تاریخ امروز
تبلیغ شما با Authority 40
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
دانلود رمان عاشقانه ایرانی آسانسور|رمان های جدید طولانی


این رمان تاثیر گزار و دراز در ۸ قسمت برای شما دوستان رمان دوست آماده شده است که در هر قسمت بر جذابیت موضوع اضافه می گردد . پیشنهاد میکنیم حتما این رمان زیبا رو دانلود کرده و آن را بخوانید و از دست ندهید.

رمان آسانسور رو حتی می تونید دانلود کرده و بر روی گوشی های موبایل و اندروید خودتون بخوانید و لذت ببرید.برای دانلود روی لینک پایین کلیک نمایید.

دانلود رمان آسانسور مخصوص گوشی موبایل اندروید

قسمت اول رمان آسانسور :

مقدمه : هر روز كه از خواب بيدار مي شي ..ممكن با چيزايي عجيبي رو به رو شي …
چيزايي كه اصلا انتظارشو نداري …..
هر روز ممكنه چند ين درو باز كني و از شون رد بشي ..بدون اينكه بدوني پشت هر دري… چي در انتظارته…..
لزوما هر دري قرار نيست متعلق به يه اتاق …يه ساختمون..يه شركت…و يا اينكه يه جاي ثابتي باشه …اين د ر مي تونه هر جايي باشي …هر جايي كه تو قبل از ورود… بايد ازش رد بشي
مهم نيست جنس درا از چي باشه…مهم اينه كه بدوني اون چيزي كه پشت اون دراست از چه جنسيه …
اين وسط درايي هستن كه اصلا معمولي نيستن…….اين درا مي تونن روزي هزار بار….. باز و بسته بشن…. و كلي ماجرا و اتفاقاي عجيب و غريبو به همراه خودشون بيارن ….
و تو ….هيچ وقت نمي توني تشخيص بدي كه كدوم در معمولي هست..و كدوم نيست …..
پس هر وقت خواستي دري رو براي اولين بار باز كني……. يه لحظه درنگ كن …چشماتو ببند و نفستو با كمي مكث بده بيرون …..و به اين فكر كن… شايد اين در….همون در تقديرتو باشه …
هي …فلاني بپا از دستش ندي

فصل اول :

- چي بي خود ..چرت تر از اينم ميشه ..مردمم چقدر بي كارن..هركي بيكار ميشه يه وبلاگ براي خودش مي زنه…و كلي چرت و پرت توش مي نويسه

خميازه اي كشيدم و چشمامو از مانيتور گرفتم… به بدنم كشو و قوسي دادم و خودمو كشيدم عقب تر…و به پشتي صندلي تكيه دادم .. دستامو بردم بالا و تو هم قلابشون كردم و چند بار خودمو جلو و عقب كردم …
دوباره برگشتم به حالت اوليه و به صفحه مانيتور خيره شدم…
حوصله ام سر رفته بود …به ليوان نصفه چايم نگاه كردم …
برداشتمشو كمي تو دستم تكونش دادم و يه دفعه سر كشيدمش … يه لحظه بدون اينكه به چيزي فكر كنم به نقطه رو به روم خيره شدم …پلكي زدمو با پشت دست… دور دهنمو پاك كردم …

از جام بلند شدم.. به جزوه هاي رو ميز نگاه كردم ..
با ناراحتي نفسمو دادم بيرون و مشغول پوشيدن مانتوم شدم ..
شال ابي رنگ مرواريدو از توي كشوش برداشتم و سرم كردم.. .به خودم و به حالت موهام تو آينه نگاه كردم ..
زياد رضايت بخش نبود..شالو برداشتم ..
گيره موهامو باز كردم و دوباره موهامو با گيره بستم و كمي از چتري موهامو مرتب تر كردم و سعي كردم با تاف كمي بهشون حالت بدم ….
شالو انداختم رو سرم ..موهاي تازه مش كردم با اين تافي كه زده بودم بيشتر به نما امده بود …
لبخندي از روي رضايت زدم …
صداي گوشيم در امد …
همونطور كه با شال رو سرم ور مي رفتم به طرف ميز نزديك شدم و به صفحه گوشي نگاه كردم …
نيما
شونه هامو انداختم بالا و دوباره برگشتم طرف اينه …و به كارم ادامه دادم ….
گوشيم بعد از يك دقيقه زنگ خوردن ساكت شد..
بر داشتمشو و انداختم توي كيفم …كيف پولو و چندتا جزوه رو هم پرت كردم توش….
به طرف جا كفشي رفتم … كفشاي اسپرتمو پام كردم ….براي بار اخر خودمو توي اينه جالباسي بر انداز كردم…

همين كه در و باز كردم..در واحد رو به رومون هم باز شد ….
پسري حدود ۳۰ ساله از در خارج شد.(خوب چيكار كنم از سن ۳۰ خوشم مياد).نگاش به من افتاد…
منم در كمالي بي خيالي بهش نگاه كردم و درو بستم و مشغول قفل كردن در شدم …
.نزديك دوسال بود منو مرواريد اينجا ساكن شده بوديم… ولي من اصلا با همسايه ها اخت نشده بودم… و نمي شناختمشون .
.فقط از روي چهره مي تونستم شناسايشون كنم …
قفل در كمي مشكل داشت براي همين به سختي قفل مي شد…
محمد
صداي زني بود …كه صداش از واحد رو به رويي مي امد
بله
محمد جان موقعه برگشتن اينا رو هم مي توني برام بگيري ..؟
تو برگه نوشتم چيا مي خوام
مادر من… تا من برمو و برگردم …. شب شده ..اون موقعه هم كه ديگه مغازه ها بستن
نميشه الان بري… برام بگيري؟ ..خاله ات اينا امشب ميان..
پسرك دستي به گردنش كشيد و برگه رو از دست مادرش گرفت …
باشه سعي مي كنم بگيرم..
اگرم نتونستم به يكي از بچه ها مي گم بگيره و برات بياره …
قفل در اعصابمو خرد كرده بود ….
خانوم صالحي
با تعجب به طرفشون برگشتم…..
با صداي اروم و متعجبي
– سلام
سلام دخترم…مشكلي پيش امده …؟
– نمي دونم چرا قفل امروز بازي در اورده ..چند بار هم به اقاي خسروي گفتم كه بياد درستش كنه ولي هر بار مي ندازه پشت گوشش…
زن كه بين در وايستاده بود رو به پسرش:
محمد جان ببين مي توني ببنديش
پسر كه معلوم بود تمايلي به انجام اين كار نداره… با ناراضايتي به طرف من امد و منم بدون حرفي كنار كشيدم ..
.به نيم رخش خيره شدم ….ابروهاي كشيده ..بيني عقابي …موهاي نبستا پر پشت و با صورتي سبزه كه به سفيدي مي زد ….
همراه با اخمي كه زينت صورتش شده بود…
مادر پسر- من هميشه مي بينمت…. ولي با دوستت بيشتر حرف زدم تا با شما
با لبخند به طرف زن برگشتم..
– منظورتون مرواريده …؟
مادر پسر- اره مرواريد ..اسم شما رو هم از مرواريد جون پرسيدم……خودش نيست؟ …
– نه شيفت شب داشت تا يكي دو ساعت ديگه بر مي گرده …..
مادر پسر- شما ترم چندي .؟
-..من و مرواريد تموم كرديم داريم طرحمونو مي گذرونيم ..
هنوز هر كدوم يه سال ديگه داريم
مادر پسر- چه جالب دوتاتون پرستاريد؟
– بله

دانلود بهترین رمان های ایرانی عاشقانه جدید و زیبا 2015

دانلود بهترین رمان های ایرانی عاشقانه جدید و زیبا ۲۰۱۵

دانلود بهترین رمان های ایرانی عاشقانه جدید و زیبا 2015

دانلود بهترین رمان های ایرانی عاشقانه جدید و زیبا ۲۰۱۵

دانلود بهترین رمان های ایرانی عاشقانه جدید و زیبا 2015

دانلود بهترین رمان های ایرانی عاشقانه جدید و زیبا ۲۰۱۵

دانلود بهترین رمان های ایرانی عاشقانه جدید و زیبا 2015

دانلود بهترین رمان های ایرانی عاشقانه جدید و زیبا ۲۰۱۵

برگشتم و به پسر نگاه كردم
مادر پسر- چي شد مادر؟… نشد…؟
پسر بدون جواب با قدرت با در ور مي رفت …و در اخر كليدو در اورد و به طرف من گرفت …
پسر- موقعه باز كردن… درو بيشتر به طرف خودتون بكشيد..
قفلش مشكل داره ..بهتر زودتر درستش كنيد…چون ممكن تو همين باز كردن و قفل كردنا ….كليد توش بشكنه
-بله ممنون
كف دستمو به طرفش گرفتم و اونم كليد انداخت تو دستم..
محمد- خداحافظ مادر
و خيلي سر سري با من
خداحافظ
به طرف مادر پسر برگشتم و با لبخند:
خداحافظ خانوم
مادر پسر- خداحافظ مادر..راستي گفتي مراوريد يكي دو ساعت ديگه بر مي گرده؟
-بله…. البته اگه نخواد شيفت بيشتري بمونه
با خنده يه بار ديگه ازم خداحافظي كرد
حتما چشمش مرواريدو گرفته
به محمد كه پشت در اسانسور وايستاده بود نگاه كردم ….
نزديكش شدم و با چند قدم فاصله ازش ايستادم
….زير چشمي به هيكلش نگاه كردم …به كيف چرمي كه تو دستش بود…همين طور به كفشاي واكس زده اش …
در حال برانداز كردنش بودم كه با نگاش غافل گيرم كرد…
خجالت كشيدم و سريع سرمو به يه طرف ديگه چرخوندم…
در اسانسور باز شد…و من زودتر پريدم تو …
تا امدم دكمه پاركينگو فشار بدم محمد زودتر دكمه رو فشار داد ……
لبامو ورچيدم و كمي عقبتر وايستادم
چشمم به اينه افتاد و خودمو توش ديدم …
به شالم نگاه كردم و كمي رو سرم مرتبش كردم..اسانسور به جايي اينكه بره پايين رفت بالا…
نفسمو دادم بيرون
– بدي اپارتمان همينه
محمد كمي ابروهاشو انداخت بالا و به من نگاه كرد…
نزديك بود خنده ام بگيره
– منظورم همين بالا رفتناي الكيه ديگه
شونه هاشو انداخت بالا و چيزي نگفت …
با دندونام از تو لپمو گاز گرفتم ….
– اين چرا اصلا حرف نمي زنه
اسانسور … طبقه ۱۰ وايستاد و در باز شد…
چشمامو دوختم به بيرون..تا ببينم كي مياد…
ولي كسي پشت در نبود…
– د بيا.. همينو كم داشتيم ..چه خوب رفتيم سركار و پوزخندي زدم
محمد با نگاه جدي بهم نگاه كرد و دكمه رو فشار داد….
عقب تر رفتم و به اينه تكيه دادم
طبقه ۵…. اسانسور وايستاد….
سعي كردم نخندمو و جدي باشم..ولي مگه ميشد…
امروز از اون روزا بود كه بي خود و بي جهت …هي خنده ام مي گرفت …
– ….اميدوارم اينجا ديگه سر كار نباشيم …
نگام نكرد ….چهره اشو نمي ديدم چون جلوتر از من ايستاده بود …
– اين حتما ارتشيه كه انقدر سيخ وايستاده..اره .ارواح ننه اش
در باز شد
چشمم به پيرزني افتاد كه يه دستشو تكيه داده بود به در اسانسور…
تا مارو ديد
واي ننه…. خدا شما رو از غيب برام رسوند
جانم …غيب ديگه كجاست ؟لابد همين اطراف بوده كه من احمق نمي دونستم
مادر پير ش الهي
با ته صدايي كه خنده توش موج مي زد و با لحني شوخ :
– ممنون مادر…. هنوز جونيمو دوست دارم ..پيري باشه براي بعد از مردنمون ..كه ديگه آرزويي برامون نمونده
پيرزن كه مي خواست فكمو پياده كنه تو مردمك چشماي سياه سوختم خيره شد و ..بدون توجه به من ….و رو به محمد
پيرزن- مي خوام اين چندتا تيكه وسايلو ببرم طبقه ۱۳ …زورم نمي رسه …كمك مي كني پسرم ببرم بالا ….؟
نگاه تو روخدا .پيرزن خرفت انگار داره با زيدش حرف مي زنه..منم كه اصلاجز ادما حساب نمي شم
محمد از اسانسور رفت بيرون…. چند قدم رفتم جلو و سرمو از لاي در بردم بيرون
دو تا جعبه و يه مجسمه بزرگ …
هي… روترو برم زن ….نه مي خواستي زورتم برسه ..اخه تو رو چه به اين كارا …
محمد كيفشو گذاشت روي يكي از جعبه ها و بلندش كرد …و به طرف اسانسور امد ….
پيرزن درو با دستش نگه داشته بود كه بسته نشه …
رفت جعبه دوم بياره …اونم برداشت معلوم بود سنگينه… اينم از زور زدن موقعه برداشتن فهميدم …
اونم اورد تو اسانسور ..رفت سراغ مجسمه
پيرزن- مادر چرا اونجا وايستادي نمي گي كمرش مي گيره برو كمكش ..
و در حالي كه مثلا..البته مثلا سعي مي كرد كه من نشوم …
پيرزن- .استغفرالله جوناي اين دوره زمونه چقدر ….الله اكبر….بي خيالن …تا بهشون نگي از جاشونم تكون نمي خورن و عين اين خيره سرا به ادم زل مي زنن ..
دهنم باز موند…از اين همه خوش كلامي ..سرمو با حالت گنگي تكون دادم و براي كمك به محمد از اسانسور خارج شدم
به طرف مجسمه خم شدم
– نمي دونم اين پيرزن با اين مجسمه چيكار داره …اخه يكي نيست بهش بگه نونت كمه ابت كمه ..خورشت فسنجونت بي نمكه (اينم از اون حرفا بودا) ..اخه مجسمه جابه جا كردنت چيه ….نگاه تو رو خدا اندازه هيكل منه
محمد ديگه نتونست خودشو نگه داره و به خنده افتاد..خودمم به خنده افتاده بودم
امد مجسمه رو بلند كنه
– بذرايد كمكتون كنم
محمد- نه خودم مي برم …شما بفرماييد كنار
– فعلا كه حاج خانوم امر فرمودن به كمكتون بشتابم…..تا خدايي نكرده مثل خيره سرا عمل نكرده باشم …بذاريد من از سرش مي گيرم شما هم پاهاشو بگيريد…
سر مجسمو رو گرفتم و محمد تهشو
– چقدرم زشته
محمد وايستاد…متعجب از توقفش سرمو اوردم بالا
-اوه سوتفاهم نشه من مجسمه رو گفتم ..شما كه هزارو يك الله اكبر بزنم به تخته حداقل از اين مجسمه خوشگلتريد ….
دهنم يهو چفت شد
من نمي دونم چرا هميشه بايد يه گندي تو حرف زدنام باشه …
چه چرتي گفته بودم …
احتمالا خيلي بهش بر خورده بود….
-نه..نه حرفمو تصريح مي كنم..شما خيلي خيلي زيباتر و رويايي ترو .
يه لحظه مكث كردم و بهش خيره شدم
اوه خداي من چه گندي زده بودم ….نه ديگه بهتر خفه شم و ادامه ندم دارم بدجوري گند مي زنم به هيكل خودمو و خودش
….
اخه چه وقت وراجي كردن بود دختر …
– در واقع بايد بگم كه
محمد- خواهش مي كنم خانوم ..لطفا ديگه ادامه نديدو بريد طرف اسانسور
سرمو تكون دادم
-اوه بله ..حق با شماست ..اسانسور خيلي واجب تره …من واقعا از شما معذرت مي خوام ..من مي خواستم بگم كه ..مي خواستم بگم كه …يعني
سرمو با حالت استفهامي تكون دادم
– ..يعني منظورم اين بود كه …من خودم شخصا هيچ وقت از اين چيزا تو خونه ام نمي ذارم ….عمرا…نه..نه فكر نمي كنم انقدر بد سيلقه باشم
نفسشو داد بيرون و دوباره به راه افتاد….
باهم وارد اسانسور شديم …
دلم مي خواست حرفي بزنه كه حداقل انقدر عذاب وجدان نداشته باشم ..
.اما اين از اون لالاي مادر مرده اي بود كه علاقه اي به هم صحبتي با منو نداشت ..البته فكر مي كنما …وگرنه كي مي تونست از هم صحبتي از من بدش بياد ؟هان؟
با كلافگي منتظر شديم كه پيرزن هم بياد تو…
اما خيلي راحت دست برد طرف گردنش و زنجيري رو از گردنش در اورد كه روش يه كليد بود
پيرزن- مادر اينا رو ببريد طبقه ۱۳ واحد ۷ من پام نمي كشه تا اونجا بيام ..خونه دخترمه… بذاريد اونجا ..درشم قفل كنيد و كليد بندازير زير پا دري
با ناراحتي به محمد خيره شدم…
نه توروخدا امر ديگه اي هم بود بگو بيام ..اصلا چطور بيام پشتم يه كيسه جانانه بكشم …
محمدم بدتر از من ناراحت شد
پيرزن منتظر جواب ما نشد و به سمت خونه اش راه افتاد
– نه اين راستي راستي رفت ……
محمد شماره ۱۳ رو فشار داد
-من بايد برم ديرم شده
بدون نگاه كردن به من
محمد- منم ديرم شده
-شما قبول كردي ببري نه من
شما هم سكوت كردي اين يعني بله
يه تاي ابرومو با حالت بامزه اي چند بار انداختم بالا
اين كار رو پشت سر محمد انجام دادم ….به شماره هاي بالا خيره شدم و با پوزخند :
– اميدوارم قبل از …۱۳جاي ديگه اي نره ….
شونه هاش كمي لرزيد معلوم بود خندش گرفته …
خودمم به خنده افتادم ….
بلاخره به طبقه ۱۳ رسيد ….

كيفو از روي جعبه برداشت… نمي دونست كجا بذاره
– بدينش به من
كيفو از دستش گرفتم و كنار وايستادم
دوتا جعبه رو گذاشت بيرون و مجسمه رو هم با اين ور و اونور كردن از اسانسور خارج كرد
چشم چرخونديم تا واحد ۷ پيدا كنيم
– اونهاش اون گوشه …
يكي از جعبه ها رو برداشت و به طرف در رفت …
با دست جعبه ديگه رو تكون دادم به نظر سبك مي امد
نشستم و وسعي كردم بلندش كنم …كيفش مانع بود …كمي به اين ور اونور نگاه كردم جاي برا گذاشتن پيدا نكردم ….بند كيف انداختم رو دوشم و خم شدم كه برش دارم
امممممممممم…وايييييييي خدا چقدر سنگينه ..با دندونام به لبم فشار ميوردم ….
بلند شو ديگه ….
محمد- چيكار مي كني …؟
چندتا نفس دادم بيرون
– اوه اوه اوه
دستي به پيشونيم كشيدم
– خيلي سنگينه ….يعني توش چيه كه انقدر سنگينه ….؟
سرشو با تاسف تكون داد و خم شد تا جعبه رو برداره
– بذار كمكت كنم خيلي سنگينه
محمد – نه خودم برش مي دارم… اينطوري مزاحمي
از حرفش خوشم نيومد …كشيدم كنار …جعبه رو برداشت و به طرف در رفت منم دنبالش راه افتادم ..
به درك خودت تنها تنها بردار تا كمرت بشكنه و از پشت سر بهش زبون درازي كردم ….
به در رسيديم ….با ارامش به جعبه تو دستش نگاه مي كردم

محمد- ميشه درو باز كني
– كليد كه دست من نيست ..
محمد- اوه حواسم نبود… فكر كنم تو جيب پالتومه ….ميشه برش داريد…
-راست يا چپ؟
محمد- چي ؟
-كليد تو جيب راستتونه يا چپ؟
محمد- راست
جيب راستش با ديوار مماس شده بود
-بچرخ
محمد- بله؟
-جيبتون انوره… من دستم نمي رسه لطفا بچرخيد
داشت عرق مي ريخت
و از جون دادانش لذت مي بردم …..دست بردم تو جيبش
ولي پيداش نمي كردم ..بيشتر گشتم …اي بابا چقدر جيبش بزرگه …
محمد- چي شد؟…
– صبر كنيد يه لحظه …
به كوكاي ته جيب رسيد.. چون ناخونام بلند بود… تا كمي كه فشار دادم ….. انگشتم زرتي رفت پايين ..يه لحظه از حركت وايستادم …
– واي فكر كنم جيبشو…. فاتحه…بسلامتي سوراخ شد …سرم پايين بود و سعي مي كردم نيشمو جمع و جور كنم
سريع دستمو كشيم بيرون ..
نمي تونستم خندمو نگه دارم..
با صداي خندون :
– اينجا كه نيست
محمد- فكر كنم چپه… لطفا زودتر… دستم خسته شد …
اينبار با احتياط دستمو بردم تو ….دستم به يه دسته كليد خورد ..بعدشم به چندتا كاغذ …بلاخره دستم به يه تك كليد رسيد
پيداش كردم و درش اوردم
با خوشحالي :
– پيداش كردم
محمد- اوه
كليد به طرفش گرفتم
– بفرماييد
با عصبانيت
محمد- لطفا درو باز كنيد…. چرا كليدو به من مي ديد ..؟
-واي.. بله ببخشيد… سريع كليدو انداختم تو در و درو باز كردم ….
درو باز كردم كه بره تو ….

وارد راه رو شد..منم پشت سرش ….به خونه و سايلش سرك كشيدم …جعبه رو گذاشت رو زمين و رفت جعبه بعدي رو بياره
محمد- ميشه بيايد كمك مجسمه رو بياريم …..
– بله حتما …
با هم مجسمه رو اورديم تو …

مجسمه رو يه گوشه گذاشتيم ..محمد رفت اشپزخونه و ابي به صورتش زد….
موبايلم زنگ خورد از توي كيفم درش اوردم
بازم نيما …..همونطور به صفحه خيره بودم كه محمد امد ….به طرف در رفتم …..
در و بست و كليدو انداخت زير پا دري ….هنوز به گوشي نگاه مي كردم …
همينطور داشت زنگ مي خورد …دكمه اسانسورو فشار دادم …..
– قطع كن ديگه …
.يه دفعه صداي محمد….از پشت گوشم مثل اژير آمبولانس منو دو متر تو جام تكون داد
محمد- ببخشيد
بهش با چشماي باز خيره شدم كه ببينم چرا قلبمو اورده تو دهنم
محمد- ببخشيد نمي خواستم بترسونمتون .فقط .مي خواستم بگم..اگه ايرادي نداشته باشه كيفمو بديد…
گوشيم كه يكسره داشت زنگ مي خورد….بدجوري رفته بود رو اعصابم . ….مجبور شدم رد تماس بزنم و بندازمش تو جيب مانتو …
.بند كيفو از گردنم رد كردم و كيفو بهش دادم..
محمد- ممنون
در باز شد و من بي حرف اول وارد شدم ..
برام يه اس امد ..گوشي رو در اوردم… از طرف نيما بود
جواب بده كارت دارم ….
گوشيم زنگ خورد ….محمد بهم نگاه كرد..سرمو انداختم پايين
دكمه سبزو فشار دادم
نيما- تو كدوم گوري هستي؟
– درست حرف بزن
نيمابا داد:
چرا جواب نمي دي؟…دوباره فيلت ياد هندستون كرده كه جواب نمي دي ..صداش بلند بود سرمو اوردم بالا ببينم محمد چيزي مي شنوه يا نه
به شماره اسانسور نگاه كردم ….طبقه ۵
نيما- هوي با توام جواب بده
گوشي رو قطع كردم و گرفتم تو دستم ….بلاخره به پارگينگ رسيديم …..
خودمو كه تيكه داده بودم به اينه جدا كردم و راه افتادم ….محمد دزدگير ماشينشو زد..چشم چرخوندم …يه پژوي نوك مدادي …
به هاچ بك غريبم كه بين اين همه ماشين مدل بالا واقعا غريب افتاده بود نگاه كردم ….
– دزد گير نداري كه نداري
-جيگرتو عشق است ماماني
-مگه من مردم ..سوئيچ ماشينو در اوردم و به طرف ماشين گرفتم و از خودم صدا در اوردم
بيب بيب
– ديدي تو هم دزد گير دار شدي …ای قربونت چه ذوقیم می کنه
در ماشينو باز كردم و كيفو انداختم صندلي عقب
اينه رو تنظيم كردم و كمربندمو بستم ..
– .خدايا به اميدتو ..
چشمامو بستم و سوئيچ حركت دادم ….اما دريغ از يه صداي نيمچه مورچه اي
هي استارت زدم ..اما …نه مثل اينكه قصد روشن شدن نداشت
– ببين بازي در نيار ديگه…. امروز حسابي از كارو زندگي افتادم ..جون مادر نداشتت روشن شو…باشه؟ ..افرين جيگرم….
يه بار ديگه …با دست محكم كوبيدم رو فرمون ….
– مصبتو شكر……
كمربندو باز كردم…. كاپوت زدم و از ماشين پياده شدم ..
– خوب ببينم چه مرگته عزيز جان برادر ….هاچ بكم ….هاچ بكاي قديم ….
-هي روزگار ….
دست كردم و مشغول ور رفتن شدم ….
محمد- روشن نميشه …؟
– اه شما هنوز نرفتيد….؟
محمد- بريد پشت فرمون هر وقت گفتم استارت بزنيد
با خوشحالي رفتم و پشت فرمون نشستم ….كمي ور رفت
محمد- استارت بزنيد
– روشن شي ناقلاها
ولي نشد
محمد- بسه بسه نزن…حالا بزن ..
.با خنده و در حالي كه با دندونام لبمو گاز مي گرفتم دوباره استارت زدم
محمد- نزن نزن
سرمو اوردم بيرون
-ممنون…. فكر كنم روشن نمي شه …
كمي به ماشين نگاه كرد ….
امدم پايين ..و رفتم كنارش …داشت ور مي رفت ….
– اين درست بشو نيست.. خودتونو خسته نكنيد
كمي كه ور رفت…. خودش رفت پشت فرمون و استارت زد
– عجب اقاي با اجازه اي ..لابد .ارث باباشو داره روشن مي كنه ديگه
دست به سينه وايستادم ….
كه ديدم بعد از يه بار استارت زدن ديگه استارت نمي زنه ….
رفتم به طرفش و سرمو خم كردم …
محمد با ارامش و در حال حرص خوردن :
محمد- خانوم صالحي ؟
با لبخند :
– جانم
محمد- اخرين بار كي بنزين زديد؟
چشمامو كمي چرخوندم و به درو ديوار نگاه كردم …
– به گمونم پريروز بود …
لبمو كج كردم
– اره…حالا چطور؟
محمد- ماشين بدبخت حق داره روشن نشه چون بنزين نداره
– اه جدي
به خنده افتادم ….
-اصلا حواسم نبود…. ديروز امدم انقدر خسته بودم كه يادم رفت كه بنزين نداره تا اينجا هم به زور امد…همش خاموش مي كرد …
از ماشين پياده شد ….و به طرف ماشينش راه افتاد…
-هي… امروزم بايد پياده برم
دو سه قدم محمد ازم دور نشده بود که
محكم كاپوتو اوردم پايين كه صداش باعث شد محمد برگرده طرفم …
با لبخند كش دار…:
– نترسيد..
در حالی که با دست به كاپوت چندتا ضربه اروم می زدم
– عادت داره
سرشو تكوني داد و به راه افتاد
وسايلمو از صندلي عقب برداشتم و بعد از قفل كرد در به طرف در پاركينگ راه افتادم
بهش رسيدم
– ممنون خيلي زحمتتون دادم …
سرشو تكون داد و با دستمالش در حالي كه دستاشو پاك مي كرد ..
محمد-بنزين مي خوايد ؟
-نه..ممنون ..
پالتو مو تنم كردم….و بي توجه به حضورش از پاركينگ در امدم
– اوه چه سوزي ……
….شالمو كمي كشيدم جلو تر كه انقدر سوز به گونه هام نزنه چون زود قرمز مي شدن .. دستامو كردم تو جی
برچسب ها: دانلود رمان های عاشقانه pdf - سایت عاشقانه 98 لاو , (PDF)رمان ایرانی و عاشقانه،دانلود کتاب , دانلود رمان عاشقانه | دانلود کتاب و رمان , دانلود رمان | دانلود رمان زیبای عاشقانه , دانلود کتاب رمان های عاشقانه موبایل , دوسـ ـتـداران رمـان , دنیای رمان - رمان 98ia (کار گروهی بچه های نودهشتیا) , دانلود رمان های عاشقانه pdf - سایت عاشقانه آهـو ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/12/04 تاریخ
کد :66885

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://romance.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا