تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من وسیاوش وزندگی 4


ساعتاي 6 راه افتاديم از خونه زديم بيرون قرار بود با دوتا ماشين بريم
من و پريا و رها و سياوش باهم،پژمان و خاله فريده و رامين و فرزانه جون مامان رها و رامين باهم
تا تو ماشين نشستيم پريا كلش و ازبين دوتا صندلي اورد جلو صداي ضبط و تا ته زياد كرد
تا سياوش خواست كمش كنه گفت:بابا سياوش بذار زياد باشه ديگه
سياوش با داد گفت-چي گفتي؟
پريام با داد جوابش ميداد
-ميگم كمش نكن
يه نگاه به رها كردم و يه نگاه به اين دوتا بعدم با رها دوتايي زديم زير خنده
سياوش و پريام با تعجب نگامون ميكردن
سياوش-چتونه شماها
صداي ضبط و كم كردم و همينطور كه ميخنديدم گفتم
-چرا داد ميزنيد خوب صداي ضبط و كم كنيد
پريا-راست ميگي ها مگه اين سياشو اعصاب ميذاره واسه ادم
تا خواست سياشو حرفي بزنه داد زدم باززززززززززز شروع نكنيد ها
سياوش-خوب بابا تو چته ديگه
باز پريا اومد تا ضبط و زياد كنه كه با دستم هلش دادم عقب و خودم زيادش كردم
پريا-عاشقتمممممممم ساناز
لبخندي زدم و جوابشو ندادم
اهنگ رويايه شبانه سعيد شايسته بود
پريا شروع كرد به خوندن با اهنگ بعد چند دقيقه من و رهام همراهيش كرديم
سياوش ماشين و برد كنار ماشين رامين و اشاره كرد شيشه رو بكشه كنار
اونام همين كارو كردن
سرشو برد بيرون و داد زد :تورو خدا من و از دست اين سه تا ديوونه نجات بدين
رامين-برو بابا تازه داريم حال ميكنيم اين سه تا اسكل وميخوايم چيكار كنيم دلت خوشه
سياوش اداي گريه در اورد گفت تورررررررررووووووووو خدا
خاله كه ميخنديد به رامين گفت بزنه كنار سياوشم پشتشون پارك كرد و از ماشين پياده شد
رفت با رامين صحبت كردو به رها و پريا گفت
-بپرين پايين
پريا-من ميخوام با شما بيام پايينم نميرم
-پاشو جان مادرت حالا اگه رها ميگفت يه چيزي ولي تورو عمرا اگه بذارم بموني
همون موقع پژمان از ماشين پياده شد و گفت پريا بدو برو تو اون ماشين
پ-نميخواممممممم
پژمان-يعني چي نميخوام پاشو برو پيش شوهرت
هركاري ميكرديم پريا نميرفت سياوشم راضي نميشد كه سوار شه و رانندگي كنه
اخر سر خود رامين اومد دنبال زنش و با هزار التماس بردش تو ماشين خودش رها و پژمانم اومدن تو ماشين ما
واي كه چقدر به حرفاي سياوش و پژمان تو راه خنديديم اون ورم پريا هي تهديدمون ميكرد
وقتي رسيديم ما دخترا باهم و پسرا باهم وخاله هام باهم راه افتاديم
رفتيم سمت يه رستوران و رو يكي از تختاش نشستيم اونجام پسرا دست بردار نبودن و هي اذيت ميكردن
دامش دورو ورم و نگاه ميكردم كه نگام افتاد به پيرمردي كه الوچه و لواشك ميفروخت چشام برق زد
رفتم در گوش سياوش گفتم
-عخشممممم؟
-جونم؟
-من لواشك ميخوام
بعدم به اون پيرمرده اشاره كردم
سياوش-نوچ نميشه ناناز تميز نيستن مريض ميشي
با حالت قهر گفتم ميخواممممممممم

-ساناز لج نكن ديگه مريض بشي من يكي حوصله ندارم مريض داري كنم ها
خاله كه ديد من هي ميخوام ميخوام ميكنم پرسيد:
-چي ميخواي ساناز ؟
سياوش به جاي من جواب داد-ازين لواشكاي دست فروشا ميخواد هرچي بهش ميگم كثيفه گوش نميكنه
خاله-سياوش ازين اشغالا نخري براش ها وگرنه من ميدونم باتو
-اااااااااا،خاله من خوب لواشك ميخوام
سياوش-ساناز تازگيا خيلي لوس شدي ها
-برو بابا
بعدم باهاش قهر كردم و از روتخت پريدم پايين و به اون دوتا خلم گفتم بياين بريم دور بزنيم
از خداخواسته پاشدن اومدن
همينطوري داشتيم به راهمون ادامه ميداديم رسيديم به يه كوهي كه از وسطش ابشار خيلي خوشگلي سرازير بود
با خوشحالي رفتيم طرف ابشار،چندتا پسري كه اونجا نشسته بودن با ديدن ما برامون سوت زده
-به به چه خانوماي جيگري در خدمت باشيم
يكي از پسرا به دوستش گفت
-اون شال قرمزه خيلي جيگره پايه اي بريم مخش و بزنيم
-اره خيلي باحاله،ولي شايان بپا تنهايي تو گلوت گير نكنه
اون پسره كه اسمش شايان بود يه قهقه چندشي زد و پاشد اومد طرف ما
پريا كه مثلا از هممون بزرگتر بود دستمون و گرفت و گفت
-بچه ها بياين بريم،من كم كم دارم ميترسم
منم باهاش موافقت كردم ولي رها گفت
-بيخيال بابا اينجا پره ادمه مثلا ميخواد چيكار كنه
پسره كنارمون رسيده بودو حرف هاي چندشي بهم ميزد
-خانومي ناز نكن ،بيا شمارمو بگير
تحويلش نگرفتم و صورتمو اونور كردم با ديدن سياوش و پسرا كه به طرفمون ميومدن هم خوشحال شدم هم سكته رو رد كرد
-پرياااا سياوش
پريا-خوب حالا توچرا ترسيدي ؟بذار بيان اين عوضي رم ادب كنن
و يه نگاه تحقير اميزي به پسره انداخت
پسره-نترس جيگرم خودم مراقبت هستم نميذارم كسي اوخت كنه
ديگه اعصابم خط خطي شده بود بلند داد زدم
-برو گمشو اشغال اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
پسرا كه ديگه بهمون نزديك شده بودن با داد من سريع خودشون و به مار سوندن
سياوش-چيه ساناز چرا داد ميزني؟
بعد يه نگاه به پسره كرد و گفت:امرتون؟
پسره-با شما كاري ندارم خوش امدين
سياوش- با من كاري نداري با زنم كه كار داري!گمشو تا نزدن داغونت نكردم
هرررررررررررررررري
پسره با پزخند به سياوش نگاه كرد رو به دوستاش گفت
-بچه ها طرفو دارين
سياوش كه ديگه اعصابش خورد شده بود يقه پسره رو گرفت و يه مشت خوابوند تو صورتش
دوستاي پسره با حركت سياوش پاشدن اومدن طرفش
يكي از همون پسرا واستاد جلوي سياوش گفت-چيه عمو خيلي احساس بزرگي ميكني
پژمان و رامين كه ديدن اوضاع داره خيلي بد ميشه دست سياوش گرفتن و گفتن-بيا بريم سياوش بچه زدن نداره
-راست ميگه عموجان برو با زنت خاله بازيتو كن سياوش دوباره خيز برداشت كه بزنه تو صورت پسره كه من دستشو گرفتم
-ولش كن سياوش تورو خدا بيا بريم
سياوش يه نگاه به من كردو يه نگاه با نفرت به پسره
بعدم دستمو گرفت و راه افتاد سمت تختي كه خاله اينا بودن
بقيم پشت سرمون ميومدن
-سياوش
-زهرمار،نميخوام صداتو بشنوم
-ولي سياوش
-ساناز بهت گفتم خفه شو نميفهمي
رامين-سياوش اروم باش
سياوش-بذار برسيم خونه من ميدونم با تو
-مگه تقصير من بود
چپ چپي نگام كرد
-خوب تقصير منم بود خوب ببخشيد
سياوش-ديگه نميتونم اين رفتار بچگونتو تحمل كنم ساناز
-سياوششششششش
-حرف نزن اعصابم خورده فعلا
-باشه
ديگه باهاش حرفي نزدم وقتي رسيديم يه گوشه از تخت بق كردم نشستم چيزي به خاله اينا در مورد پسرا نگفتيم اونام چيزي نپرسيدن
فرزانه جون-بچه ها پاشين برين بستني بخرين
پريا-اره منم موافقم
كه با نگاه رامين اونم ساكت شد كلا پسرا همشون باما قهر كرده بودن و تحويلمون نميگرفتن
پسرا پاشدن كه برن بستني بخرن كه خاله گفت
-دخترا شمام پاشين ديگه
من كه از سر جام تكون نخوردم اون دوتام منتظر يه تعارف بودن
پژمان-نه مامان حوصله دردسر نداريم بذارين باشن
بعدم رفتن واسه خودشون

وقتي برگشتن نزديكاي تخت بودن كه يه دختري سياوش و صدا زد سياوشم با تعجب برگشت طرفش با ديدن دختر شوكه شد
سياوش-بله؟
-خوبي عزيزم؟
-ببخشيد به جا نميارم
-اااا،سياوش يعني چي به جا نميارم
سياوش با ترس به سمت من برگشت كه داشتم نگاشون ميكردم
خاله اينام متوجه اونا شدن
-خانوم عزيز وقتي ميگم نميشناسموتون يعني نميشناسم
-خيلي بدي سياوش من مريمم
-هركي ميخواي باش به من چه
بعدم راشو كج كردو اومد كنار من رو تخت نشست
منم هيچي نگفتم و پاهام و تو بقلم گرفتم
مريم-سياوش
-سياوش و زهرمار ميري يا زنگ بزنم پليس
من-چي ميخواي خانوم؟
-به تو چه ربطي داره من با نامزدم كار دارم
يه پوزخند بهش زدم كه سياوش گفت
-برو روزيتو خدا جاي ديگه بده،خوش اومدي
مريم-يعني چي؟
رامين-برو ديگه دختره زبون نفهم اگه گذاشتن يه روز خوش باهم داشته باشيم
گمشو ديگه
مريم-سياوش بايد باهات حرف بنم
سياوش بستني و جلوي من گرفت و گفت -من با شما كاري ندارم
مريم-باشه اقا سياوش بهم ميرسيم
-باشه حالا گمشو
بستني و از دستش گرفتم و يه ذره ازش خوردم دندونام يخ زد
خاله-سياوش ميدونم به من ربطي نداره ولي تو اين دختره رو ميشناختيش؟
سياوش-به جون ساناز كه عزيزترينمه به خدا اصلا تا حالا نديده بودمش
خاله-خوب پسرم من حرفت و باور ميكنم
بعد چند دقيقه پاشديم راه افتاديم سمت ماشينا كه بريم شهربازي
پسرا باهامون خوب شده بودن
داشتيم سوار ماشين ميشديم كه يه پرايد سفيد كنارمون واستاد و اون دختره مريم
با يه سنگ محكم كوبوند تو سر من
فقط داد بقيه رو شنديم كه اسممو صدا ميكنن چشام سياهي رفت و ديگه هيچي نفهميدم

************************************************** ****
وقتي ديدم پرايد كنارمون واستاد هيچ توجهي بهش نكردم و داشتم وسايلارو داخل جعبه ميذاشتم كه صداي داد بچه ها رو كه سانازو صدا ميكنن شنيدم با سرعت دوييدم طرف ساناز كه ديدم تموم زندگي من از سرش داره خونه ميريزه پرايد به سرعت فرار كرد و رامين شمارشو برداشت
سانازو تو بقلم گرفته بودمو گريه ميكردم و اسم ساناز و صدا ميكردم بچه ها زنگ زدن اورژانس
كم كم اطرافمون پر شده بود از مردم ان پسرايي كه مزاحم سانازشون شده بودنم از راه رسيدن با ديدن ساناز تو اون حالت شكه شده يكيشون كه اسمش سامان بود اومد جلو
خواست نزديك ساناز بشه كه داد زدم نيا جلو
سامان-اروم باش من پزشكي خوندم بذار ببينم حالش چطوره
با سر اجازه دادم كه بياد جلو
وضعيت ساناز و كه چك كرد ازش پرسيد حالش چطوره
دستاي رامين و پژمان و كه سعي ميكردن من و از ساناز جدا كنن و پس زدم
سامان-نبضش كند ميزنه هرچي سريعتر بايد برسه بيمارستان
-پس اين امبولانس لعنتي كي مياد صداي گريه پريا و رها رو اعصابم بود
همون موقع صداي امبولانس اومد وسريع ساناز و رو بلندش كردن و گذاشتنش تو امبولانس سوييچم و طرف پژمان گرفتم و گفتم ماشينمو بيار من با ساناز ميرم خالم باهام اومد
دست ساناز و گرفته بودمو ديگه گريه نميكردم پرستارام داشتن و كارشونو ميكردن
وقتي رسيديم بيمارستان دكتر سريع دستور داد ببرنش اتاق عمل

رامين-چي شد سياوش؟
-بردنش اتاق عمل
-يا ابوالفضل
فرزانه جون-سياوش پاش زنگ بزن خانوادش
-نميتونم خاله
-پاشو پسر خوب
به هزار بدبختي زنگ زدم به سحر كه اونم با عجله و هول ادرس بيمارستان و ازم پرسيد
1 ساعت بعد سحر و سارا و خاله فاطمه ا شوهراشون ريخن تو بيمارستان سحر كه من و ديد با گريه اومد طرفم
سحر-سياوش خواهرم كو؟سياوش عزيز دل مادرم كو؟
منم پا به پاش گريه ميكردم كه بقيه رفتن سمت اونا
بعد 4 ساعت كه ديگه ساعت 12 شب بود دكتر از اتاق عمل اومد بيرون
اولين كسي كه متوجه دكتر شد پريا بود كه به سرعت رفت سمتش مام پشت سرش رفتيم
پريا-چي شد اقاي دكتر
-اميدتون به خدا باشه!ما همه تلاشمون و كرديم،ديگه باقيش با خداست
همينجوري مات موندم رفتم سمت اتاق عمل كه دكتر دستمو گرفت
-الان ميارنش بيرون فقط دعا كنيد اون رفته تو كما
با اين حرف دكتر افتادم رو زمين
رامين و پژمان به كمكم اومدن
دكتر با اجازه اي گفتو به راهش ادامه داد
همن موقع سانازو اوردن بيرون بلند شدم و رفتم سمت تختي كه روش بود منتقلش كردن به icu
پرستار-شما نميتونيد وارد بشين بفرماييد بيرون
با سري پايين افتاده اومدم بيرون رو صندلي نشستم بقيم كنارم اومدن
سحر همچنان گريه ميكرد و نفرينم ميكرد
چشامو بستم دوست نداشتم فكر كنم كه ديگه سانازو ندارم
وقتي چشامو باز كردم رو تخت بيمارستان بودمو به دستم سرم وصل بود
پژمان و رامينم كنارم نشسته بودن و باهم پچ پچ ميكردن
-من چرا اينجام
رامين-اه بهوش اومدي هيچي فشارت افتاد اورديمت اينجا
-ساناز
رامن دستمو فشار داد و گفت -اميدت به خدا باشه پسر
زدم زير گريه و گفتم
-رامين اگه ساناز بره منم باهاش ميرم بدون اون نميتونم زندگي كنم،همش تقصير منه اصلا نميدوم اون دختر كي بود
پژمان-اروم باش سياوش شماره ماشين و رامين برداشت داديم پليس الانم پليس بيرون واستاده
-ميخوام ساناز و ببينم
-نميشه سياوش اون تو بخش مراقبتاي ويژست،تنها كاري كه ازمون بر مياد دعا كردنه
دكترا تموم تلاششون و كردن اميدت به خدا باشه
-سحر چي شد؟
-هيچي اون و سارا رم بهشون سرم زدن
-بچه ها برين خونه ساعت 1 شبه ممنون كه بودين
-اين چه حرفيه پسر ما تا وقتي ساناز بهوش نياد از جامون تكون نميخوريم،حالام گريه نكن تا بگم پرستار بياد سرمتو در بياره
رامين رفت و با پرستار برگشت
وقتي از اتاق اومدم بيرون راه افتادم در icu
از پشت پنجره داشتم ساناز و نگاه ميكردم كه يهو پرستارا ريختن بالاي سرش
و بعد چند دقيقم دكتر اومد
دستگاه شوكو اوردن هممون شوكه شده بوديم خطاي صاف رو دستگاه نشون ميداد كه
سانازم دگه زنده نيست

 


بعد سومين شك برگشت خطاي صاف ديگه صاف نبودن دكتر نفس عميقي كشيدو
از اتاق بيرون اومد دوييدم سمتش
-چي شد دكتر؟
-خدا خيلي بهش رحم كرد علائم حياتيش همه قطع شده بود ولي خداروشكر تونستيم با شك برشگردونيم
نفس عميقي كشيدمو از دكتر تشكر كردم
-دكتر
-بله؟
-ميشه ببينمش؟
-شما چيكارشي؟
-شوهرشم
-الان نميشه هر وقت وقتش شد به پرستار ميگم خبرتون كنه
سرم و تكون دادم ساعت 3 شب بود رو به بقيه گفتم شما برين خونه من هستم تا اينجاشم كلي لطف كردين
خاله-نه پسرم ما ميمونيم
-خاله جان بودن و نبودن شما فرقي نداره خواهش ميكنم شما برين
به هر بدبختي بود خاله و بچه ها رفتن فقط من موندم و سحر
سحر-چرا اينجوري شد؟
-اصلا نميدونم،اون دختر از كجا پيداش شد
-كي بود دختره؟شناختيش؟
-نه
ديگه حرفي نزيديم سرم و تكيه دادم به ديوار پشت سرم و چشامو بستم سحرم پاشد رفت تو نماز خونه بيمارستان
ساعت 7 صبح بود كه با صداي زنگ گوشيم چشامو باز كردم
-جانم رامين؟
-سياوش الان از كلانتري زنگ زدن،دختره رو گرفتن الان بايد بريم كلانتري!اماده باش الان با پژمان ميام دنبالت
-باشه باشه
سحر-چي شده سياوش؟
-دختره اي كه ساناز و زد گرفتن از كلانتري زنگ زدن الان بايد برم
-منم ميام
-نه تو باش شايد ساناز بهوش بياد زود ميام
-مراقب خودت باش هر خبريم شد خبرمون كن
-باشه خدافظ
رامين اومد سريع سوار ماشين شدمو راه افتاديم سمت كلانتري
پشت در اتاق منتظر واستاده بوديم كه سربازه گفت ميتونيد بريد داخل
رفتيم داخل يارو از جاش بلند شدو اشاره كرد بشينيم
سرهنگ-خوب شما چه نسبتي با خانومي كه سنگ به سرشون اصابت كرده دارين
-شوهرشم
-ما اين خانوم و دستگير كرديم و از شما خواستيم اگه شكايتي دارين تنظيم كنيد
برگه رو از دستش گرفتم و مشغول پركردنش شدم
كه دختره رو اوردن داخل با ديدينش دوباره ياد زخم سر ساناز افتادم خون جلوي چشام و گرفت به سمت دختره حمله كردم كه بچه ها با يه سرباز جلومو گرفتن
شروع كردم داد زدن
-اخه عوضي مگه ما چيكارت كرده بوديم؟تو يهو از كجا پيدات شد؟چرا اينكارو كردي؟
مطمئن باش اگه سانازم خوب بشه بايد بري بالاي دار ازت نميگذرم
دختره كه ترسيده بود يه پوزخندي زدو نشست رو صندلي
بچه ها كه فكر كردن اروم شدم ولم كردن باديدن پوزخندش رفتم طرفش و با پا زدم تو شكمش كه از درد خم شد

پژمان و رامين با عجله به سمت سياوش رفتن و محكم گرفتنش
سرهنگ كه با اين حركت سياوش عصباني شده بود با خشم بهش گفت
-اقاي محترم يه بار ديگه اين كارو تكرار كنيد ميفرستمتون بيرون
سياوش با اينكه از كارش راضي بود سري تكون داد و رو صندلي نشست
سرهنگ-خانوم قصدتون ازين كار چي بوده؟ايا كسي وادارتون كرده به اين كار؟
دختر كه با صداي سرهنگ به سمتش برگشته بود با شنيدن اين حرف پوزخندي زد
و جواب داد
-قصدم ؟قصد خاصي نداشتم فقط ميخواستم حال اون دختره عوضي و بگيرم
-چرا همچين قصدي داشتين؟
-اونش به خودم مربوطه
سرهنگ با خشم -ببين دختر خانوم اينجا چيزي به خودت مربوط نيست ،شما الان مجرمي پس هرچي ازت پرسيدم بايد جواب بدي فهميدي؟
سرهنگ همونطور که خشمگین بود داد زد: - فهمیدی؟ كه دختره از ترس فقط سرش و تكون داد
سرهنگ-حالا حرف بزن ببينيم
مريم-براي اينكه اون عوضي زندگي و تموم ارزو هاي دوستم و خراب كرد،براي اينكه اون دختره اشغال باعث شد دوست شيطون من يه ادم ساكت و گوشه گير بشه
سياوش كه از حرفاي دختر تعجب كرده بود گفت:مگه ساناز چيكار كرده؟
دختر جوابشو ندادو با خشم نگاش كرد
سرهنگ-جواب بدين مگه اون خانوم چيكار كرده بودن؟
مريم با عصبانيت به سرهنگ گفت- ميخواين بدونين؟باشه ميگم به خاطر اينكه اون دختر عوضي ....
سياوش با شنيدن حرفاي زشتي كه به ساناز صفت ميداد عصباني شدو خيز برداشت سمت مريم كه با صداي سرهنگ سر جاش نشست
سرهنگ-بشين اقااااااااااااا ،ادامه بده خانوم
مريم- به خاطر اينكه......به خاطر اينكه با اين اشغال ازدواج كرد ،
به سياوش اشاره كردو ادامه داد
-به خاطر اينكه عاشق اين پسره بيشور شد
ساوش-حرمتت و نگه دار هرچي بهت هيچي نميگم
سرهنگ-ساكت،درست صحبت كنيد خانوم
مريم ساكت شد و ديگه حرفي نزد
سرهنگ-دوستتونم ازين ماجرا خبر دارن؟
مريم بازهم سكوت كرد
سرهنگ-با شمام
مريم-بله
سرهنگ-اسم و نشوني دوستتون و اينجا بنويسيد
مريم-من اينكارو نميكنم
سرهنگ-پس اينطور،سلطاني؟سلطاني؟
همون موقع زني وارد شد و احترام نظامي گذاشت
-بله قربان؟
-ببرينش بازداشتگاه
-بله قربان
به دستاي مريم دست بندي زد و بردش بيرون
سرهنگ-شما ميتونين تشريف ببرين ما به تحقيقات ادامه ميديم به نتيجه اي رسيديم خبرتون كنيدففقط شما اقا شمارتون و به ما بدين
سياوش سري تكون داد و شمارشو روي تكه كاغذي كه روي ميز سرهنگ بود نوشت بعدهم تشكري كرد و از اتاق خارج شد
رامين و پژمان هم پشت سرش اومدن بيرون
سياوش-بچه ها من ميرم بيمارستان مرسي زحمت كشيدين شما برين شركت
رامين-سياوش بيا بريم خونه مام الان ميريم خونه استراحتي كن و بعد دوباره برگرد بيمارستان
سياوش-نه برم بيمارستان راحترم
بدون توجه به اصرار هاي اون وتا دربست گرفت و به سمت بيمارستان راه افتاد
وقتي به راه رو رسيد با ديدن اقاي حيدري باباي ساناز و خاله يلدا از تعجب سرجاش واستاد
سياوش-اينا اينجا چيكار ميكنه؟
راه افتاد سمت سحرو سارا و خاله كه روي صندلي ها نشسته بودن بدون توجه به حيدري كه با خاله يلدا اومده بود به اونا سلام كردو حال ساناز و پرسيد
سياوش-سلام!حالش چطوره؟
سحر-سلام هنوزم همونجوريه!توچه خبر شناسايي كردي دختره رو؟
سياوش-اره،اشغال عوضي ميخواستم همونجا بكشمش
سحر-اعتراف كرد چرا همچين كاريو كرده؟
سياوش ماجرايي كه تو كلانتري براش اتفاق افتاده بود و تعريف كرد
سحر-اخه چرا خدا مگه خواهر من چه گناهي كرده بود؟
دكتر به سمتشون اومد و روبه سياوش گفت
-ميتونم باهاتون چند دقيقه صحبت كنم؟
سياوش-البته دكتر چيزي شده؟
-نه نه نگران نشيد لطفا با من بيايد
همه با نگراني به دكتر نگاه ميكردن كه سياوش از جا بلند شدو دنبال دكتر به گوشه اي از سالن رفت
سياوش-چي شده دكتر؟
-لطفا خودتون كنترل كنيد،ميخواستم راجب وضعيت خانومتون باهاتون صحبت كنم
-بله بفرماييد
-واقعيتش اينكه كه اگه خانوم شما تا 30 روز اينده بهوش نياد دچار مرگ مغزي ميشه
سياوش با شنيدن اين حرف بهت زده به دكتر نگاه كرد
-يعني چي دكتر؟
-شما حالتون خوبه؟
سياوش فقط تونست سري تكون بده
-اميدتون به خدا باشه براش دعا كنيد
دستشون به شونه سياوش زد و رفت و سياوش و تنها گذاشت

 


سحر-چي شد سياوش؟
سياوش-هيچي هيچي!راستي اين و كي خبر داد بياد؟
بعدم اشاره اي به باباي ساناز كرد
سحر-بابا رو ميگي؟ديشب كه سارا ازينجا ميره ،يه راست ميره خونه بابا و شروع ميكنه به دعوا كردن و قضيه پاك بودن سانازم بهشون ميگه كه به خاطر اونا الان ساناز روي تخت بيمارستان،بابام كه ميفهمه امروز با زن جديدش كه خاله تويه ميان بيمارستان
مام هيچكدوم ازون موقعي كه اومدن بهشون محل نداديم
سياوش سري تكون داد و با نفرت به علي اقا نگاه كرد
علي كه ديد سياوش داره نگاش ميكنه به سمتشون رفت
علي-خوبي پسرم؟
سياوش جوابشو نداد و راشو كج كرد كه از كنارش رد شه كه علي دستش و گرفت
علي-مارو ببخش پسرم ،ما بد كرديم
سياوش كه لحظه به لحظه عصباني تر ميشد برگشت سمت علي و گفت
-ببخشمت؟اره؟ميخواي ببخشمت؟با اين كاري كه كردي؟نميبخشمت،مطمئن باش،اينم بدون كه سانازم نميبخشتت
بعدم از كنار ش رد شد كه صداي يلدا باعث شد با عصبانيت سمتشون برگرده
يلدا-سياوش حرمت نگهدار ،من موندم خوهرم اصلا وقت گذاشته واسه تربيت تو؟
سياوش-حرمت كي و نگه دارم؟حرمت اين عوضيو؟اره؟خواهر شما مگه واسه من مادري كرد؟شما حرمت نگه داشتين؟اره ؟جواب بده!ساناز من الان به خاطر شما تو كماس!به خاطر كاراي شما اگه تا 30 روز ديگه بهوش نياد مرگ مغزي ميشه!بازم حرمت نگهدارم؟
حرفاي اخرش و با داد ميزد
سحر و سارا و خاله كه براي اروم كردن سياوش اومده بودن با اين حرفا شوكه شدن
يلدا كه با اين حرفا عصباني شده بود رو به علي گفت
-همون بهتر كه اين دختره هرزه بميره فهميدي؟بيا بريم
سياوش با اين حرف كنترل خودشو از دست داد و يه سيلي محكم به يلدا زد
گغت-هرزه تويي و دخترت گمشو عوضي ازينجا
يلدا كه به گريه افتاده بود رو به علي گفت
-ديدي چي كار كرد؟
علي هم سيلي سياوش و با سيلي جواب داد
-دفعه اخرت باشه كه روي زن من دست بلند ميكني
سياوش پوزخندي زد و بي توجه به اونا به سمت سحر كه بيهوش رو زمين افتاده بود رفت و بلندش كرد
وبه پرستار خبر داد
پرستار سحر و بلند كردو به اتاقي برد و بهش سرم وصل كرد
سارا رو به سياوش كرد و با اشك گفت
-سياوش تو چي گفتي اونموقع؟ساناز من فقط 30 روز ديگه زندس؟
سياوش سرش و بين دستاش گرفت و روي صندلي نشست
جوابي نداشت كه به سارا بده
دكتر كه از دور نظاره گر سياوش و خانوادش بود به پرستار اشاره كرد كه اجازه بده سياوش بره ديدن ساناز
پرستار-اقا؟اقا؟
سياوش سرش و بلند كردو به جواب پرستار و داد
-بله؟
پرستار-دكتر گفتن ميتونيد بريد ديدين خانمتون
سياوش با اين حرف با خوشحالي از جا بلند شد و به سمت در icuرفت بعد پوشيدن لباساي مخصوص رفت داخل و با ديدن چيزي كه روبه روش ديد قلبش شكست سانازش با سري بسته شده و لوله اي در
برچسب ها: ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان , دنیای رمان - رمان سیاوش narges eyni , دوسـ ـتـداران رمـان , بی رمان - 549- رمان من و سیاوش و زندگی , رمــــــان زیبــا , بزرگترین سایت رمان ایران , نودهشتیا | دانلود کتاب و رمان , رمان از خیانت تا عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/19 تاریخ
کد :67461

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک