تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نذار دنیا رو دیوونه کنم16


رامبد خونسرد تکیه از چهارچوب اتاق گرفت و داخل شد و موزیانه گفت:

-قرار که نیست برگردیم به دوران قشنگ قبل رفتنت ها؟ یا شایدم دلت بخواد....


پانیذ حرفش را قطع کرد و با گستاخی گفت:شاید تو دلت می خواد برگردیم به دو ماه نبودن من ها؟

ابهت ریخت در نگاهش و باید این دخترک 18 ساله ی رخ به رخش را کمی آدم می کرد.با قدمهای شمرده به سویش قدم برداشت.تردید قدمش ترس انداخت در دل پانیذکی که

وانمودش شجاعت بود و ترسو تر از او کجا پیدا می شد؟ با ترس گفت: چی شده؟

رامبد با لبخند موزیانه ایی نگاهش کرد.دل پر هوسش شوق بازی داشت نه هوس! 

روی پانیذ خم شد.نگاه ریخت در آن زمردهای پر از اشباع زندگی و چقدر خدا دوستش داشت برای داشتن این نوای زندگی که در کنارش بود.غرق شد و کجا دریا به این عمق بود؟ 

نگاهش کلافه شد.دلش کمی او را می خواست.به شرط یک بوسه! فقط یک بوسه ی کوتاه!

نفس داغش را به صورت پانیذکش ریخت که پانیذ قلب ضربان گرفته اش را با دلداری های دلش آرام می کرد و اما با هر بار نفس کشیدن های عصبی رامبد شوق قلبش سر به رسوایی

کوبیدن می گذاشت و این دل هم خیره سر شده بود.خدا به کجا هوار می کشید که این دل لجباز فقط او را می خواهد.مال او باشد فقط مال او!

"بعضی وقتا لازم نیست حرفی زده بشه بین دو نفر...همین که نگاهش درگیر نگاهت باشه...با عشق پلک بزنه یعنی تا آخر دنیا باهاتم...تا آخرشم من هستم...همین کافیه."*

پانیذ در دل فقط یک سوال از خود پرسید:رامبدم تا آخرش باهامی؟

جادویش می کرد این دختر دلبر و چقدر از این جادوهای دلبرانه هول می شد چون جوانکی در حال دیدن زدن دختر همسایه بر سر پشت بام پر کفتر خانه! 

کلافه و عصبی از این بازیش فورا خود را عقب کشید. کاغذی از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت و به سرعت از اتاق بیرون رفت.پانیذ هول شده دستی به صورت داغش کشید و نالید:

-خدایا به دلم رحم کن.

با اکراه کاغذ روی میز را برداشت و نگاهی سرسری به آن انداخت اما با دیدن برنامه کلاسی که مربوط به کلاس های ویلونش بود جیغ بلندی کشید و با خوشحالی رو به سقف گفت:

-خدا عاشقتم، نوکرتم به خدا!

بوسه ایی برای خدا فرستاد و چه کسی می گفت این مرد زیادی جذاب و مغرور تغییر نکرده؟

مردش مهربان بود و رضا بودن چقدر به این مرد می آمد!

نگاه دقیقی به برنامه کلاسی انداخت.اولین کلاسش روز یک شنبه عصر بود.چه خوب که کلاس هایش صبح نبود که مدرسه داشت.بلند شد باید از مرد مهربان این روزهایش تشکر می کرد.

با قلب به تپش افتاده اش از اتاقش بیرون رفت.به اتاق رامبد که رسید با لرزی که بر تن یاسیش افتاده بود ضربه ایی به در اتاق زد و در را باز کرد.نگاه رامبد روبروی در بود.با دیدن پانیذ

خونسرد نگاهش کرد که پانیذ لبش را گاز گرفت و نگاه گرفت از میشی هایی که بی قرارش می کرد و گفت: 

-بابت کلاس ویلون متشکرم!

یادش رفته بود لرزش و کلافگی دقایقی پیش را! مغرورانه گفت:قهوه های ساعت10!

پانیذ گنگ نگاهش کرد که رامبد خونسرد گفت:تشکرت قهوه های ساعت 10 میشه.تو هر شب برام بیار.

فقط کمی دلش لجبازی خواست.اخم کشید و بچگانه گفت:چرا من؟!

لبخندی کمرنگ بر لبان رامبد نشست و این بچگانه های بانمک هم پانیذش را خواستنی می کرد.رامبد بلند شد روبرویش ایستاد و گفت:قبول؟!

رامبد خواسته بود و او نه بگوید؟ رامبدش طعم تلخ قهوه های ساعت10 اش را خواسته بود و او نافرمان شود؟ با صدای آرامی گفت:باشه!

رامبد لبخند زد و خدا شاهد بود پانیذ دنیا می داد برای این لبخند خواستنی! 

سر برگرداند که بیرون برود رامبد گفت:از فردا با راننده برو مدرسه.سر ساعت هم میاد دنبالت....از این به بعد هرجا میری یا با من یا با راننده میری.

پانیذ نگاهش کرد و چرا نگرانی های درک نشدنی این مرد را به این شدت دوست داشت؟ 

باشه ی آرامی گفت و همین که قدم برای رفتن برداشت رامبد بی طاقت تر از همیشه بازویش را گرفت او را به سمت خود کشاند. در آغوش کشیدن این دختر آرزویش بود چرا آرزو برآورده

می شد و اما سیری آرزویش کم؟ 

"چه کاری از دستم بر می آید وقتی...عشق...تمام خودش را می ریزد در چشمان تو؟!"*

بی هوا گفت:نمی تونم خودمو آروم کنم، چیکار کردی با من؟..

زمرد چشم هایش را به میشی های بی قرار مردش دوخت و این مرد امشب پر از جنون بود.تن گرمازده اش بیخودش می کرد از این نزدیکی هراس انگیزی که قلبش را به بازی گرفته بود.

از رسوایی این قلب می ترسید و مردی که حالش را درک نمی کرد و چقدر دوست داشته شدن های این مرد خاص بود.پنجه های مردش بیشتر در بازویش فرو رفت و پانیذ

بی اختیارتر از همیشه با سرعت خود را عقب کشید و تند تند گفت:باید برم به درسام برسم خیلی عقبم.

فرصت نداد برای اجازه نرفتن دادن رامبد و با عجله از در بیرون زد و اجازه داد قلب هردویشان با سرعت هزار بزند.با رفتنش رامبد لبخند زد و زیر لب گفت:

-اختیار ازش می گیرم؟

ساعت11 شب بود و فردا روز پر کاری داشت.به سوی تختش رفت و زیر پتویش خرید.بعد از 2 ماه اولین شب آرامشش بود.

*************************

روبروی نوید ایستاد و با لبخند دستش را پشت کمر پانیذ گذاشت او را کمی به جلو هل داد و گفت:اینم شاگرد جدید.

نوید با نگاهی خیره به پانیذ گفت:ماشالله خواهرت خیلی بزرگ شده رامبد.

اخم های هر دو در هم کشیده شد و پانیذ عصبی نگاهی برنده به نوید انداخت و گفت:کی به شما گفته ما خواهر و برادریم؟

نوید متعجب به رامبد نگاه کرد که رامبد با لبخندی به زیبایی همه ی ابرهای سفید آسمان به پانیذکش نگاه کرد که نوید نابارورانه گفت:

-من همیشه فک می کردم خواهر و برادرین.

رامبد با لبخند گفت:اشتباه کردی داداش.

نوید با تمام حیرتش رو به پانیذ گفت:به هر حال خوش اومدین پانیذ خانوم.مدرس شما آقای علوی هستن.الان با یکی از هنرآموزاشون کلاس دارن.بعد از اون نوبت شماست.

پانیذ سر تکان داد و با تشکری کوتاه از اتاق نوید بیرون آمد.نوید با اخم گفت:آخه من الان باید بفهمم که پانیذ خواهرت نیست؟ ضایعم کردی رفت.

رامبد خندید و گفت:دیوونه ایی به خدا. اون...دختر عمومه.

نوید ابرویی بالا انداخت و گفت:چه عصبیم شد گفتم خواهر و برادرین.خدا به داد برسه.

رامبد با صدای بلندی خندید و گفت:جوش نزن داداش.فقط یکم حاضرجوابه.

-عجب، فقط کم مونده بود منو بخوره.

رامبد ذوق کرده بود از جذبه ی نیلوفر زیبایش و امروز بیشتر از همیشه دوستش داشت.حرفش با نوید که تمام شد از اتاق بیرون آمد.پانیذ منتظر روی صندلی نشسته بود.روبرویش ایستاد

و گفت:کارت تموم شد زنگ بزن میام دنبالت.

پانیذ با اخم گفت:گوشی ندارم.

رامبد تعجب پرسید:گوشیتو چیکار...

سوالش تمام نشده بود که یادش آمد دیشب با تمام عصبانیتش گوشی دختر بیچاره را خورد کرده بود.بیچاره پانیذک!

با حرص نفسش را بیرون داد و گفت:از آموزشگاه زنگ بزن میام.

پانیذ سری تکان داد.رامبد رو به منشی زیبای دوستش سری به نشانه ی احترام تکان داد و رو به پانیذ گفت:مواظب خودت باش!

"می گن آدمای عاشق بیشتر از اینکه بگن دوست دارم می گن مواظب خودت باش حالا تو هم...."*

پانیذ زیر لب باشه ایی گفت به مردی نگاه کرد که از در بیرون رفت و این مرد همیشه همینقدر جنتلمن بوده؟ 

نگاه دوخت به منشی زیبای آموزشگاه اخم چین انداخت بر پیشانیش و سر تکان دادن مردش چه بود؟ 

نفسش را پر صدا بیرون داد که در کلاس روبرویش باز شد و پسرک 16 یا 17 ساله ایی از آن بیرون آمد.منشی نگاهی مهربان خرج پانیذک اخمو کرد و گفت:

-عزیزم بفرمایید، نوبت کلاس شماست.

پانیذ بلند شد ساک ویلونش را روی شانه اش انداخت و داخل شد.مردی جوان روی صندلی نشسته بود.انگار کلافه بود چون سرش را با دستانش گرفته بود و نگاهش به موزاییک های کلاس

دوخته شده بود.با صدای آرامی گفت:سلام استاد!

مرد سرش را بلند کرد از دیدن پانیذ جا خورد.فکر هم نمی کرد شاگردش برخلاف همیشه دختر باشد.باید حتما با نوید صحبت می کرد.همه ی شاگردانش همیشه پسر بودند به 

درخواست خودش! علوی اشاره کرد تا پانیذ صندلی روبرویش بنشیند.پانیذ خانمانه هایش را خرج کرد برای بزرگ بودنش و متین نشست و دلنشین تر از همیشه پاهایش را کنار صندلی

جمع کرد و زل زد به استاد زیادی جوانش و منتظر نگاهش کرد.ارمیا(علوی) نگاه دزدید از تلاطم نگاه پانیذ و گفت:

-خودتون استاد انتخاب کردین یا طبق برنامه اومدین؟

اعتماد به نفس بود یا قصدش تحقیر؟ اخم درهم کشید و گفت:امروز اولین روزیه که من به این آموزشگاه اومدم.حتی ثبت نامم من نکردم انتخاب استاد که جای خود داره!

ارمیا کلافه سر تکان داد و گفت:خیلی خب، علوی هستم، احتمالا هفته ایی دو بار باهم کلاس داریم.فقط اسمتون؟

پانیذ با تخسی گفت:کاوه!

ارمیا سر بلند کرد و چشم دوخت به نگار پر از زیبایی دخترک جوان و چقدر این اخم در اولین دیدار عجیب و ناخوشایند بود.نفسش را تند بیرون داد و گفت:

-امروز فقط تئوریا رو درس میدم.از جلسه ی بعد عملی کار می کنیم خانوم کاوه!

پانیذ سر تکان داد و ارمیا شروع کرد.در تمام لحظات پانیذ ساکت بود و با دقت به حرف های استاد جوان و تا حدی مغرور و عجیبیش گوش داد.کلاس که تمام شد ارمیا خسته نباشیدی به 

پانیذ گفت و به همراه دخترک جوان از کلاس بیرون رفت.منشی جوان با لبخند خسته نباشید گفت.پانیذ به طرفش رفت و گفت:

-می تونم زنگ بزنم بیان دنبالم؟

منشی تلفن را به طرفش هل داد و گفت:البته عزیزم.

پانیذ شماره تماس رامبد را گرفت.همین که رامبد جواب داد به او گفت که کلاسش تمام شده و دنبالش بیاید.تماس که قطع شد با لبخند از منشی تشکر کرد.برگشت تا روی یکی از صندلی ها 

بنشیند که ارمیا را دید که سرگرم گوشیش است با اکراه با یک صندلی فاصله کنارش نشست.منشی با لبخند گفت:

-آقای علوی چای میل دارین بیارم؟

ارمیا سر بلند کرد با لبخند گفت:متشکرم.اگه زحمتشو بکشین ممنون میشم.

منشی بلند شد و به آبدارخانه ی کوچک رفت تا برای ارمیا چای بیاورد...

منشی بلند شد و به آبدارخانه ی کوچک رفت تا برای ارمیا چای بیاورد.پانیذ زیر چشمی به ارمیا نگاه کرد که ارمیا نگاهش را بالا گرفت و مچ نگاهش را گرفت.به دخترک کنجکاو لبخند زد 

و گفت:می تونم ویلونتو ببینم؟

پانیذ متواضعانه ویلونش را به دستش داد.ارمیا ویلون را از کاورش بیرون آورد.نگاهی دقیق به ویلون انداخت و با تعجب گفت:

-این ویلون دست سازه، خیلیم حرفیه، برای اولین بار این ویلون خیلی گرونه.

پانیذ در دل گفت:عمو چقد خوبی! 

-یه هدیه اس!

ارمیا نگاهش کرد و گفت:پس برای طرفت خیلی عزیز بودی.

ارمیا ویلون را در کاور گذاشت و به دست پانیذ داد که صدای رامبد تپش انداخت به قلبی که بیقرار آمدنش بود:پانیذ!

پانیذ دستپاچه بلند شد و گفت:آماده ام!

رامبد نگاه دقیقی به ارمیا انداخت و انگار منتظر بود پانیذ این مرد جوان را معرفی کند.پانیذ رد نگاه گرفت و باز ترسید و چرا این مرد به مرداهای دوروبرش اینقدر حساس بود؟! 

رامبد جلو آمد کنار پانیذ ایستاد دست پانیذ را در دستش قفل کرد و فشار آرامی به دستش داد که پانیذ با شرم گفت:

-ایشون استاد ویلونم هستن،آقای علوی!

ارمیا نگاهی به رامبد و اخم روی صورتش انداخت اما با خوشرویی با رامبد دست داد که پانیذ آرام گفت:پسر عموم هستن.

رامبد بی میل به این مرد جذاب دستش را فشرد و گفت:خوشحالم از دیدنتون.

پانیذ با احساس بدی که داشت انگار می ترسید با همین دیدار کوتاه همین آمدن یک ساعتِ آموزش ویلونش هم بپرد گفت:بریم؟

رامبد با اخم نگاهش کرد و بی حرف و بدون توجه به ارمیا که منتظر نگاهشان می کرد دست پانیذ را در دست گرفت و از آموزشگاه بیرون زدند.پانیذ سوار ماشین که شد تند تند گفت:

-فقط درس داد، الانم داشت ویلونمو می دید تا تاییدش کنه.

رامبد ماشین را روشن کرد و با اخم که انگار سرخوشانه روی پیشانیش نشسته بود و قصد صاف کردن پیشانیش را نداشت گفت:

-من سوالی نپرسیدم.

پانیذ نفس حبس کرد و انگار زیادرویش باعث تحریک می شد و او کلاس ویلونش را می خواست بی آقای علوی یا با او!

با ترس از حرفی که می توانست رامبد بزند نفسش را بیرون داد و از شیشه به خیابان پر ازدحام زمستانی نگاه کرد.اما برخلاف باوری که در دلش نسبت به رامبدش داشت رامبد پرسید:

-کلاس بعدیت کیه؟

پانیذ متعجب نگاهش کرد و گفت:سه شنبه!

رامبد سر تکان داد و گفت:برات گوشی گرفتم تو داشبورده، سیم کارت خودتو انداختم روش.

لبخند زنده شد بر لبان پانیذ و این مرد به امید همین لبخند هر کاری می کرد.گوشی را از داشبورد بیرون آورد.راضی بود.مردش در اوج عصبانیت هم یادش می ماند باید شکستنی ها را پیوند

بزند.
نازنین کلافه تلفن را قطع کرد و روی مبل ولو شد.نادیا با نگرانی پرسید:مشکلی پیش اومده خانوم؟

-برام یه لیوان آب بیار نادیا.

نادیا فرز به آشپزخانه رفت که پانیذ با عجله از پله ها پایین آمد.کیفش را روی شانه اش مرتب کرد اما با دیدن اخم های درهم نازنین که به میز خیره شده بود به آرامی پرسید:

-چیزی شده؟

نازنین نگاه از میز گرفت و بی قرار به این دردانه ی رضا نگاه کرد و کاش دختر داشت.کلافه گفت:بهتره بری تا کلاست دیر نشده.

پانیذ با قدم های شمرده نزدیکش شد و با آرامش گفت:میدونم دارم فضولی می کنم اما شما خیلی ناراحت به نظر می رسین...

نازنین به تلخی گفت:سرت به کار خودت باشه دخترجون.ازت کمکی نخواستم.

پانیذ ناامید نگاهش کرد و رامبدش این همه تلخی را از مادر به ارث برده بود؟! 

می خواست خوب باشد، می خواست مهربانانه هایش را سفره کند در دل این مادر تا شاید در پس این همه نفرت رنگ لبخند و مهر بر لبش بنشیند و باز هم شاید این دخترک بی خبر

و بی گناه را ببخشد اما انگار این خواستن در مقابل نخواستن های این زن هیچ فایده ایی نداشت.سر پایین انداخت و رفتن بهتر از ماندن های پر از تلخی بود.راننده بیرون منتظرش بود 

و امروز ششمین جلسه ی کلاس ویلونش بود و ارمیا بهترین معلم موسیقی!...

وارد کلاس شد و باز عطر خاص ارمیا فضا را پر کرده بود و چرا گاهی وقت ها از این عطر خوشبو خوشش نمی آمد؟! به آرامی سلام کرد که ارمیا با لبخند جوابش را داد و گفت:

-سرما خوردی؟..

پانیذ روبرویش نشست و متعجب گفت:نه!

ارمیا لبخندش پررنگ شد و گفت:دماغت قرمز شده از سرما!

پانیذ با خجالت دستی به بینی اش کشید و لبخند زد و گفت:همیشه اینجوری میشم.

ارمیا نگاهش کرد و این نگاه خاص ترین نگاه برای دختر زیبایی که به نظر درخاص ترین می آمد.6 جلسه می گذشت و هر بار راضی تر از همیشه برای بودن این دختر سرزنده و پر از زندگی! 

نگاه از او گرفت و گفت:نتی که داده بودم تمرین کردی؟

پانیذ ناراضی گفت:امیدوارم راضی کننده باشه، خودم حس بدی دارم.

ارمیا با اخم و تحکیم گفت:یادت نرفته که گفتم اگه کارت حتی بد هم بود اعتماد به نفس داشته باش، نواختنو باید حس کنی با حست بزن اینجوری حتی اگه اشتباه هم بزنی حست

تصحیحش می کنه....از دل بزن!

پانیذ سر تکان داد و این مرد استاد شده ی عجیب او را کمی می ترساند، ترسی که دلش باور نمی خواست.ویلونش را از کاور بیرون آورد.آن را به دقت زیر چانه اش گذاشت و چشمانش

را روی هم گذاشت و با دلش نتی که جلسه ی قبل تمرین کرده بود را زد.کارش که تمام شد لبخندی زیبا روی لب های ارمیا نشست و گفت:

-عالی تر از اونچه که فکر می کردم زدی.

پانیذ ذوق زده لبخند زد و گفت:مرسی استاد!

ارمیا دفتر نت را باز کرد و گفت:بریم سراغ درس جدید امروز!

...یک ساعت کلاس تمام شده بود چرا ارمیا تمایلی به رفتن این دخترک زیبا نداشت؟

پانیذ بلند شد ویلونش را در کاورش گذاشت و گفت:خسته نباشید استاد.

ارمیا زیر لب گفت:با تو خسته نمیشم.نمی دونم چرا؟

شنید و قلبش به تپش افتاد و اگر رامبد بود؟! 

وای به حال این ارمیای بی خبر از وجود این مرد حسود و عصبی که جان می داد اگر جانش(منظور پانیذه) را از او بگیرند.پانیذ با اخم گفت:با اجازه استاد.

خواست از در بیرون برود که ارمیا گفت:کارم تمومه، می تونم خواهش کنم برسونمت؟

بدون پاک کردن آن اخم نازیبا خشک و رسمی گف:ممنونم استاد، راننده ام میاد دنبالم!

ارمیا سر تکان داد و با لبخندی زوری گفت:بله متوجه ام.

پانیذ نایستاد تا ناامیدی استاد جوانش را ببیند.بغض کرد و خدا چرا همه ی مردهای عالم عشق را درک می کردند الا آن مردی که باید؟!

اشک در چشمانش جوانه زد و دلش الان هیچ نمی خواست غیر از گریه ایی از زور دردی که قلبش داشت و درمان چرا باید فقط و فقط در دل آن مرد زیادی مغرور باشد؟ 

نگاهی به آسمان انداخت و گفت:تو ببار جای من که این دل دیگه نمی کشه.

"بغض هایم را به آسمان سپردم، خدا به خیر کند باران امشب را!"*

سوار ماشین شد و رو به راننده گفت:برین بهمنی.

راننده از آینه نگاهش کرد و گفت:خانوم آقا گفتن مستقیم از آموزشگاه ببرمتون خونه.

پانیذ اخم کرد و گفت:من زندانی نیستم، جای که می گم برین.

راننده سری تکان داد و به سوی بهمنی رفت.باید مریم را می دید.امروز که مدرسه بودند گفته بود که آخر هفته مراسم عقدش است.باید کمی با او حرف می زد.....

غروب شده بود و گوشیش مرتب زنگ می خورد.می دانست دعوای بزرگی در راه است.نفسش را با حرص بیرون داد و وارد سالن شد.رامبد کلافه و عصبی طول سالن را طی می کرد

و با گوشیش زنگ می زد. پانیذ با ترس گفت:سلام...

رامبد با چشمانی که از قرمزترین رز، سرخی را وام گرفته بود غرید:تا الان کجا بودی؟برچسب ها: رمان نذار دنیا رو دیوونه کنم16 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/02/31 تاریخ
کد :39982

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک