کارتان رفته رفته بالا میره 

اگر 170 فایل ارسال کرده باشید ( مثلا طی یک هفته ) روزی 1 الی 2 فایل می فروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 3500تومان  و درآمد ماهانه ی شما 105.000 تومان خواهد بود

اگر 10575 فایل ارسال کرده باشید روزی 20 الی 25 فایل میفروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 80.000 تومان  و درآمد ماهانه ی شما 2.400.000 تومان خواهد بود

آموزش کسب درآمد

http://parspa.com/pic/icon32/parspa%20(2).png

:: دارای نماد اعتماد الکترونیک 1 ستاره ی دائم به شماره ی سند 50185
:: ثبت شده در سازمان ثبت شرکت ها
:: دارای پروانه کسب به شماره ی مسلسل 1689/16 2128
:: ثبت شده در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
:: بیش از 3000 واریز وجه به حساب فعالان در سایت

جهت دانلود به سایت www.Ebays.ir مراجعه کنید

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قرار نبود 3


سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم خیلی معمولی نگاش کردم وگفتم:- خب بقیه ایش؟- مادرم الان درست پنج ساله که به من اصرار می کنه که ازدواج کنم ولی به نظرت کدوم دختری وجود داره روی این کره خاکی که لیاقت منوداشته باشه؟اه غرورش داشت حالمو بهم می زد! بعد از چند لحظه مکث گفت:- اینقدر عصبی نشو همه پوست لبتو کندی! ولش کن بیچاره رو ...ای خدا ... همه اعمال منو گذاشته بود زیر ذره بین. منم دست رو چه آدمی گذاشته بود! حرفی نزدم و اون خودش با صدایی که توش خنده موج می زد گفت:- آره می گفتم ... من تصمیم داشتم هیچ وقت ازدواج نکنم ... اینو به خونواده ام هم گفتم ولی متاسفانه اونا زیر بار نمی رن و هر چند وقت یه بار منو مجبور می کنن توی یه مراسم خواستگاری مسخره شرکت کنم. مادرمو خیلی دوست دارم و برای اینکه دلشو نشکنم باهاش این خونه اون خونه می رم ولی روی هر کس یه ایرادی می ذارم و از زیرش در می رم. چند وقت پیش مادرم بهم گفت خودم دختر مورد علاقمو پیدا کنم و به اون معرفیش کنم. گفت اینجوری دیگه جنبه تحمیلی هم نداره. منم واقعا فکرم مشغول بود که تو وارد شدی ... تو بهترین گزینه هستی که می تونی نقش معشوقه منو بازی کنی ... تو از من می خوای شوهرت باشم تا

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
رمان قرار نبود 2


استاد بیست و هشت ساله اونم به این خوش تیپی و خوشگلی! - اووووه کی می ره این همه راهو؟! بذار یکی دیگه برات در نوشابه باز کنه. - تو که باز نمی کنی مجبورم خودم باز کنم ... راستی شنیدم بازم دانشگاه قبول نشدی. با اینکه بی منظور این حرف را زد ولی ناراحت شدم و اخم هایم در هم شد. نیما سریع فهمید. دستش را زیر چانه ام گذاشت و گفت: - ناراحت شدی خانومی؟ - نمیا ... من خنگ نیستم! چشمان درشت خاکستری اش را گرد کرد و گفت: - من کی گفتم تو خنگی عزیزم؟ من غلط بکنم تو خیلی هم باهوشی ... من فقط تعجب کردم که با رتبه 3000 چیزی قبول نشدی. حالا هم طوری نشده که عوضش می یای دانشگاه خودمون می شی شاگرد سوگولی خودم. - نمی خوام ... نیما ... - جونم؟ - با بابام حرف بزن ... نیما لحظاتی با تعجب نگام کرد و سپس گفت: - در مورد چی؟ از خنگیش لجم گرفت و با غیض گفتم: - در مورد ازدواج با من ... - هان؟!!! - درد بگیری نیما که اینقدر خنگول تشریف داری! - خب من نمی فهمم باید در مورد چی با بابات حرف بزنم؟ - نیما من می خوام برم ... - کجا؟ - می خوام برم کانادا برای ادامه تحصیل ولی بابام نمی ذاره ... مرغش یه پا داره سفت و سخت می گه نه که نه. - خب لابد دلیلی داره ... نمی تونستم بهش بگم به خاطر اتوساست. چون نمی دونستم مانی چیزی در مورد گذشته آتوسا به خونواده اش گفته یا نه؟ از این رو گفتم: - می ترسه من برم اونور غرب زده بشم یا چه میدونم ... بوریچی های اونور از راه به درم کنن ... از همین دلیلای مسخره! خندید و گفت: - اینا دلیل مسخره نیست دختر خانوم ... از نگرانی یه پدر عاشق سرچشمه می گیره. - نیما تو منو می شناسی ... من همچین دختری ام؟ - نه ولی شاید جو زده بشی. - گمشو ... منو باش از کی کمک می خوام. - تو باز یادت رفت نه سال از من کوچیک تری؟ - خودت نمی ذاری آخه ... - شاید بشه یه کاری کرد. با خوشحالی گفتم: - چه کاری؟!!! از جا برخاستم ودر حالی که به سمت نیما دستشویی می رفت گفت: - اونشو دیگه بعدا ها بهت می گم. الان چه عجله ای داری برای رفتن. داد زدم: - دیر می شه به خدا نیماااااااااااااااااااا. مانی جای برادرش نشست و گفت: - واسه چی دیر می شه؟ چرا هوار می زنی؟ باز این نیما سر به سرت گذاشت؟ - دق می ده این آخر منو ... من نمی دونم چرا همه پسرا دوست دارن دخترا رو بذارن توی خماری و بعدش از جلز ولز کردنشون حال کنن. - بقیه پسرا رو نمی دونم ولی نیما از بچگی عادتش بوده ... حالا چی می گفتین. نمی خواستم حالا چیزی در این مورد بداند از این رو گفتم: - طبق معمول چرت و پرت ... آتوسا که با آن بلوز شیک بنفش رنگ و شلوار چسبان نقره ای کلی خواستنی شده بود آن طرف نشست و در حالی که دستم را می فشرد گفت: - آبجی کوچولوی خودم چطوره؟ صدای آتوسا یک دنیا آرامش در خود نهفته داشت. خدایی صدایش جذاب و گیرا بود. از لحاظ چهره هم به اندازه یک آسمان با من تفاوت داشت. چشم و ابروی کشیده مشکی رنگ داشت با بینی کوچولوی سربالا و لب و دهان غنچه و سرخ ... برعکس من که همه چیزم ته رنگ سبز داشت ...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
رمان قرار نبود 1


صدای آهنگ آنشرلی بلند شد. سرم داشت منفجر می شد. دستم رو از زیر پتو بیرون آوردم و روی عسلی کنار تخت کشیدم. صدا لحظه به لحظه داشت بلند تر می شد و من لحظه به لحظه عصبی تر می شدم. بالاخره دستم خورد به گوشیم. چنگش زدم وکشیدمش زیر پتو. یکی از چشمامو به زور باز کردم و دکمه قطع صدا رو زدم. صدا خفه شد. نمی دونم چرا آهنگی رو که اینقدر دوست داشتم گذاشته بودم برای آلارم گوشیم. دیگه داشتم از این آهنگ متنفر می شد. ساعت چند بود؟ هفت صبح. لعنتی! خوابم می یومد دیشب تا صبح داشتم چت می کردم و تازه دو سه ساعت بود که خوابیده بودم. این چه قرار کوفتی بود که من با دوستام گذاشته بودم؟ انگار مرض داشتم! با غر غر از جا بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم. نگاهم به در و دیوار بنفش اتاق افتاد. همه دیوارها با کاغذ دیواری بنفش پوشیده شده بود و بهم آرامش می داد. در حالی که لی لی می کردم تا خورده چیپس هایی که از دیشب کف اتاق پخش شده بود و حالا چسبیده بود به پایم جدا شود کنار پنجره رفتم و با ضرب گشودمش. باد سرد توی صورتم خورد و لرزم گرفت. با خشم خم شدم و چیپس ها را از پایم جدا کردم و غر غر کردم:

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
رمان تمنای وجودم قسمت اخر


فصل۳۵

-سلام مهندس ...به به خانوم صداقت!

امیر گفت : خانوم سرحدی تو هم؟!
-من چی مهندس ...؟
-تو دیگه چرا سرحدی ؟
-میتونی رویا صدام کنی مهندس .در جواب سوالات باید بگم که من خیلی وقته معشوقه مهندس وحدت هستم ..انتظار نداشتی که باهاش همکاری نکنم ...البته تو میتونستی همه چیز رو عوض کنی.اما زیادی چشم و گوش بسته بودی مهندس .
بعد به طرف من اومد و چونه من رو توی دستش گرفت .با نفرت صورتم رو پس کشیدم .خنده بلندی کرد و گفت : فکرش رو هم نمیکردی اینطوری همدیگر رو ببینم
انگشتش رو روی پوشونیم زد و گفت : تو رو هم راه میندازم .بابت تو خوب پولی گیرم میاد .
امیر با صدای وحشتناکی داد زد : دهنت رو ببند .هرزه عوضی ...
رویا : چیه مهندس نکنه از این که نتونستی تو اول استفاده اش رو ببری پشیمونی !
امیر : خفه شو ...
رویا سرش رو بالا داد و خندید .یکدفعه به روسری من چنگ زد و اون رو از سرم کشید که همزمان چند تار موی من هم کنده شد .
بعد هم گفت :مهندس تاحالا بی حجاب دیده بودیش .
با نفرت گفتم : اگه دستم باز بود حالیت میکردم کثافت لجن
رویا خندید و گفت : میخوای بهت ثابت کنم که با دست باز هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی .
بعد هم بلند شد و رفت .هاج و واج به در چشم دوختم ....منظورش چی بود .
رو به امیر گفتم : چه کار میخواد بکنه ؟
نگاهش رو از نگاهم گرفت و به زمین دوخت .
در باز شد و رویا با یه صندلی اومد داخل .صندلی

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
رمان تمنای وجودم 9


فصل
فکرم دیگه کار نمیکرد . صدای بوق تلفن توی گوشم صدا میکرد و بهم استرس میداد .فقط چشمهام روی دسته در ثابت شده بود .
یکدفعه تلفن پاسخ داده شد .اول صدای نفس نفس و بعد صدای نگهبان .
-الو
دستپاچه گفتم :من ازشرکت افق زنگ میزنم .طبقه پنجم ...تو رو خدا بیاین بالا فکر کنم کسی پشت دره.
-مگه شما هنوز نرفتید ؟
داد زدم : میینید که نرفتم .فقط تو رو خدا زود باشید.
-شاید یکی از همکاراتون باشه
وای که دلم میخواست هر چی فحش بلدم سر این خالی کنم

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
رمان تمنای وجودم 8


بعد از گذشت بیش از سه هفته شیوا خبر داد که بالاخره خانواده اش با ازدواج اونها موافقت کردن .حالا بماند که در طول این مدت من اسهال شده بودم ,چه برسه شیوای بدبخت!


البته خانواده اش با نیما مشکلی نداشتن ،مسله همون مسائل مالی بود که با پشتیبانی امیر از نیما مساله حل شده بود .مخصوصا که امیر تایید کرده بود با نیما شریک هستن . دیشب هم بله برون شیوا بود ....
هی ...بالاخره شیوا هم از ترشیدگی نجات پیدا کرد..!

هوا دیگه واقعا سرد شده .پارسال زیاد برف نیومد اما فکر کنم امسال سرد تر باشه .مخصوصا با این برف زیادی که دیشب بارید .امروز جمعه بود و خیال داشتم یه سری به شیرین بزنم .خیلی وقت بود که ندیده بودمش .مشغول پوشیدن پالتوم بودم که موبایلم زنگ خورد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
رمان تمنای وجودم 7


فصل۲۳
طرف راست پیراهنش کمی پایین تر از سر شانه اش جای رژلبم افتاده بود .انگار یکی عکس لبم رو با دقت نقاشی کرده بود!!
(چه افتضاحی ...آخه من چرا باید همیشه به این بخورم ...الان پیش خودش میگه این دختره حتما از قصد خودش رو میزنه به من ....)
فرار رو بر قرار ترجیح دادم و بدو زدم بیرون .حتی نزدیک بود چند بار از پله ها کله ملق بشم
پایین پله ها با صدای شیوا سر جام وایسادم . یه دستم رو روی قلبم گذاشتم و یه دستمو به نردهای طلایی پله ها گرفتم .همینطور نفس نفس میزدم . به اطراف نگاه کردم کسی انجا نبود جز چند تا بچه که مشغول بازی بودن .
شیوا با خنده اومد پایین کنارم ایستاد و گفت:چی شد مستانه ،چرا یهو رم کردی ؟
-وای شیوا ...وای ..
-چیه ....چرا اینطوری میکنی ؟

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
رمان تمنای وجودم 6


فصل۲۱
چشمم به شیوا افتاد دیدم که هنوز داشت میخندید .امیر هم دست کمی از اون نداشت .
(رو آب بخندی ،خوش خنده)
نگاهش که به من افتاد خنده اش رو کنترل کرد .در حالیکه لبخند به لبش بود بلند شد .
یه پوزخند زدم و گفتم:کجا مهندس هنوز چایی نخوردید .
بدون اینکه لبخندش رو محو کنه گفت:
-جایی نمیرم .میخوام دستم رو بشورم !
از کنارم رد شد اما دوباره برگشت و گفت:ببخشید ،نگفتید دستشویی کجاست ؟
صورتم رو برگردوندم و با دستم اشاره به دستشویی کردم .

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
رمان تمنای وجودم 5


فصل ۱۶
سلام کردم و در و پشت سرم بستم.مهندس رضایی و نیما فقط جواب سلامم رو دادن و دوباره ساکت شدن.قدم برداشتم و به طرف اونها رفتم . صدای پاشنه های کفشم چنان توی اتاق پیچید که همه سر بلند کردن و به طرف من نگاه کردم .
ای خدا بگم چیکارت کنه مستانه .این همه کفش اسپرت داری تو ،اد باید همین کفش پاشنه بلند ها رو بپوشی؟!
انقدر معذب بودم که برای خفه کردن صدای کفشهام سریع روی اولین مبل کنار نیما نشستم که نگاهم افتاد به امیر که روبروی ما نشسته بود.سریع از من رو برگردند و رو به مهندس رضایی گفت:
به هر صورت من شرمندم.من تا همین ساعت پیش بخاطر مادر بزرگم بیمارستان بودم .فکر میکردم شب قبل میرم خونه و میتونم رو اون ۲ تا نقشه کار کنم اما متاسفانه نشد......خیلی شرمندم .

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
رمان تمنای وجودم 4


ساعتی بعد که به که به شرکت برگشتم کف زمین پاک شده بود و میز هم کمی جم و جور شده بو د یا بهتر بگم یه گوشه میز کوپه شده بود .یه خودکار و دفتر هم رو میز بود .یه لبخند اومد گوشه لبم .
به سمت دستشویی رفتم .آستینم رو بالا زدم تا دست و صورتم رو بشورم که نگاهم افتاد به نوشته ها .خیلی آروم آستینم رو کشیدم پایین .بیخیال صورت شستن شدم .با صدای تلفن امدم بیرون .
اینجام ولکنمون نیستن!
بعد از این که به تلفن پاسخ دادم،آستینم رو زدم بالا شروع کردم به انتقال اونها به دفتر مورد نظر .
یکدفعه در اتاق امیر باز شد .زودی آستینم رو کشیدم پایین.امیر بدون اینکه به من نگاه کنه رفت طرف اتاق مشترک مهندسین

(حالا چه قیافه ای هم گرفته واسه من ..)

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
 بعدی 1 2 3 4 قبلی

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

گرافیک قالب توسط : تم دیزاین
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

شامپو ضد شپش لیپوماتیک دانلود قالب وبلاگ خانه شریفی ها دانلود مقاله و تحقیق همکاری در فروش فایل کسب درآمد آموزش بازاریابی و فروش آموزش درآمد اینترنتی مترجم سخنگوی همراه اسکریپت درگاه پرداخت بانک ملت آموزش برنامه نویسی اندروید کد قالب وبلاگ کد قالب وبلاگ بهترین سیستم وبلاگدهی کسب درآمد از وبلاگ نویسی آموزش طراحی سایت وردپرس کد قالب وبلاگ قیمت بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران بلیط چارتری مشهد خرید تردمیل دانلود مقاله دانلود رایگان مقاله ============= سرویس خواب سامانه پیام کوتاه تبلیغات کلیکی گوگل اس ام اس رایگان نمونه سوال ریاضی بازی ویندوزفون لیست سیسمونی کودک بدلیجات ارزان درب اتوماتیک در تبریز فروش لوله اسپیرال فروش ریتم و سمپل کرگ کسب در امد از لینک کوتاه سیستم کسب درآمد بدون سرمایه و صد در صد تضمینی خرید اینترنتی مانتو سنتی اندازه گیری قندخون دانلود انیمیشن رایگان بازی pes 2017 دانلود فيلم با لينك مستقيم فروشگاه فایل و قالب سایت داستانهای مذهبی امیر دل عکسهای جدید خبری سئو سایت شیرینی چرم وب نگین | سامانه بهینه سازی محتوا فروشگاه ساعت سیسمونی نوزاد خرید دستبند چرم دانلود فایل فروشگاه ساز فروشگاه ساز رایگان و همکاری در فروش لینک فروش گوشی طرح اصلی دانلود پروژه و پايان نامه خرید اینترنتی کسب درآمد آنلاین اخبار ، تکنولوژی ، جهان طراحی سایت مانیتورینگ هایپ ( HYIP ) دانلود پروژه و مقاله فروش فایل پایه ششم ابتدایی دانلود نمونه سوال نهم ابتدایی عکس جدید بازیگران زیرنویس فارسی کتاب دفینه یابی xxxxx تخم نطفه دار طوطی خرید تخم نطفه دار