تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تمنای وجودم 2


فرید قهقهه ای زد و گفت :شوخی میکنه مستانه خانوم..
شیرین دوباره طرفم برگشت و گفت :شوخی ندارم .امروز ساعت 2 همدیگر رو توی کافی شاپ میبینید.
از صندلیم جدا شدم و به طرف جلو خم شدم طوری که فرید صدام رو نشنوه به شیرین گفتم :
بی خود قرارگذاشتی ...
- حالا .... ،شما هم باید بری .یعنی گفتم حتمی میای.
بلند گفتم : من رو که میشناسی .نباید این کار رو میکردی .
فرید رو به شیرین گفت :بفرما ،من که گفتم الان نگو شیرین جان .خوب معلوم اول صبحی هنوز هیچی نشده مخالفت میکنه .
اینو باش صبح و شب نداره .بیخودی قرار گذاشتید .اون هم از طرف من .خوبi والا ...
شیرین گفت: شما نگران نباش اون با من .
همون موقع به مقصد رسیدیم .یه خداحافظی کردم و از ماشین زدم بیرون .نمیخواستم جلوی فرید با شیرین بحث کنم .شیرین به دو اومد دنبالم .در حالیکه نفس نفس میزد گفت :چیه ...حالا ...اخمهات تو ..همه ؟
-بابا تو دیگه کی هستی !یه کاره از طرف من با یارو قرار گذاشتی ،تازه میگی چیه حالا ...!
-اوه.....از خدات هم باشه .با اون روسری که تو، تو عروسی ما سر کرده بودی هیچ کس نباید نگاهت میکرد! من موندم این اشکان از چیه تو خوشش اومده با این امل بازیهات..
نفسی با حرص بیرون دادم و گفتم .:به خدا که...
-آره ،میدونم .اما حالا که مجبوری بیائی .
-عمرا .خودت قول دادی خودت هم میری .
شیرین جلوم واستاد و گفت :مستانه اگر نیای نه من نه تو .
بدون این که به حرفش اهمیت بدم .به طرف کلاس رفتم .تا وارد شدم .استاد هم وارد شد .برای همین شیرین نتونست حرفی بزنه .چند ساعت بعدی رو هم یه جوری از سر خودم باز کردم .
اما ساعت آخر شیرین اول با التماس نگاهم کرد و بعد گفت :مستانه بیا و از خر شیطون بیا پایین.لولو خورخوره که نیست .میشینید باهم حرفهاتون رو میزنید اگه..
توی حرفش پریدم و گفتم : از تو متعجبم!! آخه تو مگه اخلاق من رو نمیشناسی که سر خود قرار گذاشتی؟!
شیرین دستم رو گرفت و گفت:به خدا من با اینا رو درواسی دارم.یک دفعه اون گفت من هم مجبور شدم قبول کنم .به خدا قول میدم دیگه از این کارها نکنم .همین یه دفعه .
خندم گرفت .مثل بچه ها شده بود .لبخندم رو که دید گفت :این یعنی قبول ؟
-فقط همین یه دفعه .پرید بغلم کرد و گفت: میدونستم .
*****
با شیرین به کافی شاپ مربوط رفتیم .وقتی رسیدیم فرید رو با یه مرد جوان سر یه میز دیدیم نشستن.
به طرف اونها رفتیم .هردو به احترام بلند شدن .کنار شیرین روبروی پسر عموی فرید نشستم .فرید چند بستنی سفارش داد .از اول تا آخر سرم پایین بود .
نمیخواستم با طرف چشم تو چشم شم .من خجالتی نبودم اما هیچ وقت با خواستگارم بیرون نیومده بودم اونم با دو نفر دیگه .که یکیش هم شیرین باشه! هی با پاش بزنه به پات که ،بابا تو هم یه حرفی بزن،بدترب معزب میشدم .
خیلی دوست داشتم هر چی زودتر از این مهلکه خلاص شم .شیرین که دید من خیال حرف زدن ندارم رو به فرید گفت :فرید جان من خیلی دلم از اون کیکا میخواد .
ای کوفت!خوبه نیم ساعت پیش یه ساندویچ خوردی .حالام که بستنی خوردی ....بی خود نیست گامبویی!
فرید گفت؛ عزیزم من که نمیدونم تو از کدوم کیکها میخواهی .بلند شو با هم بریم سفارش بدیم..شما چیزی نمیخواین؟

چرا من هم با خودتون ببرید..

فقط سر تکون دادم یعنی نه .پسر هم عموش گفت:نه ممنون .

با هم رفتن مثلا کیک سفارش بدن .
همینطور به رفتن اونها خیره شده بودم .که اشکان (پسر عمو ی فرید ) گفت:
شما بستنیتون رو نخوردید .میخواین نوع دیگش رو سفارش بدم ؟
برگشتم به صورتش نگاه کردم .چشماش قهوه ای روشن بود .پوستی گندم گون با موهای روشن خرمایی .در کل جذاب بود . از اون تیپهای دختر کش داشت.
با لبخندش من رو غافلگیر کرد .نگاهم رو پایین انداختم و گفتم: ممنون میل ندارم .
دوباره سکوت...زیر چشمی نگاهش کردم .هنوز داشت من رو نگاه میکرد .ای کاش یه حرفی بزنه..دوست ندارم این طوری بهم خیره بشه .
کمی دست دست کردم اما خیال حرف زدن نداشت .سرم رو بالا کردم و گفتم : من باید برم .دیرم میشه .
با تعجب گفت : به همین زودی .ما که هنوز حرفی نزدیم .
مقنعه ام رو جلوتر کشیدم و گفتم:من که حرفی نداشتم...شما هم اگه حرفی دارید لطفا کمی زودتر.من باید برم.
دوباره سرم رو انداختم پایین .دستهاش رو بهم قلاب کردو گفت : به خدا که شرم و حیای دختر ایرونی هیجا پیدا نمیشه .
از حرفش چزی دستگیرم نشد .گفتم :بله؟!
لبخندی زدو گفت :همون دفعه اول که شما رو تو عروسی فرید دادم شیفتتون شدم ،اول شیفته زیبایی شما و بعد نجابتی که در شما دیدم .بین اون همه دختر با این که لباس ساده و پوشیده ای با روسری پوشیده بودید اما مثل خورشید میدرخشیدید..... نمیدونم میدونید یا نه ،من در امریکا زندگی میکنم .همه جور دختری پیدا میشه .(بهتره بگی با همه جور دختری بودم،ای کاش میتونستم بگم!)..اما من همیشه آرزوی داشتن همسری مثل شما رو داشتم.
چه کم اشتها ،رودل نکنی یه وقت! مردتیکه حالش رو کرده حالا دنبال یه دختر آفتاب مهتاب ندیده میگرده .
گفتم :اما من اصلا قصد ازدواج ندارم ،مخصوصا که هیچ وجه تشابهی بین من و شما وجود نداره .من در خانواده متدین و معتقد بزرگ شدم و به اعتقاداتم پایبندم .تصور نمیکنم این برای شما خوشایند باشه.( خدا کنه این دیگه مثل رحیمی کنه نباشه )
-شما از کجا میدونید اعتقادات شما برای من خوشایند نیست؟مطمئن باشد من برای ازدواج با شما هر کاری میکنم .حتی میشم همونی که شما میخواین .
-اما من نمیخوام شما رو تغییر بدم .چون مسلما بی فایدس .
-چرا اینطور فکر میکنید ؟ فکر نمیکنید اشتباه میکنید ؟
-شما چرا میخواین غیر از اونی که هستید عمل کنید .
-من اینطور نمیخوام .
-اما شما خودتون گفتید تغیر میکنید !
مثل این که جا خورد .به صندلیش تکیه داد و گفت:هرگز فکر نمیکردم اینطور قدرت بیان داشته باشد .
فکر کنم میخواست بگه :فکر نمیکردم اینقدر زبون دراز باشی .
لبخند زدم و گفتم:آیا این از نجابتم کم میکنه ؟
سرش رو تکون داد و گفت:هرگز .اما من فکر میکردم شما ...
وسط حرفش گفتم : بی زبون باشم .
به لبخندی اکتفا کرد .گفتم :به هر صورت ما نمیتونیم زوج خوشبختی باشیم .امیدوارم همسر دلخواهتون رو پیدا کنید و خوشبخت بشید .
-اما من شما رو انتخاب کردم مطمئنم در انتخابم اشتباه نکردم .
سرم رو تکون دادم و گفتم : متاسفم .من قصد ازدواج ندارم .نظرم رو هم گفتم الان هم فقط برای این اینجام که شیرین بد قولی نکرده باشه .
-اگه با پیشنهادم موافقت کنید کاری میکنم که هیچ وقت پشیمون نشد .یه زندگی ایده ال براتون می سازم که همه حسرت ببرن.میشم همونی که میخواین..من تک فرزند هستم که تمام ثروت هنگفت پدرم متعلق به منه .پس از اون نظر هم خیالتون راحت باشه..
دیگه کلافم کرده بود .این از رحیمی هم سیریش تر بود .با اون فرضیهای مسخرش .کمی فکر کردم وگفتم :گفتید کجا سکونت دارید ؟
طفلک ذوق کرد گفت :امریکا ،نیویورک سیتی .
-خیلی راجع به نیویورک شنیدم .باید جای جالبی باشه .
-خیلی زیاد .میدونم شیفته اونجا میشد .کل ایران با مقایسه با اونجا هیچه .مطمئنم از اونجا خوشتون میاد .
از رو صندلی بلند شدم و گفتم :اما من حاضرنیستم نصف خاک ایران رو با کل نیویورک و یا هیچ جای دیگه عوض کنم .
بعد هم اون رو با نگاهی بهت زده ترک کردم و به طرف شیرین و فرید که دور یه میز دونفره نشسته بودن رفتم .هر دو بلند شدن .شیرین گفت چی شد ؟به نتیجه ای هم رسیدید ؟
-بله ،به نتیجه رسیدیم که اصلا برای زندگی مشترک به درد هم نمیخوریم .حالا هم با اجازه شما من باید برم .دیرم شده .فرید گفت:اجازه بدید شما رو هم میرسونم.
- ممنون شما مهمون دارید خودم میرم .خداحافظ
سریع زدم بیرون .نگاه آخر شیرین من رو یاد حرفش که همیشه میگفت:خیلی دوست دارم بدونم این شازده تو کی میتونه باشه .حتماخیلی دیدنیه،انداخت.
طفلک بدجور زدم تو برجکش .بچه پولدار سوسول .حالا آه اینو رحیمی نگیره!! نه بابا ..خوب قصد ازدواج ندارم دیگه.زور که نیست..فکر کنم من با این کارام آخر رو دست مامانم بمونم .
یه دربست تا خونه گرفتم .تا در حال رو باز کردم مامانم جلوم سبز شد .
-تا حالا کجا بودی مستانه جان؟موبایلت رو چرا جواب نمیدادی ؟
دستم رو تو جیبم کردم و موبایلم رو نگاه کردم .
-ببخشید مامان شارژ ش تموم شده بود .حواسم نبود جایی معطل شدم.برای همین دیر شد .
-دلم هزار راه رفت .تو که کاری داشتی نباید از یه جایی تماس بگیری بگی دیر میای .اون هم ۲ ساعت.
مقنعه ام رو از سرم دراوردم گفتم : حق با شماست .ولی باور کنید حواسم نبود . از ترافیک این موقع روز هم که خبر دارید .
همونطور که از پله ها میرفتم بالا گفتم :من میرم بخوابم ۱ ساعت دیگه بیدارم کنید.
****
قبل از این که مادرم بیدارم کنه بلند شدم .دستی به صورتم کشیدم و پایین رفتم .هستی و مادرم پا tv بودن .
_آقا جون نیومده .
صدای آقام از پشت سرم اومد:بنده پشت سر مبارک هستم .
-سلام آقا جون
-سلام بابا
با چشمم راه رفتن آقام رو دنبال کردم .رو یه مبل نشست .با لبخند بهم گفت میدونم منتظر چی هستی!
جلو رفتم .گفتم: خوب چی شد ؟
-آقای سمائی گفت باید با خودت صحبت کنه .
با تعجب گفتم :آقای سمائی میخواد با من صحبت کنه !
-نه جانم ،آقای رادمنش میخواد با تو صحبت کنه .
-همون باجناقش .
-اره فکر کنم .
-کی؟
-همین امشب!
بعد تکه کاغذی رو که تو جیب پیراهنش بود به دستم داد .
-بفرما .بهتره هر چی زودتر زنگ بزنی.فکر کنم شماره شرکت باشه .
به ساعت دیواری نگاه کردم و گفتم :اما فکر نمیکنم کسی دیگه تو شرکت باشه .ساعت۶ .معمولا شرکتها این موقع تعطیل هستن .
_امیدوارم که این طورنباشه چون به آقای سمائی گفتم،تو حتما امروزبا آقای رادمنش تماس میگیری .
به شماره نگاه کردم و گفتم :حالا شانسم رو امتحان میکنم.
به طرف تلفن رفتم و شمارو رو گرفتم .چند بوق پیاپی خورد .به محض این که میخواستم تلفن رو قطع کنم تلفن پاسخ داده شد .
-بله بفرمایید
عجب صدای گرم و گیرایی!!
-سلام. ببخشید با آقای رادمنش کار داشتم .
-خودم هستم .
صداش به نظرم جوون اومد .فکر نمیکردم باجناق آقای سمائی به این جوونی باشه .
-بنده صداقت هستم .
-صداقت ؟
-بله ،همونی که آقای سمائی در موردش باهاتون صحبت کرده..همون دانشجوی ترم آخرمهندسی ساختمان ....
وقتی سکوتش رو شنیدم ادامه دادم :راستش همونطور که واقف هستید این ترم رو باید تو یکی از شرکتهای مهندسی ساختمانی مشغول باشم تا با پایان کارام موافقت بشه .الان هم کاملا به لطف شما بستگی داره که موفق به این کار بشم یا نه .
دیدم حرفی نمیزنه گفتم :آقای سمائی به پدرم گفته بودن شما منتظر تلفن بنده هستید .
گفت:من تنها به خاطر کاری مجبور شدم شرکت بمونم .و گرنه این موقع شرکت تعطیله .
مرض...اصلا توقع نداشتم این حرف رو بزنه .به روی خودم نیوردم.گفتم:بله متوجه قصورخودم هستم.
کمی مکث کرد و گفت :تا حدودی در مورد شما شنیدم .
چه عجب ..!
-فردا میتونید بیاید شرکت؟
-بله میتونم
-خیلی خب .از نظر من مشکلی نیست .اتفاقا ما روی پروژه مهمی داریم کار میکنیم که کار گروهی هستش برای پایان کار شما خوب میتونه باشه .
آخ که من قربونه ..نه نه،آخ که من نمیدونم از خوشحالی چکار کنم!
یکدفعه یاد شیرین افتادم .گناه داشت..نمیدونستم در خواستم درسته یا نه اما دل به دریا زدم گفتم:ببخشید آقای راد منش یه درخواست دیگه..
-بفرمایید
-یکی از دوستان من هم همین مشکل رو داره .اگر امکان داره ایشون رو هم بپذیرد واقعا لطف بزرگی کردید ...آخه اون ...
میون حرفم اومد و گفت:مطمئنید همین یه نفره ؟
باتعجب پرسیدم :بله ؟!
-اگر مطمئن هستید همین یه نفره نه بیشتر موردی نداره .اما من فقط شما و دوستتون رو برای همکاری میپذیرم و بس .چون دانشجو به کار ما نمیاد .اون هم فقط به خاطر آقای سمائی .
مردک بساز بفروش چه کلاسی هم میاد برای من.حیف که بهت محتاجم وگرنه ...
-الو ..
-بله ...مطمئن باشد پشیمون نمیشد .
-پس فردا شما خانوم ...
-صداقت هستم و دوستم شجاعی .
-بله .فردا راس ساعت ۱۱ اینجا باشد .
-میشه آدرس رو لطف کنید .
-یاداشت کنید .تجریش .......
تا گوشی رو گذاشتم از خوشحالی یه جیغ کشیدم.
-هم من هم شیرین از فردا مشغول میشیم .آقا جون دست درد نکنه .
-از من نباید تشکر کنی از آقای سمائی و باجناقش باید ممنون باشی.
مادرم گفت : بهتره همین شب جمعه خانواده آقای سمائی و خانواده آقای رادمنش رو دعوت کنیم .یه تشکر هم ازشون بکنیم .
گفتم :عالیه! هرچند از آقای رادمنش زیاد خوشم نیومد .
مادرم:این چه حرفیه مستانه ؟!
-آخه به نظرم یه جوری بود..از خود راضی و از خود متشکر.
آقام :این درست نیست نسبت به کسی قضاوت کنیم و پشت سرش بدگویی کنیم .
هستی :حالا خوبه همین آقا تو رو قبول کرد .
شکلکی براش در آوردم و رفتم تا این خبر رو به شیرین هم بدم.
******
فردای اون روز سرساعت ۹:۳۰ جلو خونه منتظر شیرین بودم که با ماشین بیاد .قرار بود تنها بیاد.بالاخره خانوم بعد از ۱۵ دقیقه تشریف آوردن .
-سلام چرا اینقدردیر کردی ؟خوبه میدونی این ساعت ترافیکه .
-سلام...خوب چه کار کنم .حالا نگران نباش به موقع میرسیم .
بعد از کلی عقب و جلو کردن، خانوم موفق به دور زدن شد .خلاصه با دست فرمون شیرین و معطلی برای آدرس پیدا کردن ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه جلوی شرکت رسیدیم.
قبل از این که شیرین پارک کنه گفتم:من میرم تو بعدا بیا
پریدم پایین .ساختمون شیکی بود .با نمای مدرن و امروزی .
رفتم تو .دگمه آسانسور رو زدم .شانسم همون موقع درش باز شد .زودی سوار شدم و شماره ۵ رو زدم .حالا مگه میرفت .فکر کنم با پله میرفتم سریع تر بود .بالاخره به طبقه ۵ رسید .تا در باز شد مثل فشنگ پریدم بیرون .اما بشدت با شخصی بر خورد کردم.
تمام وسایل اون شخص رو زمین پخش شد .خیلی زود رسیده بودم این هم شد قوز بالا قوز .
اصلا سرم رو بلند نکردم چون کاملا میتونستم حدس بزنم تا چه حد عصبانیه .
همونطور که سرم پایین بود گفتم :ببخشید آقا
طرف خیلی قاطی بود .سنگینی نگاهش رو که زل زده بود به من رو میتونستم احساس کنم .یه نگاه به ساعتم کردم .نمیرفتم سنگینتر بودم .
نشستم تا وسایل طرف رو از زمین جمع کنم .برگه ای رو که دستم بود رو ازم گرفت وبا صدایی عصبی گفت:لازم نیست شما زحمت بکشید .من خودم جمع میکنم .
به درک .خب حواسم نبود .از قصد که اینا رونریختم .
شانه ام رو بالا انداختم و بدون این که نگاش کنم یا حرفی بزنم بلند شدم .
حرکت کردم به جلو اما بوی عطری که با هوا آمیخته شده بود کنجکاوم کرد یه نگاهی بهش بندازم ..از پشت سر که هنوز مشغول جمع آوری وسایلش بود .نگاهش کردم .
موهای سیاهش خیلی مرتب کوتاه و آراسته شده بود .پوستش کمی برنزه بود.هیکلش ورزیده و خوش فرم بود .نه..می ارزید بهش بخورم!
با باز شدن در آسانسور به خودم اومدم .شیرین اومد بیرون و به مرد جوان که در حال بلند شدن بود نگاهی کرد .بعد متوجه من شد .
-مستانه تو هنوز نرفتی .چرا اینجا واستادی .دیر شده ها.
با حرص نفسم روبیرون دادم :دیگه چه فرقی میکنه .این چند دقیقه هم روش .
-وا ..تو که میگفتی باید به موقع برسیم .
-حالا هم میگم .ولی این آقای رادمنش اونقدر بد اخلاق و قاطی بود که میترسم سر این تاخیر دیگه ما رو قبول نکنه...
شیرین دستم رو گرفت و گفت:امتحانش که ضرری نداره .
دوباره به مرد جوان که در حال سوار شدن آسانسور بود نگاهی کردم .کاش صورتش رو میدیدم چه شکلی بود .
توسط شیرین کشیده شدم و من بیخیال طرف.
منشی که به نظر میومد همسن و سال ما باشه گفت :میتونم کمکتون کنم ؟
-سلام با آقای رادمنش قرار داشتیم .
با حالت خیلی لوسی گفت: منظورتون آقای مهندس رادمنشه دیگه؟
(نمیدونستم بساز بفروش هام مهندس محسوب میشن!)
- حالا....هستن؟!
اخمهاش رو تو هم کرد
-نخیر .تشریف بردن
-یعنی چی؟ما ۱۱ باهاشون قرار ملاقات داشتیم !
-به ساعت دیواری نگاه کرد و با تمسخر گفت :
فکر کنم ۴۰ دقیقه دیر امدید .... رفتن.
-حالا ما چکارکنیم؟
شونه هاش رو بالا انداخت .شیرین هم اومد حرفی بزنه گفت:خب آخه ترافیک بود
یه چشم غره بهش رفتم(با این حرف زدنت)
-به هر صورت من نمیتونم براتون کاری کنم
با حرص به شیرین نگاه کردم.خودش فهمید گفت:خب فردا میایم ...هان
نگاه منشی به من فهموند:بیخودی زحمت نکشید .
همون لحظه یه مرد جوون از اتاقی اومد بیرون و رو به منشی گفت:
خانوم سرحدی لطف کنید قرار فردا رو کنسل کنید
خواست به اتاقش برگرده که با دیدن ما که اون وسط بی تکلف وایساده بودیم مکث کرد و گفت :خانوم سرجدی این خانومهای محترم ...
ورپریده نگذاشت طرف حرفش رو بزنه زودی گفت:این خانومها با آقای مهندس رادمنش قرار ملاقات داشتن ،نه این که خیلی دیر اومدن ایشون رفتن .خودتون میدونید که ایشون چقدر به این مسائل حساسن.
اه اه اه ،حالم به هم خورد از بس این ها رو با ادا گفت...
مرد جوان گفت:شما خانوم ....
شیرین :شجاعی هستم.ایشون هم صداقت .
(یه خانوم به دمبش میبستی.ازت کم میشد )
مرد جوان:بله بله .بنده در جریان هستم .از اینطرف لطفآ .
یه نگاه معنی دار به منشی کردم و با شیرین همراه اون به یه اتاق بزرگ که مبلمان و دکورش از ابی فیروزه ای و سفید بود ،رفتیم.
-بنده نیما وحیدی هستم همکارو دوست امیر ...
-منظورتون از امیر همون آقای رادمنش هستش ؟
-بله .ببخشید من نه این که همیشه امیر رو به اسم کوچیک صدا میزنم اینه که حواسم نبود .ایشون درباره شما با من حرف زدن .قرار بود با خود شما صحبت کنن اما یه کاری پیش اومد نتونستن بیشتر منتظر بمونن . گفتن اگه برای شما مشکلی نیست .میتونید همین امروز مشغول بشید.
کمی جابه جا شدم گفتم :راستش ما فکر نمیکردیم از امروز مشغول بشیم اینه که مدارک لازم رو از دانشگاه نگرفتیم.اگر لطف کنید امروز رو معاف کنید ما امروز دانشگاه میریم مدارکی که ایشون باید امضا کنید رو میگیریم تا فردا خدمت برسیم .
-خواهش میکنم .مشکلی نیست .شما میتوند فردا ساعت ۹ برای شروع اینجا باشد ....فقط...اگه ممکنه راس ساعت اینجا باشد .امیر نسبت به این مسائل خیلی جدیه.
(ای خدا شیرین خدا بگم چکارت کنه با این دست فرمونت )
-بله متوجه هستم از بابت امروز هم خیلی متاسفیم...انشاالله فردا راس ساعت ۹ اینجاییم
همگی باهم بلند شدیم و از بیرون اومدیم.
*******
یکراست به دانشگاه رفتیم .خوشبختانه استاد بود و کارمون زود راه افتاد .من ترمهای دیگه سعی کرده بودم هرچی واحد هست رو بگیرم تا این ترم آخر علاف اونا نشم .شیرین رو هم مجبور کرده بودم همین کار رو بکنه.
پس خوشبختانه مشکل دیگه ای نبود ما میتونستیم هر ۴ روز در هفته رو شرکت باشیم .
صدای موبایلم در اومد
-سلام مامان جان
-سلام مادر کارت چی شد ؟
-از فردا شرکت مشغول میشیم
-به سلامتی .پس من الان به خانوم سمائی زنگ میزنم ،شماره خواهرش رو هم میگیرم برای فردا شب دعوتشون میکنم .تو هم به شیرین بگو فردا شب بیان
-زود نیست مامان؟ میخوای یه موقع دیگه بگو
-چه فرقی میکنه مادر .بالاخره که باید دعوتشون کنیم هر چی زودتر بهتر .
-باشه هر جور صلاح میدونید .فعلا کاری ندارین؟
-نه مادر به امان خدا
شیرین:مامانت بود
-اره ،راستی فردا خونه ما دعوتید.
-چه خبره؟
-مامانم میخواد خانواده آقای رادمنش با آقای سمائی ،همون که گفتم باجناقه رادمنشه ،همون که من و هستی با دختراش جوریم....
-خب بقیش رو بگو
-هیچی دیگه میخواد دعوتشون کنه
-ما که فردا نمیتونیم بیایم جایی پاگشا شدیم ....میگم به مامانت بگو جای ما این وحیدی رو دعوت کنه .پسر خوبی به نظر میرسید .نه؟
-اره خیلی محترم بود
-خوب دیگه تا نترشیدی ،بیا و این و تور کن .قیافش که بد نبود .اخلاقش هم که مورد پسند واقع شد
-ترمز کن
دیوونه سریع زد تو ترمز .نزدیک بود سرم بره تو شیشه
-چرا ترمز کردی؟
-خب تو گفتی!
-ای خدا ...این فرید با تو چه کار میکنه ایکیو.راه بیفت تا کسی از پشت بهمون نزده .

*********
فردا یه ربع به ۹ شرکت بودیم .نگاه من و شیرین و منشی مثل فیلم های وسترن بود که میخوان دوئل کنن .همون موقع هم یه آهنگ وسترن اومد تو ذهنم .خندم گرفته بود اما با بیرون اومدن وحیدی از یه در که فکر کنم دستشویی بود .خودم رو جمع و جور کردم .
نیما :سلام ...بفرمایید از این طرف .امیر منتظر شماست .
با اشاره او به طرف یکی از دو اتاقی که طرف چپ میز منشی بود رفتیم. وحیدی در زد و به ما تعارف کرد .اول شیرین بعد من ،بعد وحیدی وارد شدیم .
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد.یه میز نقشه کشی سمت راست اتاق بود .(چه خودش هم تحویل گرفته )
یه ست مبل سفید چرم سمت راست اتاق بود .روبرومون یه پنجره بزرگ بود که جلوش یه میز تحریر بزرگ بود با یه کامپوتراز اون مدل جدیدا که یه گوشه اش بود .سرک کشیدم ببینم آقا زیر میز تشریف ندارن.اما به نتیجه ای نرسیدم .
نیما:شما اینجا تشریف داشته باشید.فکر میکنم امیر...
با باز شدن در کمی مکث کرد
-امیر کجایی تو ؟
چرخیدم وبه پشتم نگاه کردم
عجب چهره جذابی داشت.چشمای زیبای سیاهش انقدر جذاب و نافذ بودن که به سختی میتونستی نگاهت رو ازشون برداری .
قد و قامتش رو که دیگه نگو . من با این قد بلندم فکر کنم تا گردنش بودم .یه لحظه به خاله ندیده شیوا حسودیم شد...
شیرین بلافاصله سلام کرد و خودش رو معرفی کرد
اما من نمیدونم چرا هنوز همونطوری وایساده بودم نگاهش میکردم .انگاری تا حالا آدم ندیده بودم .
با ضربه آرومی که شیرین به پهلوم زد به خودم اومدم .
-سلام .صداقت هستم.
نگاه جدی کرد و با طعنه گفت :بله قبلا همدیگر رو زیارت کردیم .
بعد از جلو ما رد شد با دست اشاره کرد بنشینیم.
من در حال نشستن گفتم:ببخشید من به جانیا وردم .
روبرو ما نشست و گفت:دیروز خاطرتون نیست !
-دیروز؟
-بله تو راهرو .جلوی آسانسور!
پس اونی که من بهش خوردم این بوده ...ای داد!! یه دفعه یادم اومد در موردش به شیرین جلو خودش چی که نگفتم .
بد اخلاق گفتم ...نکنه گفتم گند دماغ .....یادم نیست
امیر :حالا بجا آوردین ؟
طبق عادتم که همیشه وقتی خیلی خجالت میکشیدم ،لب پایینم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم .
بلند شد و از رو میز نقشه کشی چندتا نقشه آورد جلو ما گذاشت
-این پروژه ای هست که باید به اتفاق چند مهندس طراحی بشه .شما هم میتونید در این پروژه همکاری کنید ....
نگاه گنگ من و شیرین رو که دید رو به من گفت: امیدوارم از این دانشجوهای نباشید که شانسی تا اینجا اومده باشن..
چی؟! ....من که میدونستم این آدم نیست...اصلا هرچی گفتم حقش بود.این یه توهین بود...
سعی کردم نشون ندم از حرفش عصبی شدم .گفتم:نه ،ما از اون بچه پولدارا نیستیم که بعدا بخاطر پول بابامون اسم مهندس رو یدک بکشیم..
برچسب ها: 42 - رمان تمناي وجودم - رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمان تمنای وجودم - رمان ...... رمان ...... رمان , دنیای رمان - رمان تمنای دل , تک سایت | دانلود رمان ایرانی و خارجی , نگاه دانلود | مرجع دانلود رمان , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان , دوسـ ـتـداران رمـان , رمانهای هما پور اصفهانی - دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/29 تاریخ
کد :68546

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک