تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تمنای وجودم1


فصل اول هیچ وقت اون روزی رو که اسمم رو تو روزنامه جز قبول شدگان کنکور دیدم یادم نمیره .چنان جیغی زدم که بغل دستیام کپ کردن! ولی خوب من اصلا به روی مبارکم هم نیاوردم..تازه وقتی اسم شیرین رو هم پیدا کردم که دیگه نگو .
دوتایی پریدیم همدیگرو بغل کردیم و هی جیغ زدیم و بالا پایین پریدیم.(جای مادرم خالی بود که بهم چشم غره بره.. )
از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم .بالاخره بعد از اون همه خرخونی قبول شده بودم .اون هم رشته دل خواهم.یک نفس تا خونه دویدم تا این خبر رو به خانوادم بدم . کلید رو انداختم و قفل در رو باز کردم.مادرم طبق معمول تو آشپزخونه بود. هستی هم داشت کارتون میدید .تا من رو دید گفت :مستانه چی شد؟ قبول شدی؟ خواستم کمی سر به سرش بزارم .قیافه ناراحت بخودم گرفتم گفتم:دیدی چی شد؟تمام شب بیداریهام،کلاس رفتنهام همه به هدر رفت.. هستی سرش رو با تاسف تکون داد گفت :از اولش هم معلوم بود .آقا جون الکی هی می گفت قبول میشی غصه نخور ....آخه کی با شب بیداری فیلسوف شده که تو دومش باشی؟حالا غصه نخور انشاالله سال دیگه قبول میشی .البته اگه از حالا پای درست بشینی.
خندم گرفته بود. این آبجی کوچولو ما هم مادر بزرگی بود برای خودش ... مادرم قاشق بدست از آشپزخونه سرک کشید گفت ::چی شد مادر جان قبول شدی؟
هستی نگران نگاهم کرد میخواستم نخندم، نمیشد! از بس این هستی چشماش رو بین من و مادرم به حرکت در میاورد .آخر سر هم اون چشمهای گرد که درشتشون کرده بود من رو به قهقهه وا داشت. مادرم و هستی که مونده بودن من چرا اینجوری میکنم .
به سختی خودم رو کنترل کردم و گفتم: قبول شدم، هم من هم شیرین.
هستی از این که دستش انداخته بودم عصبانی شد و با کنترل TV بلند شد و دنبالم کرد بلکه حسابم رو برسه .
اون شب آقام یک لپتاب Appleبه من هدیه کرد. البته گفت که قبلا برام خریده بوده چون می دونسته قبول میشم .اون کامپیوتر قدیمیم هم شد برای هستی.
چه روزهایی بود ..... اون روز که با شیرین برای اولین بار به دانشگاه رفتیم رو اصلا یادم نمیره .مثل گیج ها بودیم .دقیقا مثل کلاس اولیها! همه چیز برامون جالب بود .همون روز اول به همه جا سرک کشیدیم.برامون جالب بود با پسرها یک کلاس مشترک داشته باشیم .هرچند برام پر اهمیت نبود اما بالاخره ی دنیای دیگه ی بود..
واقعا چقدر زود میگذاره..حالاکه ترم آخر هستم و امسال لیسانس میگیرم ، میبینم چقدر دلم برای روزهای اول تنگ شده.. اون شیطنتها و بچه بازیها .چقدر با این شیرین پسر ها رو سر کار گذاشتیم.البته بیشتر شیرین چون من که به بداخلاق معروف بودم کسی جرات نمیکرد به پرو پام بپیچه!
یکیشون از اون خواستگارهای دلخسته ی من بود. هر دفعه خانوادش رو میفرستاد. جواب من نه بود.نه تنها اون ،جواب بقیه خواستگارهام هم منفی بود،هم بدلم نمینشستن ،هم قصد ازدواج نداشتم.
بعضیهاشون انقدر خوب بودن چه از نظر مالی چه از نظر ظاهری که دیگه نمیدونستم چه بهانه ای بیارم!آقام سخت نمیگرفت .آقام تاجر فرش بود تو بازار تهران نمایشگاه فرش داشت.میگفت هر وقت خودت آمادگی داشتی ازدواج کن ،به قول آقام دختر زیبایی چون من همیشه خواستگار داره ،اما مادرم مخالف آقام بود و میگفت :معلوم نیست این مستانه به کی رفته که اینقدر یک دنده و لجبازه .حالا فکر کرده چندتا خواستگار پیدا شده همیشه همینطوره .خبر نداره اگه بدون ملاحظه این خواستگار ها رو رد میکنه لگد به بخت خودش میزنه .از کجا معلوم یه روزی دوباره خواستگار خوب پیدا بشه .
منظور مادرم رو خوب میفهمیدم .منظورش به پسر خالم کیوان بود.از وقتی دیپلم گرفتم خالم موضوع خواستگاری رو پیش میکشد .اما هر دفعه من نه میگفتم .بالاخره هم خالم برای کیوان ،صنم دختر همسایه خودشون رو خواستگاری کرد.کیوان وقتی فهمید علم شنگه ای بپا کرد که نگو.حتی تا روز بله برون حاضر نشد،با صنم حرف بزنه .
اما خوب وقتی مخالفت سخت من رو دید مجبور شد با این ازدواج کنار بیاد .
هیچ وقت روز عروسیش رو یادم نمیره همچین با حسرت من رو نگاه میکرد که حتی صنم هم متوجه شد.اما از اونجایی که صنم دختر فهمیده ای بود به روی خودش نیاورد.من هم برای این که خیال هر دوتاشون راحت بشه برای تبریک پیششون رفتم و رو به صنم گفتم :
صنم جان،جون من و جون این داداشمون .من فقط همین یه داداش رو دارم که میسپرمش به تو.میدونم هم که هیچ کس مثل تو نمیتونه زن داداش خوبی برام باشه .
بعد هم رو به کیوان گفتم:
انشااله مبارکتون باشه ،خیلی بهم میاین.
کیوان لبخند تلخی زد و گفت:
امیدوارم کسی که واقعا لیاقت تو رو داره دلت رو بدست بیاره. - از حالا نگران خواهرت هستی؟! حالا حالا ها خیلی مونده کسی بتونه جایی تو قلب من پیدا کنه .
-پوزخندی زدو گفت :میدونم تو قلب تو رخنه کردن کار مشکلیه .
دیگه جایز ندیدم بیشتر از این اونجا بمونم .دوباره دست صنم رو فشردم و از اونها جدا شدم .


--------------------------------------------------------------------------------

فصل دوم

هستی همچین در اتاقم رو باز کرد که از جا پریدم .بهش توپیدم :تو نمیتونی مثل آدم بیائی تو .
دستش رو به کمرش زد و گفت:دیگه چه خبره؟ ناسلامتی که این ترم هم تموم شد و تو تعطیلی. دیگه بهونه درس خوندن رو هم که نداری بگی کسی تو اتاقم نیاد .
گفتم:لااقل میخواهی بیای تو ضربه به در بزن .والا به جائی بر نمیخوره .
-اومده بودم بگم موبایلت یه ریز داره زنگ میزنه لااقل تو اتاقت بذر که مزاحم بقیه نشه .
به دستهاش نگاه کردم گفتم:
-خب کو؟
-چی کو؟
-موبایلم دیگه؟
-مگه من نوکرتم .رو میز نهارخوریه.برو خودت برش دار.
با حرص گفتم:ایندفعه لازم نکرده بیائی بگی موبایلت داره زنگ میخوره .خودم بعدا چک میکنم
هستی همونطور که از در خارج میشدگفت :
اصلابه من چه ...من رو بگو که خواستم بگم شماره شیرین افتاده رو موبایلت .
با شنیدن اسم شیرین مثل برق از جام پریدم و خودم رو رسوندم طبقه پایین .تقریبا ۳ هفته میشد که ندیده بودمش. آخه اون بالاخره به پسر عمه پولدارش جواب مثبت داده بود.حالا هم ۳ هفته بود که عروسی کرده بود و برای ماه عسل دبی رفته بودن .
گوشی رو برداشتم و شماره ش رو گرفتم.
شیرین:سلام خانوم خوشگله
-سلام بی معرفت ؛خوبی عروس خانوم .
-خوب خوب ،تو چطوری
-پکر پکر..
-پس هنوز برای ترم جدید آماده نیستی؟..فقط چند روز دیگه مونده ها .
-ولش کن بابا..من و تو فقط بلدیم از درس و دانشگاه بگیم ؟ حرف دیگه ای نداری ؟
-خب ،پس میخواهی از چی حرف بزنم؟
آروم طوری که کسی صدام رو نشنوه گفتم :خوب معلوم دیگه عروس خانوم ..!!
صدای خنده شیرین بلند شد و گفت :میترسم چشم و گوشت باز بشه از درس عقب بمونی!
-شیرین کی میای؟ دلم برات یک ذره شده..
-فردا بر میگردیم قول میدم فردا یه سر بهت بزنم ...فعلا باید برم شارژ ندارم .
-بابا خسیس تو که شوهر پولدار کردی تو رو خدا دست از خساست دیگه بردار!
-گمشو ..من کی خسیس بودم؟!
-خیلی خوب ترش نکن .شوخی کردم...به آقا فرید هم سلام برسون..
-عمرا! از موقعی که تو رو دیده همش میگه اون دوست خوشگلت قصد ازدواج نداره ...
_چیه میترسی هووت بشم؟!
-پس چی که میترسم اون هم یه هووی خوشگل!
خندیدم و گفتم :نترس من فعلا قصد ازدواج ندارم .
-خوب شد گفتی وگرنه خواب و خوراک نداشتم
-دیوونه ...برو انشاالله فردا میبینمت
-میبوسمت .خداحافظ
-خداحافظ
وقتی گوشی رو گذاشتم بیشتر دلتنگش شدم .آخه ما از دبیرستان با هم بودیم .همیشه تو یه کلاس بودیم .تو دانشگاه هم باهم بودیم حتی رشتمون که راه و ساختمان بود هم یکی بود .هر چند که اون علاقه ای به این رشته نداشت ،اما بخاطر من اون هم این رشته رو زد .اما وسط راه هر ترم همش نق میزد . اونقدر که دیگه کلافم کرده بود.
همش میگفت :آخه این هم رشته بود که ما انتخاب کردیم .آخه دخترو چه به آجر و سیمان هر دفعه که مجبور میشم برم سر ساختمون حرصم میگیره . یاد عمله ها میوفتم .
من همیشه از دستش میخندیدم میگفتم:حالا این رو میگی، اما وقتی تا چند وقت دیگه بهت گفتن خانوم مهندس ازم ممنون هم میشی .
اون هم میگفت :البته اگر تا اون موقع یه آجر تو سرمون نیفته و ما زنده بمونیم .
-نترس حالا مگه تا حالا چند بار برای نظارت رفتیم؟
-ترم آخر بهت میگم
من هم همیشه میخندیدم و صورت گرد و توپلش رو میبوسیدم.
فصل
بالاخره بعد از چند روز تعطیلی سر کلاسها حاضر شدیم من که خیلی ذوق داشتم .آخه این ترم نیمچه مهندس میشدم!
اما این ذوق با وارد شدن مهندس صدیق و شرایط کلاسش پرید .استاد همیطور که تو چهره تک تکمون دقیق میشد.گفت:باید بگم این ترم آخرین مرحله از هفت خان هستش.متاسفانه قیافه های آشنا خیلی میبینم...این ترم قرار نیست تو کلاس بشینید .(البته اینجاش رو حال کردم ) هر دانشجو موظف هستش تا ۲ هفته دیگه برای خودش تو یکی از شرکتهای مهندسی ساختمانی جائی رو پیدا کنه برای پایان کار از امروز تا ۲ هفته دیگه وقت دارید به دنبال شرکت مهندسی ساختمونی باشید و اونجا هفته ای ۴ روز باید مشغول باشید.
صدای اعتراض از هر گوشه بلند شد .اما استاد با دست همه رو مجبور به سکوت کرد و گفت :این هم به عنوان پایان کار محسوب میشه و هم این که سابقه کار براتون میشه .وقتی هم میگم ۲ هفته یعنی ۲ هفته نه بیشتر پس شما رو جلوی دفترم نبینم برای وقت بیشترو یا اعتراض..
چی ؟ این دیگه کیه ؟مهندس هاش همه بیکارن ،چه برسه به ما که هنوز دانشجو هستیم .؟؟؟؟
وقتی استاد کلاس رو ترک کرد ،شیرین یکی کوبوند تو پهلوم و گفت:بفرما خانوم مهندس حالا حالش رو ببر.با این چه کار کنیم؟
-خب ،معلومه از همین امروز میریم دنبالش .
ا؟! خودت گفتی؟! بابای تو شرکت داره یا بابای من؟ مثل اینکه توخوابی ،نمیبینی نصف کلاس ترم قبلی هستن.همشون هم برای این اینجا هستن چون اون ترم جایی رو پیدا نکرده بودن. .... هر چند من اگر هم جایی رو پیدا نکنم زیاد توفیری هم نمیکنه .
باتعجب نگاهش کردم:یعنی چی !!!
-یعنی من که شوهرم رو کردم .حالا چه با لیسانس چه بی لیسانس .قرار هم نبود که بعد از دانشگاه کار کنم .پس چه این ترم مدرک بگیرم چه نگیرم توفیری نکرده .
-واقعا،دیدگاهت اینه ؟
باخنده گفت :هی همچی..
با کلافگی سرم رو برگردوندم و گفتم :شوخیت گرفته تو هم .به جای این چرت وپرتها یه فکری بکن .
-میگی چه کار کنم .من از حالا مطمئن هستم این ترم افتادیم .پس این ترم بخیال لیسانس.
-وای نه نگو...
-حالا غصه نخور ،(در حالی که اشاره به رحیمی ،یکی از پسر های کلاس میکرد )بی لیسانس هم شوهر گیرت میاد .
-شیرین ،کم ادا بیا .
-وا ،مگه دروغ میگم .رحیمی بدون لیسانس هم میگیرتت.کم موس موس کرده برات تاحالا .
با عصبانیت بلند شدم و شیرین رو که از حرف خودش خندش گرفته بود ترک کردم.هرچی هم صدام کرد محل ندادم.
موقع برگشت به خونه با همسر شیرین کلی شرکت رفتیم .اما همه بی نتیجه .هروقت چهره بیخیال شیرین رو میدیدم حرصم میگرفت .واقعا میدونستم اگر هم این ترم بیفتیم بیخیال .اما من نه ،من خیلی نگران بودم .آخه حقش نبود بعد از این همه سختی که کشیده بودم مشروط بشم .اون هم الکی .من تمام درس ها رو به خاطر این ترم پاس کرده بودم چون میخواستم این کلاس رو بدون دردسر قبول بشم تموم بشه بره پی کارش . نمیخواستم تو همین یه روز جا بزنم .اون هم بعد از این همه درد سر که برای انتخاب این رشته کشیده بودم و با مخالفت مادرم مواجه بودم. هر جور که بود باید جایی رو پیدا میکردم .
خسته و کوفته به اتاقم رفتم .کسی خونه نبود .یه دوش گرفتم و خوابیدم .
با تکونهای که هستی بهم میداد چشمام رو باز کردم :چیه باز؟
-دستش رو به کمرش زد و گفت: میدونی ساعت چنده؟
-نه ،.مگه چنده ؟
-ساعت ۷ شبه .
_چی؟یعنی من اینقدر خوابیدم. پس چرا زودتر بیدارم نکردی؟
-بابا رو رو برم .مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدیم .
دستی به موهای بلندم کشیدم و گفتم :آقاجون اومده .
-بله .تا حالا هم چند دفعه سراغت رو گرفته .
از رو تخت بلند شدم . موهام رو شونه کردم و با هستی به طبقه پایین رفتم .
آقام نگاهش بهTV بود و اخبار گوش میکرد .سلام کردم وکنارمادرم که مشغول پوست کندن میوه برای آقام بود ،نشستم .آقام نگاهه مهربونی بهم کرد و گفت :سلام بابا .خواب بودی؟
لبخند زدم و گفتم: اینقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم رفت .
مادرم زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:امروز که روز اول کلاستون بود .چطور اینقدر خسته شدی ؟!
سیبی برداشتم و گفتم: این ترم کارمون ساختس.باید هر دانشجو بگرده یه شرکت مهندسی پیدا کنه این ترم اونجا مشغول بشه،وگرنه فارغ التحصیل نمیشه .من و شیرین هم بعد از کلاس همراه همسرش دنبال جایی بودیم .اما به هیچ نتیجه ای نرسیدیم .
مادرم که همش مخالف این رشته تحصیل برای من بود گفت :تقصیر خودته .اخه این هم رشته بود تو انتخاب کردی ؟! این کار مخصوص مردهاست .اصلا ببینم به جز تو شیرین دختر دیگه ای هم تو کلاستون هست؟!
نفس بلندی کشیدم و گفتم: مامان جون باز شروع کردی شما؟!
آقام صدای TV رو کم کرد و گفت :خوب حالا اگه جایی رو پیدا نکنین فارغ التحصل نمیشید؟
- درسته
-اما این بی انصافیه.
-خدا از دهنتون بشنوه.تازه فقط ۲ هفته وقت داریم نه بیشتر .خیلی ها از ترم پیش بخاطر همین موضوع مشروط شدن!


--------------------------------------------------------------------------------

فصل4

مادرم گفت :بی خود غصه نخور .از اول هم این رشته تحصیلی مناسب نبود برای تو .
مادرم زن متدین و معتقدی بود با افکار قدیمی که زن باید از هر نظر همسر نمونه و کدبانویی باشه برای شوهرش .همیشه هم تو گوش من میخوند تو باید رشته انتخاب میکردی که به درد فردات بخوره .نه این که وقتی فامیلای شوهرت اومدن خونتون ،به جون شوهرت غر بزنن که زن گرفتی یا عروسک.
در جواب مادرم گفتم:مامان من این همه درس نخوندم که حالا بیخیالش بشم .
-این همه رشته تحصیلی..عهد تو رفتی این رو انتخاب کردی که مال مردهاس و ...
تو حرفش پریدم و گفتم :بله بله میدونم اما حالا که من این رشته رو انتخاب کردم و خیال دارم این ترم هم فارغ التحصل بشم .تو رو به پیغمبر بیخیال این رشته ما شو .
مادرم نگاه تندی به من کرد و رو به آقام گفت :بفرما آقا رضا تحویل بگیر .این همه زحمت بکش آخرش این طوری جوابتون رو بدن همش تقصیر شماست.
آقام لبخند زد و گفت :باز همه کاس و کوزه ها سر من شکست!
-بله دیگه ،شما این طور بارش آوردی .همیشه کوتاه اومدید .هر وقت حرفی زدم بلکه این دختر سر عقل بیاد با یه لبخند سر و ته قضیه رو هم اوردید و حرفی نزدید.
دوباره آقام لبخندی زد و گفت:مگه من جرات دارم رو حرف شما حرفی بزنم؟!
مادرم به اون چهره زیباش اخمی اومد وگفت :خوبه حالا شماهم .
دستم رو در گردنش انداختم و گفتم :الهی من قربون شما بشم مامان جان ،چرا بیخودی اعصاب خودتون رو خرد میکنید؟ من غلط بکنم جواب شما رو بدم و توروتون وایسم .آخه مگه دوست نداری همه به دخترت بگن خانوم مهندس .هان دوست نداری؟
مادرم روش و اون طرف کرد و گفت :بیشتر دوست داشتم الان خونه شوهرت بودی و نوه ام رو بغل میکردم
-د بیا.. باز مادر ما زد جاده خاکی!
آقام گفت:ای خانوم چقدر عجله داری .مستانه تازه ۲۲ سالشه .نترس این خانوم خوشگل رو دستت نمیمونه!
مادرم بلند شد و گفت :انشاالله که این طور باشه .مگه یه دختر چقدر میتونه خواستگار داشته باشه؟از وقتش که بگذره دیگه هیچ کس نگاهش هم نمیکنه .
فهمیدم که دوباره خبریه .گفتم:خب مامان جان به جای این همه طفره رفتن برید سر اصل مطلب.موضوع از چه قراره ؟
مادرم دوباره کنارم نشست و گفت :
امروز که جلسه بودم حاج خانوم عباسی سراغت رو میگرفت .میخواد واسه پسرش بیاد خواستگاری ..
به مغزم فشار اوردم تا حاج خانوم عباسی رو به خاطر بیارم .از اون خانواده های متدین و متعصب بودن.
مادرم گفت: پسرش رو چند بار دیدم .آقای به تمام معناست .دکترای مغز و اعصاب. اروپا تحصیل کرده .
گفتم :خب !حالا من باید چه کار کنم؟!
مادرم دستم رو گرفت و گفت .:بیا و این دفعه رو بیخودی تصمیم نگیر. درست فکر کن..
از جام بلند شدم و گفتم :من هنوز درسم تموم نشده..
-من هم به حاج خانوم گفتم.گفت هیچ ایرادی نداره .منتظر میمونه تا درست تموم بشه .
پوزخندی زدم و گفتم :اصلا این آقای دکتر من رو دیدن؟!

-دیده ،عروسی سلیمه دختر عشرت خانوم دیده .وقتی تو سوار ماشین میشدی دیدتت .

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم :پس من خیلی هالو هستم .چون از اون شب چیز به خصوصی یادم نمیاد .
آقام بلند خندید و گفت :خوب حالا میخوای چیکار کنی؟
دوباره به طرف آقام برگشتم و گفتم :نمیدونم آقاجون ،اگه جایی رو پیدا نکنم این ترم مشروط میشم .
دوباره بلند خندید و گفت:این رو نمیگم که .پسر حاج خانوم رو میگم .
لبهام رو مثل بچه لوس ها غنچه کردم وگفتم :آقا جون ،شما هم .
هستی که تا اون موقع ساکت بود گفت:آقا جون ،این اصلا قرار نیست حالا حالا ها شوهر کنه.فقط گفته باشم من رو پاسوز این نکنید..!
مادرم چشم غره ای بهش رفت و گفت :
این حرفا به تو نیومده پاشو برو بالا تو اتاقت.
آقام در حال خندیدن گفت:ولش کن خانوم چه کارش داری.
مادرم عصبانی به طرف آشپز خونه رفت و گفت:ببینید کی گفتم این دخترهات با این تربیت شما رو دستتون میمونن..

--------------------------------------------------------------------------------

فصل5
همونطور که پیش دستیها رو جمع میکردم میکردم رو به آقام گفتم :آقا جون حالا نمی شه شما یه فکری برام بکنید .شاید بین دوستاتون کسی باشه که جایی رو سراغ داشته باشه .
-والابعیدمیدونم .اخه همه دوست و آشناهای من یک جوری همکار خودم هستن وهمشون بازاری هستن.اما فردا تو بازار یه پرس و جو میکنم ببینم چی میشه ؟
******
فردا صبح حسابی کسل بودم .دیروز چون تا ساعت ۷ خوابیده بودم شبش تا نیمه شب اصلآ خوابم نبرد .شیرین قبل از من رسیده بود .به محض این که من رودید جلو اومد و گفت :سلام ،چیه سر حال نیستی؟
در حالی که خمیازه میکشیدم گفتم:موضوع این ترم زده تو پرم .
-از بس خلی .ول کن بابا .
-بله اگه من هم جای تو بودم همین رو میگفتم .یک شوهر عاشق و پولدار کردی که نمیزاره آب تو دلت تکون بخوره .
- دیدی حق با من بود .من که میدونستم سنگ این لیسانس رو به سینه میزنی محض خاطر شوهر..بعد هم به طرف دیگه ای نگاه کرد و گفت : چه حلال زاده هم هست.
با تعجب پرسیدم :کی ؟
-آقا داماد دیگه .
نگاهم رو به طرفی که شیرین نگاه میکرد کردم .اه باز این رحیمی کنه بود!داشت میومد به سمت ما.نیشش و نگاه تا بنا گوشش بازه .
رو به شیرین گفتم:بهتره تحویلش نگیری .حوصله این یکی رو ندارم اول صبحی .
رحیمی خودش رو به ما رسوند و با لبخند سلام کرد .بی اعتنا سلام کردم .اما شیرین ماشاالله روی من رو زمین نگذاشت و حسابی احوال پرسی گرم باهاش کرد! خودم رو مشغول بازرسی کیفم کردم.اما دیدم صدایی نمی یاد .سرم رو بلند کردم دیدم هر دوشون زل زدن به من .
رحیمی دوباره سر تکون داد .بابا این دیگه کی بود .اینطوری نمیشد باید امروز تکلیفش رو با خودم روشن میکردم . هر چی ما خودمون رو به کوچه علی چپ میزنیم این حالیش نیست .
گفتم:کاری داشتید آقای رحیمی ؟
لبخند زد و گفت :این ترم آخر هم شروع شد و شما آرزوی اینکه یه بار من رو به اسم کوچیک صدا کنید به دلم موند مستانه خانوم..
اینو باش،ما کجا و این کجا..!
با جدیت گفتم :من دلیلی برای این کار نمیبینم .در ضمن اصلا دوست ندارم کسی من رو به اسم کوچیک صدا کنه .
از قیافش معلوم بود حسابی جا خورده گفت:معذرت میخوام اصلا قصد جسارت نداشتم .
رویم رو برگردوندم و گفتم مهم نیست .بلکه روش کم شه بره .اما دیدم هنوز وایساده ..سیریش!دوباره گفتم:اگه امری هست بفرمایید .
مثل اینکه تازه یادش اومده باشه گفت .خواهش میکنم . عرضم به حضورتون که..میخواستم بدونم شما جایی رو پیدا کردین؟
شیرین جای من جواب داد:شما چطور ؟
-راستش من قرار پیش داییم مشغول بشم .داییم مهندسه و یه شرکت خصوصی داره .
شیرین :خب پس به سلامتی .
رحیمی رو به من گفت:اگر شما جایی رو پیدا نکردین میتونید بیاید اونجا ،همینطور خانوم شجاعی(شیرین) .
_نه خیلی ممنون ما خودم چند جا رو دیدیم .شما هم میتونید این لطف رو در حق دیگران بکنید .
رحیمی قیافش در هم رفت و گفت :اما اگر بیاید انجا مشکلی از لحاظ کار کردن ندارد .در ضمن داییم رضایت کامل خودش رو به استاد اعلام میکنه .هر چند شما از هر نظر نمونه اید ...
من که حسابی کلافه شده بودم گفتم:میشه ی خواهشی بکنم ؟
-تمنا میکنم شما امر بفرمایئد...
میخواستم بگم شرت رو کم کن! اما خب گفتم :لطف کنید و از این به بعد کمتر با کارهاتون توجه دیگران رو جلب کنید . دلم نمیخواد انگشت نما بشم.
رحیمی با تعجب نگاهم کرد و گفت :من واقعا متاسفم .هرگز فکر نمیکردم که موجب آزارشما بشم..البته که شما همیشه به بنده کم لطفی داشتید .اما این رفتار من فقط به خاطر علاقه هست و بس .
-امیدوار بودم با رفتارم متوجه میشدید که نظرم چیه .
-خواهش میکنم دلسردم نکنید.

-متاسفم ،اما شما باید خوب بدونید ما اصلا به درد هم نمیخوریم .

-آخه چرا ؟
میخواستم بگم اولین کسی که با تو بعد از من مخالف مادرم هستش .با اون قیافه ای که برای خودت درست کردی .
گفتم :عقاید من و خانوادم با شما زمین تا آسمون با هم فرق داره .این رو از ظاهر هم میشه تشخیص داد .
_شما دیگه چرا؟! این حرف از شما که تحصیل کرده هستید بعید هستش .این چیزا که ملاک زندگی نیست .
-اتفاقا این چیزی نیست که بخوای به راحتی ازش گذشت.الان اینطور میگید اما بعد از یک مدت متوجه این موضوع میشید .اون وقت هستش که اختلافها شروع میشه .ما از نظر سطح فرهگ خانوادمون با هم فرق داریم .
-خاهش میکنه مستا .... خانوم صداقت .لطفا این قدر سریع تصمیم نگیرید.
واقعا داشتم عصبانی میشدم .اینقدر آدم سمج !
سعی کردم صدام بالا نره :آقای رحیمی با عرض معذرت باید بگم جواب من منفی هستش .امیدوارم این اولین و آخرین بار درخواست شما باشه .
بعد هم رحیمی و با اون قیافه دمق و شیرین رو با دهان باز ترک کردم و به طرف کلاس رفتم و رو یک صندلی نشستم .لحظه ی بعد شیرین اومد کنار دستم نشست و گفت : تو که ازدیروز از نگرانی این ترم قیافت اینطوری شده . میمردی برای ظاهر هم که شده مثل آدم رفتار کنی بلکه اگر جایی رو پیدا نکردی بری تو شرکت داییش مشغول شی.هان میمردی ؟
-شیرین من اگه ۲ تا ترم دیگه هم بخاطر این موضوع مشروط بشم محاله برم با رحیمی تو شرکت داییش م

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/20 تاریخ
کد :67688

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک