تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان صرفا جهت این که خرفهم شی51


تموم فکر و ذکرم شده بود هذیون اون روزش …آرمی …همون آرام بود یعنی؟؟؟مگه کسری نمیگفت علاقه ای بهش نداشت …مگه نمیگفت پسش زده بود پس چرا…هوو کلا تجربه ی خیلی تلخیه …چه نزدیک باشه و چه دور …چه خانم همسایه باشه و چه یه اسم …با موها و چشما و قد و هیکلی که شوهرت دوس داره …همونی که بالاخره با کمک تو تونسته از پله ها بره بالا و ولو بشه تو تخت خودش …تبش بالا و پایین میشد . اوج شکستن بودم ولی نمیتونستم به حال خودش ولش کنم . حالم از دل احمق خودم بهم میخورد.روز اول دانشگاه بود و من اما دکتری که اورده بودم بالا سر ارمان رو بدرقه میکردم .دل مرده و داغون شده بودم …بازم از خواب بیدار شده بود و میشد پیش بینی کرد سیل عظیم کنایه هاشو …یه لیوان اب پرتغال تازه براش بردم ٬بدون حرف یا نگاهی گذاشتم رو میز کنار تخت و از اتاق داشتم بیرون میرفتم که گفت :(( امروز چندمه ؟))
-یکم 
باز قدمی برداشتم و باز حرفی …:((مگه دانشگاهت شروع نمیشد امروز؟))
-چرا 
ارمان : خوب چرا اینجایی؟
-حوصله نداشتم برم
این بار از درگاه خارج شده بودم که دوباره صداش مانع رفتنم شد :(( سارا ))
اسممو صدا زد ! این اسم منو دوباره صدا زد !!!خیلی معمولی برگشتم سمتش .تو چند روز بیماریش یه خواب درست و درمون نداشتم چشمام خمار بودن و خواب 
ارمان : خواستم بگم که …بابت این چند روز مرسی داریم کردی 
-خواهش میکنم 
فقط میخواستم برم 
ارمان : یه لحظه وایسا خب! من گربه صفت نیستم 
-اره تو سفارشی ویژه ی خدایی اجازه مرخصی میدی ؟؟؟
نفسشو با صدا بیرون فرستاد و من هم از اتاق رفتم …پسره ی افلیج ! اونموقع که عقل درست و حسابی نداشت و داشت چرت و میگفت جلو خود من !خود خود من اسم اون دختره ی چاقوکشو اورده بود !اون همه بهم تیکه های جور واجور انداخته بود و حالا میگفت مرسی بابت این چند روز …همین ؟؟؟برو بابا ! حیف که ادمم …حیف ! رفتم اتاق خودم و روی تخت دراز کشیدم .هنوز چشمام روی هم نرفته بود که صدای گوشیم بلندم کرد .نگاهی به صفحش انداختم .با دیدن اسم پری خنده به لبم اومد 
پری: به …سلام عروس خانم بی معرفت 
-سلام چطوری؟ من بی معرفتم ؟؟؟من باید زنگ میزدم مگه به تو ؟
پری: نه خب…ما هم این مدت زنگ نزدیم که یه وقت مزاحم نباشیم …میدونی خیلی یه حالی بود اخه 
-اوهوم میدونم شوخی کردم 
پری: چه خبر خوش میگذره ؟؟بله دیگه معلومه که باید خوش بگذره ….
بی صدا اهی کشیدم و گفتم :(( اره خوبه ))
پری : خوب …سلام برسون به منزل 
-سلام رسانن !
جون عمم
پری: ببینم تو مگه نباید امروز میرفتی دانشگاه ؟؟
-نه بابا روزای اول تق و لقه حوصله نداشتم 
پری : حوصله نداشتی یا امورات داشتی ؟
کاملا مصنوعی خندیدم 
پری:‌ مامان بهم میگه باهاش برم
-چیکار میخوای بکنی ؟
پری:‌نمیدونم …حالا قراره یه ماه برم ببینم چطوریه شاید موندگار شدم 
-خوبه که زود تصمیم نمیگیری ..خیلی خوبه
پري: سارا تو حالت خوبه؟؟؟
-اره مگه باید بد باشه ؟؟کی میخوای بری؟
پری: نمیدونم …شاید اخر همین هفته 
-به سلامتی خبرم کن بیایم با ایسان خوب؟
پري: باشه حتما کاری نداری 
-نه خدافظ عزیزم 
تماس قطع میشه و من از چند لحظه پیش افسرده تر و بی خواب تر شدم …وقتی نمیتونم حتی با صمیمی ترین دوستام درد و دل کنم…دوباره در حال دراز کشیدن بودم که صدای ارمان از طبقه ی پایین به گوشم رسید که داره صدام میزنه سرمو تو دستم گرفتم و با کلافگی پیشش رفتم .
-بله ؟؟؟
ارمان : خواب بودی؟
-نه خیر
ارمان : اهان …خواستم بگم من حالم خوبه اگه میخوای بخوابی ها
بر افروخته نگاهش کردم .
- منو از بالا کشوندی پایین که همینو بگی ؟؟؟
ارمان : مگه خواب بودی ؟؟؟
-خیلی
لبمو محکم به دندون کشیدم که چیزی بارش نکنم .نگاهی به ساعت انداختم .بدم نشده بود وقت داروهاش بود …منم که شده بودم پرستار و نظافتچی و …آرمی عزیزی هم که دلش واسش تنگ شده بود فرشته ی نجاتش بود!از تو کیسه ی داروهاش شربت و چرک خشک کنشو دراوردم .خیلی داشتم خودمو کنترل میکردم غر نزنم ثوابش حیف شه !اقا یه تکونی به خودشون دادن که بتونن دارو رو بگیرن .تا حدود ۱ ساعت دیگه قرص و دارویی نداشت .بدون مکالمه ی اضافه ای از جام بلند شدم .
ارمان : میری بخوابی ؟
-با اجازه سرکار !
ارمان : نه اخه تو که قراره یه ساعت دیگه بیای اینجا چه کاریه خوب همینجا بخواب دیگه
-نه ممنون از لطف بی منتت بالا راحت ترم
ارمان : بیا این مبله تخت خواب شو هم هست ها 
کلافه گوشه ی اتاق وایسادم و نگاهی به مبل کنار تخت انداختم
ارمان : هوم ؟؟
از اتاق بیرون رفتم .
ارمان :‌کجا ؟؟؟
-پتو بیارم 
ارمان : هست اینجا 
چه گیری میده ها …نگاهی به پتویی که نشون میداد انداختم .مبلو به حال تخت دراوردم و نرم روش ولو شدم …باید حتما یه حمامم میرفتم !!!خیلی معذب بودم ٬همش فکر میکردم داره بهم نگاه میکنه …از این پهلو به اون پهلو میشدم .کلافه روی تخت نشستم.
ارمان :چی شد؟؟
از روی تخت بلند شدم :((میرم تو اتاق خودم ))
ارمان : تو اینجوری میخواستی با من تو یه تختم بخوابی مثلا ؟؟؟
بی توجه از کنار تختش رد شدم 
ارمان : با توام !
حتی مریضی هم از زورگوییش کم نمیکرد
-خستم ارمان انقدر اذیتم نکن
ارمان : جواب منو بدی خیلی خسته تر میشی ؟؟؟دوتا لب میخوای تکون بدی !
درمونده نگاهش کردم .بی رحم نگاه میکرد وعصبانی …همونطوری به نگاه کردن ادامه دادم …از طرفی خسته و داغون بودم …بی رمق گفتم :(( اونموقع فرق داشت …انقدر تیکه پاره نشده بود احساس و غرور و اعتماد به نفسم که از جلوی چشمت بودن هم ….))سرم گیج رفت و داشتم میوفتادم ٬زانوهام خم شد و به کمک ۴ چوب خودمو نگه داشتم 
ارمان : یا خدا چت شد؟؟؟
واقعا نه میتونستم حرف بزنم و نه اینکه کلی پله رو برم بالا …از شب قبل هیچی نخورده بودم و خودم دستگیرم شد ضعف کردم …به به گل بود به سبزه نیز …خودمو رسوندم به مبل تخت خواب شوی اتاقش …دیدم داره سعی میکنه بیاد سمتم خودمو زودی انداختم رو تخت و اشاره کردم که نیاد …با صدای کشدار گفتم :(( من خوبم …فقط خوابم …می..)) نشد جملمو ادامه بدم و خوابم برد
***
مشکلم فقط ضعف بود و بعد از خواب و خوردن یه لقمه نون حل شده بود…ارمان هم حالا دیگه سرحال بود و فقط باید از زخمش مراقبت میکرد .روز دومی که باید میرفتم دانشگاه بود …کمی هم استرس داشتم…ساعت ۷ و رو به روی اینه مقنعمو درست میکردم.میز صبونه ای چیدم و خودمم یه لقمه ی مختصر فقط برای اینکه ضعف نکنم برداشتم .ارمانم از خواب بیدار شده بود .اهمیتی ندادم .قرار گذاشته بودم از این به بعد همین باشه …خوبی که جواب نداد …پس میریم رو دور بی تفاوتی …با دستش سرشو میخاروند و میومد پایین .اونقدر سرو صدا نکرده بودم که بخواد بیدار شه .
ارمان : میری دانشگاه ؟؟
کیفمو از روی اپن برداشتم و سری تکون دادم .
ارمان : یه چیزی بخور ضعف نکنی دوباره بعدم وایسا من حاضر میشم میرسونمت
بدون اینکه حتی برگردم سمتش از در خونه بیرون رفتم وچون میدونستم الان احتمالا قاطی کرده کفشامو نصفه نیمه پام کردم .هنوز یه جفتش مونده بود که صداش از پشت سرم اومد :(( با تواما …کجا سرتو میندازی عین چی میری ؟؟))
خوب حالا که بهم رسیده بود میتونستم با فراغ بال کف زمین بشینم و کفشامو پام کنم …همین کارم کردم
- صبونه خوردم دیرمم شده 
دوباره خواستم برم که از پشت کیفمو کشید 
ارمان : وقتی دارم باهات حرف میزنم یه جا واستا ! دیرم شده دیرم شده مدرسه که نیس …هرچند خوب به هر حال ترم اولی دیگه
-باشه مهندس شما خوب ! من اگه جاتون بودم میرفتم دهنمو مسواک میزدم و گرنه باید دوباره مراسم اسپری منو طی کنیم …مطلع که هستین؟؟
وا رفت …کیفمو ول کرد و دستشو جلوی دهنش گرفت که ببینه راست میگم یا نه.طی همین مرحله فوری فوتی از جلوش رد شدم و دوییدم به سمت در خروجی 
ارمان : من که باز تو رو میبینم
در حالیکه درو باز کرده بودم گفتم :(( بله متاسفانه ))
تا سر ایستگاه تاکسی رو مثل چی دوییدم …یادش بخیر میرفتم مدرسه٬ با اتوبوس …همینم مونده بود با این برم دانشگاه که چی بشه ؟بگم کیمه شوهرم ؟؟؟که قراره یه سال یا شاید ۶ ماه دیگه از هم طلاق بگیرین ؟؟؟منم یه دختر ساده و احمقم که هنوز به هیچ جا نرسیده بله رو گفتم و …حتی حلقمم دستم نبود .همون روز اول انداخته بودمش تو کشو …چه دلیل داشت اخه والا 
پامو میذاشتم تو محیطی که ۴ یا ۵ سال ارزوی هر روز و هر شبم بود و برای رسیدن بهش تلاشمو کرده بودم …نگاهمو دور میگردوندم …این منم ..تنها تراز همیشه و افسرده و مات رو به اینده …ولی قد علم کرده ایستاده بودم رو به روی ارزوم …به درک که قرار نبود از عشق به جایی برسم …از اینجا که میتونم !
محیط تازه و شلوغی دانشگاه هیجان زدم کرده بودم .امید وار بودم بشه خودمو غرق محیط و درس کنم بلکه انقدر فضای تهوع اور خونه بهم فشار نیاره.
چون رشته و درس و دانشگاهم دقیقاهمون چیزایی بودن که از راهنمایی دوست داشتم دیگه برام خسته کننده نبود …نمیدونم چرا ولی نمیتونستمم زیاد تو جمعا قاطی شم .خیلی ساکت و اروم بودم و سرم توکار خودم بود .هدف داشتم و جوانب کار اهمیت زیادی نداشت .
حوصله ی خونه رو نداشتم.به جای خونه دم کلاس نقاشی که خیلی با خونه فاصله نداشت پیاده شدم .محیط قشنگ و ارومی داشت و انواع و اقسام مدل های نقاشی رو هم دارا بود .تو فکر و خیال این بودم که اگه بخوام ثبت نام کنم کدوم رشته بهتره …سیاه قلم که کار میکردم …اما خوب شاید اگه دوباره 
((سلام خانم میتونم کمکتون کنم ؟))
برگشتم سمت خانم جوانی که به نظر منشی میومد 
-بله …من میخواستم اگه میشه ثبت نام کنم فقط خواستم ببینم رشته ها
تندی شروع کرد به حرف زدن ((خوب راستشو بخواین ما جدای رشته های تکی که داریم کلاس مخصوص و استاد ویژه مون هم هستن که کار ایشونه به همه از طراحی تا دونه دونه تموم انواع نقاشی رو یاد میدن و مدارکشون هم که نصب به دیواره این پیشنهاد عالی من بود اما اگه شما جور دیگه ای …))
این بار من پریدم وسطش :(( ببخشید بچه هاشون نمونه کار دارن ؟؟))
-استاد از طراحی تا مراتب بالای نقاشی همه ی بچه هارو ارشیو میکنن شما با من تشریف بیارین 
همراه باهاش رفتم به یه اتاقی و همون موقع بود که دهنم با کف زمین همراه شد !
(( استاد از بچه های ۵ ساله تاااا ۹۰ ساله هم کار میکنن …شما متناسب با سن ببینین فقط !))فوق العاده بودن …واقعا کار بچه هاشونم خوب بود .برگشتیم به دفترشو نگاهم افتاد به مدارک روی دیوار ((استاد سپهر روان )) یعنی استادشون مرده ؟؟؟ وای نه نمیشد حالا زن باشه …ولی خوب کلاس که عمومیه منم که کار خاصی قرار نیست انجام بدم !باهاش قرار و روزهای کلاسو تنظیم کردم جوری که با کلاسای دانشگاه نیوفته .فقط باید پس فرداش یه قطعه عکس و کپی شناسنامه میبردم .از در اموزشگاه که زدم بیرون ساعت ۵ بود.یک ساعت تو اموزشگاه بودم …ولی خوب نقاشی های خیلی خوبی بود .پیاده مسیر خونه رو در پیش گرفته بودم که متوجه زنگ گوشیم شدم .ارمان بود 
-الو 
ارمان : کجایی تو ؟
-بیرون
ارمان : توروخدا !خوب کجای بیرون 
-دارم میام 
و بدون اینکه بذارم حرفی بذاره گوشی رو قطع کردم . تا موقعی که برسم به خونه ۳ بار زنگ زد و هر ۳ بار برنداشتم .به قول معروف گفتنی داشتم راه میوفتادم !
کلید انداختم درو باز کردم و وارد خونه شدم .تو چند روزی که اقا غفور نبود وضع این باغ بیچاره بد بهم ریخته شده بود .کفشمو در اوردم و انگار اصلا کلی خستگی از بدنم بیرون رفت.
ارمان : حالا رو من قطع میکنی زنگ میزنم بر نمیداری دیگه ؟؟
خیلی عادی و معمولی گفتم :(( انتن نداشتم ))
ارمان : ده اخه کیو داری گول میزنی فک ..
پریدم وسط حرفشو گفتم :(( حوصلتو نداشتم ! ))
با دهن کج وایساد و نگاهم کرد .سمت اشپزخونه رفتم که یه چیزی بخورم .اونقدر کم اشتها و لاغر شده بودم که همون لقمه ی اول صبحی و یه لیوان چایی و یه دونه قند کفاف این همه ساعتمو مردونه داده بود .دست چپم به در یخچال بود و خودمم داشتم اون تو دنبال یه چیزی برای خوردن میگشتم 
ارمان : تو اون پیرهن ابی چهار خونه ی منو ندیدی؟
-نمیدونم 
ارمان : نمیدونم یعنی چی ؟دیدی یا ندیدی ؟؟؟
از تو یخچال به همراه یه سیب خیلی مختصر و مفید سرمو بیرون اوردم و گفتم :(( پیدا نکردی خودت ؟؟؟)) گاز کوچیکی به سیب زدم .دیدم جواب نمیده برگشتم سمتش …با چشماش داشت دستمو میخورد ! همون دستمو جلوی صورتش تکون دادم که رو هوا انگشت حلقمو گرفت 
ارمان : این چرا خالیه ؟؟؟
اول نگاهی به دست خودش انداختم ببینم مگه خودش حلقه انداخته داره به من گیر میده که دیدم انداخته …نگاهش کردم و بدون هیچ حرفی انگشتمو از تو دستش به سختی بیرون کشیدمو گفتم :(( میرم ببینم پیداش میکنم ))
ارمان : مگه گم کردی ؟؟؟کلی پولش بود
-چی رو ؟
ارمان: حلقه رو 
با پوزخند نگاهش کردم . :(( بالاست تو کشوه میرم هم لباستو پیدا کنم هم اونو بدم بهت منت حللقت نباشه رو سرم !))
ارمان : باید تو کشو باشه ؟
-نه باید تو جیبت باشه نگران پولش نباشی
ارمان : انقدر اعصاب منو بهم نریز 
همونجوری عین جوجه اردک تا خود اتاقش دنبالم اومده بود .اووف چه قدرم بهم ریختس کمدش
-خودت گشتی؟
ارمان : من الان داشتم راجع به یه چیز دیگه
-اینهاش بگیر دست از سر من بردار 
ارمان : واسه چی حلقه نمیندازی میری بیرون ؟؟
-چون نمیخوام کسی بفهمه بعدم قراره تموم شه دیگه اونوقت من با چه رویی پاشم برم دانشگاه که بگن زن مطلقه شده تو ۱۹ ٬ ۲۰ سالگی ؟؟؟ولمون کن بابا توام
از پشت محکم کشیدم .
ارمان :‌خیلی بلبل زبون شدی قبلا روی این کارا و این حرفا رو نداشتی
-قبلا خر بودم ! رو همون خریتم گیر یه ادمی مثل تو افتادم ..ولم کن ببینم 
ارمان : ببین سارا من حال و حوصله ی کل کل کردن ..
-منم کلا حال و حوصله ی تورو ندارم .
قشنگ روبه روی من وایساده یه عربده ای کشید که ۴ ستون بدنم مرتعش شد .
ارمان : انقدر نپر وسط حرف من ! حتما باید مثل یابو باهات رفتار کرد ؟؟بهت گفتم بذار این چند وقت درست و درمون بگذره ! میفهمی ؟؟درست و درمون ! من این چیزا حالیم نیست که ابروم میره و بچه ها تو دانشگاه اینو میگن و اونو میگن منم دستم کردم میبینی؟؟؟به وقتشم درش میارم ولی الان باید باشه خواسته یا ناخواسته حالیته ؟؟
مثل گربه ی شرک با چشمای گرد شده داشتم بهش نگاه میکردم .
ولم کرد و گفت :(( نه به اون بلبل زبونی نه به این مسخره بازیا ….اه حال ادمو بهم میزنی ))
پیرهنشو با شلوار و جلیقه و کلاهش برداشت و از اتاق بیرون رفت …نمیدونم چرا هی نمیشه …هی بد میشه …هی…سمت پنجره ی اتاقش رفتم .کیف گیتارش روی دوشش بودو به سمت ماشینش میرفت …میرفت که حالشو بهم نزنم …میرفت که…ای خدا جونم …من چطوری با این بسازم؟؟چیکارش کنم اخه ؟؟؟چرا انقدر اذیتم میکنه …انقدر نمک نشناسه انقدر گربه صفته انقدر وحشیه…یه بار نمیتونه به قول خودش تو این ۶ ماه مثل ادم باشه …معلوم نبود قراره چه قدر بشکنم چه قدر اذیت شم …من اهل حاضر به جوابی نبودم ٬ اهل پررو بازی نبودم ٬ خجالت میکشیدم دوست نداشتم…اصلا پرروبازی خوب ٬ قشنگ ٬‌لج اور ! ولی خوب همه که مثل هم نیستن…همین دو سه تا جوابی هم که بهش داده بودم کلی تمرین میخواست …من نمیتونستم ٬ کم میاوردم …ارمان که فرشاد نیست .ارمان ارمانه ! عوض هم نمیشه …یاغیه ٬ وحشیه اصلا سگه !من …حرفم نمیتونم بزنم …اون…حالش …ازم…رفت کجا ؟؟؟رفت پیش آرمی جونش؟؟یا دخترای چشم و ابرو مشکی و کشیدش …رفت کجا ؟؟؟فقط رفت که منو نبینه …رفت ؟؟؟عین دیوونه ها تو خونه راه میرم …نگاهم میوفته به باغ بهم ریخته ی خونه .میرم به باغ …گل ها و درختایی رو که هنوز رنگ پاییز روشون تاثیری نذاشته رو اب میدم و تا جایی که میتونم نا مرتبی ها رو سامون میدم .کمی اروم گرفتم و دیگه فکرم درگیر ارمان نیست .برگ های ریخته روی زمینو جمع میکنم …کم کم صدای اذان و تاریک شدن هوا باعث شد برگردم به خونه .بعد از اینکه نمازمو خوندم تقریبا میتونستم بگم از بی حوصلگی حاضر بودم خودمو بکشم !!!تلویزیون مثل همیشه هیچی نداشت ٬ یخچال برای اولین بار ها خالی بود و هیچ تفریح دیگه ای هم نبود که بخوام سرمو باهاش گرم کنم …ارمانم که اومدنش رفت تا بعد از ۲ و ۳ ی صبح …خوش غیرتیش اینجاهاس دیگه منو تنها ول میکنه تو یه همچین خونه ی درندشتی…بیخیالش شدم …به بالا برگشتم و تو یه تصمیم آنی لباسامو پوشیدم تا برم بیرون.اعصابم خیلی خرد و خاکشیر شده بود…حرص چی رو داشتم نمیدونم ولی تنگ ترین مانتو و شلواری که داشتمو برداشتم و نسبت به همیشه ارایش غلیظ تری …نه خیلی زننده ولی خوب برای من غلیظ بود …با خودمم داشتم لج میکردم.ساعت هشت و نیم بود که از خونه زدم بیرون …خونش دقیقا هم وسط دوردورا و ویلاهای پارتی بود
اما یکم که راه میرفتی و میرسیدی به دوتا خیابون بالاتر پر بود از دارو درخت و پارک و رستوران و کافه …چشمم که به دختر پسرای دست در دست هم میوفتاد حالم خیلی گرفته میشد…مگه ما …ما که نه ارمان و من …بیخیال اتفاقیه که افتاده …نیم ساعتی الکی الکی راه رفتم تا به یه پارک بازی بزرگ رسیدم .پر بود از بچه های قد ونیم قد …دخترو پسر …وای که من چه قدر بچه دوست دارم !!!ولی حیف …که چه قدر اروزهام دست نیافتنی ان ..بعد از یه مدت که به بچه ها خیره شده بودم و نفهمیدم زمان چجوری مثل برق و باد گذشت صداهای پرشوری از پشت سرم توجهمو جلب کرد.برگشتم .۵ تا دخترو ۶ تا پسربودن و یه دخترو یه پسرشون داشتن بدمینتون بازی میکردن و بقیه هم کلی سر و صدا راه انداخته بودن .انگار نه انگار که بدمینتونه یه جوری جیغ جیغ میکردن انگار فوتباله ! از روی نیمکت بلند شدم و رو به رو و کمی نزدیک به اونا نشستم چه عشق و حالی میکردن ! توجهشون گمونم بهم جلب شده بود .خجالت کشیدم از جام بلند شدم برم که یکی صدام زد :(( خانوم ببخشید شما هم بازی میکنی؟ما یه بازیکن کم داریم این پسرمون تنها مونده !))برگشتم به سمت صدا و نگاه های مشتاقی که بهم دوخته شده بود …میگفتن :(( بیا دیگه بیا …بیا با این بازی کن ببینم چند مرده حلاجه !)) اشاره میکردن به پسر قد بلندی که راکت به دست با نگاه و لبخند شیطونی نگاه میکرد.ترکیب رنگش شبیه خودم بود.چشم سبز و موی قهوه ای…همونطوری که ادامس میجوید اومد جلو راکتو داد دستمو گفت :((‌بلدی ؟))نه فقط تو بلدی ! تو گرفتن راکت تعلل کردم که گفت :(( بلد نیس بابا گیر ندین خب!)) همون موقع راکتو ازش گرفتم …ساعت ۱۰ و نیم بود ..من تنها بین این همه غریبه …سرویس اولو تیز زد و جوابشو تیز گرفت …بازی سختی نبود که بخوام بلدنباشم و خوب هم از پسش بر میومدم …همونطور بدون اینکه توپ روی زمین بیوفته بازی میکردیم و بقیشون هم جیغ و داد …یهو داد زد :((‌نه اینطوری نمیشه)) و ضربه ی تیز و بلندی زد .تا جایی که ممکن بود به هوا پریدم و جوابشو دادم …و نتونست بگیره ! یه جوری فاتحانه به قیافه ی خشمگینش نگاه میکردم که انگار حالا چیکار کردم …نگاهی به ساعتم انداختم …دیر شده بود و منم تنها تو پارک بودم .راکتو بردم سمتش و گفتم :(( من باید برم دیگه ))
گفت :(( بازی خوبی بود ))
-میدونم 
بی توجه به صداهایی که میگفتن نرو دوییدم …بلند گفت :(( من سامم ))
-سارا 
و بعد دوباره از پله های پارک پایین رفتم .باید از کوچه ی نسبتا خلوتی رد میشدم که تاریک هم بود …عجب غلطی کردم اومدم بیرون ها ! با استرس پیش رفتم …اووف خدارو شکر رد
(( اگه قول بدم نکشمت میذاری بقلت کنم ؟؟))
ناخوداگاه جیغ بلندی کشیدم و دوییدم …چشمای یارو مثل وزغ درومده بود و دهنش بوی گند مشروب میداد …با اینکه مست بود اما خوب میدوید .وارد خیابون اصلی شدیم …همونطور در حال دو شماره ی ارمانو میگرفتم :((‌بردار لعنتی بردار )) اما بر نمیداشت …بوق ازاد میزد و برنمیداشت …با ناامیدی تموم میدویدم …که یهو ماشینی جلوم بوق زد .سر برگردوندم .همون بچه های توی پارک بودن …سام پشت ماشین نشسته بود .چشمای گرد شده و ترسیده ی منو که دید از ماشین پیاده شد و سمتم اومد :(( خوبی؟))
سری به علامت نفی تکون دادم .


برچسب ها: رمان صرفا جهت این که خرفهم شی51 ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/02/30 تاریخ
کد :39610

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا