تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نذار دنیا رو دیوونه کنم21


پانیذ بی هوا دست روی دست رامبدش گذاشت و خواهش قلبش را به لب آورد:مواظبی نه؟

رامبد نگاهش نکرد و باز جادوی این دختر مجنونش کرده بود.زیر لب گفت:دیوونه ام نکن دختر!

پانیذ دستش را کشید و گفت:زود بیا!

رامبد سر تکان داد و پانیذ دل کند و ناخوشایند پیاده شد و چرا دلش ندای بدی می داد؟

رامبد زیر لب گفت:اینم می گذره!

"تنها چیزی که از زندگی باید آموخت، فقط یک کلمه است، می گذرد، اما دق می دهد تا بگذرد."*

پانیذ با راننده رفت و رامبد بدرقه اش کرد با نگاهی که مشتاقانه خیرگی در آن زمردهای خاص را می خواست.طولی نکشید که کاظمی با دو

ماشین کنارش ترمز کرد، خود کاظمی از ماشین پیاده شد و دوان دوان به سوی رامبد آمد.رامبد شیشه را پایین کشید و گفت:

-منتظر شین یه جوون قد بلند حدود 24 ساله از آموزشگاه میاد بیرون، بی سر و صدا بگیرینش ببرینش انبار قدیمی خیلی باهاش

کار دارم.

-خورده حسابه رئیس؟

-دخالت نکن، فقط حواستو جمع کنین، کار باید تمییز باشه بدون اینکه کسی شک کنه.با زبون خوش می کشینش تو ماشین.

-چشم قربانت بشم، نوکرتو دست کم گرفتی؟

-خوبه، همین جا می مونم بهتون اشاره زدم میرین سر وقتش.

-حتما حتما.

کاظمی به ماشینش برگشت و رامبد به صندلیش تکیه داد و نباید به داشته های رامبد کاوه دست دراز کرد.آدمش مهم نبود، چشم به

پانیذ داشتن یعنی چشم داشتن به داریی که عمرا از آن بگذرد....

ارمیا بی خیال از آموزشگاه بیرون آمد.رامبد فورا با دست به کاظمی علامت داد.یکی از نوچه های کاظمی با زبان چربش به سوی ارمیا

رفت و با خنده او را به سوی ماشین کشاند و سوار که شدند بلافاصله حرکت کردند.رامبد پشت سر دو ماشین حرکت کرد.از شهر که

خارج شدند لبخند بی رحمی روی لب های رامبد نشست و زیر لب زمزمه کرد:بخاطر پانیذم.

جلوی در انبار قدیمی که توقف کردند ارمیا بزور از ماشین پیاده شد و با داد گفت:

-لعنتیا اینجا کجاس؟منو کجا آوردین؟ دستتون بهم بخوره از تک تکتون شکایت می کنم.

کاظمی او را به سمت انبار هل داد و گفت:کم زر بزن، برو داخل ببینیم چه غلطی کردی که رئیس قات زده.

داخل انبار که شدند ارمیا با ترس به آدم هایی که نمی شناخت نگاه کرد.چرا دلش بوی آشنایی را حس می کرد؟

طولی نکشید که رامبد داخل شد و آفرین به این دل! ارمیا با کینه نگاهش کرد و گفت:

-باید از اول حدس می زدم زیر سر توئه!

رامبد با ژست همیشگی دست در جیب شلوارش کرد و گفت:

-خودم فکر می کنم چند باری هشدار دادم اینطور نیست؟

-اون دختر باید خودش انتخاب کنه، بزور نمیشه کسیو عاشق خودت کنی.

و ای کاش حرف دلش بود و پانیذ صدا در سر انداخته بود و او هم عاشق این رامبد خشن و مغرور است.رامبد با سر اشاره ایی به کاظمی

کرد و کاظمی به همراه نوچه هایش به سوی ارمیا هجوم آوردند و او را زیر لگد و مشت گرفتند و این جوان تقصیر خودش و پروییش

بود مگر نه؟ ارمیا زخمی و بی حال روی زمین افتاد.رامبد کنارش نشست و گفت:

-حیف اون صورت خوشگل نیست؟ نچ نچ حسابی داغون شد، رامبد کاوه فقط یه بار هشدار میده بار دوم عمل می کنه اما برا تو استثنا

بوده که هر بار از زیر هشدارای من قصر در رفتی، اگه وقتی به پانیذ دست زدی نزدم نصفت کنم بخاطر خود پانیذ بود که منو اون چیزی

که هستم نبینه و گرنه تو همون کلاس لعنتی داغونت می کردم.

از روی زمین بلند شد و گفت:پانیذ دیگه آموزشگاه نمیاد چون من نمی خوام و احتمالا تا چند مدت دیگه زنم میشه می خوام ببینم چطوری

جرات می کنی بهش نزدیک بشی،...یادت نره فقط یه گوشمالی بود دفعه دیگه حتما یه تیکه بدنت کادو می کنم برا خانواده ات.

حرفامو جدی بگیر!..

ارمیا خون درون دهانش را بیرون تف کرد و پوزخندی زد گفت:

-همه تو شهر خودشون پادشاهن.می خوام ببینم اگه تنها بودی هم اینقد کری می خوندی جناب کاوه؟

کاظمی به سویش خیز برداشت تا مشتی حرام صورتش کند که رامبد دستش را بالا گرفت و او را متوقف کرد.نیش خندی زد و برای ارمیا

کف زد و گفت:زبون تیزی داری پسر، شنیدی میگن زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد؟

جلوی ارمیا نشست و با حرص یقه لباسش را گرفت و با جدیت و اخم گفت:

-برو خداروشکر کن این همه آدمو دور خودم جمع کردم که بلایی سرت نیارم، مطمئن باش اگه اینا نبودن الان مرده بودی، ...از اینجا که

رفتی برای همیشه میری گورتو گم می کنی، پانیذ مرد، حداقل برای تو بی ناموس مرده، شنیده باشم اسمش رو زبونتم اومده میدم

ببرنش که دیگه نتونی حتی حرفم بزنی.

ارمیا با خشم و آخرین جانی که داشت او را به عقب هول داد و گفت:

-جرم من چی بود لعنتی؟ من فقط عاشق شدم.

رامبد با ملایمت گفت:عاشق باش، اما نه اونی که سهم رامبد کاوه اس.

ارمیا سکوت کرد که رامبد رو به کاظمی گفت:از اینجا ببرینش، برسونینش بیمارستان تا زخماشو مداوا کنه،خیال جمع که شدین

می برینش خونه اش بر می گردین.کم نزارین اگه چیزی خواست براش فراهم کنین.

ارمیا به تلخی گفت:احتیاجی به صدقه ندارم.

رامبد ابرویی بالا انداخت و گفت:بهت لطفی نکردم.

آخرین نگاهش را حواله ی ارمیا کرد و از در انبار بیرون زد، کاظمی پشت سرش بیرون آمد که رامبد به آرامی گفت:

-حواستون جمع باشه امشب جایی درز نکنه، به این پسره هم هشدار بدین اگه کسی از این ماجرا چیزی بفهمه خودش بد می بینه.

-قربانت بشم ما کارمونو خوب بلدیم.

-خوبه، برین ببرینش بیمارستان تا خونریزی نکرده.

کاظمی سر تکان داد و به سوی انبار رفت.رامبد نفس عمیقی کشید و به ماهی که در آسمان شب جا خوش کرده بود نگاه انداخت و

با تاسف گفت:تقصیر خودش بود مگه نه؟ من اینقد بد نیستم.

سوار ماشینش شد و حرکت کرد.امروز روز بدی ها نبود، برنامه نداشت برای ارمیای که خارش تنش اجبار امروزش شده بود.هنوز هم

وقتی فکر می کرد بازوی پانیذکش در دستان آن احمق گرفتار بود خونش تب می کرد و دلش دعوایی به قصد دئولی مرگبار می خواست.

برای ساعت پر تنشش فقط کمی عطر تن محبوبکش را می خواست در آن تختی که نمی توانست به او نزدیک شود و امشب شب شانس

بودن پانیذکش در اتاقش نبود.به خانه که رسید بدون توجه به مادری که مادرانه هایش این روزهای آمدنش فقط خرج کتی می شد

یکراست به اتاقش رفت.کمی تنهایی برایش نوازش بود.به کمد دیواری رفت تا لباس راحتی بپوشد که در اتاقش زده شد و کسی وارد

شد خواست دعوا ره بیندازد که اجازه ورود نداده که نازنین با اخم جلویش ایستاد.بی حوصله گفت:

-چی شده مامان؟

-چته؟ امشب اونی که باید باشی نیستی.

-خوبم مامان شلوغش نکن.

-اگه من نفهمم چته مادر نیستم پسر.

رامبد پوزخندی زد و روی مبل چرمش نشست و گفت:

-جدا؟ چند ماهه برگشتین؟ احیانا غیر از کتی کس دیگه ایم می بینین؟ بالا میرین پایین میاین کتی، منو کجای دلتون می زارین؟

نازنین لبخند زد و گفت:نمی خوام باورکنم پسر به این گندگی داره به یه دختربچه حسودی می کنه، رامبد اون تو کشوریه که هیچی

ازش نمیدونه فقط منو داره اگه منم تنهاش بزارم چی میشه؟

-علاقه ای ندارم دلیل بشنوم، الانم مرسی که بهم سر زدین و نگران شدین، اگه اجازه بدین می خوام استراحت کنم...
شام نخوردی.

-میل ندارم.

نازنین سر تکان داد و این روزها مادری کردن هم سخت شده بود.از اتاق بیرون رفت که رامبد بلند شد از لب تاپش آهنگ بی کلام زیبایی

را پلی کرد و روی مبلش نشست و چشم روی هم گذاشت و دلش کمی بودن های خاص می خواست.

"پیراهن نگاه مرا نکش از پشت، که بر می گردم و بی خیال عزیزهای مصری و یعقوب های چشم به راه، چنان به خود می فشارمت که

هفتاد و هفت سال باران ببارد و گندم درو کنیم."*

دلش آغوش ممنوعه ایی را می خواهد که قبول گناهش را دارد و بی خیال هوسش!

رامبد با حرص مشتی روی دسته ی مبلش کوبید و گفت:

-بدم میاد از خودم، چرا اینقد ضعیف شدم؟ من این رامبدی که هستم نبود...خدا نبودنش برای خودم داره داغونم می کنه.چطوری

بهش بگم چقدر می خوامش وقتی اینقد آزارش دادم؟ وقتی که نمیدونم دوسم داره؟

بلند شد و به سوی پنجره رفت.لکه ایی ابر حواس پرت روی ماه دوست داشتنی اش را گرفته بود.دستش را به لبه ی پنجره اتاقش گرفت

و به بیرون خیره شد که صدای در اتاقش بلند شد.برنگشت فقط گفت:بیا تو.

در باز شد و پانیذ داخل شد.این عطر را خوب می شناخت.عزیزکش بود.لبخند زد و چقدر حالش خوب شد.بدون آنکه برگردد گفت:

-بیا اینجا.

پانیذ به سویش رفت.کنارش ایستاد و به بیرون خیره شد که رامبد پرسید:چی شده؟

پانیذ شانه بالا انداخت و بدون آنکه اشاره ایی به دلشوره اش کند گفت:هیچی.

رامبد به ماه خیره شد و این ابر سرکش آرام آرام از روی ماهش کنار می رفت.رامبد گفت:

-به ماه نگاه کن، زیباتر از ماه تو شب سراغ داری؟

پانیذ با شیطنت و لبخند گفت:آره، من!

رامبد به سویش چرخید و اولین بار همین اتاق و همین نور عصیانگر ماه بود بر تن عروسکش که قلبش را لرزاند و دیوانه اش کرد.پانیذ

دستپاچه از این خیرگی سرش را پایین انداخت که رامبد آرام گفت:نگام کن.

پانیذ سر بلند کرد و رامبد گفت:ماه پیش تو کم میاره.

قلب سرکش می شود و فرار الزامی!

رو برگرداند برود که رامبد عجولانه در آغوشش کشید و گفت:بمون، حالم خوب نیست.

دنیا را می داد برای نیاز مردش برای آغوشش!

دستش را دور کمر رامبدش انداخت و آرام پشت کمرش زد و ای ثانیه ها کند بروید این آغوش خواستنی است زودگذرش نکنید!

رامبد ریه اش را به دست عطر خوشبوی محبوبکش داد و امشب هم آرزوها برآورده می شود....

چشم که روی هم گذاشت لبخند روی لب داشت.پانیذکش امشب او را خوابانده بود و خوشبخت بود!

"من یک دخترم، نگاه به تن و صدای ظریفم نکن، اگر بخواهم تمام هویت مردانه ات را به آتش می کشم."*

و به آتش کشید این دختر آرام این مرد مغرور و لجوج را!
آفرین دختر دیروزهای کتک خورده و امروزهای بانو شده!
با مریم دست داد و به سوی ماشین رفت که یک باره دستش کشیده شد.متعجب و ترسیده به کسی که روبرویش بود نگاه کرد و گفت:

-چی شده؟

ارمیا با پوزخند گفت:سلام علیکم خانوم، شناختی؟

-صورتت چی شده؟

-می خوای بگم دست گل کیه؟ برو از اون نامردی بپرس که سنگشو به سینه می زنی وعاشقشم عاشقشم راه انداختی، جناب کاوه ی

بزرگتون...اصلا شاید خودت ازش خواستی که دیشب خفت گیرم کنن و به این روز بندازنم اینطور نیست؟...
پانیذ با حیرت و ناباوری سر تکان داد و گفت:کار اون نیست، واسه چی هی سر راهم سبز میشی؟ رامبد من خشنه

اما این کار ا نمی کنه.این دورغا رو بهم می بافی که به چی برسی؟ اگه با یکی دیگه زد و خورد داشتی حق نداری

بیای اونو بده نشون بده، خیلی پستی، من براتون احترام زیادی قائل بودم اما شما خرابش کردین.متاسفم براتون.

پانید با بیزاری رو گرفت که ارمیا زخمی از این ناباوری و هیچ کجا شانس نداشت این بیچاره!

بازوی پانیذ را محکم فشرد که پانیذ به سویش برگشت و سیلی محکمی به صورت ارمیا زد و گفت:

-دیگه حق ندارین به من دست بزنین.

ارمیا با خشم نگاهش کرد.اما سعی کرد خونسرد باشد.نفسش را تند بیرون داد.دستانش را بالا گرفت و گفت:

-باشه، اما برای اثبات حرفام، دیشب نمیدونم رسوندت یا نه اما بعدش مطمئنم که تنهات گذاشت اینطور نیست؟

پانیذ با شک نگاهش کرد، ارمیا ادامه داد:

-یه ماشین بی ام و مشکی داره، دیشبم با همین بود درسته؟

پانیذ ناباور سر تکان داد که ارمیا گفت:دیشب با دو تا ماشین دیگه منو بردن یه انباری خارج شهر، اگه باور نداری برو

از خودش بپرس شاید بهت دروغ نگه.

پوزخندی زد و گفت:شایدم به عشقش دروغ بگه.

پانیذ با قلبی ضربان گرفته و حالی که خراب و خرابتر می شد گفت:

-چرا اومدی اینارو میگی؟ یعنی فک کردی با دیدن زخمات میرم می کشمش؟

-نه خب می خوام ببینم چقد احمقی که همچین آدم کشی رو دوس داری.

پانیذ فریاد کشید:به تو چه؟ به تو چه؟ چه حقی داری که بخوای اینارو بهم بگی؟ اگه می خواست خودش می گفت،

حالم ازت بهم می خوره که ادعای عاشقیت می شه اما نمی تونی خوشبختیمو ببینی، حال خراب من چی رو برای

تو عوض می کنه؟ اصلا هنوزم عاشقشم، آدمم بکشه عاشقشم، منو با دستاشم بکشه عاشقشم، بازم حرفی داری؟ ...

دیگه نمی خوام ببینمت، اصلا!

با حالت دو به سوی ماشین رفت.سوار که شدند با بغضی که در گلویش سنگ شده بود گفت:

-برین شرکت رامبد.

راننده نگاهی از آینه به چهره ی برافروخته ی دختر جوان انداخت و گفت:

-آقا گفتن بعد مدرسه ببرمتون خونه!

پانیذ فریاد کشید:میگم برو شرکت، حرف حالیت نمیشه؟ برو اونجا.

راننده ساکت شد و مسیر را به سوی شرکت تغییر داد.رامبدش، مرد پر جذبه اش آدم نمی زند به جرم عاشقی، آزار

نمی دهد به جرم دل! رامبدش مرد بود، نبود؟! ارمیا را باور نمی کرد، باور نمی کرد تا خود رامبدش نگوید.به شرکت که

رسیدند با عجله پیاده شد.با دو خود را به در ورودی رساند بدون آنکه به نگهبان پیر مهربان سلامی کند داخل شد.

منشی فورا بلند شد و این دختر واقعا تخس و اخمو بود.روی چه حسابی رامبد تحملش می کرد؟!

خانم محمدی فورا پرسید:کجا تشریف می برین؟

-مهندس کاوه هستن؟

-بله بزارین هماهنگ کنم.

-لازم نیست خودم میرم.

-خانوم شما اجازه ندارین تا من هماهنگ نکردم.

پانیذ پوزخندی حواله اش کرد و گفت:اینجا مال منم هست عزیزم، احتیاجی به اجازه ندارم.

خانم محمدی با سماجت گفت:ایشون مدیر عامل هستن!

پانیذ فریاد زد:منم صاحب اینجام حرفی داری؟...
خانم محمدی ساکت شد که پانیذ با خشم فوران کننده اش داخل اتاق رامبد شد.رامبد بلند شد و متعجب نگاهش کرد

اما تعجب زود جایش را به اخم داد و گفت:

-اینجا چیکار می کنی؟ مگه نباید الان خونه باشی؟

پانیذ بی توجه به حرفش پرسید:راست می گفت؟

رامبد گنگ نگاهش کرد و این دختر ماده ببری است وحشی، خدا رحم کند.به سوی پانیذ آمد و گفت:

-چی میگی؟

-ارمیا، امروز اومد دم مدرسه، راس می گفت؟ صورت داغونش کار تو بود؟

رامبد با حرص گفت:اونجا چه غلطی می کرد؟

پانیذ به سویش رفت، ضربه ایی به سینه ی رامبدش کوفت و داد زد:

-راست می گفت؟ کار تو بود؟

رامبد با خشم گفت:چی می خوای بشنوی؟ آره کار من بود، زیادی دور برداشته بود، مگه من بی ناموسم که بزارم

مردیکه هر غلطی دلش می خواد بکنه.

پانیذ بی توجه به حرف هایش با مشت به سینه اش کوفت و با خشم گفت:

-لعنتی تو دردت چیه؟

رامبد بدتر از او فریاد کشید:دردم توئی، می فهمی؟ تو!

پانیذ ساکت شد، کر که نشده بود؟ نکند دچار اختلالی شده؟

نه خب تا صبح سالم بود.تا ظهر هم خوب بود.پس رامبد چه می گفت؟

با بی حالی زمزمه کرد:دروغ میگی، می دونم دروغه!

رامبد که سعی کرده بود آرام باشد گفت:

-نمی زاری به حال خودم باشم، کم داغونم کردی؟ فک می کنی می تونستم تحمل کنم به داشته من چشم داشته

باشه؟ اون آشغال تو رو می خواست می فهمی؟

پانیذ با زاری گفت:تو ازم متنفر بودی.

-برو خونه پانیذ، حالت خوب نیست.

پانیذ مطیع شده بود و حال این دختر خراب تر از قبل بود.قدم برداشت برای رفتن که رامبد دل نکند برای رفتش و بی هوا

آن تنی که آرزویش را داشت به آغوش کشید و تن پانیذ لرز گرفت و حالش خوش نبود.زمزمه کرد:

-زم متنفر بودی!

رامبد او را روی مبل نشاند و مقنعه مشکی رنگ را از سرش کشید، کش مو را از موهایش جدا کرد و باز این آبشار سر گرفت!

بلند شد و گفت:میرم برات آب بیارم.الان میام.

پانیذ فورا دستش را کشید و گفت:کنارم بشین آب نمی خوام.

رامبد هم گاهی مطیع می شود.کنار پانیذ نشست که پانیذ سرش را روی شانه ی او گذاشت و چشمانش را بست.رامبد

دستانش را دور پانیذ حلقه کرد و نالید:پانیذم!

لبخند روی لب های پانیذ نشست و گفت:اون واقعا میم مالکیته؟

-می تونی دوسم داشته باشی؟

-تا حالا تابستونی با طعم زهرو تجربه کردی؟

رامبد او را به خود بیشتر فشرد و گفت:نمیشه یادت بره؟

-چرا باید کتک می خوردم؟ من عمو رضا رو ازت نگرفتم، من هیشکیو از هیشکی نگرفتم، تنهاتر از منم بود؟

-می ترسم مردای عصبانی و مغرور دوست داشتنی نباشن.احمقانه بد کردم...
پانیذ دست روی دستش گذاشت و با بغض و در حالی که اشک روی گونه اش راه باز می کرد گفت:

-من حرومزاده نبودم، فقط یتیم بودم، عمو رضا بابام نبود اما بابام شد، من حقم کتک بود؟ اون وقتی که برا اولین بار

کتکم زدی اینقد ازت ترسیدم زبونم بند اومد.خیلی زور زدم بتونم حداقل اسم خودمو بگم اما نشد. بعدش چرا باز کتک

خوردم برای زبونی که ازم گرفتی؟ باور کن نمی تونستم حرف بزنم...میدونی اول که زدی دردم نیومدا اما وقتی موهامو

کشیدی مردم.دقیقا جایی که زخم شده بود.تجربه کردی؟

اشک از چشم مردش جاری کرد و چقدر این جوان بی رحم بوده.با بغض گفت:

-لیاقت ببخش ندارم پانیذم.

پانیذ در میان اشک لبخند زد و گفت:اون میم مالکیتو دوس دارم.

رامبد، لبخند زد و پانیذ را در آغوشش حل کرد و گفت:جواب تمام بدی هام عشق بود.

-ازم معذرت بخواه.

رامبد بوسه ایی روی موهای پانیذکش گذاشت و گفت:بخشیده میشم؟

بی حیا نبود اما برای تنبیه این هم فکری بود.شرمندگی مردش هم معذرت خواهی بود.خود را از بغل خواستنی رامبد

بیرون کشید و تند مانتوی فرم سرمه ایش را از تنش بیرون آورد.پشتش را به رامبد کرد و تاپ نارنجی رنگش را بالا زد

و گفت:می بینیشون؟ جای تک تک کمربندای که برام یادگار گذاشتی! چند تاس؟ می شمریشون؟

رامبد از شرمندگی لب گزید و خدایا بخشش هم حقش نبود.

"بعضی ها شب می میرند و بعضی ها روز، خدایا من شبانه روز میمیرم."*

کنار گوش پانیذش زمزمه کرد:نشونم میدی که بکشی؟ کشتیم خیلی وقته الان وقت سلاخیه!

پانیذ خواست تاپش را پایین بکشد که رامبد جلویش را گرفت دستش را دور شکم برهنه اش حلقه کرد و نرم جای جای

یادگارهای خشمش بر پوست ابریشمی محبوبکش را بوسید و لرز داد بر تنی که از این گرمی نفس کم آورده بود.

پانیذ با صدای لرزانی گفت:بس کن.خواهش می کنم.

رامبد او را به خود چسپاند و گفت:معذرت می خوام بخاطر تمام دیوانگی هایی که حقت نبود.من عصبانی بود و رضا بابا

نبود برام.تو دیدی که نبود.مادرم نبود منو و تو هردومون بچه یتیم بودیم با این تفاوت که تو رضا رو تمام و کمال داشتی و من هیچکس.

کنار گوش پانیذ را بوسید و گفت:می تونی تمام اون تابستون لعنتی رو فراموش کنی؟

هوا پر از حباب های پولکی است.خوشبختی چقدر نزدیک بود! پانیذ شیرین خندید و گفت:

-تلافیشو کردم، یه هفته ازم خبر نداشتی.

-مردم دختر، زمین و زمانو بهم دوختم تا پیدات کردم، پیداتم نکردم خودت خواستی که پیدا بشی.

-حرف اصلی؟

-چیزی مونده؟

پانیذ اخم کرد و گفت:آره، من چیم برات؟

رامبد با عشق او را به خود فشرد و گفت:تو عشقی، زندگیمی، دنیامی، عاشقتم دختر.

پانیذ خندید.این خنده ته دلی بود و اوج خوشبختی همین جا نیست؟

رامبد کنار گوشش زمزمه کرد:دوس
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/02/30 تاریخ
کد :39597

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا