تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نذار دنیا رو دیوونه کنم20



پانیذ با شوق آسی را در آغوش کشید و گفت:عروس من چطوره؟

آسی از او جدا شد و با ناز سرش را تکان داد و با ذوق تازه عروسی شاد گفت:

-پر از عشقم، اینقد لذت زیر پوستم دو دو می زنه که دلم می خواد جیغ بزنم، خدا یواشکیاشو می رسونه.

پانیذ به آرامی بازویش را فشرد و گفت:خوشحالم برات بانو.

فرزاد دستش را نرم دور کمرم بانوی زیبایش حلقه کرد و گفت:پانیذ به هم میایم؟

پانیذ با حض گفت:محشرین، فقط یه شام بدهکارینا، ناسلامتی من خودمو کشتم براتون.

فرزاد دست آزادش را روی چشمش گذاشت و گفت:شما امر کن بانو.

صدای رامبد در تنش پیچید و این صدا کردن های گرم را بیشتر از هر چیزی دوست داشت.

"در دلم...کوهی قند آب می شود، با دیدن رویت و نامی که عنوانش بر لبت فقط من هستم."*

رامبد کنارش ایستاد که فرزاد محترمانه با او دست داد و گفت:برا حضور خواهرتون تبریک می گم.

گرم شده بود رامبدِ سرد و این فرزاد دیگر پسر همسایه ی فضول نبود، مرد عاشق آسی بود و هزار فرسنگ دور از محبوبکش!

سر تکان داد و لبخند خرج کرد و گفت:متشکرم!

پانیذ متعجب نگاهش کرد که رامبد پنجه انداخت در دستی که رها شده بود کنار تن محبوبکش و او فقط کمی گرمی آن تن را می خواست.آسی با چشمانی

ریز شده نگاه کرد به دستی که قفل شده بود در دستان 18 ساله ی کوچکش و این مرد آن مردی که پانیذک از او می ترسید نبود.نه اصلا نبود!

پانیذ هراسان بود از تزریق گرمایی که دیوانه اش می کرد خود را کنار کشید که مصرانه های مردش او را محکم نگه داشت و آهای دختر نمی توانم ها را انجام نده!

رامبد با عذرخواهی کوتاهی پانیذ را به دنبال خود کشاند و گفت:امشب یه کمی باش!

پانیذ عاشقانه های نگاهش را تیر کرد و نمی دانست قلب این مرد می پذیرد؟ به رامبدش نگاه کرد و گفت:تنها نیستی!

رامبد لبخند هدیه داد و چرا طعم این لبخندها از گیلاس های تابستان هم شیرین تر بود؟

-فقط تو باش!

امشب قرار بود مرد باشد.برای مردش، مرد باشد.همراه باشد و قلبش ببخشد، قولی که در تنهای اتاقش داده بود و این رامبد، رامبد تابستان تلخش نبود.

این رامبد، دوست داشتنی بود مانند رضای دوست داشتنی! خدایا پر از عشق بود این دختر!

"یک زن می تواند خیلی مرد باشد که از نامردی یک مرد چشم بپوشاند."*

لبخند زد و سر تکان داد و همین سر تکان دادن های بی عشوه ی پر ناز هم دنیایی برای رامبد بود.دست پانیذ را گرفت و او را در سطح سالن چرخاند و به دوستانی

که محبوبکش را نمی شناختند معرفی کرد.عمه های رامبد با حرص نگاهش می کرد و این پسر هم بدبخت شده بود به گمانشان!...

شام سرو شد که پانیذ از رامبد جدا شد و به سوی زیبا و محمد که در کنار آسی و فرزاد نشسته بودند رفت.روبرویشان ایستاد و گفت:

-منم هستما.

زیبا با شیطنت گفت:مجردا رو راه نمیدیم.

پانیذ اخم تصنعی کرد و گفت:واقعا که!

محمد بلند شد دستش را روی شانه ی پانیذ گذاشت و گفت:جای عروسک من همیشه هست، خوبی پانیذ؟ از وقتی برگشتی مشکلی با رامبد نداشتی؟

پانیذ برگشت با عشق به رامبد که مشغول صحبت با یکی از عمه هایش بود نگریست و رو به محمد گفت:

-نه، همه چیز خیلی آرومه!...
محمد به آرامی گفت:بخشیدیش؟

قول مردانه اش، مردیِ این دختر را به رخ می کشید.لبخند زد و گفت:خیلی وقته!

-قلب بزرگی داری، شاید اگه کس دیگه ایی بود هرگز!

آسی لبخند زد و گفت:پانیذ تکه آقا محمد!

محمد سر تکان داد و گفت:بر منکرش لعنت!

خوشبخت بود در کنار دوستانی که چندین سال از او بزرگتر بودند.خوشبخت تر می شد اگر قلب آن مرد مغرور مال خودش بود...

خسته بود.تنش خواب می طلبید.بی رمق از پله ها بالا رفت که رامبد زیر بازویش را گرفت و گفت:

-قهوه من چی میشه؟

پانیذ خسته نالید:الان؟ از ساعت 2 گذشته، من خسته ام!

رامبد لبخند زد و گفت:کمکت می کنم برو بخواب، اگه بیهوش نشی خیلیه!

پانیذ بی حال گفت:الانم بیهوشم.

کمی مهربان بودن به هیچ جای دنیا بر نمی خورد قول می دهم!

رامبد هم مهربان می شود با وجود عشقی که بی تاب می کند تن گر گرفته اش را!

قبل از اینکه اعتراضی روی لب های پانیذ بنشیند دست زیر پایش انداخت و بغلش کرد و به سوی اتاقش برد.پانیذ اعتراض نکرد.اعتراضی نداشت وقتی این

آغوش از آغوش رضای دوست داشتنی هم خواستنی تر بود.سر به سینه اش چسپاند و خدایا امشب و تمام شب هایی که این تن های گر گرفته به هم

وصل بودند را نادیده بگیر!

گناه شان عاشقی است و بی خبری از هم! چشم روی هم گذاشت و با صدای لرزانی گفت:ممنون.

رامبد لبخند زد و گفت:بخواب دختر کوچولو.

دلش بیداری نمی خواست اگر تا ابد این آغوش مال خودش باشد، تنگ و گرم و محکم! رامبد در اتاقش را باز کرد و او را روی تخت خواباند و گفت:

-لباستو عوض نمی کنی؟

پانیذ پتو را روی خودش کشید و گفت:می خوام فقط بخوابم.

رامبد لبخند زد و چرا قبلا نمی دانست این دختر اینقدر بانمک است؟ به سوی در اتاق رفت و آرام گفت:

-خوب بخوابی عزیزک من!

**************************

رامبد با احترام به مرد سفید مویی که با عصایش بزور قدم از قدم بر می داشت سلام و احوالپرسی کرد و گفت:

-خیلی خوش اومدیم آقای اکبری.

آقای اکبری لبخندی چاشنی صورتش کرد و گفت:شنیدم مادرت برگشته درسته؟

رامبد سر تکان داد و گفت:بله چند ماهی میشه.

-پسرم یه امانتی از پدرت پیشم مونده که خواسته به پانیذ بدمش، خودت که خبر داری این یه سال برای مریضی حاج خانم خارج بودیم، و متاسف شدم که تو

مراسمش نبودم، اگه میشه برو مادرت و پانیذ صدا بزن، فک کنم بیشتر از ده ساله که مادرتو ندیدم.

رامبد سر تکان داد و گفت:17، 18 ساله.چشم الان صداشون می کنم.

رامبد بلند شد و یکراست به اتاق هایشان رفت و آن دو را صدا زد و برگشت.روبروی آقای اکبری نشست که آقای اکبری گفت:

-نمی دونم چرا بابات خواسته بود این امانتی رو من نگه دارم و چرا خواسته بود پانیذ 18ساله شد بیارمش، برای اینکه دینی به گردنم نباشه برگشتم ایران که

اداش کنم.پدرت مرد خوبی بود.

رامبد پرسید:امانتی چی هست؟

-نمی دونم، تو یه جعبه ی کوچیکه.به خودم این اجازه رو ندادم که بازش کنم...

با قرار گرفتن پانیذ در کنار رامبد، آقای اکبری با حض نگاهش کرد و گفت:

-چقد بزرگ شدی دختر، خانوم شدی.

پانیذ این سرخی را نه از سیب سرخ سفره هفت سین گرفت نه گل رزی که برای پروانه کری می خواند، سرخیش تُن انبوه خجالتی بود از این

تعریف خوشایند در کنار مردش!

لبخند زد بر باریکه دشت سرخ صورتش و گفت:ممنونم.

نازنین با لبخند از پله ها سرازیر شد و سلامی بلند داد و پیرمرد چه احترامی گذاشت که با پای دردش و عصای چوب گردویش بلند شد برای این زنِ مادر!

نازنین فورا خود را به او رساند و گفت:بفرمایین عمو جان!

آقای اکبری با لبخند نشست و گفت:انگار زیادی دیر اومدی دخترم.

نازنین لبخندش را خورد و تاسف ریخت در صورتش و گفت:شاید نرسیدن بهتر بود.

آقای اکبری سری تکان داد و رو به پانیذ جعبه ایی چوبی که با نگین های فیروزه ایی ریز و درشت تزیین شده بود را روی میز جلویش گذاشت

و گفت:بازش کن مال توئه!

همه کنجکاو بودند و این رضا چقدر اسرارآمیز بود در زندگیش! پانیذ با دقت جعبه را باز کرد.گردنبندی طلا با نگینی از فیروزه ایی درشت و دو عکس،

کودکی 5 ساله که گردنبند را به گردن داشت و زن جوان زیبایی که باز هم گردنبند را به گردن داشت. پانیذ متعجب پرسید:

-اینا عکس کیه؟!

رامبد عکس ها را گرفت که آقای اکبری گفت:خبری ندارم فقط امانتی بود که باید تحویل می دادم.

نازنین کنجکاوی هایش را پنهان نمی کرد و کمی فضولی به جایی بر می خورد؟ عکس ها را از رامبد گرفت و به آنها نگاه کرد اما این نگاه رنگ

پریدگی داشت و لرزان شدن تن و رامبد بود که نگران پرسید:چی شد مامان؟

نازنین به دقت به پانیذ نگاه کرد و چرا باور نمی کرد که این دختر هم، هم خونش است؟

آقای اکبری با درک موقعیت خاصی که این عکس ها خاصش کرده بود بلند شد و گفت:

-شاید باید با هم صحبت کنین.

رامبد با اخم سر تکان داد و آقای اکبری را همراهی کرد تا با راننده اش برگردد.پانیذ با احتیاط بلند شد و کنار نازنین نشست و پرسید:

-چیزی می دونین؟

نازنین سکوت کرد.بغض داشت اندازه ی اورستی در اعماق گلویش!

با ورود رامبد، پانیذ دوباره پرسید:چرا این عکسا حالتونو بد کرد؟

رامبد روبروی مادرش نشست و گفت:مامان قضیه چیه؟

نازنین عکس ها را به پانیذ برگرداند و گفت:عکس مادرته.

پانیذ ناباورانه به عکس ها زل زد و چرا قلبش آنقدر درد می کرد؟

آه پر دردی کشید و عمو رضا هم برای داشتن این عکس ها عذابش داده بود؟

مادرش بود، همان زن مهربان رویاهایش!

همان زن سفید پوش خواب های رنگیش که شادش می کرد و چقدر این زن در تمام خوابهایش قصه گفته بود.بغض سیب شد و اشک راه باز

کرد و این دل کمی گریه می خواست.نازنین با بهت و ناراحتی که داشت گفت:این زن..خواهر منه!

شوک از این بیشتر؟! حادثه از این قرمزتر؟!

رامبد و پانیذ حیرت زده نگاهش کردند که نازنین ادامه داد:

-اون گردنبند جفته، یکیش مال من بود یکی مال خواهری که 5 سالگی گم شد، درستش اینه که گم نشد دزدیدنش، خانواده ایی بود که برامون

کار می کرد زنش بچه دار نمیشد، اونموقع ها نازگل زیاد پیششون می رفت.اینقد که بهش می گفت مامان.

رامبد با اخم گفت:از چی میگی مامان؟

-یه شب رفتن، نازگلم بردن، اونموقع ها نازگل مریض بود همش با زن نگهبان بود.هرجا فک کنین گشتیم و پیداش نکردیم، این گردنبندم همراهش

بود و حالا...

رامبد با حیرت نگاهی به پانیذ انداخت و گفت:پانیذ دختر خالمه؟

نازنین عصبی بلند شد و گفت:باید آزمایش بدیم.
..
نازنین رفت.این روزها اتفاق ها می افتد و چه کسی جوابگو بود برای نیفتادنشان؟

آهای خدا اگر اتفاق نخواهیم چه کسی را معرفی می کنی غیر از عزرائیل؟ پانیذ شوک زده بود، گردنبند فیروزه را در دستش فشرد و گفت:

-عمو نمی دونست؟

رامبد بی خیال تر از همه لبخند زد و گفت:انگار هیشکی نمیدونسته، چون حداقل بابا با خواهر زنش ازدواج نمی کرد.

پانیذ با اخم نگاهش کرد، عکس ها را برداشت و به همراه جعبه به اتاقش رفت.رامبد خوشحال بود، پانیذ دختر خاله می شد و نازنین دل گرم و او

کلا ازدواج های فامیلی را دوست داشت!

رامبد بلند شد باید کمی با مادرش حرف می زد انگار اوضاعش آنقدرها هم خوب نبود.جلوی اتاق در نزده داخل شد.نازنین روی تخت نشسته بود و

آلبوم قدیمی را ورق می زد.رامبد کنارش نشست و گفت:چی بهمت ریخته مامان؟

نازنین آلبوم را جلویش گذاشت و گفت:نگاه کن، این من و نازگل، لباساشو ببین، همیشه از پاپیونای بزرگ خوشش میومد.

رامبد دست دور گردن مادرش انداخت و شقیقه اش را بوسید و گفت:ناراحتی که پانیذ ممکنه خواهرزاده ات باشه یا ناراحتی که خواهرت ناخواسته

با شوهرت ریخته رو هم؟

-ناراحت نیستم، پر از بغضم، چرا بعد از این همه سال رضا داره یکی یکی اینارو رو می کنه؟ می خواد منو دیوونه کنه؟

-مطمئنی بابا می دونسته زنی رو که عقد کرده خواهرزنش بوده؟

-فک نکنم، رضا نامرد نیست.

-پس مامان من این خودخوریا واسه چیه؟ خاله نازگل رفته، یه اتفاقایی تو گذشته افتاده که تموم شده، انگار خواهرزاده دار شدی اینا جشن

داره نه بغض مامانم.

-باید فکر کنم بزار تنها باشم.

رامبد آهی کشید و بلند شد.این تنهایی های به ارث رسیده تمامی نداشت. رامبد که ازاتاق بیرون رفت، افکار هجوم آوردن به تنی که دلش کمی

آرامش می خواست.رضا، نازگل و حالا پانیذ!

چرا قبلا متوجه اسم شک برانگیز نازگل نشده بود؟

انگار قهر بود در این دنیا تمام این 17 ساله دوری و 10 سال ماندن را نمی دانست چه گذشته است.خواهرک بیچاره اش!

چه مرگ اسفکباری! فرامرز نامردِ نمک نشناس!

خواهر بیچاره اش اگر در پست آن کلاش نمی افتاد الان زندگی بهتری داشت و شاید زنده بود، شاید!

آلبوم را بست و کناری گذاشت و ای خدا صبر بده ایوبی!

*************************

از این آزمایشگاه متنفر بود.چقدر باید برای اثبات هم خونیش به اینجا می آمد؟

دلش کمی خواب می خواست و شاهزاده ایی در سرزمینی سبز و لباس سفید از ابریشمی خاص!

اینجا دنیای خوبی نبود.اسمش که خوانده شد به همراه نازنینی که در تمام یک روز گذشته یک کلمه هم حرف نزده بود بلند شد تا از بازوی نحیفش

خون بگیرند...

کارشان که تمام شد پانیذ آرام گفت:رنگتون پریده میرم یه آبمیوه بیارم.

نازنین دستش را گرفت و گفت:لازم نیست، بهتره بریم خونه.

پانیذ سر تکان داد و این زن همان زن مقتدر دیروز و دیروزهای گذشته نبود.آنقدر وجودش آزاردهنده بود که نازنین برای هم خونیش اخم

درهم کشیده و حرف خورده بود؟

آه کشید و کنار نازنین سوار ماشین شد که نازنین گفت:

-اگه همه چیز درست باشه تو خواهرزاده ی من میشی و...

پانیذ با محبتی که قلبش را می لرزاند و گفت:ادامه ندین می دونم چقدر ناراحت کننده اس که منو بخواین با یه مدل دیگه تحمل کنین.

متاسفم نازنین خانوم.

لبخند زد.خواب که نبود، بود؟ نازنین مهربانانه هایی خرج کرد که لبخندش قلب کوچک محبوبک پسرش لرزید.نازنین سر به صندلی ماشین

تکیه داد و گفت:متاسف نباش دختر، انگار باید بهم بگی خاله!

پانیذ بغض کرد و او حتی خاله هم نداشت.او هیچ کسی را نداشت.یکی تنهایی را جوری معنا کند که دل این عروسک نلرزد....
ارمیا با بغض پرسید:چرا دیگه آموزشگاه نمیای؟

پانیذ گوشیش را سفت چسپید و با ناله گفت:نباید زنگ می زدین.

ارمیا فریاد کشید:چرا؟ بس کن پانیذ، یه جوری نشون نده که انگار از اون مردیکه می ترسی.

گاهی وقت ها خشم هم اندازه ندارد.با اخمی که به مهمانی پیشانیش آمده بود گفت:

-اولا اون مردیکه اسم داره، اسمشم رامبده، دوما لطفا توهین نکین من ترسی از کسی ندارم.اما زنگ زدن شما اشتباهه.

ارمیا پوزخندی زد و گفت:چرا؟ خوش نداری تنها خانواده ات ببینه؟

-بهتر از این نیست که منو بخاطر یه چشم سبز دیگه بخوان اینطور نیست جناب علوی؟

ضربه زده شد و قلب پانیذ آرام گرفت و ارمیا هم او را خاص نمی دید!

ارمیا با تپه تپه گفت:نه اصلا اینجوری نیست.

-آقای علوی من تا بعد عید کلاس نمیام.اینم از شاهکارای شماس که هروقت رامبد شمارو با من می بینه باید یه اتفاقی واسه کلاسای من بیفته.

-پانیذ ما باید با هم حرف بزنیم.

-انشالا تا بعد عید بودین در خدمتم.فعلا.

اجازه نداد ارمیا حرف بزند و او خسته بود از این خواستن ها!

گوشیش را روی تخت پرت کرد.خسته بود.امروز جواب آزمایش دی ان ایش می آمد و بی خیال بود.هیچ چیز برایش مهم نبود مگر آن تمام شده

در همه ی مقیاس های دنیا!

"تکثیر تو در هر ثانیه زندگیم، یعنی...قشنگ ترین تکراری که هیچ وقت تکراری نمی شود."*

بی حال بلند شد، لباسش را عوض کرد.امروز باید زیبا باشد.برای خاله ایی که ته ته دلش کسی داد می کشید برای این نسبت خونی باید

زیبا باشد تا کم نباشد برای خاله بودنش، تا کم نباشد برای رامبدش!

تا کم نباشد برای این فامیلی که نبودند و حالا برای جبرانی که نمی خواست طبقه ی پایین بودند و او در تمام مدت در میان جمع نبود و این ها نفرت انگیزند!

شال قرمز رنگ را روی موهایی که این روزها حساسیت عجیب مردش را برانگیخته بود انداخت و این همان مردی نبود که قیچی به کمر بود؟

دل از آینه کند و در باورش شاهزاده بود.از اتاقش بیرون رفت.او غیر از نازنین باز هم خاله داشت.دایی هم داشت و چند جین بچه که انگار عجیب

توجه همه را جلب کرده بود.از پله ها که سرازیر شد رامبد اولین نفربه استقبال آمد و این مرد مغرور عجیب شده بود و خدایا باز هم قضیه رو

کم کنی هایت شروع شده؟ رامبد با اخم گفت:کجا بودی؟ آزمایشو خوندن.

پانیذ هراسان نگاهش کرد که رامبد لبخند نادری خرج کرد و گفت:جواب آزمایش مثبته.

نگاهش لغزید به روی نازنین که دست دور گردن کتی انداخته بود و با خاله هایی که خاله شده بودند می خندید.خوشحال بود؟

رامبد دستش را گرفت و گفت:بیا بریم بیرون، بهتره یه نفسی تازه کنی انگار خیلی بهم ریختی.

صدای نازنین آوا شد و این زن هنوز هم فقط نازنین بود:پانیذ بیا اینجا.

رامبد گفت:مامان، پانیذو می برم بیرون یکم حالش خوب نیست.

خم شد کنار گوش پانیذ گفت:برو لباستو عوض کن تندی بیا پارکینگ.

حرم داغ این نفس ها را کجای دلش می گذاشت؟

قلبی که طوفانی می کوبید بر سینه ی بیچاره اش را چه می کرد؟ ای مرد دیوانه اش نکن!

تن لرز کشیده اش را به اتاقش کشاند و این حتما بهترین بیرون رفتن عمرش می شد.تند لباس پوشید و از در عقب به سوی پارکینگ رفت.

رامبد تکیه زده به ماشینش نگاهش می کرد.تا به حال گفته بود این مرد دیوانه وار جذاب است؟

رامبد سوار ماشینش شد و پانیذ کنارش.به آرامی پرسید:کجا میریم؟

رامبد ماشین را از پارکینگ بیرون آورد و گفت:می برمت جای خوبی که روحیه ات عوض بشه.
..
پانیذ متعجب نگاهش کرد و آرام پرسید:از کی مهم شدم؟

رامبد ماشین را از در بیرون برد و گفت:خیلی وقته کمند گیسو.

این لبخند دلبرانه قصد قتل نداشت؟ چقدر این لبخندهای رامبد برایش کم بود که حالا دق می کرد برای این شکوفه هایی که گاه به گاه روی

لب های رامبدش می نشست.

"اوج خوشبختی ست...وقتی کسی باشد که...تو را آنگونه دوست داشته باشد که دلت می خواهد."*

به دلش رفتار می کنی مرد جوان؟

رامبد ماشین را به سوی کنار دریا برد.جایی که هوای قبل عید غوغا می کرد برای عاشقانه های آن دو! کنار ساحل پارک کرد و گفت:

-پیاده شو!

پانیذ پیاده شد نفسِ بادی خوش روحش را به تلاطم دریا خواند.لبخند روی لبش نشست و الان در این زمان و در کنار این دریای آرام و مردی

که عاشقانه هایش را از نگاه بی قرارش نمی فهمید خوشبخت است.با شوق به سوی سنگفرش کنار دریا رفت و لی لی کرد.رامبد با لبخند

نگاهش کرد و امروز، روز کاوه بودن نیست.گور پدری هر کسی که شوق این دخترک کنارش را نمی توانست بیند.دست در جیبش فرو برد

و گفت:نیفتی؟

پانیذ شاد خندید و گفت:تو هم امتحان می کنی؟

رامبدش خندید و این یک پوئن مثبت نبود برای عاشقانه هایش؟

رامبد با صدایی که در باد گم می شد گفت:از 18 سالگی گذشتم.

پانیذ لبه ی سنگ فرش شروع به راه رفتن کرد و گفت:جات شیطون میشم.

رامبد زیر لب گفت:می ترسم بدزدنت عزیزکم.

پانیذ دستانش را به هم کوبید و با شوق گفت:هوس دریا رفتن کردم، میشه؟

-اینجا قایق واسه کرایه نیست باید بریم پارک دانشجو.

پانیذ مایوسانه گفت:بی خیال اینجا بیشتر خوش می گذره.

رامبد گفت:هرجور خودت بخوای، بیا پایین می افتی.

پانیذ هر دو دستش را باز کرد و گفت:من دختریم با کفش های کتانی.

رامبد با صدا خندید و کجا می توانست شیرینی به این دلپذیری را تجربه کند؟

"گاهی شنیدن صدایش، نگاه به نگاه عاشقش، می شود تمام دنیایت...جان می دهی تا لحظه ایی آرزویت را به آغوش بکشی."*

رامبد بی هوا پرسید:خوشحالی؟

پانیذ با ناز گفت:اوم، بزا
برچسب ها: رمان نذار دنیا رو دیوونه کنم20 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/02/30 تاریخ
کد :39599

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک