معرفی مخفی ترین فروشگاه و ارزانترین مرکز جهان !


    کیف پول آلوما والت اصل 2014

    فقط 4800 تومان

    http://www.hadiee.ir/shop/12.jpg

    قیمت = 4800 تومان
     
    لینک توضیحات و خرید در http://www.hadiee.ir/shop/ می باشد
    اگر لینک خرید بالا باز نشد Copy کنید و سپس باز کنید ( کلیک نکنید )

     

    چراغ خواب لاک پشت + یک هدیه



    چراغ خواب لاک پشت، شبها روی سقف و دیوارهای اتاق را ستاره باران

    می کند و زمان خواب را به زمـانی شــاد و مفرح تبدیل می کــند.

    قیمت ما = 45000 تومان ( فروش در اینترنت = بالای 65 هزار تومان می باشد )


    نایسر دایسر پلاس 2014 + یک هدیه

    نایسر دایسر پلاس دو مزیت بزرگ دارد ، یکی ظرف آن است که از پلی کربنیک ساخته شده که ضد خش ، لکه و ضربه است و دیگری آنکه به راحتی تمیز می شود . می توانید آن را آبکشی کنید یا کل آن را در داخل ماشین ظرفشویی بگذارید.

    قیمت: 55900 تومان ( به همراه یک هدیه از طرف ما )
    به قیمت مرز بانه خرید کنید... !

    ن :
    ت :
    داستان زندگی براساس یک داستان واقعی

    مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیواریک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ، دستهایش را مچاله کرد لایپاهایش ، خیابان ساکت بود ، فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد صدای گام هایی آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد می شد ، شاید مسخره اش می کردند ، مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ، معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،گفته بود :- بر میگردم با هم عروسیمی کنیم فاطی ، دست پرمیام ...

    م ...فاطمه باز هم خندیده بود ، آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد وپولش را گرفت ،مثل فروختنیک دانه سیب بود ، حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ، پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد یکگردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ، پولها را گذاشت توی بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد،صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،- داداش سیگار داری؟سیگاری نبود ، جواناخم کرد ، نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولشهم نبود ، سرش گیج رفت، پاشد :- پولام .. پولاااام ، صدای مبهم دلسوزی می آمد ، - بیچاره ، - پولات چقد بود ؟- حواست کجاست عمو ؟ پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، ازته دل فریاد کشید ، جای بخیه های روی کمرشسوخت ، برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،دل برید، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ، ... - پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ... چشمهاشو باز کرد ،صبح شده بود ،تنش خشک شده بود ، خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمعکرد ،در بانک باز شد ،حالپا شدن نداشت ،آدم ها می آمدند و می رفتند ، - داداش آتیش داری؟صدا آشنا بود ، برگشت ،خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ، چشم ها قلاب شد به هم ،فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نیرویی کهداشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آیمردم ... جوان شناختش ، - ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ... پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره.... افتاد روی زمین ، جوان دزد فرار کرد ، - آییی یی یییییی مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور ترمیشد ،- بگیریتش .. پو . ل .. ام صدایش ضعیف بود ،صدای مبهم دلسوزی می آمد ،- چاقو خورده ...- برین کنار .. دس بهش نزنین ... - گداس؟- چه خونی ازش میره ...دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش دستش داغ شد چاقوی خونی افتاده بود رویزمین ،سرش گیج رفت ،چشمهایش را بست و ... بست . نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود ... تاریک . ......... همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه : - یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد . همین ، هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ، نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ، شاید فاطمه هم مرده باشد، شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ، کسی چه میداند ؟! کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟ زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ، قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست . ...........


    برچسب ها: وگاس: بر اساس یک داستان واقعی - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد , ادبیات داستانی - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد , همشهری آنلاین: یک داستان واقعی , داستانهای واقعی از "راز" , تماشا - بر اساس یک داستان واقعی , داستان واقعی زندگی یک کارآفرین موفق(طاهره جوان) به صورت قصه و از ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 26- رمان سرنوشت و جريان زندگی من , درمانگر:داستانی پر رمز و راز درباره ی حقیقت زندگی - خوشبختی دات آی آر ,
    ن :
    ت : 1392/09/13
    کد :21016