تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نذار دنیا رو دیوونه کنم19


پانیذ با اخم گفت:فک کردم کار ما با هم تموم شده.

فرامرز خونسرد نگاهش کرد و گفت:تا وقتی خون من تو بدنته چیزی عوض نمیشه.

-خب که چی آقای مثلا پدر؟ اومدی سراغم چی بگی؟

-بهش بگو شرکتمو برپا کنه.نابودم کرده.

-لطفی که در حقم کردی چی بوده؟

فرامرز متعجب پرسید:چه ربطی داره؟!

-لطفی نکردی که لطفی کنم.حتی تو شناسنامه ی من رضا پدرمه نه تو.فامیلی کاوه رو یدک می کشم نه تو.18 سالم شده و تو تازه اومدی سراغم،

شرکتتونم به من ربطی نداره.

فرامرز با حرص گفت:پانیذ؟

-بی رحم شدم آقای پدر، برام مهم نیست دیگه!

فرامرز با زیرکی گفت:حتی بخاطر اهورا؟

پانیذ تیز نگاهش کرد و گفت:منظورت؟

-اگه اینجوری بشه اهورا باید قید مدرسه فوتبالو مدرسه غیر انتفاهی و خیلی چیزا رو بزنه، درک می کنی چی میگم که؟

پانیذ نیش خندی زد و گفت:نگران پسرتی؟ اگه لنگ این دو قرون مدرسه شی من پرداخت می کنم.

فرامرز با عصبانیت بازوهای پانیذ را گرفت و گفت:چرا حالیت نیست دختر؟ من اون شرکتو با چنگ و دندون برپا کردم، اما اون جوجه فلکی یه شبه همه چیزو

خراب کرد، بهش بگو درستش کنه...لعنتی زندگیم داره داغون میشه.

پانیذ خود را کنار کشید.نگاهی به اطرافش انداخت که خدا را شکر کرد کسی متوجه آنها نبود.به آرامی گفت:باهاش حرف می زنم.

فرامرز سر تکان داد و گفت:راضیش کن، اون پسر خیلی کله شقه.

-سعیمو می کنم.حالام برو باید برم خونه، دیر کنم باید جواب پس بدم.

فرامرز از جلویش کنار رفت و پانیذ تند سوار ماشین شد و به راننده گفت تا حرکت کند.

****************************

کف دستش را به دست زیبا کوبید و با خوشحال گفت:حالا وقتشه.

فرزاد نگران در ماشین نشسته بود و با انگشتانش روی ماشین ضرب گرفته بود.پانیذ به فرزاد اشاره کرد و گفت:حالا.

فرزاد ماشین را روشن کرد و تقریبا با سرعت آرامی به سوی آسی که تند قصد داشت از عرض خیابان بگذرد رفت.طولی نکشید که صدای جیغ آسی بلند

شد.پانیذ ترسیده به زیبا گفت:نکنه چیزیش شده باشه؟

زیبا لبخند زد و گفت:اونجارو نگا!

فرزاد با سماجت دست آسی را گرفته بود و قصد سوار کردنش را داشت و آسی سرسخت بود چون صخره مقابل نرمش آب!..

زیبا لبخند زد و گفت:مرسی پانیذ، آسی خیلی تنها بود.

پانیذ غمگیانه گفت:دلم لبخندشو می خواست.

زیبا دست پانیذ را گرفت و گفت:بیا بریم، از این به بعد دیگه خودشون می دونن.مثله منو محمد.

...آسی با تخسی نگاهش کرد و متانت فدا شد برای مردی که زور گفتنش هم قشنگ بود.با حرص گفت:

-گفتم که خوبم، چه لزومی برای اومدن بود؟

فرزاد لبخند نصفه نیمه ایی تحویلش داد و گفت:قرار بر بی قراری من بود خانوم، تحملم یه جا به بن بست می رسه.

آسی نگاه دوخت به شهری که از آن دور میشد و گفت:فک کردم جوابتو گرفتی.

-جوابم این نبود.

-دلی که رفته رو می خوای پس بگیری؟ نمیشه.

فرزاد با اخم نگاهش کرد و گفت:آسی حامد رفت، می فهمی؟ رفت.تموم شد رویاهای سرخ و آبی که برا خودت تو شب های نقره ایت درست

کردی...نگام کن لعنتی، منم، همون فرزادی که وقتی اولین بار ازت کمک خواست رنگ به رنگ شدی.خدا، من عاشقت شدم اما تو فهمیدی؟

چشمای سیاه حامد چی داشت که مال منی که داد می زد نداشت؟

آسی سردرگم گفت:نمی دونم.

آرام زیر لب زمزمه کرد:اون اصلا هیچی نداشت.

فرزاد خسته از جدلی که شب و روزش را قلمو کش سیاهی کرده بود ماشین را گوشه ایی خلوط زیر یکی از درختان گرمسیری جنوب نگه

داشت و گوش داد به صدای جیک جیک کنجشکی که انگار خوشیش را خلاصه در صدایش کرده بود و گفت:

-یه سال نبودی، یه سال فرار کردی، با رفتن حامد تو هم رفتی.یادمه همین که حامد رفت چند بار اومدم دنبالت می خواستم شادت کنم ببرمت

تا یکم از این روحیه داغون بیرون بیای، حتی برات بلیط کیش گرفتم و یه هفته مرخصی که بریم فقط خوش باشیم، اما تو یهو غیب شدی

بدون اینکه بهم بگی، خونه ات عوض شد، گوشیت خاموش شد، کل مدرسه های راهنمایی بوشهرو گشتم اما گفتن رفتی مرخصی،

هیچ آدرسیم ازت نداشتم حتی یه آدرس خونه.می تونی بفهمی که دیوونه شدم آسی، هر روز می نشستم و به خودم می گفتم عیب

نداره رفته که خودشو بسازه و بیاد.یه سال نبودنت گفتم خب فرزاد بهش فرصت دادی و نرفتی سراغش.اما...عین دیوونه ها دنبالت گشتم،

پانیذ ازم پرسید تو این یه سال کجا بودی برا آسی؟ گفتم نبودم تا راحت باشه تا بهش فرصت دادم.اما دروغ گفتم این تو بودی که رفتی...

انگار قسمت بود این پانیذ کوچولو بیاد تو زندگیمو و دلم برا چندمدت باهاش گرم بشه و بعدش تو دوباره اومدی بدون اینکه به من بگی برگشتی...

به سوی آسی که صورتش را اشک بوم نقاشی کرده بود برگشت و با بغض که جاخوش کرده بود در تنگی گلویش گفت:

-آسی همه ی زندگیم بودی که رفتی حتی وقتی که حامد نامرد تورو به شکل یه زن می دید.هزار بار خودمو لعنت کردم که دارم به آسی

که قرار زن داداشم بشه به چشم یه زن نگاه می کنم اما نتونستم از حسم بگذرم...نتونستم.

اشک صورتش را بازی داد و خدا تنهایی را برای چه آفریدی؟

"نذر کردم سفره ایی پهن کنم از حرف های نگفته ...اگر برگردی."*

آسی برگشته بود برای دل فرزادی که این روزهایش قرمزپوش آسی بود.آسی با صدای گرفته ایی گفت:چرا اینقد دیر؟

-دلی که رفته بود و نمیشد برای خودم کنم.

-حالا میشه؟...

فرزاد اشک هایش را پاک کرد با خشونتی مردانه صورت آسی را میان دست هایش گرفت و زل زد در چشمانش و با جذبه ایی که مردانه هایش

را بزرگ بزرگ به رخ می کشید و گفت:آسی، قسم خوردم تا مال من نشدی ولت نکنم، آوردمت که حرفامو بهت بزنمو که زدم، تو

اولین فرصت این هفته میایم برای خواستگاری، اگه بهم بگی نه اونقد میامو و میرم که خسته بشی، پس فکر نداشتنت رو نکن که

هیچ رقمه تو کتم نمیره.دلی که دادمو پس نمی گیرم.

آسی نگاهش کرد و حامد هیچ وقت آنقدر مصمم نبود.
حامد آنقدر مردانه هایش را خرج نکرده بود.
حامد آنقدر برای داشتنش به سیم آخر نزده بود.
حامد اصلا عاشق بود؟

فرزاد با وسواس اشک های آسی را از صورتش پاک کرد و گفت:

- آسی دنیام شدی، دنیام بمون.نمی تونم ازت بگذرم.

آسی خواست خود را کنار بکشد که فرزاد با شتاب بغلش کرد و گفت:نمی تونم آسی، نمی تونم.

از کی دلش تنگ آغوشی برای خودش بود؟ 
از کی فانتزی هایش را واقعی می دید؟
قلب یه تپش افتاده اش را در کدام آیه معنا می کرد؟

با صدای ریزی گفت:قلبم!

فرزاد هراسان از او جدا شد و نگاهش کرد و گفت:چت شده؟

آسی دستش را روی قلبش گذاشت و این دختر خنگ ترین بود در نوع خودش!

با لرزش گفت:تند می زنه!

سایه لبخند روی لب های فرزاد جا خوش کرد و دست آسی را گرفت و گفت:زدنش مبارکه!

آسی گنگ نگاهش کرد اما فقط یک لحظه تمام تنش داغ شد و با ترس و خجالت به فرزاد نگاه کرد و تند خود را کنار کشید.فرزاد با

خنده ایی که تمام آزوهایش را رنگی کرده بود گفت:جوابمو گرفتم.

آسی نگاه گرفت و لبخند زد و اگر می خواست خوشبختی نزدیک بود.

"زمستان سرد نیست، درد نیست، وقتی دستهایت تنها مرا در آغوش می گیرد، خوشبختی بالاتر از این؟"*

آسی با تردید پرسید:بر می گردیم؟

-نه خانوم، داریم میریم برازجون(مهمترین شهر استان بوشهر) میریم خونتون منو با خانواده ات آشنا می کنی.

آسی وحشت زده گفت:شوخی می کنی؟

فرزاد بی هوا روبروی صورتش قرار گرفت و زل زد در چشمانی که عاشقش بود و گفت:اصلا پرنسس!

آسی با حیرت نگاهش کرد که فرزاد خندید و گفت:نگران نباش پرنسس، فقط میریم یکم بچریم از این حال دربیایم و تو آدرس خونتون رو

بدی که بیایم.

-من هنوز موافقت نکردم.

فرزاد با ابرو با قلب آسی اشاره کرد و گفت:این رضایت داد.عقلت چی گفته برام مهم نیست.

آسی نیم خندی خرج کرد و گفت:خیلی پرویی.

فرزاد زل زد در چشمانی که ماه شب هایش بود و زمزمه کرد:خیلی دوست دارم دختر!

آتش هم به این داغی نبود که تنش تب کرده بود! فرزاد خود را کنار کشید که آسی نرم دستش را گرفت و بدون نگاه داغ کرده اش گفت:

-هستی؟

فرزاد گرمی دستش را به جان خرید و گفت:تا آخر.

آسی به سویش برگشت و گفت:تو که حامد نیستی؟

فرزاد گرم لبخند زد و گفت:فقط دنیام باش...

تخس بود.دلخور بود.اصلا نای حرف زدن نداشت با مادری که مادرانه هایش را پر از تعصب کرده بود و امروز روز خوش شانسی نبود.غرورش برای

نازنین هم جان گرفته بود.سرسخت ، سرد و اخمو گفت:کی می رسین؟

..................

-باشه پنج صبح تو فرودگاهم.

.................

-لزومی برای نگرانی واسه خواب زدگی من نداشته باشین.میام.

................

خونسرد جواب داد:خیلی خب راننده رو می فرستم.مشکلی نیست.

...............

-باشه، خداحافظ

دکمه قطع تماس را که زد صدای تقه ی در نگاهش را به در دوخت که در باز شد.متعجب به در باز شد نگریست.اجازه داده بود؟! قبل از اینکه

دعوایی راه بیندازد پانیذ با فنجان قهوه ی ساعت 10 داخل شد.قلبش بی قرار شد و چرا این دختر تازه بود تمام نشدنی؟ نگاهش رفت

به موهایی که پانیذ به زور زیر روسریش پنهان کرده بود.انگار قرنی است که عاشق این زیبایی بکر شده بود.پانیذ قهوه ی خاص رامبدش

را روی میز گذاشت و گفت:می تونیم حرف بزنیم؟

رامبدش کنجکاو نگاهش کرد و کاش آرزوها سرعت برآورده شدنشان نوری بود.امشب شب آرزوها نبود؟

-بشین.

خانم شده بود.زن بودن را به رخ می کشید و تاوان این چند ماه بزرگی بود.با متانت روبروی رامبدش نشست و پا جفت کرد مساوی و خانمانه

و گفت:می تونی ببخشی؟

رامبد گنگ نگاهش کرد و گفت:نپیچون.

التماس ریخت در نگاهی که عادی عادی هم دل می برد.گفت:میشه شرکت فرامرزو بهش پس بدی؟

رامبد به سوی جلو خم شد و با چشمانی ریز شده گفت:دلسوز شدی.

-براش زحمت کشیده.

رامبد به مبلش تکیه داد و با خونسردی گفت:ربطش به تو؟

-خب بخاطر خواهر، برادرم.

-و تو دوسشون داری؟

-اشتباهه؟

رامبد جدی گفت:در موردش فک می کنم.

-نمیشه بهش پس...

رامبد با اخم و جدیت حرفش را قطع کرد و گفت:گفتم فک می کنم.لزومی به تکرار بود؟

پانیذ بلند شد که رامبد با اخم گفت:کجا؟ من اجازه دادم؟

پانیذ نگاهش کرد و گفت:باید اجازه بگیرم؟

رامبد پوزخندی زد و بلند شد و گفت:فردا یه جلسه ی کاری مهم دارم، یه لباس رسمیِ شیک برام انتخاب کن.

پانیذ حیرت زده نگاهش کرد و از کی این تمام شده در تمام مقیاس های دنیا انتخابش را واگذار می کرد؟

رامبد که حیرتش را دید لبخند نصفه نیمه اش را پنهان کرد و با تمام خواستن هایی که از پا درش می آورد دست پانیذ را کشید و او را

به سوی کمد دیواری برد.وارد که شدند دست به سینه گفت:انتخاب کن.

پانیذ با تردید به سوی کمدی که کت و شلوارهای رامبد رفت.درش را باز کرد و کت مخمل آبی تیره را بیرون کشید و آن را روی میز گذاشت.

از بین شلوار ها کتون خردلی را و پیراهن به همان رنگ را درآورد و به سوی رامبد برگشت و با لبخند شادی گفت:چطوره؟

رامبد با کمی تامل گفت:خوبه.

پانیذ با تردید پرسید:خوب نیست؟

رامبد با آرامش گفت:خوبه.

شاید باید فرا کمی اسپرت باشد.عیبی داشت؟..
پانیذ معطل نگاهش کرد که رامبد ریلکس گفت:کفش؟

به جمع خنگ های عالم فقط پانیذ کم بود.بدون آنکه منظور رامبدش را بفهمد گفت:چی؟

رامبد لبخند قورت داد و این دختر همه ی دنیای کوچکش بود.به طرف در کمد دیواری رفت و گفت:

-یه کفش برام پیدا کن، بعدم بیا یه متن دارم تایپ کن.سرعت تایپت خوبه.

قبل از اینکه پانیذ اعتراض کند و بهانه اش بشنود درس و کنجکاوتر از هر فضولی خیالش زنگ زدن می خواست به فرزاد یا آسی برای دانستن

رابطه ایی که هنوز در جوش خوردش شک داشت!

رامبد از اتاقک بیرون رفت و پانیذ با حرص گفت:نذاشت حرف بزنم.انگار باید تا فردا صبر کنم.

کفش سیاه براقی را از کشوی کفش ها بیرون آورد و کنار لباس ها گذاشت و از کمد دیواری بیرون آمد.رامبد پای لب تاپش نشسته بود و با

چیزی ور می رفت.آرام کنارش نشست و گفت:متنت چیه؟

فانتزی این جوانک شبی بود رویایی و تختی که تمام شب بوی معشوق گرفته باشد.لب تاپش را روی پاهای پانیذ گذاشت و بلند شد.از روی

میزش چندین ورقه آورد و جلوی پانیذ گرفت و گفت:تایپشون کن.

پانیذ درمانده به ورقه ها نگاه کرد و گفت:این همه؟

رامبد گوشیش را برداشت و گفت:تا میرم بیرون و میام تایپشون کن.

قبل از اینکه متوجه اخم مهمان شده ی چهره محبوبکش شود پالتوی سیاهش را برداشت و از اتاق بیرون زد.پانیذ آهی کشید و مشغول شد و

این مرد فقط و فقط خودخواه بود...

به آرامی در اتاقش را باز کرد و داخل شد.حدسش درست بود و خدا چطور می شود تشکر کرد برای این خوشبختی که در نزدیکی اتاقش

می رقصید؟ نزدیکش شد.پانیذ معصومانه هایش را در خواب علنی کرده بود.روی مبل با آن موهای بازی که مطمئنا برای راحت خوابیدنش باز

بود لم داده بود و احتمالا شاهزاده چهاردهم هم از او خواستگاری کرده بود.رویش خم شد و زمزمه کرد:

-اگه مال من نشی مال کی میشی؟

"کنار حوصله ام بمان، دلم که هیچ اگر نباشی دنیا هم تنگ می شود."*

کنارش روی مبل نشست و خیره شد به معصومیت های خواستنیش و خدا اجازه!

می شود امشب را مال او باشد برای خواب، فقط خواب و کمی آرامش در تختی که حریم دارد؟

دلش بودنش را می خواست و وقتی پانیذکش خواب بود چه کسی مانع بود؟

اصلا تمنای امشبش بود و تمام مانع ها به درک!

با احتیاط به سویش رفت و او را بغل گرفت و روی تختش خواباند.باز هم شبی با بوی پانیذکش!

خودش به سوی کمد دیواری رفت و لباس هایش را عوض کرد و بیرون آمد.خنکای لبخندی روی لب هایش جا می داد به قلبی که از این نزدیکی

داغ کرده بود.کوره هم کم می آورد از این داغی و هیچ حسی به قشنگی این حس های رامبد مغرور نبود!

به آرامی کنار پانیذ خزید و امشب شیطان جولان می داد زیر تن تب کرده اش و او فقط کمی عشق و آرامش می خواست.

خیره شد به او و این دست ها بشکند برای تمام خیانتی که به تن این معصوم کرده بود.دستش پیش رفت و صورت پانیذکش را نوازش کرد و

زمزمه کرد:چیکار کردم باهات؟

آه پر بغضی کشید و این مرد هم گاهی بغض می کند.نگاه از پانیذ گرفت و به سقف دوخت و شرمندگی بدترین عذاب دنیا بود.فکرش رفت

برای لبخندهای زیبایش، دلش رفته بود برای خنده هایی که افسانه شده بود.دلش تنگ بود برای خنده هایی که انگار تمام شده بود.کسی

درونش لجوجانه می گفت:خنده هاشو می خوام، حرفیه؟

"ریتم خنده هایت را دوست دارم، تو بین تمام آدم های کره ی خاکی تافته ی جدا بافته ایی، بخند نفس من!"*

کلافه بلند شد و کنار پنجره اتاقش ایستاد.

-ماه من، فک می کنی پانیذ می تونه گناهکاری مثله منو ببخشه؟

برگشت و نگاهش کرد و آرام گفت:تا نبخشی، تا حس نکنم بخشیدی نمی تونم بگم چقد دوست دارم، چقد عاشقتم.

به سوی مبل چرمش رفت.نگاهی به قهوه ی سرد شده ی نخورده اش انداخت و با تمام سردیش باز هم بهترین قهوه ی عمرش بود.روی مبل

نشست و یک نفس قهوه اش را نوشید.باز هم خوش طعم بود.روبروی پانیذکش نشست و فقط نگاهش کرد.امشب روزه دار نگاهش بود...

نگاهی به ساعت انداخت.از 4 صبح گذشته بود.بعد از چند ساعت که روی مبل نشسته بود و فقط نگاهش روی پانیذکش بود بلند شد.باید

پانیذکش را به اتاقش می برد.آرام او را تنگ در آغوش کشید و از اتاقش بیرون رفت.او را روی تختش که گذاشت بی اختیار، بی هوس،

پر از عشق و خواستن خم شد بوسه ایی مهمان لب های پانیذکش کرد و سرگشته و خسته از اتاق بیرون رفت.همان موقع تلفنش را بیرون

آورد و با راننده اش تماس گرفت و از او خواست به فرودگاه برود.خیالش که راحت شد دلش فقط خواب می خواست.روی تخت که ولو شد

با خاطره ی شیرین شبی که در گذشته بود خواب را به چشمانش بخشید.

******************
رامبد حیرت زده به دختر بوری که روبرویش نشسته بود و معلوم بود از زبان فارسی تقریبا غیر از سلام و احوالپرسی هیچ نمی داند

نگاه کرد و گفت:توضیحش چیه مامان؟

نازنین نگران نگاهش کرد و گفت:فک کردم قبول می کنی؟

رامبد با خشم به مادرش نگاه کرد و گفت:اینکه شما تو تمام این سال ها دختر خونده داشتین و ازم مخفی کردین میشه قبول کردن من؟

چرا حرف زور می زنین؟ پس این نگرانی شما بود که می خواستین برین پیش مادام؟

پانیذ از پله ها سرازیر شد و خونسرد به جدل آنها نگاه می کرد.برایش اضافه شدن یک دختر بور انگلیسی زبان اصلا مهم نبود به شرطی که

آن دختر فقط دختر خوانده باشد و خواهر! نازنین گفت:وقتی برای توضیح نبود.

-مامان، منو نپیچون که خودم سرآمد پیچوندنم، تمام سال هایی که می یومدم ازم مخفی می کردی چرا؟

نازنین با اعصبانیت گفت:کتی بهم احتیاج داشت، اون یتیم بود و کسیو نداشت و من می دونستم با شرایطی که منو پدرت برات پیش آوردیم

نمی تونی قبول کنی که من در کنار یه دختر باشم که می تونه خواهرت باشه و تو، تو ایران بدون مادر و به قول خودت بدون پدر باشی.

می تونی بفهمی چی میگم؟

کتی به آرامی از نازنین به انگلیسی پرسید: مام مشکلی هست؟

نازنین لبخندی زد و گفت:حلش می کنم عزیزم.

رامبد با عصبانیت بلند شد و از خانه خارج شد.نازنین کلافه به سوی پانیذی که نگران به رفتن رامبد نگاه کرد نگریست و گفت:

-پانیذ، باهاش حرف بزن، میدونم فقط به حرفای تو گوش میده....
پانیذ خاص نگاهش کرد و این مادر چه از پسر عصبانیش می دانست؟

اصلا از کی پانیذ کمک کننده شده بود؟ کتی رو به مادرش گفت:رامبد چش بود؟

نازنین با صبوری گفت:از وجود تو یکم عصبانیه اما بزودی آروم میشه عزیزم.

پانیذ تلخ لبخند زد و به حتم از اسپرسو هم این لبخند زهرتر بود.نازنین کمی هم برای او مادری نکرده بود.چه توقع سنگینی!

به سوی آشپزخانه رفت.دلش هوس چای کرده بود و پولکی های تازه ایی که دیروز نادیا خریده بود.با لبخند وارد شد و گفت:

-چای داریم؟

سپیده گفت:الان برات می ریزم.

-پس دو تا لیوان بریز که هوس کردم شدید.

نادیا گفت:هوای زمستونی خوبیه.خصوصا که تو اسفندیم و داره بهار میشه و الان تو حیاط بودن محشره.

پانیذ سر تکان داد و گفت:پیشنهاد خوبیه.

سپیده دو لیوان چای ریخت و ظرفی پر از پولکی زعفرانی دورن سینی گذاشت و گفت:برات میارم.

پانیذ سینی را از دستش گرفت و گفت:خودم می برم عزیزم.

از ساختمان بیرون رفت و زیر درخت توت کنار گل های محمدی و رز، روی صندلی چوبی نشست و چای را روی میز چوبی ستش گذاشت.

نسیم ملایمی که می وزید مستش می کرد.روسریش را باز کرد و روی شانه هایش انداخت.هوس کمی نسیم کرد زیر موهایی که پر

از حس پرواز بود.گل سرش را از موهایش در آورد.موهایش دورش ریخت.شامه اش را پر از حس بهار کرد و الان فقط و فقط رامبدش کم بود.

" خنکای یک عصر بهاری...کنار شاه بوته ی یاسی وحشی...میزی که کاسه ی پر از پولکی های زعفرانی دارد و دو فنجان چای داغ را خیال

خواهم کرد، لطفا به خیالم بیا..."*

لیوان چایش را برداشت و با پولکی خوش طعمی آن را مزمزه کرد، نگاهش ناخودآگاه کشیده شد به طرف ساختمان و آن مو بور انگلیسی زبان

در آن پنجره ی مستطیلی که به حیاط زل زده بود و چشم براه کسی بود؟

هیچ حساسیتی به ا
برچسب ها: رمان نذار دنیا رو دیوونه کنم19 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/02/30 تاریخ
کد :39602

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک