تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من وسیاوش وزندگی قسمت اخر


بادیدن پرستارها و دکتر که دور ساناز جمع شده بودن روی زمین سرخوردم و اشکام سرازیر شد سانازم از پیشم واسه همیشه رفتبودن روی زمین سرخوردم و اشکام سرازیر شد سانازم از پیشم واسه همیشه رفت
همه با نگرانی پشت شیشه جمع شده بودن و داشتن داخل اتاق و نگه نگاه میکردن
احساس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه و یه لحظه همه جا تاریک شدو دیگه هیچی نفهمیدم
با صدای پچ پچ دونفر بهوش اومدم چشمام و باز که کردم دیدم بابا و مامان بالای سرم واستادن و دارن باهم حرف میزنن،با گفتن کلمه ساناز هردو به طرف من برگشتن
-بابا دیدی چی شد؟سانازم رفت حالا من بدون اون چیکار کنم!خداااااااااااا اخه چرا باهام اینکارا رو میکنی چرا تو این سن کم این همه بدبختی داشته باشم؟
بابا-اروم باش سیاوش چیزی نشده که
-چیزی نشده؟واقعا فکر میکنین چیزی نشده همه زندگیم....
یهو مغزم فعال شد یعنی چی هیچی نشده با تعجب به بابا نگاه کردم
-منظورت چیه بابا؟
با گریه مامان به سمتش برگشت بغلم کرد و گفت
-تبریک میگم پسرم سانازت بهوش اومد مبارکه مبارک
ار اغوش مامان بیرون اومدم و با تعجب گفتم
-بهوش اومد؟
-اره پسرم
-شوخی میکنی مامان؟
یهو در با شدت باز شد پریا پرید تو اتاق
پریا-وای سیاوش تبریک میگم ساناز بهوش اومد بدو بدو میخواد ببینتت
با عجله از روی تخت پایین پریدم که موجب شد سرم از دستم کنده بشه
بابا-اروم باش پسر دستت خونی شد واستا پرستارو صدا کنم
با خوشحالی گفتم-ولش کن بابا خوبم
پریا-بله منم 6 ساعت خواب بودم بدم نمیومد و خوب بودم بعدم که بهوش اومدم این خبرو بهم بدن دیگه عالی میشم
برگشتم سمت پریا و گفتم
-من 6 ساعته بیهوشم
پریا-نه پ
-حالا تو چرا زورت میاد
پریا-بیا برو بچه باز این ساناز خوب شد و تو زبونت دراز؟
-تا چشت دراد جوجه
پریا-کاری نکن جلوی مامان بابات یه چیزی بگم ضایع بشی
برگشتم طرف مامان و بابا دیدم دارن به حرفای مادوتا میخندن
پریا رو از جلوی در کنار زدم و همینطور که بیرون میرفتم گفتم
-فعلا وقتی برای حرفای چرت تو ندارم
دیگه وانستادم ببینم چی میگه و به سمت اتاق ساناز راه افتادم خیلی خوشحال بودم بهترین هدیه ای بود که خدا میتونست بهم بده

جلوی در icu همه با خوشحالی واستاده بودن و باهم حرف میزدن با دیدین من سیل تبریک و روبوسی و هزار حرف دیگه به سمت من روانه شد اینقدر خوشحال بودم که با حرف مسخره ای میخندیدم
با صدای پرستار ساکت شدیم
-ساکت چه خبره اینجا؟
-ببخشید
-سیاوش کیه؟
-منم
-شوهر ساناز حیدری شمایید؟
-بله؟
-دکتر میخواد ببینتتون
همراه پرستار راه افتادم سمت اتاق دکتر
دکتر-بفرمایید
-سلام اقای دکتر
-به اقای مجنون خوبی پسرم
-ممنون اقای دکتر
-پسر تو چرا یهو از هوش رفتی ؟از یه دخترم که ضعیفتری تو
فقط خندیدم
-لااقل میذاشتی بدونی قضیه چیه بعد از حال میرفتی
-اقای دکتر
-شوخی میکنم پسر !تبریگ میگم بهت خدا خیلی دوست داشته که دعاهاتو قبول کرده

هی منتظر بودم دکتر حرفاش رودتر تموم بشه که من برم پیش سارا با اخرین حرف دکتر با سرعت از جا بلند شدم
-اقای دکتر میتونم ببینمش؟
-اره الان هماهنگ میکنم تا هر چه زودتر بذارن لیلی و مجنون بهم برسن
لبخندی زدم و از دکتر تشکر کردم و از اتاق زدم بیرون
خوشجال به سمت icu حرکت کردم رامین با یه جعبه شیرینی از بیرون اومد وشیرینی رو به همه تعارف کرد
پرستارم صدام کردو گفت میتونیم به نوبت بریم دیدن ساناز اول از همه میخواستم من برم که نذاشتن و اخرین نفر من و فرستادن داخل حالا بگو چرا ؟میگفتن اینجوری که از هم دور باشیم بیشتر قدر همدیگرو میدونیم اینام قشنگ زده بود به سرشون دیوونه شده بودن
خدایا همینطور که ساناز و شفا دادی اینارم شفا بده جوونن گناه دارن!
با این حرفم پزمان کفشش و در اورد که سریع پشت سارا که تازه از اتاق اومده بود بیرون
قایم شدم
داشتم با پزمان و رامین کل کل میکردم که خاله صدام زد که برم داخل
لباسای مخصوص و تنم کردم و رفتم تو ساناز چشاش خیره به در بود
با حالت اخم رفتم پیشش بهم لبخندی زد که من بدتر اخم کردم با تعجب داشت نگام میکرد
-چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟
ساناز با بغض جواب داد-سیاوش
-چیه؟
-چرا اینجوری حرف میزنی؟
-انتظار نداری که چاشم واست چشتک بالانس بزنم بعد 30 روز که من و ول کردی و هرچی خواهش کردم چشات و باز نکردی الان انتظار داری واست پاشم برقصم
ساناز با قهر صورتشو برگردوند و صورتش پر از اشک شد و گفت
-برو بیرون سیاوش
دیگه دلم نیومد اذیتش کنم
صورتش و به سمت خودم برگردوندم و اشکاش و پاک کردم و گفتم
-اخه بی وفا چه جوری دلت اومد این همه مدت تنهام بذاری حالام که دوباره بهوش اومدی نمیذاری چشای خوشگلت و ببینم؟میدونی این روزا چی کشیدم از غم دوریت؟
چشات و باز کن خانومم خواستم باهات شوخی کنم ساناز
به ارومی چشاش و باز کرد و گفت
-سیاوش1
-جون سیاوش؟بگو عزیز دلم
-من چند!روزه تو کمام؟
-1 ماهه خانومی !دلم واست یه ذره شده بود

هو ساناز اخماش رفت توهم دستش و گرفتم
-خوبی ساناز؟
-سرم درد میکنه
-میخوای بگم پرستار بیاد؟
یهویی ساناز زد زیر گریه
هول شدم نمیدونستم چیکار کنم دوییدم بیرون پرستارو صدا زدم اونم اومد بهش یه مسکن زد و رفت
از اتاق که امدم بیرون دیدم همه بانگرانی جمع شدن
علی-چی شد سیاوش؟
-هیچی سرش درد میکرد پرستار بهش مسکن زذ
یلدا-اوه گفتیم حالا انگار چی شده با این طرز بیرون اومدن تو
برگشتم و یه نگاه پراز نفرت بهش انداختم خواستم بهش چیزی بگم که یکی دستمو فشار داد برگشتم بابا بود با نگاهش من و به ارامش دعوت میکرد
نگاهمو از خاله یلدا گرفتم چشمم خورد به سارا که نا نداشت روی پا واسته با این وضعش خیلی وقت بود سرپا واستاده بود
رو به امیر کردم و گفتم
-امیرجان تو سارا رو ببر خونه مثل اینکه حالش بده
بااین حرف من همه برگشتن با نگرانی به سارا نگاه کردن
سارا لبخند خسته ای زد وگفت
-خوبم نگران نباشید
-حالا که ساناز بهوش اومده ازتون خواهش میکنم برین خونه همتون خیلی تو زحمت افتادین خسته شدین
خاله-حرف نزن بچه ما خسته نیستیم
-خاله جان شما برین به خدا اینطوری من خیلی احساس ناراحتی میکنم
یلدا-خوبه والا به کسی که باید بگه خاله نمیگه بعد به هر بی سر وپایی خاله میگن
چشامو از عصبانیت روی هم گذاشتم و خیلی داشتم خودمو نگه میداشتم که یه چیزی بارش نکنم بعد چند لحظه بدون توجه به یلدا همه رو فرستادم رفتن خونه
خودم از خستگی داشتم میمردم دقیقا 30 روز بود که یه شبم خونه نبودم همش تو بیمارستان بودم اگه کسی من و با این قیافه میدید فکر میکرد از تیمارستان فرار کردم
لباسام همون لباسایی بود که 30 روز پیش تنم بود وریشم خیلی بلند شده بود
شده بودم شبیه این درویشای عهدبوق
وقتی ساناز بیدار شد دوباره از دکتر اجازه گرفتم و رفتم داخل
-خوبی خانومم؟
-اوهوم بهترم
بعد انگار تازه یاد چیزی افتاده باشه با تعجب بهم نگاه کرد و گفت
-توچرا این شکلی شدی؟
-خسته نباشبن تازه شما مارو دیدین؟
-سیاوش؟
-هان؟
-دوست دارم
-نیشم باز شدو گفتم
-میگی چیکار کنم؟
-خاک توسر بی احساست پاشو برو گمشو از اتاق بیرون
منم با کمال خونسردی پاشدم و خواستم بیام بیرون که یهو جیغ ساناز بلند شد
-سیاوش
داشتم میخندیدم که با این حرفش با ریلکسی برگشتم طرفش
-هان؟
-سیاوشششششششششششششششش
-چیه بابا؟
-اهههههههههههههههههههههه برو گمشو بیرون
-چه خبرته؟خوب منم داشتم میرفتم بیرون دیگه خودت کارم داشتی
باهام قهر کردو پشت بهم خوابید!دلم نیومد بیشتر اذیتش کنم
اروم رفتم و از پشت بغلش کردم که گفت
-ولم کن
-نمیخوام
-میگم ولمممممممممممم کن
-به توچه زن خودمه دوست دارم بغلش کنم
-بذار من حالم خوب شه اولین کاری که میکنم ازتو طلاق میگیرم
-اوهووووووووووووو منم که گداشتم حالا حالا ها خیلی باهات کار دارم خانوم خانوما
-مثلا؟
-مثلا؟خوب مثلا اینکه باید زودتر خوب شی بعد یه جشن عروسی توپ واست بگیرم بعدشم
دیگه ادامه ندادم میخواستم یازم اذیتش کنم
-بعد چی؟
-خوب بعدشم دیگه نه ماه بعد بچع بغل
یهو سریع خودشو کشید از تو بقلم بیرون و یکی محکم زد تو سرم
-اااا،چته وحشی؟باز رم کردی؟
-بی ادب بیشوررررررررررررررر
-ببین یه ماه مردی ها باز بی ادب شدی
-سیاوش
-جون دلم
-بروووووووووووو بیرون
بازم نیشم شل شدو دستمو گدذاشتم رو چشممو گفتم ای به چشم با اجازه

ازاتاق که اومدم بیرون یه راست رفتم سمت اتاق دکتر

-بفرمایید
سلام دگتر
دکتر ازجاش بلند شد و تعارف به نشستن کرد
-خوب من درخدمتم پسرجوان
-راستش اقای دکتر میخواستم بدونم ساناز تا کی باید اینجا باشه؟
-خوب ما اگه مشکلی نبینیم تا چندساعت دیگه منتقلش میکنیم توبخش،تا دوسه روز دیگم میتونی دست زنت و بگیریو از اینجا بری
-ممنون دکتر
چند کلمه دیگم با دکتر حرف زدم و ازش خداحافظی کردم و زدم بیرون
خوب اولین کاری که باید میکردم میرفتم خونه و به سر و وضعم میرسیدم به همین خاطر رفتم پیش ساناز تا بهش خبر بدم
با باز شدن در برگش سمتم وقتی دید منم اخم کردو صورتشو برگردوند
منم با جدیت رفتم طرفش و باانگشتم زدم به بازوش
با تعجب نگاهی بهم کردو گفت چیه؟
-من دارم میرم خونه
-خوب برو......چییییییییییییییییییییی ییییییییی؟
-زهرمار اینجا بیمارستانه مثلا
-به درک برو
همونطورکه داشت نگام میکرد ومنتظر جواب بود دستمو وتوهوا واسش تکون دادم و رفتم بیرون تا صورتمو برگردوندم ریز ریز میخندیدم وصدای نفسش که با حرص داد بیرون خندم و بیشتر کرد
دیگه منتظر نموندم وسریع رفتم خونه بعد دو ساعت که کاملا خوشتیپ کردم دوباره راه افتادم سمت بیمارستان که از کلانتری بهم زنگ زدن
-بله؟
-سلام اقای بهداد؟
-خودم هستم بفرمایید
-از کلانتری ...تماس میگیرم میشه تشریف بیارین اینجا؟
-بله الان میام
مسیرم و سمت کلانتری تغییر دادم باز چیکارم داشتن نمیتونستن یه کاریو درست انجام بدن
بعد نیم ساعتی که رسیدم یه راست رفتم تو اتاق سرهنگ
بعد یه نیم ساعت چرت و پرت گفتن جناب سرهنگ تازه یادشون اومد که واسه چی گفته من بیام
-خوب واقعیتش اینکه ما اون خانومی گه گفته بودین و خانوم شراره محبی رو دستگیر کردیم والانم درحال بازجویی هستن
با اعترافاتی که دوستشون کردن ایشون پاشون گیره حالا ازادی یا زندانی شدن ایشون به شما بستگی داره مادر این خانوم همراه پدر شما اینجا بودن و پدرتون رضایت دادن
بااین حرفش حسابی قاظی کردم
-اقا زده زن من و داغون کرده حالا بابام اومده رضایت دادم؟من ازش شکایت کردم چه ربطی به بابام داشته ؟من رضایت نمیدم
-اروم باشین اقا مام که نگفتیم ازادشون کردیم خوب حالا که رضایت نمیدین پرونده رو میفرستیم دادگاه
سرمو وتکون دادم ازش تشکر کردم و رفتم بیمارستان
اوه اوه خیلی دیر شده بود یه سه ساعتی بود که سانازو کاشته بودمش

********************************************
از زبون ساناز

با باز شدن در سرمو چرخوندم طرفش اولل چه تیپ ساناز کشی زده بود این سیاوش ناکس
یه تیشرت مشکی با شلوار کتون مشکی پوشیده بود و شیش تیغ کرده بود و موهارم فشن زده بود
داشتم بررسیش میکردم که با صداش به خودم اومدم
-تموم شد؟
-چی؟
-دید زدن منایشیییییییییی کردمو و اروم باخودم گفتم حالا نکه خیلی مالی!ولی تو دلم داشتم میگفتم نه پ تو خیلی باحالی با این سره بانپیچی شده و لباس اندامی بیمارستان
-چه خبر؟
با یه حالتی نگاش کردم که خودش فهمید چه سوال مسخره ای پرسیده
-ازون دنیا؟خوب بودن سلام رسوندن خدمتتون
-سلامت باشن
-برو بابا دیوونه
-جوووووووووووووووون؟
-سیاوش عزیزم؟
بااین حرفم نیشش شل شد
-جونم خانومی؟
-ببند
یه اخمی کرد که گفتم الان پامیشه میزنه تو سرم
دیگه باهام حرف نزد تا وقتی که سحر و خاله ها اومدن تو
سحر-به به لیلی و مجنون ما چطورن؟
بعدم با اشاره ازم پرسید این چشه؟
منم شونه هام و انداختم بالا گفتم
-دیوانس یهویی برق میگیرتش
سیاوش-کی؟
سحر-تورو میگه
-باباته
-سیاوششششششششششششششششششششش خیلی بیشوری برو بیرون نمیخوام ریختت و ببینم
یهویی در باز شد و پرستار با اخم گفت
-چه خبره اینجا ؟از صبح تاحالا جیغ این خانوم و در اوردین!مراعات کن اقا مثلا مریضه ها
سیاوش سرش و انداخت پایین و معدرت خواهی کردم
پرستارم سرش و با تاسف تکون داد و رفت
یهویی زدم زیر خنده که سیاوش با به حالت تهدید کننده ای نگام کرد
-یادت رفت پرستار چی گفت؟مثلا من مریضمم ها
-اون که صدالته مریض روانیم هستی
-بهتر از تو شاسکول

سحر-سیاوش یه دقیقه بیا
-هان؟
-بیا یه دقیقه
سحر سیاوش و کشوند یه گوشه و شروع کرد پچ پچ کردن باهاش هرکاری کردم نشد بفهمم چی میگن از بس این خاله ها حرف میزدن


-----------------------------------------------
از زبون سیاوش


اومدم با سحر یه گوشه تا ببینم چیکارم داره
-هان؟
-فهمیدی ساناز با بابام اینا چیکار کرد؟
-نه جیکار کرده؟
-هیچی بابا اینا که اومدن دیدنش اصلا محل بهشون نذاشت خالتم یه چیزی بهش پروند
اینم برداشت گفت کی گفته این عتیقه رو راه بدین تو؟
با چشای گرد شده زل زدم به سحر یهویی پقی زدم زیر خنده
-ساناز این کارو کرد؟
-زهرمار گفتم باهاش حرف بزنی نه اینکه تشویقش کنی
-ای جونم حقا که جیگر خودمه
-برو بابا دیوونه حقا که دوتا خل باهم افتادن
سحرکه دید محلش نمیذارم وهنوز دارم میخندم باحالت قهر راشو کشید و رفت چیش خاله ها واستاد
منم رفتم طرف ساناز
-هی ساناز؟
-کوفت
-وای وای چه زن بی ادبی دارم من
-نه که خودت با ادبی
-شنیدم که زدی ترکوندی زن جان
-هان؟
-هان نه بگو جانننننننننننننننن
-عمرا ادم قحطه به تو بگم جان حالام برو حوصلت وندارم
برگشتم که برم یهو دستم و گرفت برگشتم طرفش
-هان؟
-زهرمار
-چیزی که عوض داره گله نداره(بچه ها شرمنده نمیدونم این ضرب المثله درسته یا نه)
حالا چی میخوای؟
-من و کی ازینجا میبری خونه؟
-مگه قراره با من بیای تو خونه؟
-وا پس کجا باید برم؟
-حالا که با بابات راه اومدی برو خونه بابات منم طلاقت میدیم
یهو دیدیم داره با دهن باز نگام میکنه
-چیه؟نگاه میکنی؟
-شوخی میکنی؟
-اره
بعدم یه لبخند بهش زدم که تا عمق وجودم ریخت بیرون
-گمشو بیروننننننننننننننننننننن ننننننننن
سحر-سیاوشششش بذار یه دقیقه اروم باشه برو بیرون کچلش کردی از صبح تاحالا اه
------------------------------------
ساناز


داشتم اماده میشدم برم خونه دیگه از بیمارستانم خسته شده بودم سحر داشت کمکم میکرد لباسام و بپوشم سیاوشم رفته بود دنبالم کارای مرخصیم
وقتی از بیمارستان زدم بیرون خیلی احساس توپی داشتم عجب هوای افتابی باحالی بود
در خونهه که رسیدیم واسمون گوسفند کشتن
خاله نازی -سیاوش عزیزم دست زنت و بگیر و از روخون با هم رد شین
سیاوش لبخندی بهش زدو اومد دستم و گرفت ومحکم فشار داد اگه جاش بود مجکم میکوبوندم تو سرش پسره احمق دستمو له کرد
با همدیگه از خونا رد شدیم رفتیم تو خونه بی توجه به مهمونا رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم راست میگن هیجا خونه ادم نمیشه
رو تختم دراز کشیده بودم که خاله صدام کرد برای شام
لباسام و عوض کردم و یه تونیک مشکب با ساپورت مشکی تنم کردم و موهام ازاد ریختم دورم و رفتم بیرون
اولل چه کرده بودن ،چه سفره ای ،چه اسرافی ،خاک تو سرت سیاوش
یهو خندم گرفت اخه به اون بیچاره چه؟امروز چپ میرفتم راست میرفتم به این بدبخت فحش میدادم
خاله فطمه-بیاعزیزم بیا پیش شوهرت بشین
رفتم کنار سیاوش نشستم که دیدم خاله یه بشقاب گذاشت جلومون و گفت نوش جونتون
من و سیاوش یه نگاه بهم کردیم و باهم گفتیم
-تو یه ظرف
بااین حرفمون همه تعجب کردن
بابا-مگه شما تاحالا تویه ظرف غذا نخوردین؟
سیاوش-معلومه که نه
خاله-اونوقت چرا؟
-شما که توقع ندارین من بااین تو یه بشقاب غذا بخورم؟
سیاوش-هوی مگه من چمه؟
اداشو دراوردم و گفتم چت نیست؟
سحر-اه بس کنید دیگه حالا یه امشب تو یه بشقاب بخورین نمی میرین که
بعدم خودش شروع کرد به خوردن به ناچار قاشقمو وبرداشتم و ازیه طرفش شروع کردم به خوردن
از بچپب بدم میومد با یکی هم غذا بشم به همین خاطر با فاصله از سیا غذا میخوردم
یلدا-وا سیاوش باید چندشش بشه که توباهاش هم غذا شدی نه تو واقعا لیاقت همسفرگی باسیاوش و نداری جای شرارم خالی یادته سیاوش اوندفعه چقد قشنگ باهم غذا میخوردیندیگه حرفاش خارج از حد تحملم بود قاشقمو اداختم تو بشقاب و پریدم تو اتاقو در ومحکم کوبوندم بهم واشکام سرازیر شد اون از حرفاش تو بیمارستان اینم از الانش صدای دعوای سیاوش باخاله شو میشنیدم

----------------------------
سیاوش

با حرفای یلدا ساناز قاشقو پرت کردو رفت تو اتاق اهی کشیدم و به رفتنش نگاه کردم تا درو بست تازه به خودم اومدم و شروع کردم با یلدا دعوا کردن صدام کم کم داشت میرفت رو هوا
-به چه جرعتی این حرفارو به زن من میزنی؟به چه حقی دختر ... تو با ساناز مقایسه میکنی؟تو خونه ی من حق این و نداری که به زنم توهین کنی تاالانم خیلی خودمو نگه داشتم که چیزی بهتون نگم بزرگترین باشه تا وقتی حرمت نگه ندارین حرمت نگه نمیدارم
اون از دخترتون که زد یه ماه بردش تو کما اینم از شما
بعد از سخنرانی گران بهام بلند شدم اومد تو اتاق پیش ساناز
فرشته کوچولوی من داشت گریه می کرد
-هی هی نازنازی من چرا گریه میکنه؟
-سیاوش؟
-جونم عزیزم؟
-چرا خالت باهم بده چرا همش عدابم میده اخه مگه من چیکار کردم؟
بفلش کردم و بوسیدمش
-همشون به خانوم کوچولوی من حسودی می کنن این که گریه نداره عزیزم

سیاوش تو که ترکم نمی کنی؟
-دیوونه شدی معلومه که نه


ازین ماجرا یه ماه گذشت زندگی به روال عادیش برگشته بود و ساناز و تو یه مدرسه خاله پریا ثبت نام کرده بودیم چون مدرسه مال خالش بود زیادی سختی نکشیدیم واسه ثبت نامش !منم که دانشگاه دوباره شروع شده بود و بازم بدبختی ها شروع شده بود
داشتم تو سلف با ارمین و ارش و میلاد ناهار میخوردم که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم کسی که بهم زنگ زده بود ابروهام پرید بالا بابا بود
-جانم؟
-سلام پسرم خوبی؟
-ممنون شما خوبین؟
-از احوال پرسی های تو
-طعنه نزنین به خدا گرفتار بودم
-خوب حالا کجایی؟
-دانشگام چطور؟
-هیچی امشب با ساناز بیاین خونه علی شام دعوتین یه مهمونی ترتیب داده واسه سلامتی ساناز کل فامیل دعوتن
-شرمنده بابا نه من دوست دارم بیام نه ساناز
-حرفا میزنی ها پسر مگه میشه ساناز نخواد بیاد خونه باباش؟
-نمیشه دیگه پدر من
-حرف نباشه همین که گفتم امشب منتظرتونم خداحافظ
از سرناچاری اوکی کردم
-باشه خداحافظ
تا قطع کردم زنگ زدم به ساناز الان دیگه باید رسیده باشه خونه
-جانم؟
-سلام خانومی رسیدی؟
یهو صدای هوووووووووو کردن پسرا بلند شد یه چشم غره بهشون رفتم و بلند شدم اومدم بیرون سلف
-سلام اره رسیدم،تو دانشگاهی؟
-اره
-ناهار خوردی؟
-بلههههههههههه الان از سلف اومددم بیرون
-اوکی خوب کاری داشتی؟
-اهان اره اره امشب بابات دعوتمون کرده خونشون کل فامیلم دعوت کرده
-به چه مناسبتی؟
-به مناسبت سلامتی تو
-سیاوش خودت که میدونی من نمیام چرا قبول کردی؟
-عزیزم بابام زنگ زد و کلی اصرار کرد حالا توم به خاطر من یه امشب بیا
اقای بهداد ببخشید
برگشتم سمت صدا مالکی بود یکی از دخترای جلف دانشگاه حالا بامن چیکار داشت خدا میداند
-عزیزم من ساعت 6 خونم میایم باهم حرف میزنیم باشه؟
ساناز با یه صدای ناراحت گفت
-صدای کی بود؟
-میام خونه بهت میگم الان کارم دارن باشه؟
-باشه بای
-خدافظ
-بله؟
مالکی-ببخشید اقای بهداد من این تیکه از درس و متوجه نمیشم میشه برام توضیح بدین؟
اخمام رفت توهم
-شرمنده خانوم من وقت ندارم
ازپشت سرش بچه ها رو دیدیم که واسم چش و ابرو میومدن و ریز ریز میخندیدن از کارشون خندم گرفته بود
-اخه همه میگن شما قبلا این دوره هارو گزرونده بودین وخیلی خوب این درسا رو بلدین
ناچارا جزوه ای که دستش بود و ازش گرفتم
-کجاش و متوجه نشدین
یه لبخند به وقل دخترا پسرکشی زد که حالم بهم خورد
-این قسمت و
رو نیمکتی که کنارم بود بدون توجه بهش نشستم که اونم باحرکت من نشست
بعد توضیح دادن ازجام بلند شدم که گفت
-میشه شمارتون و داشته باشم هروقت جایی رو نفهمیدم ازتون بپرسم
حالا فهمیدم این دردش درس نبود این کارش یه جای دیگه گیر بود
سرم و به نشونه تاسف نشون دادم وراهم و کشیدم رفتم به صداشم که هی میگفت اقای بهداد اقای بهداد توجهی نکردم دختره جلف
تا ازش دور شدم بچه ها ریختن سرم
ارش-توخجالت نمیکشی با اینکه زن و بچه داری نشستی با جی افت حرف میزنی
ارمین-بذار من این زنت و ببینم باش یه صحبتی داشه باشم
میلاد-اونم با کی حرف میزد با باران جونننننننننننننننننننننن وای وای
شده بودن مثل این خاله زنکا داشتم باهاشون میخندیدم که یادم افتاد دیر شده و کلاس شروع شده یهو داد زدم
-خاک توسرتون کلاس شروع شده
یهو با این حرفم همه هجوم بردیم طرف اتاق تشریح امروز قرار بود یه جنازه رو تشریحش کنیم
در و که زدم فقط خدا خدا میکردم رامون بده
کلم و بردم تو کلاس
استاد-بیرون اقایون کلاسه من خیلی وقته شروع شده
-استاد ........
-بیروننننننننن
اومدم بیرون و در ومحکم کوبوندم بهم که صدای خنده باران و دوستش شیما بلند شد ای دختره اشغال فقط میخواست ضایع شدن من و ببینه
بیخیال از کنارش رد شدم که صداش و شنیدم
-اخی کوشولو ها راتون نداد تو؟
محلش ندادیم و اومدیم از دانشگاه بیرون
از بچه ها خدافظی کردم وراه افتادم سمت خونه
-ااا سیاوش چرا اینقده زود اومدی؟
-ناراحتی برگردم
اومد طرفم و کیفم و ازم گرفت خم شدم و لپشو بوسیدم
-دیوونه من کی گفتم ناراحتم فقط سوال پرسیدم
-خوب حالا قهر نکن استاد از کلاس شوتمون کرد بیرون
-چرااااااااااااااااااااااا اااا؟
-ااا داد نزن دیر رفتیم سر کلاسش اونم رامون نداد تو کلاس بیخیال خوبی؟
-اوهوم
برچسب ها: ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان , دنیای رمان - رمان سیاوش narges eyni , دوسـ ـتـداران رمـان , رمــــــان زیبــا , بی رمان - 549- رمان من و سیاوش و زندگی , رمان خانه , رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , شهــــــــــــر رمـــــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/20 تاریخ
کد :67687

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا