تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان صرفا جهت این که خرفهم شی52


(( چی شده ؟؟؟))

برگشتم سمت همون مرد مست …افتاده بود کنار جدول خیابون …با دست بهش اشاره کردم و گفتم :(( مست …بود ..افتاده بود …دنبال…))

یکی دیگه از پسر ها از ماشین سرشو بیرون اورد و گفت :(( چی شده سام؟))

سام : هیچی برو بشین تو …خونتون این وراست ؟؟

سری تکون دادم .

به سمت ماشین رفت و از پسری که جلو نشسته بود خواست پیاده شه و بره عقب بشینه .بعدم اومد نزدیکم .دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت :(( بیا برو بشین ما میبریمت ))

-نه …خودم میرم

سام : که یه نفر دیگه بیوفته دنبالت ؟؟

اونقدر ترسیده بودم که بی توجه به همه چیز سوار ماشینش شدم … یکی از دخترا گفت:(( چی شده بود ؟؟))

سام : هیچی مرتیکه ی مست افتاده بود دنبالش

دختره : اخی الهی عزیزم چه قدر ترسیده ..بیا این ابنباتو بخور حالت یه کم جا بیاد .

با تشکر ابنباتو ازش گرفتم.

(( شام مام خبری نیس سام ؟))

سام : اخخ راست میگه …شما شام خوردی ؟

-نه

سام : خوب ما میریم دم یه ساندویچی بچه ها میرن غذامیگیرن

قدرت تکلم زیادی نداشتم ..خدای من نشسته بودم تویه ماشین غریبه از ترس و برای فرار از یه غریبه ی دیگه ! تو یه ماشین و کنار یه پسر …ساعت ۱۱ شب …داشتم چیکار میکردم ؟؟مگه من متاهل نیستم ؟؟یه صدایی تو ذهنم گفت :(( مگه اون به متاهل بودنش فکر میکنه ؟؟؟به جهنم !یه شب که هزار شب نمیشه …)) اما من اینکارارو تو مجردیمم انجام نداده بودم ..اگه ارمان بفهمه چی؟؟؟چشمای خون گرفتش اومد رو به روم …سام ماشینو زد کنار به بقیشون گفت برن سفارش بدن ٬ ما همین جا تو ماشین میمونیم …خدای من

سام : شما چی میخوری؟

-فرقی نداره ..

سام : چیز برگر خوبه ؟

سرمو به علامت مثبت تکون دادم .بهشون گفت دوتا چیز برگر بگیرن …نگاهم متمرکز بود روی ساعت ماشین

سام : این وقت شب ٬ یه دختر تنها … تو یه همچین خیابونی

-فقط اومده بودم یه قدمی بزنم ساعت از دستم در رفت !

سام :‌اهان …چرا انقدر به ساعت نگاه میکنی؟ میترسی مامان بابات نگران شن؟؟

مامان بابا ؟؟؟اینو چه دل خوشی داره ..نه خیر نگرانم شوهرم کلمو از بیخ بکنه

-بله …ببخشید مزاحم شدما

سام : اختیار داری …خوب چرا یه زنگ بهشون نمیزنی اگه گوشی نداری هستا

-نه ممنون

سام : چرا ؟خوب اخه

-من مامان بابای خودمو میشناسم …الان زنگ بزنم بدتره !

سام : اهان…چند سالته ؟

-نوزده

سام : جدی؟ من ۲۱

خوب به سلامتی چیکارت کنم

سام : خیلی خوب بازی میکردی ..

-اوم مرسی

سام : دانشجویی؟

-ترم اول

سام : چی کجا ؟؟؟

-داروسازی ٬ بهشتی

سام : خدایی؟؟؟ افرین بابا دختر

لبخندی بهش زدم …چند ثانیه ای به سکوت انجامید و بعد گفت : دقت کردی ما چه قدر شبیه همیم ؟؟قیافتا ؟فقط لبای تو گوشتیه …دماغ منم قلمیه …هوم ؟؟

- منظورت اینه که کلا فقط ترکیب رنگمون شبیهه دیگه ؟

سام : اره

-خوب اره …شبیهه دیگه

دوباره میخواست حرفی بزنه که خداروشکر دوستاش اومدن . نگاهی به برگر توی دستم انداختم …من چرا انقدر بی میلم بااینکه هیچی نخوردم ؟؟؟یه قلوپ از نوشابه خوردم بلکه یه کم راه گلوم باز شه و شد ..ادرس نسبی خونه رو دادم و گفتم که سر خیابون وایسن ….حالا از اونا کلیی اصرار که نه بیا تا خود خونه برسونیمت …از من کلی نه گفتن که نمیخواد بابا بالاخره راضی به پیاده کردنم شد …داشتم رد میشدم که سرشو از تو پنجره بیرون اورد و گفت :(( راستی …اینم هس ))

برگشتم …تو دستش یه شماره بود. چشمکی زد و ازم خواست بگیرمش …دید همونطوری وایسادم دست برد تو جیب مانتوم گذاشتش …و بعد با بوقی رفت …رفتم سمت کوچه .گوشیم به صدا دراومد با دیدن اسم ارمان جری شده گوشی رو برداشتم و با صدای بلندی گفتم :(( اصلا هیچ معلوم هست تو کجایي؟وقتی که لازمت داشتم حتی به خودت زحمت ندادی جوابمو بدی گیر کرده بودم وسط خیابون یه ادم مستم دنبالم …)) گوشی از تو دستم کشیده شد …با ترس برگشتم .عین یه ببر در کمین اهو نگاهم میکرد . بدون اینکه چیزی بگه محکم بازومو گرفت و به انتهای کوچه رفتیم …فورا چراغی تو سرم روشن شد …منو دیده بود با سام و …ای خدا خاک بر سرم ..خودم کردم که لعنت بر خودم باد …از در حیاط هم رد شدیم و به در ورودی خونه که رسیدیم انچنان بد هولم داد که چیزی نمونده بود سرم بخوره به ستون ! با ترس برگشتم سمتش …نمیدونستم الان حق با منه یا اون …هیچی نمیگفت و این یعنی ارامش قبل از طوفان .سمت اپن رفت و سوییچشو پرت کرد روش .از فرصت پیش اومده استفاده کردم و اروم اروم از پله ها بالا رفتم …خدارو شکر نیومد دنبالم …تو آینه نگاهی به خودم انداختم …چه ارایش غلیظی ! اصلا هم بهم نمیومد ها …ولی خوب …گردنم به طور خیلی بدی گرفته شد …استخون گردنم لای انگشتای دستش داشت میشکست … سعی کردم تقلا کنم و گردنمو بیرون بکشم اما فایده ای نداشت …طبقه ی دوم بودیم بردم تو اتاق خودش …گردنم داشت میشکست …پرتم کرد توی اتاق…گردنم خیلی دردمیکرد و مدام سرفه میکردم .

-چیکار داری میکنی ؟؟گردنم شکست

ارمان : که واسه من بازی میکنی دیگه ؟؟؟زنگ زدی بهم ببینی من کجام زود میرسم دیر میرسم که بتونی واسه هرزه بازیات زمان تعیین کنی نه ؟؟

تن صداش خیلی اروم بود

-نه به خدا

ارمان : اهان …پس لابد دستت اشتباهی رفته بود رو شماره ی من یا اینکه اینا مراحل ابتدایی سناریوت بود ؟؟؟

ایستاده بودم وسط اتاق و اون هم جلوم بود.

-ارمان اصلا اونطوری نیست که تو ….

محکم با پشت دست خوابوند تو صورتم

ارمان : خوب اونطوری نیست که من چی؟

هنوز تن صداش خیلی اروم بود و به نظرم این ارومی خودش از صدتا دادو هوار بدتر بود! عضلات صورتم از درد جمع شده بودن

-تو خیابون …رفتم

محکم کش سرمو باز کرد و موهامو تو دستاش گرفت و دور مچش پیچوند ….

ارمان : خوب خوب …..ساعت ۱۲ شب رفتی تو خیابون دیگه چی؟؟میگم هر کس دیگه ای بود از تنها موندن تو خونه اونم تو شب گلگی میکرد …نگو تنها که نیس هیچ ٬ توخونه که نیس هیچ ٬ تو بقل و ماشین این و اونه …خوبه خوبه …عالیه اصلا ..

-چرا بیخودی میگی ؟؟؟ای موهام …حوصلم سر رفته بود ..

دوباره زد اونطرف صورتم ….محکم زد خیلی !صورتم به سمت دیگه ای رفت و چون موهام دستش بود همون طرف موند

ارمان : حوصلت سر رفته بود گفتی بری ببینی پسرای دیگه چجورین نه ؟؟؟خوب خوب

-رفتم پارک …ساعت ۸ رفتم …هنوز

دوباره زد توی صورتم …این بار با مشت …میتونستم تصور کنم چه قدر له لهم

- رفتم …میخواستم برگردم ..یه یارو مست بود …افتاد دنبالم

با مشت زد طرف دیگه ی صورتم

ارمان : بلد نیستی دروغ بگی !

-رفتم تو خیابون …یه ماشین بود کمکم کردن …بعد اصرار کردن

با زانو رفت تو شیکمم …احساس کردم هرچی تو دلم بود ترکید

حالا دیگه بلند داد میزد :((دختره ی ف *ا*ح*ش*ه هر ماشینی شده ناجی ؟؟؟هر کی کمک میکنه باید بپری تو ماشینش ؟؟؟یه مشت پسر هرز تر از خودت ؟؟؟ساعت چه ۸ شب چه ۷ چه هرچی ..موقع تنها رفتن تو این خیابوناس ؟؟؟چند وقته این شده کارت هان ؟؟؟چند وقته خودتو عروسک میکنی میری بیرون ؟؟؟لباس جیغ قرمز و شلوار تنگ میپوشی ارایش زنای هرزه رو میکنی و میری تو این خیابونا که چی بهت بچربه ؟؟؟ همه غلطی میکنی میذاری پای چی ؟؟؟هان ؟؟؟

-من کاری نکردم فقط امشب

ارمان : فقط امشب اره ؟؟؟جون عمت فقط امشب …سارا ..میدم سنگسارت کنن …بکش این دردارو اون جا بدتر از این حرفاست ها

-به خدا به قران به روح مامان بابام فقط همین امشب …من عصبی بودم ٬ لج کردم …با خودم با خدای خودم …رفتم بیرون …کاری به کار کسی نداشتم …مرتیکه ی مست تو کوچه تاریک اومد جلو …تا خود خیابون اومد دنبالم زنگ زدم بهت برنداشتی …اینا …دختر و پسر بودن ….مونده بودم …وسط خیابون …مجبور شدم

خم شد سمتم …از تو جیب مانتوم برگه رو دراورد و گفت :(( ده اخه تف تو ذات دروغگوت این چیه پس؟؟؟))

-من که نگرفتم

ارمان : چرا هنوز اینجاس پس ؟؟

- تو زنگ زدی …من هرزه نیستم …ارمان

گریم گرفته بود و نمیتونستم خودمو کنترل کنم .درد تو همه ی بدنم موج میزد …برگه رو برداشت و با گوشیش شماره رو گرفت و زد روی ایفون .

سام بود …وای خدا خواهش میکنم خواهش میکنم نگه باهاش بازی کردم ٬ نگه باهاش شام خوردم …خدایا خواهش میکنم..

سام : بله ؟

ارمان : ببینم بچه امروز تو یه دخترو تو لواسون دیدی دیگه اره ؟؟؟

سام : زیاد دختر دیدم کدومو میگی ؟

ارمان : یه دختر چشم سبز با موهای

سام : اره اره

با نگاه وحشیانه نگاهم کرد …صدای هق هقم بلند شده بود

سام : الو اقا شما برادرشی؟

ارمان : نه خیر شوهرشم

سام : اقا امشب یه ادم مست افتاده بود دنبال خانومتون ما دیدیم خیلی ترسیدن گفتیم کمکشون کنیم کلی هم اصرار کردیم که برسونیمشون …فکرم نمیکردم مجرد باشن

ارمان : تو به هردختری کمکش کنی شماره میدی ؟؟؟

سام : گفتم که فکر نمیکردم

ارمان : ببند دهنتو !

قطع کرد و گوشی رو انداخت اونطرف زمین …بازم دمش گرم چه خوب جمعش کرد !

ارمان : ببر صداتو !

نمیتونستم جلوی خودمو بگیرمو های های گریه میکردم …لگدی به پهلوم زد و گفت :(( بهت گفتم خفه شو ! خربزه خوردی پای لرزشم میشینی … امشب اینطوری بوده شبای دیگه چی هان ؟؟؟فردا میبرمت پزشکی قانونی ازمایش بدی …اینطوری نمیشه …ببین یعنی اگه اون چیزی باشه که نباید باشه …خودم با دستای خودم میکنمت زیر خاک یه جوری میبرمت زیر شلیک سنگ که صدبار دعا کنی کاش به دنیا نیومده بودی …))از اتاق بیرون رفت و صدای پیچش کلید توی در بهم فهموند درو قفل کرده …چه قدر تیره بخت …چه تهمت بزرگی …میدونستم کارم اشتباه بوده اما نه در اون حد که بخواد اینقدر بهم تهمت بزنه و مشکوک شه که بخواد ببرتم پزشکی قانونی…که چی بشه ؟؟؟ازمایش بکارت بدم ؟؟؟من ؟؟؟بلند بلند ناله میکردم و به تختش مشت میزدم …حق با من بود یا اون ؟؟اگه انقدر شبا بیرون نمیرفت خوب منم تنها نمیرفتم بیرون …اگه تنهام نمیذاشت …یعنی حالا واقعا فردا میبرتم پزشکی …؟؟؟خدایا ابرو واسم نمیمونه …خدایا خدا جونم غلط کردم اونطوری رفتم بیرون ..خدایا ببخشم …خدایا فقط دوباره بهم اعتماد کنه ….خدایا فکر نکنه یه وقت

تا خود صبح زار زدم و گریه کردم …بچه که بودم یه کتاب میخوندم که برای بچه ها بوداما شعراش علاوه بر بچگونه بودن خیلی غمگین بودن …یاد یکیشون افتادم ...

گریه نکن زار زار

میبرمت لاله زار

میون چند دسته سار

که هی نگن قارقار

 

گریه نکن زار زار

اینجا کسی گوش نیست

آی تو که یاور میخوای

من ندیدم کوش ؟؟نیست

 

گریه نکن زار زار

قشنگی رفته مرده

پول به یه غول دادنو

غولم که اونو خورده

 

نه شعری هست نه قصه

نه اوای قشنگی

همه ی چشما بسته

چشمای رنگی رنگی

 

که تو دوسش میداشتی

ارزوشونو داشتی

فقط تورو ندیدن

بسته شدن پریدن

 

حالام که تو تنهایی

نشستی تو دنیایی

که هیچی کم نداره

جز هرچیز رویایی

 

همونی که ما میخوایم

و هیچ کدوم نداریم

ازاولم میگفتن سوار یه قطاریم

حالام که خسته شدیم اما چاره ای نداریم

 

یا که میریم میمیریم

یا هم که کم میاریم

یا که دیوونه میشیم

وقتی که غم نداریم

یاد چشمای رنگی مامانم افتادم …چشمای رنگی رنگی …زانوهامو در اوج خستگی و بی رمقی بقل گرفته بودم …سرمو گذاشتم روشون و تو همون حالت بالاخره چشمم گرم شد .

فکر نکنم بیشتر از ۳ ساعت خوابیده بودم که چند ضربه ی متوالی و صدای بلند ارمان باعث شد بیدار شم …با پا میزدبهم که بیدارم کنه .((‌بلند شو ببینم …پاشو خودتو نزن بخواب ..پاشو گفتم تن لشتو جمع کن باید بریم …))

به سختی از روی زمین بلند شدم …شکم و پهلو و صورت و همه جونم درد بود .رفتم به اتاق خودم …حتی از روز عروسی هم قیافم داغون تر شده بود.لباسمو دادم بالا …پهلو و شکمم کبود کبود بود .از توی کمد یه لباس ساده به رنگ شیری در اوردم و اروم اروم دکمه هاشو بستم …واقعا داشت منو میبرد پزشکی؟؟در با شتاب زیادی باز شد

ارمان : چیه واسه خودت تیپ میزنی ؟؟؟درار اینارو ببینم ..!

یاغی وارانه مانتومو کشید و دکمه هاش روی زمین ریختند …مانتو و شلوار و شال مشکی رو انداخت تو بقلم و از اتاق با چند تا لیچار بیرون رفت …با اشک همونا رو پوشیدم …اونقدر تو تنم گشاد بود که انگار لباس حاملگیه ! سارا چیکار کردی تو ؟؟لباسارو پوشیدم و تا جایی که میشد شالمو روی سرم محکم کردم و نذاشتم حتی یه تار موم بیرون باشه …با همون حال زار و نزار و اشک روی گونه از پله ها پایین رفتم و بعد هم سمت ماشینش …نشستم روی صندلی و سرمو روی شیشه گذاشتم

ارمان : ببین خودت میدونی دیگه …کاری کرده باشی حسابت با کرام الکاتبینه دیگه …فکرم نکن من میگذرم و دلم به رحم میاد و اینا …نه اصلا !!‌ این یه مورد عمرا !

یه جوری میگفت این یه مورد اصلا که انگار تو موارد دیگه بخشش داره ! دیدن تابلوی پزشکی قانونی هم برام رعب اور بود …یاد بچگیام میوفتادم …وقتی مامان اینا رفته بودن …منو بردن اونجا …با همه ی بچگیم …رفتم به ازمایشگاه

آوردنش با های های گریه بسته دست

 

در بین شاهدان بی مغز مرد پرست

با تهمتی از سوی شوهر حکم سنگسار

با این خیانت های پی در پی مرد مست

زن با صدای هق هق و مرگ رو به روی او

مردی که با وقاحت لبخند به لبش نشست

این سنگسار حکم خیانت او نبود

حکم جفاست و تهمت فطرت خوار و پست

سارا کجاست؟زیر سنگ های بی امان افترا

سارا پرنده بود و به تهمت پرش شکست

سارا خمیده و شکسته دل به روی خاک

بالا سرش پدر کمرش از ستم شکست

سارا و تهمت و خیانتی که نکرد و دید

سارا و ماتمی که به قلبش نشسته است

شوهر به گوش کودک خود قصه میکند

این را که:مادرت کنار دیگری نشست

حالا من و سارا که هر دو درد میکشیم

من از غم او او ز شوهرش دلش شکست

سارا!کجای قصه شروع شد به نام تو؟

آنجا که حکم سنگسار در ورق نشست...

مدام شعرو توی ذهن خودم مرور میکردم

سارا کجای قصه شروع شد به نام تو؟؟؟نکنه یه وقت بخواد همینجوری…من دیگه نمیتونم …من که کاری نکردم …دکمه های مانتومو میبندم و از اتاق بیرون میرم …هرچی فیلم و کتاب مزخرفه تو ذهنم مرور میشه …تیترای روزنامه ها …(( زن خیانتکار به حکمش رسید ..))(( سنگسار های بی مدرک …تا کی ادامه خواهند شد ؟؟؟)) (( سر های زیر خاک و سنگ های روی صورت ))

سنگسار ثریا …سنگ…سنگ …مات روبه دیوار ایستادم و هیچ کاری نمیکنم …ارمان سپرده بود هر چه زودتر جوابو بهش بدن پول بیشتری بهشون میده …گفته بودن یه نیم ساعت ۳ ربعی طول میکشه …دلم یه تکیه گاه میخواست واسه کمر شکستم …دلم بابامو میخواست …تک مرد زندگیمو …بابایی ؟؟؟بابا جونم؟؟؟بابا ی خوبم … ببین دخترت کجاست ؟؟؟ببین ساراتو کجا اوردن ؟؟بابا …بابا کجایی تو ؟؟؟صدای ارمان میاد :(( شانس اوردی سارا …واقعا شانس اوردی ! راه بیوفت بریم..)) من مات دیوارم …بابام اومده ؟؟؟نه …بلای جونم اومده …من نمیخوام باهاش برم …من نمیخوامش …غلط کردم ! نمیخوامش …ناخوداگاه بلند گفتم :(( نمیخوامش !))

ارمان وحشت زده تو چشمام زل زد…:(( سارا چیو نمیخوای بیا بریم خونه ))

-من نمیخوام باتو بیام خونه …مگه نگفتی خودت سرمو میکنی زیر خاک ؟؟؟مگه نگفتی صورتمو با سنگ یکی میکنی ؟؟مگه نگفتی ؟؟))نگاهی به دور و برش میندازه …:(( سارا جان عزیزدلم بیا بریم تو ماشین باهات حرف …))

-تو که حرف نمیزنی ؟؟تو فقط میزنی …من نمیخوام با تو بیام من تورو نمیخوام من بابامو میخوام

چند نفر میان اونجا ….((اقا چه خبر شده ؟؟))

ارمان : هیچی شما تشریف ببرین ایشون خانم منن حالشون مساعد نیست …))

-این میخواد منو بکشه …من نمیخوام با این برم

چشمم میوفته به گوشه ی سالن …خانمی موهای مشکی بلندشو ریخته رو صورتش و با دست میکشتشون …یکی از وحشت ناک ترین صحنه های عمرم بود …چشمم داره از کاسه در میاد و ارمان با ادمای اونجا بحث میکنه و من چشمم به اون خانمه …اونم قراره مثل من شه ؟؟یا من قراره مثل اون ...

ارمان زیر بازومو میگیره و میبرتم بیرون …حواسم بهش نیست …نگاهم دنبال زنیه که روشو برگردونده سمتم …ارمان درو باز میکنه ٬ دستشو میبره زیر زانومو میشونتم تو ماشین …هنوز مات صحنه ی اون زنم …ارمان میشینه پشت فرمون و تازه میفهمم منو با خودش برده …توحال خودم نیستم …همش فکر میکنم زیر خاکم و

-منو پیاده کن …پیادم کن…من میخوام برم …توروخدا بذار برم…من کاری نکردم …منو نبر زیر

ارمان : سارا جیغ نزن انقدر حنجرت پاره شد ! سارا من جایی نمیبرمت …نمیبرمت زیر خاک …عصبی بودم یه چیزی گفتم

-دروغ میگی ..میخوای بکشیم …من نمیخوام سنگ …من نمیخوام …پیاده کن منو ..

قفل مرکزی ماشینو میزنه

-دیدی؟ دیدی میخوای ببری بکشیم ؟؟؟دیدی میخوای بی گناه بکشیم ؟؟منم میشم مثل سارای تو شعر …منم

ارمان : تو کدوم شعر ؟؟؟بابا من کاریت ندارم

-

سارا خمیده و شکسته دل به روی خاک

بالا سرش پدر کمرش از ستم شکست

سارا و تهمت و خیانتی که نکرد و دید

سارا و ماتمی که به قلبش نشسته است

من که بابا ندارم بشینه بالا سرم …منم ولی خیانت

ارمان : سارا برای رضای خدا چرت و پرت نگو …من کاریت ندارم من میدونم تو کاری نکردی

-دروغ نگو انقدر به من …اگه میدونستی کتکم نمیزدی ٬ سیاه تنم نمیکردی نمیاوردیم اینجا …من میخوام برم پیش بابام اما نه با سنگسار …من …ثریا …سارا

ارمان : سارا تو چت شده ؟؟؟غلط کردم به خدا …توروخدا اروم بگیر یه دیقه

میبرمت پیش بابات خوب؟؟

- با سنگ ؟؟؟زیر خاک ؟؟؟نه !!نه نه نه نه

گوشمو میگیرم و مدام میگم :(( نه نه نه ))

دستمو از روی گوشم جدا میکنه …جیغ میزنم :(( به من دست نزن !))

ارمان : سارا میریم بهشت زهرا خوبه ؟؟

-من نمیخوام بمیرم …من میخوام بمیرم اما نه اونطوری…مگه تو بهشت زهرا سنگسار میکنن اره ؟؟

ارمان : سارا من نمیخوام سنگسارت کنم …فراموش کن حرفامو ..میریم سرخاک بابات اروم بگیر …میریم سر خاک بابات خوب؟؟؟میریم باشه …؟؟؟؟

یاد بابا میوفتم کمی اروم میشم …اما هنوزم مطمءنم میخواد منو بکشه …تند تند فاتحه میخونم …برای خودم …استغفار میکنم …اشهد میگم …بغض میکنم …میزنم زیر گریه …دیوونه شدم

ارمان : بابا به خداوندی خدا کاریت ندارم …بیا بزن اصلا توام بیا کمربند بگیرتوام بزن کاریت ندارم !

دستشو که دراز میکنه جیغ میزنم …تا خود بهشت زهرا برنامم همینه …از ماشین بیرون میرم و تند تند دنبال قطعه میگردم …ارمان میخواد بقلم کنه اروم شم اما خودمو میندازم زمین که سمتم نیاد

-بذار بابا مامانمو ببینم بعد بکشم خوب؟؟؟

ارمان : نمیخوام کاریت کنم …نمیخوام به خدا نمیخوام !

کلافست و داره مدام قسم میخوره …از روی زمین بلند میشم .هرازگاهی سرم گیج میره و دوباره به زمین میوفتم اما نمیذارم ارمان بهم نزدیک شه …با دیدن قبر بابا زانوهام خم میشه …خودمو میندازم رو سنگ قبر و های های

-بابا …بابایی …بابای گلم …میخوام بیام پیشت به خدا …میخوام ولی نه اینطوری …بابا من که خراب نیستم …بابا من که بد نیستم …بابا من فقط ..یه بار

گریه امون نمیده

-بابا این میخواد منو بکشه من که میدونم …میخواد با سرو صورت خونی بفرستتم پیشت بابا …بابا من دیگه درد نمیتونم …بابا امشب …الان اصلا …نمیشه ساده تر و بی درد تر بیام ؟؟؟بابا خستم…بابا اصلا یادته دختر داشتی؟؟؟بابا زندگی ندارم …به خدا ندارم

روی قبر دراز میکشم…لباس مشکیم تمام خاک شده …گریه گریه گریه

-بابا بچه یتیمتو زدن …همه چی بهش زدن …لگد بهش زدن …مشت بهش زدن …تهمت بهش زدن…سنگ بهش میزنن …خاکش میکنن یه جای دیگه …بین زنای بد …بین زنای ….

اونقدر بی رمق شدم که دیگه زبونمم نمیتونم تکون بدم …چشمام روی هم میره …بابام میاد …بچه شدم ؟؟؟نه همونم …همون شکلیم …بابام بغلم میکنه ٬ نازم میکنه نازمو میکشه …باهام حرف میزنه …ارمانو دعوا میکنه …میگه چرا انقدر دختر منو اذیت میکنی؟؟؟نمیخوام ازش جداشم …اروم ارومم …نمیخوام جدا

ارمان : سارا توروخدا پاشو …پاشو الان یه چیزیت بشه به خداوندی خدا خودمو نمیبخشم …سارا این اسپریت کجاست اخه …لامصب نفست
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان عاشقم باش - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان یک اس ام اس - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/02/30 تاریخ
کد :39609

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک