تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تمنای وجودم قسمت اخر


فصل۳۵

-سلام مهندس ...به به خانوم صداقت!

امیر گفت : خانوم سرحدی تو هم؟!
-من چی مهندس ...؟
-تو دیگه چرا سرحدی ؟
-میتونی رویا صدام کنی مهندس .در جواب سوالات باید بگم که من خیلی وقته معشوقه مهندس وحدت هستم ..انتظار نداشتی که باهاش همکاری نکنم ...البته تو میتونستی همه چیز رو عوض کنی.اما زیادی چشم و گوش بسته بودی مهندس .
بعد به طرف من اومد و چونه من رو توی دستش گرفت .با نفرت صورتم رو پس کشیدم .خنده بلندی کرد و گفت : فکرش رو هم نمیکردی اینطوری همدیگر رو ببینم
انگشتش رو روی پوشونیم زد و گفت : تو رو هم راه میندازم .بابت تو خوب پولی گیرم میاد .
امیر با صدای وحشتناکی داد زد : دهنت رو ببند .هرزه عوضی ...
رویا : چیه مهندس نکنه از این که نتونستی تو اول استفاده اش رو ببری پشیمونی !
امیر : خفه شو ...
رویا سرش رو بالا داد و خندید .یکدفعه به روسری من چنگ زد و اون رو از سرم کشید که همزمان چند تار موی من هم کنده شد .
بعد هم گفت :مهندس تاحالا بی حجاب دیده بودیش .
با نفرت گفتم : اگه دستم باز بود حالیت میکردم کثافت لجن
رویا خندید و گفت : میخوای بهت ثابت کنم که با دست باز هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی .
بعد هم بلند شد و رفت .هاج و واج به در چشم دوختم ....منظورش چی بود .
رو به امیر گفتم : چه کار میخواد بکنه ؟
نگاهش رو از نگاهم گرفت و به زمین دوخت .
در باز شد و رویا با یه صندلی اومد داخل .صندلی رو روبروی امیر گذاشت و به طرف من اومد .
دستش رو زیر بازوم گرفت و داد زد : بلند شو
بلند شدم .
-حالا برو طرف اون صندلی
-میخوای چکار کنی
-میخوام دستات رو باز کنم ...برو ...
پاهام جون نداشت .از اون موقعیت هم بیشتر میلرزیدم .هولم داد .نزدیک بود زمین بخورم که خودش بازوم رو گرفت و به طرف صندلی کشوند .روی صندلی نشستم .به پشتم رفت و به طنابهای دستم ور رفت .
نگاهم به امیر بود .اون هم از کارهای این سر در نمیاورد .وقتی دستم آزاد شد ناباورانه به رویا نگاه کردم .با دردی که کتفم داشت آهسته دستم رو جلو آوردم .
پوز خندی زد و رو به امیر گفت : نمایش جالبی برات دارم مهندس ...نمیذارم آرزو به دل بمونی .این حقت نیست که تن و بدن این خانوم خوشگله رو نبینی .اینطوری یادت میمونه که همیشه از فرصتهای بدست اومده استفاده کنی .
- فقط دعا کن که یه روز گذرم به گذرت نیفته .اونوقت خودم جرت میدم .
با حالت دیوانه ای خندید و گفت : تو اگه اینکاره بودی همون موقع ها که برات ناز میومدم اینکار رو میکردی .
بعد به طرف من چرخید و با حالت وحشیانه ای سعی کرد مانتوم رو از سرم بکشه بیرون .با این که با دستهام مانعش میشدم اما اون موفق شد .انگار حالت جنون گرفته بود .به تی شرتم چنگ زد و تقلا کرد اون رو از تنم بیرون بیاره .از روی صندلی بلند شدم و با دستهام دستهاش رو گرفتم اما اون یه لقد به شکم زد که نفسم بند اومد و روی صندلی افتادم .امیر هم از اون طرف داد و بیداد میکرد .دستهام رو روی شکمم گذاشتم اما اون ول کن نبود .با یه حرکت تی شرتم رو در آورد و به گوشه ای پرت کرد .درد شکمم رو فراموش کردم و دستهام و جلوی سینه هام گرفتم .نگاهم به امیر افتاد .لبش رو گاز گرفته بود و به زمین نگاه میکرد .
رویا به طرف امیر رفت دستهاش رو روی بازو هایی امیر به حرکت در آورد و گفت : خجالت نکش نگاه کن...کم کم عادی میشه .
امیر به صورت رویا نگاه کرد و یه تف به صورتش انداخت .
رویا پوزخندی زد و با آستینش صورتش رو پاک کرد .اومد به طرف من انگشتش رو به بند لباسم برد.دستهام رو بیشتر به دور خودم حلقه کردم .
صدای وحدت که معلوم بود از طبقه پایینه باعث شد دست از کارش بکشه
وحدت : رویا ،بیا پایین .
داد زد : نمیام .تو بیا بالا
نفسم بند امد ...
وحدت : بیا پایین رابط گفته بریم اونجا .
-اه ،لعنتی .
بند لباسم رو کشید و گفت : بر میگردم .
بعد هم ولش کرد .وقتی رفت همینطور که دستم جلوم بود روی زانوهام خم شدم و گریه سر دادم.صدای هق هقم توی فضا پیچیده شد .
اون کثافت با کارش تحقیرم کرده بود .چطور یه زن میتونست اینچنین پست باشه .همیشه فکر میکردم این چنین افراد فقط تو فیلمها هستن اما حالا به عینه دیده بودم .
خدایا چه بلایی سرم میخواد بیاد .... خدایا خودت یاریم کن ....
صدای امیر هق هق گریه هم رو شکست
-مستانه جان الان وقت گریه نیست...مستانه گوش کن ببین چی میگم .
سرم رو بلند کردم و گفتم : تو دیگه چی از جونم میخوای .
-مستانه الان وقت گریه کردن نیست .
-پس چه کار کنم .پاشم برات برقصم ..
با جدیت گفت : یه دقیقه گوش بده ببین چی میگم ...
آهسته گفت :الان دست تو بازه
-گفتم : که چی ؟
-مستانه به جای گریه کردن به من گوش بده .
دماغم رو بالا کشیدم .گفت : تا وقت هست سعی کن پاهات رو باز کنی .
گریه ام قطع شد .راست میگفت . وقتی دید همینطور نگاهش میکنم گفت : زود باش دختر
سریع صاف نشستم.اما نگاهم به بالاتنه ام افتاد .زود خم شدم وبا عصبانیت گفتم : روتو اونطرف کن .
روش رو اونطرف کرد و زیر لب گفت : حالا فکر کرده دفعه اوله که میبینمش !
گفتم : چی گفتی .
-هیچی بابا ،زود باش
همونطور که خم بودم دستم رو به طنابهای دور پام بردم .گهگاهی سرم رو بلند میکردم و به امیر نگاه میکردم .هنوز نگاهش اون طرف بود .
(الهی من فدات بشم که اینقدر چشم پاکی !)
یه لحظه زیر چشمی نگاهم کرد
گفتم : روتو اونور کن
-من که هنوز نگاه نکردم
-نه تو رو خدا نگاه کن
-خیلی خب بابا زود باش
(جون به جونتون کنن همتون هیزید ...)
طناب دور پام که باز شد با خوشحالی گفتم : بازش کردم
-سرش رو به طرفم برگردوند
-رو تو اونطرف کن
-ای بابا ...
رفتم طرف مانتوم و سریع پوشیدم ،بعد هم رفتم پشت ستون با چنگ و دندون طناب دور دست امیر رو باز کردم .دستهاش رو جلو برد و مچ دستش رو مالیدو بلند شد
گفتم : حالا چه جوری از در بریم بیرون .
-در رو قفل نکرد
-از کجا میدونی
-چون که وقتی در بسته شد صدای چرخیدن کلید توش نیومد ...
بعد هم آهسته رفت کنار در .بعد آهسته به من اشاره کرد .رفتم کنارش گفت : برو پشت در .
دستش رو گرفتم و گفتم من میترسم .
-ترس نداره که ...
دستم رو فشرد و گفت : آفرین دختر خوب
آب دهنم رو قورت دادم و رفتم پشت در .آهسته دستگیره در رو چرخند .قلبم داشت توی دهنم میومد.در رو آهسته باز کرد .کمی مکث کرد و با احتیاط رفت بیرون .
از پشت در امدم کنار .سریع به طرفم برگشت و گفت : کسی نیست .فقط خیلی آهسته از پله ها میریم پایین ...خب
سرم رو تکون دادم .
-پشتم بیا
-یه دقیقه صبر کن
به طرف روسریم رفتم و برداشتمش .بعد هم پشت امیر حرکت کردم .صدای تلویزیون از طبقه پایین میومد .امیر انگشتش رو روی بینی اش گذاشت و اشاره کرد آهسته پایین برم.بعد هم دستم رو گرفت .نگاهم با نگاهش تلاقی کرد .حتما انتظار داشت دستم رو بکشم .اما خبر نداشت چقدر به این دستها محتاج بودم .
جلوتر حرکت کرد.با هر پله که پایین میومدم یه صلوات میگفتم .وقتی به پایین پله ها رسیدیم .دستم رو ول کرد .اشاره کرد که از کنار دیوار به طرف دری که به نظر در اصلی بود برم.روبرومون یه سالن بزرگ بود که با وسایل قدیمی تزیین شده بود .یه چیزی مثل ویلای قدیمی .صدای تلوزیونی که روبرومون بود خیلی بلند بود اما کسی توی سالن نبود .
با علامتی که امیر داد به سمت در رفتم .امیر هم پشت سرم میومد ..هر لحظه بر میگشتم و به پشتم نگاه میکردم .وقتی میدیدم امیر کنارم هستش نیروی تازه و اعتماد به نفس میگرفتم .
وقتی در رو باز کردم و خارج شدیم باورم نمیشد .وقتی امیر هم از در خارج شد به خوشحالی به طرفش چرخیدم و بی اختیار به آغوشش رفتم .من رو محکم فشرد اما زود از خودش جدا کرد و خیلی آهسته گفت : بهتره تا سر و کله کسی پیدا نشده بریم .
بعد هم دستم رو گرفت و خودش جلو تر رفت . به اتومبیلی که مثل اتومبیل خودش بود اشاره کردو گفت : اون ماشین منه . رانندگی بلدی .
-بلدم .اما مگه سویچ داری.
همونطور که به طرف ماشین میرفتیم گفت : یک ماه پیش سویچم رو گم کردم . از اون به بعد اون یکی سویچش رو دادم زیر ماشین جاسازی کنن.
-حالا دیدی جنابعالی سر به هوایی .
به طرفم برگشت و با لبخند گفت : اون هم تقصیر تو بود
-من ؟! خودت حواست نبوده چرا تقصیر من میزاری.
-چون این چند وقته همه حواسم به تو بوده خانومی .
دلم هری ریخت پایین .دستم و فشار داد و گفت : حالا نمیخواد بری تو خیال ...الان وقتش نیست .
باز هم شد همون امیر همیشگی .دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم : خودم بلدم بیام .
دوباره دستم و گرفت و گفت : الان هم وقت قهر کردن نیست ...بعدا میتونی ناز کنی من هم نازت رو بکشم
بعد هم من رو به دنبال خودش کشید .وقتی به ماشین رسیدیم روی زمین نشست و دستش رو زیر ماشین برد .بعد از کمی تقلا دستش رو بیرون آورد سویچ رو نشونم داد.با خوشحالی دستم رو بهم کوبیدم که دستش رو روی بینی اش گذاشت .هراسون به ساختمون نگاه کردم .
امیر گفت : من میرم در رو باز کنم تو هم بشین پشت فرمون .
در رو باز کرد و گفت : بشین
به راه شنی که به در باغ ختم میشد نگاه کردم و گفتم : من تنها میترسم .
-تنها نیستی .
به در باغ اشاره کرد و گفت : ببین در اونجاس.تا تو ماشین رو روشن کنی من در رو باز کردم باشه؟فقط زود باش عزیزم .
سوار ماشین شدم .امیر سویچ رو به دستم داد و خودش بطرف در رفت .
در رو بستم .یه بسم الله گفتم و ماشین رو روشن کردم .
دستم میلرزید .هر لحظه ممکن بود کسی سر برسه .وقتی در کاملا باز شد با اشاره امیر دستم رو روی دنده گذاشتم .توی ماشین کاملا تاریک بود .سعی کردم چراغهای ماشین رو روشن کنم .اون ماشین هم اتوماتیک بود و من نمیتونستم شماره دنده رو ببینم .کورمال کورمال دستم رو حرکت دادم بلکه چراغی روشن شه .اما ناگهان صدای بوق ماشین بطورممتد روشن شد .
با وحشت دستم رو از روی فرمون برداشتم اما صدا قطع نمیشد .امیر به حالت دو بطرفم اومد و دستش رو تکون میداد .فکر کردم شاید منظورش اینکه ماشین رو خاموش کنم .هنوز دستم رو به سویچ نبرده بودم که در باز شد و حسن من رو به شدت از ماشین پایین کشید .
امیر خودش رو به اون رسوند و باهاش درگیر شد .من فقط با وحشت به اونها چشم دوخته بودم .امیر در حالیکه با اون درگیر بود داد زد : مستانه سوار شو برو .
کل بدنم میلرزید .به بی دست و پایی خودم لعنت فرستادم .از اول ها همه چیز رو من خراب کرده بودم لعنت به من ...
دوباره امیر داد زد : برو ...
سریع به طرف ماشین رفتم اما با صدای فریاد امیر از حرکت ایستادم و به عقب برگشتم .درخشش شی فلزی رو توی دستهای حسن دیدم .
هنوز هم باهم در گیر بودن اما امیر کمی بی حال تر بنظرم اومد .به زمین نگاه کردم .یه بیل کمی اونطرفتر روی زمین افتاده بود .بدون معطلی برداشتمش .
دستهای حسن رو دیدم که به شدت به طرف پهلوی امیر رفت و من همون موقع اون بیل رو به سر حسن کوبیدم .
فریادی از درد کشید و به طرفم برگشت .دوباره بیل رو بالا بردم و به شدت به صورتش فرود آوردم.ایندفعه روی دوزانو به زمین افتاد .امیر هم بدون معطلی دو دستش رو که به هم گره کرده بود بالا برد و محکم به پشت گردنش زد که باعث شد بی حرکت به زمین بیفته .
با وحشت رو به امیر گفتم : مرد ؟
لبخند کم جونی زد و گفت : نه یکی از همون ضربه هایی که به من زد تحویلش دادم .
دستش به پهلوش رفت .گفتم : امیر چی شده ؟
سرش رو تکون داد و به طرف ماشین رفت و گفت : سوار شو تو باید رانندگی کنی
-من نمیتونم امیر ...
-باید بتونی .
بوق ماشین رو قطع کردو چراغهای ماشین رو روشن کرد .
بلند گفت : سوار شو تا سر و کله کس دیگه پیدا نشده .
به طرف ماشین رفتم .امیر در ماشین عقب رو باز کرد و سوار شد .دنده رو عوض کردم و پام رو روی پدال گاز گذاشتم .وقتی از در باغ امدیم بیرون رو به امیر گفتم :
کدوم طرفی برم
آهسته گفت : فقط برو ،فرقی نمیکنه .
به سرعت طرف راست رفتم و از آینه به امیر نگاه کردم .صورتش معلوم نبود اما سرش رو به صندلی تکیه داده بود .گفتم: امیر طوری شدی .
آهسته گفت : نه ....فقط حواست به جلوت باشه ..من حالم خوبه
-من اینجا ها رو بلد نیستم .
-بالاخره به یه جایی میرسیم .
تا اونجایی که میتونستم سرعت گرفتم ..چند تا چراغ روشن از اون دور پدیدار شد. کم کم از اون محوطه تاریک بیرون اومدیم.نگاهم به آینه افتاد .حالا میتونستم کم و بیش صورت امیر رو ببینم.چشمهاش رو جمع کرده بود و بسته بود .
فهمیدم اون نامرد زخمیش کرده .اشکم روی صورتم جاری شد .از صدای فین فینم چشمهاش رو باز کرد و گفت : سرما خوردی ؟
بلند در حالیکه گریه میکردم گفتم : همش تقصیر من دست و پا چلفتیه ...
-چی میگی برای خودت
-تو زخمی شدی مگه نه
-بر فرض هم که اینطور باشه .تقصیر تو چیه ؟
-اگه من درست اون کار و انجام میدادم و اون بوق روشن نمیشد تو زخمی نشده بودی
-حالا که طوری نشده .به جای اینکه ...
سرفه با عث شد حرفش قطع بشه .دولا شده بود و من از آینه نمیتونستم ببینمش .یه دفعه چشمم به مردی که کنار خیابون راه میرفت افتاد بدون معطلی کنار کشیدم و ترمز زدم که باعث شد اون مرد با وحشت به سمت عقب برگرده
سریع از ماشین امدم بیرون و گفتم : تو رو خدا کمک کنید آقا
مرد نسبتا جوانی بود به طرفم اومد وهراسان گفت : چی شده خواهر .
با همون حالت گریه گفتم : من اینجاها رو بلد نیستم .ما دزدیده شده بودیم .اما در رفتیم اما امیر زخمی شده تو رو خدا کمکمون کنید
-امیر کیه ؟!
اشکم رو پاک کردم و گفتم : تو ماشینه
به طرف ماشین رفت .گفتم : آقا تو رو خدا .باید به بیمارستان ببریمش
گفت: سوار شو
همون جا کنار امیر نشستم .اون هم سوار شد و ماشین رو به حرکت در آورد .
امیر آهسته گفت : ببین موبایل داره باید به ۱۱۰ خبر بدیم .
خود مرده گوشی رو به طرفم گرفت و گفت : بگیر
امیر گفت آقا اینجا کجاس .
یه جایی رو گفت که نمیتونستم تلفظ کنم .تلفن رو به طرف خود مرده گرفتم و گفتم شما به ۱۱۰ میگید اینجا کجاس .
گوشی رو گرفت و گفت : آدرس اونجا رو میدونید .
امیر گفت : فقط میدونم یه باغ همین اطراف بود که پلاکش ۶۴ بود .سر خیابونش هم یه چند تا دکل فشار قوی برق بود .
گفت : اینجا چند تا باغ بیشتر وجود نداره .فکر کنم بدونم کجا رو میگی .
شماره رو گرفت و مشغول صحبت شد .رو به امیر گفتم : حالت خوبه .
سرش رو تکون داد .اون مرده پرسید اسم شما رو میخوان .
گفتم : من مستانه صداقت هستم .ایشون هم امیر رادمنش .
همینها رو گفت .بعد هم به اونها گفت که ما رو به چه بیمارستانی میبره . این فرصت نره از دست
دستهای امیر روی دستهام لغزید گفت : سردمه ،خیلی سردمه
رو به راننده گفتم : اگه اون بخاری رو روشن کنید ...
اشکهام رو با اون یکی دستم پاک کردم و گفتم : الان میرسیم خب ...
سرش رو به صندلی تکیه داده بود و چشمهاش رو بسته بود .دستهاش رو فشردم .حرکتی نکرد .گفتم: امیر جان طاقت بیار باشه
یه لبخند خیلی کمرنگ زد .دیدم لبهاش تکون میخوره گوشم رو به لبهاش نزدیک کردم .اروم زمزمه کرد:
من و حالا نوازش کن ،که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
من و حالا نوازش کن ،همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
دستم رو روی لبهاش گذاشتم و با گریه گفتم: حرف نزن باشه .امیر تو رو خدا فقط حرف نزن
بعد داد زدم : آقا زود باش ...
دستام رو دور گردن امیر گذاشتم و سرم رو روی سینه ستبرش گذاشتم .گفتم : امیر اگه تنهام بزاری هیچوقت نمی بخشمت ..
سینه اش آهسته بالا پایین میرفت . گفتم : قول بده هیچوقت تنهام نذاری
همون موقع ماشین توقف کرد .سرم رو از روی سینه اش بلند کردم .چشمم به تابلوی که نوشته بود اورژانس افتاد .زود از ماشین پریدم بیرون وبه طرف اورژانس دویدم .تا در رو باز کردم فریاد زدم : تو رو خدا کمک کنید داره میمیره ...
بعد هم با دست به ماشین اشاره کردم
دو تا از پرستار های مرد یه تخت چرخدار رو به طرف ماشین بردن
من هم پشت سرشون دویدم.وقتی روی تخت گذاشتنش صورتش رو دیدم که به شدت رنگ پریده شده بود .همونطور به دنبالشون میرفتم با امیر حرف میزدم .اما چشمهاش بسته بود .
وقتی وارد یه در بزرگ شدن اجازه ندادن من وارد بشم .قبل از اینکه در بسته بشه فریاد زدم : امیر من منتظرتم .مرد ه و قولش ....
وقتی در بسته شد من هم روی زانو هام افتادم و با صدای بلند گریه سر دادم .
دستی رو روی شونه ام احساس کردم .سر بلند کردم .یه پرستار با یه لبخند مهربون بالای سرم بود .کمک کرد تا بلند بشم .روی صندلی نشستم گفت : به خدا توکل کن ..
-خوب میشه
-فقط توکل کن .هر چی خیره همون میشه
نالیدم : خدایا خودت کمک کن .به بزرگیت قسمت میدم .یا حق ،یا رب العالمین.من امیرم رو از تو میخوام .
نمیدونم چند ساعت گذشته بود .با صدای آشنایی دست از دعا کشیدم .چشمهام رو باز کردم و اشکم رو پاک کردم .
شیوا اشک آلود همراه با نیما و پدر مادر امیر و پدر مادر من به طرفم میومد بلند شدم و خودم رو در آغوشش انداختم .همونطور که گریه میکردم گفتم : شیوا دیدی چی شد ....حالا من چکار کنم ...اگه امیر من رو تنها بزاره چه خاکی رو سرم بریزم ....
صدای گریه و هق هق همه بلند شده بود .مادرم هم آمد من رو در آغوش گرفت .گفتم : مامان ...چیکار کنم
دستش رو روی پشتم به حرکت آورد و گفت : توکل کن
داد زدم : ...خدایا ...خودت به من رحم کن ...
همون لحظه در بزرگی که امیر رو برده بودن باز شد .همون پرستار قبلی با یه مرد مسن که روپوش سفید تنش بود امدن بیرون .
همه به سمت اونها رفتن و هر کس سوالی میکرد .فقط من همونجا وایسادم و چشم به دهن اون مرد دوختم .مرد ماسکش رو از روی صورتش برداشت و به من نگاه کرد . همه ساکت شدن .لبخند زد و سرش رو تکون داد .
فقط گفتم : خدایا شکرت
وبعد چشمهام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم .
*****************
صدای آب میومد .آهسته چشمام رو باز کردم .نور کمی چشمهام رو اذیت کرد اما کم کم عادت کرد .به طرف صدا برگشتم .شیوا داشت دستش رو میشست .وقتی شیر آب رو بست و برگشت چشمش به من افتاد
-به به ،عروس خانوم .چه عجب میخواستی حالا حالا ها بیدار نشی .
لبخند زدم .
-نیشت رو ببند .خجالت هم نمیکشه .عروس هم عروسهای قدیم .یه حجب و حیایی داشتن .دیشب جلوی اون همه آدم میگفت من امیر و میخوام .من موندم تو خجالت نکشیدی .
تازه یاد امیر افتادم سریع روی تخت نیم خیز شدم و گفتم : از امیر چه خبر
-از رو که نمیری !
-لوس نشو شیوا
خندید و گفت : اول سلام .دوم اینکه آقا سُرِومر گنده رو تخت دراز کشن .
-حالش خوبه
-از تو بهتره .حد اقل دو ساعت بعد از عمل به هوش امد .اما تو از دیشب تا حالا که ظهره لنگات رو دادی هوا خجالت هم نمیکشی .
-میخوام ببینمش
-مگه کشکه .اول از همه که باید سرمت تموم بشه ،بعدش هم خانواده داماد باید بیان بله رو بگیرن بعد به شما اجازه ملاقات داری
در اتاق باز شد و مادرم به همراه آقام داخل شدن .با دیدنشون اشکم در اومد .مادرم سرم رو در آغوش گرفت و گفت : حالت خوبه عزیزم
شیوا جواب داد : خاله جون این از من هم بهتره .تو رو خدا یه نگاه به رنگ و روش بندازید
رو به مادرم گفتم شما از کجا متوجه شدید .
اشکش رو پاک کرد و گفت : وقتی دیروز دیدم دیر کردید و تلفنت رو جواب نمیدی نگرانت شدم .وقتی هم هستی بدون تو اومد که دیگه دل تو دلم نبود .هستی گفت بخاطر موبایلت برگشتی شرکت .به شرکت زنگ زدم کسی گوشی رو بر نمیداشت .به خانوم رادمنش زنگ زدم .وقتی گفت امیر خونه نیست دلم آشوب شد .تا ساعت ۹ شب به هر جا بگی زنگ زدم و سراغت رو گرفتم آخر سر هم دوباره به خانوم رادمنش زنگ زدم .وقتی گفت امیر هنوز نیومده و موبایلش رو هم جواب نمیده دیگه دق کردم .تا ساعت ۱۱ صبر کردیم بعدش به آگاهی خبر دادیم ....نمیدونی چی کشیدم مادر ...همه بیمارستانها رو سر زدیم .تا آخر سر ساعت یک از آگاهی خبر دادن شما به این بیمارستان امدید ...و بعد هم که فهمیدیم اون شیر ناپاک خورده ها شما رو دزدیده بودن
آقام دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت : خدا رو شکر که سالم هستید .
گفتم : از اونها خبری دارید؟
آقام گفت :مثل اینکه نگهبان شرکت رو تو همون باغ که شما آدرس داده بودید گرفتن .یه چیزهایی هم گفته اما هنوز اون یکی ها رو پیدا نکردن ...البته این خبر برای چند ساعت پیشه شاید هم به امید حق الان گیر افتاده باشن
مادرم گفت : انشاالله
با صدای یا الله روسریم رو جلو کشیدم .خانوم رادمنش همراه بی بی جون و آقای رادمنش و همچنین نیما و مادر شیوا داخل اومدن.
نیما سبد گل رو روی میز کنار دستم گذاشت .با همه سلام و احوال پرسی کردم .شیوا بلا گرفته هم که همش چشم و ابرو میومد که حواس من رو پرت میکرد .آخر سر هم نفهمیدم اطرافیان چه گفتن .
با صدای بی بی جون نگاهم به سمت اون کشیده شد .انگشتری رو از داخل جعبه ایی در آورد و رو به مادرم و آقام گفت : درسته که اینجا جای مناسبی نیست اما اگه اجازه بفرمایین من این انگشتر رو به عنوان نشان دست مستانه جان کنم تا انشالله سر فرصت با خود امیر جان خدمت برسیم .
وای که اون موقع فهمیدم قند تو دل آب شدن یعنی چی !!
آقام با لبخند گفت : شما صاحب اختیارید
بی بی جون دستم رو گرفت و انگشتر رو دست چپم کرد و گفت : انشالله که مبارکه
صدای کف زدن و کل شیوا که بی شباهت به بوقلمون نبود توی اتاق پیچیده شد .خانوم رادمنش صورتمو بوسید و گفت : عروسم همینیه که آرزوش رو داشتم .
من هم تو دلم گفتم ،دوماد هم همونیه که من آرزوشو داشتم ...!
بعد از چند دقیقه به جز مادرم همه رفتن بیرون .سرمم هم رو به اتمام بود وقتی مادرم رفت به پرستار خبر بده از فرصت استفاده کردم و به انگشترم نگاه کردم .در عین سادگی بسیار زیبا بود
شیوا به همراه مادرم اومد داخل .مادرم گفت : مستانه جان من با آقات میرم عصر با هستی میاییم.شیوا جان زحمت میکشه کنارت هست .
-باشه مادر جان برید
سرم رو بوسید و گفت : مواظب خودت باش
-چشم
وقتی مادرم رفت شیوا گفت : عجب مامانی داری ها به زور ردش کردم رفت
-حالا چرا ردش کردی ؟
-ببینم تو نمیخوای امیر رو ببینی ؟
-وای شیوا دلم براش یه ذره شده

-یه وقت خجالت نکشی ها...!
-خجالت برای چی..؟!
پرستار داخل شد وگفت :خب خانوم خوشگله سرم شما هم تموم شد .فکر کنم دیگه امروز مرخص بشی
بعد هم مشغول در آوردن سرم شد .وقتی کارش تموم شد شیوا جعبه شیرینی رو به طرف پرستار گرفت و گفت :بفرمایین .شیرینی عروسیه
یکی برداشت و گفت: به مبارکی انشالله ...
رو به من گفت : تا چند دقیقه میام برگه مرخصیت رو میارم
شیوا گفت : خانوم پرستار تا یه ربع دیگه وقت ملاقات تموم میشه حالا که این عروس خانوم ما حالش خوبه اجازه میدید بره دیدن داماد طبقه سوم .
- باشه اما تا نیم ساعت دیگه حتما اینجا باشید که برگه رو بگیرید
با خوشحالی بلند شدم و مانتویی که شیوا به دستش بود رو تن کردم .پرستار خندید و از در خارج شد.شیوا یه روسری از تو
برچسب ها: رمان تمنای وجودم - رمان ...... رمان ...... رمان , دنیای رمان - رمان تمنای دل , رمان عشقولانه - رمان ...... رمان ...... رمان , سایر قسمت های این رمان - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان , نگاه دانلود | مرجع دانلود رمان , شهر رمان | SHAHR ROMAN , دریــــــــــای رمــــــان - آرشیو اسفند 1392 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
کد :68785

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا